فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک

کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک

ین رمان حجیم که یکی از طنزآلودترین آثار این نویسنده‌ی کلاسیک بریتانیایی محسوب می‌شود، باعث درک و خوانش جهانِ داستانی او شده و در واقع نمونه‌ای مهم از ایده‌های ادبی اوست. برای همین این اثر اهمیت فراوانی در بین آثار او دارد. در دیکنز این رمان را برای اولین بار در سال ۱۸۳۷ منتشر کرد و همین اثر باعث شد تا درهای شهرت روی او باز شود. این رمان ماجراهای مردی به نام پیک‌ویک است که یک باشگاه خصوصی را اداره می‌کند و طی این کار با انبوه‌ آدم‌های خاص، ماجراهای متفاوت و موقعیت‌های نو مواجه می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بیست و نه: حکایت گابلین هایی که خادم کلیسا را ربودند

در صومعه ای قدیمی و در همین بخش از کشور، در زمان های دورِ دور ــ آن قدر دور که این داستان باید حقیقت داشته باشد، زیرا اجداد پدری مان آن را پذیرفته بودند ــ در محوطه ی کلیسا خادم و گورکنی به نام گابریل گراب(۱) به انجام وظیفه مشغول بود. این به هیچ وجه بدین معنا نیست که اگر مردی خادم کلیسا بوده و همواره با نشانه هایی از مرگ و میر محاصره شده باشد، لزوماً انسانی افسرده و عبوس خواهد بود. ماموران کفن و دفن شادترین افراد این جهان هستند. من زمانی افتخار آشنایی با مسئول کفن و دفنی را داشتم که در زندگی خصوصی و زمان بی کاری چنان آدم شوخ و بامزه ای بود که بدون هیچ درگیری ذهنی و با بی خیالی ترانه سَر می داد و یا محتویات گیلاسی مشروب قوی را یک نفس سر می کشید. اما بر خلاف آشنای من، گابریل گراب آدمی کج خلق، یک دنده و ترش رو بود. مردی عبوس که با هیچ کس جز خودش و یک بطری حصیری که در جیب بلند جلیقه اش جا می داد، سازگار نبود، کسی که اگر چشمش به چهره ای شاد می افتاد که از کنارش می گذشت، با چنان اخم شدید حاکی از ترش رویی و بدخواهی به او نگاه می کرد که مشکل به نظر می رسید انسان بدون هیچ احساس منفی با او ملاقات کند.
کمی پیش از شامگاه در یک شب کریسمس، گابریل گراب بیلش را به دوش گرفت، فانوسش را روشن کرد و به سوی حیاط کلیسای قدیمی به راه افتاد. او باید گوری را تا صبح فردا آماده می کرد و از آن جا که بسیار افسرده بود، با خود فکر کرد که اگر بی درنگ به کار بپردازد، شاید این کار روحیه اش را بهتر سازد. همچنان که در خیابانی قدیمی به پیش می رفت، نور نشاط انگیز آتش های درخشانی را که از پنجره های قدیمی به بیرون می تابید، مشاهده می کرد و صدای خنده های بلند و فریادهای شادمان کسانی را که گرد آتش جمع شده بودند، می شنید. او تدارکات فراوان انجام شده برای جشن و شادی روز بعد را شاهد بود و رایحه ی تند و مطبوعی را که به صورت ابری از بخار از پنجره ها به مشام می رسید، احساس می کرد. تمام این ها همچون نیشی بود که بر قلب گابریل گراب فرو می رفت. از این رو، هنگامی که دسته هایی از کودکان جست و خیزکنان از خانه بیرون زدند، عرض خیابان را به سرعت پیمودند و پیش از آن که بتوانند درِ خانه ی روبه رو را به صدا در آورند، با نیم دوجین بچه های شیطان مو فرفری روبه رو شدند، به یک دیگر پیوستند و همه با هم به طبقه ی بالا هجوم بردند تا شب را با بازی های کریسمس شان سپری کنند، گابریل گراب با دیدن آن ها به تلخی لبخند زد و در همان حال که به بیماری های سرخک، مخملک، برفک، سیاه سرفه و بسیاری چیزهای دیگر که مایه ی دل خوشی اش بودند، فکر می کرد، دسته بیل را سخت تر در چنگ فشرد.
گابریل گراب در میان این فضای فکری شاد پیش می رفت و تبریک های دوستانه ی بسیاری از همسایگانش را که گه گاه از کنار او می گذشتند، با غرشی توام با اخم و بسیار کوتاه پاسخ می داد تا آن که به کوچه ی تاریکی پیچید که به حیاط کلیسا منتهی می شد. گابریل بی صبرانه منتظر رسیدن به این کوچه ی تاریک بود، زیرا این کوچه روی هم رفته مکانی زیبا، کم نور و غم انگیز بود که اهالی شهر به جز در روشنایی کامل روز آن زمان که خورشید در آسمان می درخشید، چندان رغبتی برای ورود بدان جا نداشتند. در نتیجه او از این که پسر بچه ای ولگرد ترانه ای شاد درباره ی کریسمس را آن هم در چنین مکان مقدسی که از زمان احداث صومعه ی قدیمی کوچه ی تابوت خوانده می شد، سَر داده بود، بسیار بر آشفته شد. گابریل همچنان که پیش می رفت و صدا نزدیک تر می شد، دریافت که این صدا از آن پسر بچه ی کوچکی است که شتاب دارد تا به یکی از گروه های کوچک خیابان قدیمی ملحق شود و او ترانه را بخشی برای از تنهایی در آوردن خود و بخشی دیگر برای آماده ساختن خویش جهت مراسمْ با بالاترین حد توان شش هایش سَر داده بود. گابریل منتظر ماند تا پسرک پیدایش شود. سپس او را به گوشه ای راند و با فانوسش پنج شش باری بر سر او کوبید، برای آن که به وی بیاموزد صدایش را پایین تر بیاورد و آن زمان که پسرک دست بر سر شتاب زده دور می شد و ترانه را با صدایی آرام تر می خواند، گابریل گراب از صمیم قلب زیر لب خندید، وارد حیاط کلیسا شد و در را پشت سرش قفل کرد.
او فانوسش را زمین گذاشت، کتش را در آورد و پس از آن که به درون گور ناتمام رفت، به مدت یک ساعت یا چیزی همین حدود با علاقه ی تمام در آن کار کرد. اما زمین از یخ بندان سفت و سخت شده و از هم پاشیدن و با بیل بیرون ریختن آن کار چندان آسانی نبود. اگرچه ماه وجود داشت، اما این ماهی نو بود و بر گور که در سایه ی کلیسا قرار داشت، نور اندکی نثار می کرد. اگر هر زمان دیگری بود، چنین موانعی گابریل گراب را بدخلق و دل سرد می ساخت، اما او از این که مانع از بلند خواندن پسر بچه شده بود، به قدری خوشحال بود که هیچ توجهی به پیشرفت اندکی که داشت، نکرد. هنگامی که کار را برای شب تعطیل می کرد، با نوعی رضایت خاطرْ عبوسانه نگاهی به گور انداخت و در همان حال که اسبابش را جمع می کرد، زیر لب زمزمه کرد:

منزلگاهی باشکوه برای یک نفر، منزلگاهی باشکوه برای یک انسان
چند فوت خاک سرد آن زمان که زندگی می رسد به پایان
سنگی بالای سر، سنگی زیر پا
غذایی چرب و آب دار برای کرم ها
انبوهی علف بالای سر است و گل رس مرطوب در اطراف
منزلگاه باشکوهی است برای یک نفر، این جا در زمینی مقدس!(۲)

گابریل گراب هنگامی که روی سنگ قبر صافی که محل استراحت دل خواهش بود، می نشست، خندید: «هو! هو!» او بطری حصیری اش را بیرون آورد و ادامه داد: «تابوتی در کریسمس! یک بسته ی کریسمس! هو! هو! هو!»
صدایی که درست از پشت سرش می آمد، تکرار کرد: «هو! هو! هو!»
گابریل که بطری حصیری را به سوی لبانش می برد، وحشت زده دست نگه داشت و به اطرافش نگاه کرد. پای قدیمی ترین گورِ کنار او همانند حیاط کلیسا در زیر نور بی رمق ماهْ ساکت و آرام به نظر می رسید. شبنم سرد یخ زده بر سنگ قبرها برق می زد و همچون ردیف هایی از جواهر در میان پیکره های سنگی کلیسای قدیمی می درخشید. برفِ سخت و شکننده زمین را پوشانده بود و بر پشته های پر ضخامت خاک پوششی چنان سفید و هموار تشکیل داده بود که گویی اجسادی در آن جا قرار دارند که تنها با کفن های شان پوشانده شده اند. حتا کمترین صدای خش خشی آرامش سنگین این صحنه ی پر ابهت را بر هم نمی زد. به نظر می رسید صدا خود نیز هنگام برخاستن یخ می زند، آن قدر که همه چیز ساکت و آرام بود.
گابریل گراب در همان حال که بطری را بار دیگر به لبانش نزدیک می کرد، گفت: «بازتاب صدا بود.»
صدایی بم پاسخ داد: «نه، نبود.»
گابریل یکه خورد و از حیرت و وحشت بر جا میخ کوب شد، زیرا چشمانش بر هیکلی افتاد که خون را در رگ هایش منجمد گرداند.
نشسته روی سنگ قبری عمودی در نزدیکی گابریل موجود اسرار آمیز عجیبی قرار داشت که او بی درنگ دریافت به این جهان تعلق ندارد. هر دو پای عجیب درازش که می توانست به زمین برسد، به سمت بالا خم شده بودند و به شکلی عجیب و جالب روی هم قرار داشتند. بازوان عضلانی گابلین برهنه بودند و دست ها بر زانوانش قرار داشت. بر بدن گرد و کوتاهش پوششی چسبان داشت که با چاک های کوتاه تزئین شده بود. شنلی کوتاه بر پشت گابلین آویزان بود و یقه اش به بریدگی های عجیبی تقسیم شده بود که به جای طوق یا دستمال گردن عمل می کرد. او کلاه کله قندی لبه پهنی بر سر داشت که با پری تزئین شده بود. کلاه از یخی سفید پوشانده شده بود و به نظر می رسید که گویی گابلین به مدت دویست یا سیصد سال بر همان سنگ قبر با خیال راحت نشسته باشد. گابلین که زبانش گویی به تمسخر بیرون آمده بود با لبخندی فراخ به گابریل نگاه می کرد؛ از آن لبخندهایی که تنها از گابلین ها می توانست سَر بزند.
گابلین گفت: «بازتاب صدا نبود.»
گابریل گراب که خشکش زده بود، نتوانست پاسخی بدهد.
گابلین با لحنی آمرانه پرسید: «شب کریسمس این جا چه می کنی؟»
گابریل گراب با لکنت زبان گفت: «آمده ام قبر بکنم، قربان.»
گابلین فریاد کشید: «چه کسی در چنین شبی در حیاط کلیسا میان قبرها سرگردان است؟»
صدای بلند افرادی که به نظر می رسید حیاط کلیسا را پُر کرده باشند، به گوش رسید: «گابریل گراب! گابریل گراب!» گابریل وحشت زده به اطراف نگاه کرد. هیچ چیز دیده نمی شد.
گابلین پرسید: «در آن بطری چه داری؟»
خادم که بیش از همیشه می لرزید، پاسخ داد: «هولندز، قربان.» زیرا او مشروب را از قاچاقچیان خریده بود و در این فکر بود که ممکن است بازجوی وی در اداره ی مالیات گابلین ها به کار مشغول باشد.
گابلین گفت: «چه کسی هولندز را تنها در حیاط کلیسا آن هم در چنین شبی می نوشد؟»
صداهای خشمگین بار دیگر فریاد کشیدند: «گابریل گراب! گابریل گراب!»
گابلین بدخواهانه نگاهی به خادم وحشت زده انداخت، سپس در حالی که تُن صدایش را بالا می برد، پرسید: «حال چه کسی غنیمت قانونی و به حق ماست؟»
به این پرسش همسرایان ناپیدا با لحنی پاسخ دادند که همچون صدای خوانندگان کُر بی شماری می مانست که در پاسخ به اوج گیری شدید ارگ قدیمی کلیسا می خوانند... صدایی که به نظر رسید نشسته بر بادی تند به گوش خادم کلیسا رسید و پس از گذر او محو گردید. اما مضمون اصلی پاسخ همان بود: «گابریل گراب! گابریل گراب!»
گابلین در همان حال که فراخ تر از قبل دهان را به خنده می گشود، گفت: «خُب گابریل، حالا چه می گویی؟»
خادم نفس عمیقی کشید.
گابلین در همان حال که پایش را از هر دو سوی سنگ قبر بالا آورده بود و به نوک های برگشته ی آن با چنان آسودگی خیالی نگاه می کرد که گویی در بوند استریت یک جفت کفش ولینگتون مدِ روز را تماشا می کند، پرسید: «در این باره نظرت چیست؟»
خادم که از ترس نیمه جان شده بود، پاسخ داد: «این... این خیلی عجیب است قربان، خیلی عجیب و خیلی زیبا. اما فکر می کنم، بهتر است سر کارم برگردم و آن را تمام کنم، اگر مانعی ندارد.»
گابلین پرسید: «کار! چه کاری؟»
خادم با لکنت زبان گفت: «قبر، قربان. کندن قبر.»
گابلین پرسید: «اُه قبر، هان؟ چه کسی قبر می کند زمانی که دیگران شاد هستند و لذت می برند؟»
صداهای مرموز بار دیگر پاسخ دادند: «گابریل گراب! گابریل گراب!»
گابلین گفت: «متاسفانه دوستان من با تو کار دارند گابریل...» و زبانش را بیش از همیشه به سوی گونه هایش برد: «... متاسفانه دوستان من با تو کار دارند گابریل.»
خادم وحشت زده پاسخ داد: «در خدمتم قربان. اما فکر می کنم آن ها با من کاری نداشته باشند، چون مرا نمی شناسند قربان. فکر نمی کنم آقایان تا به حال مرا دیده باشند.»
گابلین پاسخ داد: «چرا، دیده اند. ما مردی را که امشب با چهره ای عبوس و اخمی شدید در خیابان قدم می زد، می شناسیم؛ کسی که نگاه های بدخواهانه به کودکان می انداخت و بیل گورکنی اش را محکم تر در چنگ فشرده بود. آری، ما مردی را که از روی حسادت پسر بچه را زد، می شناسیم؛ زیرا آن پسر می توانست شاد باشد، اما او نمی توانست.»
در این لحظه گابلین خنده ی جیغ مانند بلندی سَر داد که بازتاب آن به ده ها بار رسید. سپس پاهایش را به هوا بلند کرد و بر لبه ی باریک سنگ قبر و روی سرش یا بهتر بگوییم روی نوک همان کلاه کله قندی اش ایستاد. سپس از همان جا با چالاکی فراوان درست مقابل پای خادم پشتک زد و در وضعیتی قرار گرفت که اغلب خیاطان بر پیش تخته ی مغازه شان می نشینند.



خادم در همان حال که تلاش می کرد حرکت کند، گفت: «متاسفانه من باید شما را ترک کنم.»
گابلین گفت: «ما را ترک کنی! گابریل گراب می خواهد ما را ترک کند. هو! هو! هو!»
در همان زمان که گابلین می خندید، خادم برای لحظه ای روشنایی درخشانی را از پشت پنجره های کلیسا مشاهده کرد، گویی تمام ساختمان روشن شده باشد. روشنایی ناپدید شد و ارگ کلیسا نوایی شاد سَر داد. سپس تمامی دسته های گابلین، همان همتایان گابلین، نخست به درون حیاط کلیسا سرازیر شدند و به بازی جفتک چارکش با سنگ قبرها پرداختند، در حالی که لحظه ای برای نفس تازه کردن نمی ایستادند، بلکه از فراز بلندترین آن ها با چالاکی اعجاب آوری می گذشتند. گابلین نخست پرنده ی فوق العاده ای بود. هیچ یک از افراد دیگر به گرد پای او نمی رسیدند. حتا خادم در اوج ترس و وحشت نمی توانست نگاه نکند؛ در حالی که دوستان گابلین به پریدن از روی سنگ قبرهای معمولی رضایت می دادند، او از مقبره های خانوادگی، نرده های آهنی و اشیای دیگر چنان راحت عبور می کرد که گویی دیرکی خیابانی بیش نیستند.
سرانجام بازی به اوج خود رسید. ارگ تندتر و تندتر نواخت و گابلین ها چرخ زنان در هوا روی زمین پشتک می زدند، همچون توپ فوتبال روی سنگ قبرها بالا و پایین می رفتند و باز هم تندتر و تندتر می پریدند. سر خادم به خاطر سرعت حرکتی که مشاهده می کرد به دَوَران افتاده بود و در همان حال که اشباح در برابر چشمانش پرواز می کردند، پایش یارای مقاومت در برابر سنگینی اش را از دست داده بود. در این هنگام پادشاه گابلین ها ناگهان به سوی گابریل خیز برداشت، دستش را بر یقه اش گذاشت و با او در زمین فرو رفت.
هنگامی که گابریل فرصت یافت نفسی را تازه کند که سرعت سقوط برای لحظه ای از او گرفته بود، خود را در جایی یافت که به غار بزرگی می مانست؛ غاری که تمام گوشه هایش را گروه های گابلین با چهره های زشت و عبوس پُر کرده بودند. در وسط تالار و بر سکویی برآمده دوست حیاط کلیسای او قرار داشت و درست در کنار گابلین، گابریل گراب بدون آن که قدرت حرکتی داشته باشد، ایستاده بود.
پادشاه گابلین ها گفت: «امشب سرد است؛ بسیار سرد. گیلاسی نوشیدنی گرم بیاورید.»
با این فرمان نیمی از گابلین های گوش به فرمان با لبخندی همیشگی بر سیمای شان که گابریل بدین خاطر آن ها را درباری تصور می کرد، شتاب زده ناپدید شدند و به زودی با جامی آتش مایع بازگشتند و آن را به پادشاه تقدیم کردند.
گابلین که گونه ها و گلویش زمانی که شعله ی آتش را فوت می کرد شفاف می نمودند، فریاد زد: «آه! واقعاً آدم را گرم می کند! پیاله ای از همین را برای آقای گراب بیاورید!»
دیگر فایده ای نداشت که خادم بخت برگشته اعتراض کند که او عادت ندارد هنگام شب چیز گرمی بنوشد. یکی از گابلین ها او را محکم گرفت، در حالی که دیگری مایع سوزان را در گلویش می ریخت. هنگامی که خادم به سرفه افتاد، به حالت خفگی در آمد و اشک هایی را که پس از بلعیدن شربت سوزان از چشمانش بی محابا فرو می ریخت، پاک می کرد، تمام جمع با صدای بلند خندیدند.
پادشاه پس از آن که گوشه ی فتیله مانند کلاه کله قندی اش را به شدت در چشم خادم فرو کرد و موجب شد که به درد بسیار شدیدی دچار شود، گفت: «حالا چند صحنه از مخزن بزرگ مان را به این مرد بینوا و دل تنگ نشان دهید.»
به محض این که گابلین این سخن را گفت، ابر ضخیمی که انتهای دور غار را از دید پنهان کرده بود به تدریج برچیده شد و آپارتمانی کوچک با وسایل اندک را آشکار ساخت. تعدادی بچه ی کوچک که گرد آتشی درخشان حلقه زده بودند، به پیراهن مادرشان آویزان بودند و اطراف صندلی جست و خیز می کردند. مادر گه گاه بر می خاست و پرده ی پنجره را کنار می زد، گویی انتظار چیزی را می کشید. غذایی محقر آماده شده بود و روی میز قرار داشت و صندلی دسته داری کنار آتش قرار داده شده بود. صدای ضربه ای بر در به گوش رسید. مادر در را باز کرد. کودکان زمانی که پدر وارد شد، گرد مادر حلقه زدند و دست های شان را از خوشحالی بر هم کوبیدند. پدر که خیس و خسته بود، برف را از لباسش تکاند. سپس کودکان به دور او حلقه زدند، شنل، کلاه، عصا و دستکش هایش را گرفتند و با شور و شوق فراوان از اتاق بیرون رفتند. هنگامی که مرد برای صرف غذا مقابل آتش نشسته بود، کودکان از زانویش بالا می رفتند و مادر کنارش نشسته بود. همه شادمان و آسوده خاطر به نظر می رسیدند.
اما منظره رفته رفته دست خوش تغییر شد. صحنه به تخت خوابی کوچک تغییر شکل داد که کوچک ترین و زیباترین فرزند در آن در شرف مرگ بود؛ سرخی از گونه ها و فروغ از دیدگان کودک رخت بر بسته بود. درست در همان لحظه ای که خادم با علاقه ای که تا آن زمان احساس نکرده و برایش ناشناخته بود، به کودک نگاه می کرد، او جان سپرد. خواهران و برادرانِ دیگر به دور تخت کوچکش حلقه زدند و دست ظریفش را که بسیار سرد و سنگین می نمود، در دست گرفتند. اما آنان از این تماس با وحشت خود را عقب کشیدند و به سیمای کودکانه اش با ترس نگاه کردند. کودک زیبارو به قدری آرام و آسوده به نظر می رسید و چنان راحت و خاموش خوابیده بود که آنان بی درنگ دریافتند که او مرده است. کودکان می دانستند که او اکنون به فرشته ای تبدیل شده که از ملکوت اعلا آنان را زیر نظر دارد، مراقب شان است و برای شان دعا می کند.
بار دیگر ابری رقیق از روی تصویر عبور کرد و یک بار دیگر صحنه را تغییر داد. اکنون پدر و مادر پیر و ناتوان بودند و تعداد افراد پیرامون آن ها به کمتر از نصف کاهش یافته بود. اما آن هنگام که گرد بخاری جمع می شدند و داستان هایی از روزگار قدیم و دوران گذشته را بازگو می کردند، احساس رضایت و شادکامی بر چهره ی تک تک آن ها نقش می بست و برق شادی در چشمان شان می درخشید. پدر در کمال آرامش چهره در نقاب خاک کشید و شریک دغدغه ها و رنج هایش از پی او به دیار باقی شتافت. چند نفری از آن ها که هنوز زنده مانده بودند، در کنار گور آن ها زانو زدند و علف سبزی که آن جا را پوشانده بود، با اشک های شان شست وشو دادند. سپس غمگین و عزادار برخاستند و دور شدند، اما بدون ناله و زاری بسیار. زیرا می دانستند که روزی با آنان دیدار خواهند کرد و یک بار دیگر با دنیای پر جنب و جوش درهم آمیختند و احساس رضایت و اشتیاق بدانان بازگشت. ابر تصویر را پوشاند و آن را از دید خادم پنهان کرد.
گابلین چهره ی پهنش را به سوی گابریل گراب گرداند و پرسید: «نظرت در این باره چیست؟»
گابریل که تا اندازه ای شرم زده به نظر می رسید، در همان حال که گابلین چشمان سرخش را بدو دوخته بود، درباره ی قشنگ بودن آن چه که دیده بود، زیر لب سخنانی را زمزمه کرد.
گابلین با لحنی بسیار تحقیرآمیز گفت: «مردک بینوا! تو...» به نظر رسید که او می خواهد چیزی بگوید، اما خشم و غضب سخنانش را در گلو خفه کرد. از این رو یکی از پاهای کاملاً انعطاف پذیرش را بالا آورد و برای اطمینان از هدف گیری اش آن را کمی بالای سرش تکان داد، آن گاه لگدی محکم نثار گابریل گراب کرد. پس از این حرکت، تمام گابلین های حاضر بر طبق رسم متداول و تغییرناپذیر درباریان سراسر جهان یعنی آن که را که مقام سلطنت لگد زند، لگد زنند و آن که را در آغوش کشد، در آغوش کشند، بی درنگ دور خادم بخت برگشته حلقه زدند و او را بی رحمانه زیر لگد گرفتند.
پادشاه گابلین ها گفت: «بیشتر نشانش دهید!»
با بیان این سخن ابر پراکنده شد و دورنمایی سبز و زیبا آشکار گردید؛ یک چنین دورنمایی همین امروز نیز در فاصله ی نیم مایلی صومعه ی قدیمی شهر وجود دارد. خورشید در میان آسمان آبی پاک می درخشید، آب زیر اشعه ی خورشید برق می زد و در زیر نور شادی بخش آن درختان سرسبزتر و گل ها شاداب تر به نظر می رسیدند. موج آب صدایی دل نشین داشت و درختان زیر فشار نسیمی که در میان برگ های شان نجوا می کرد، آرام به صدا در آمده بودند. پرندگان بر شاخه ها آواز می خواندند و چکاوک در استقبال از بامدادان با صدای بلند نغمه سَر داده بود. آری صبح بود؛ صبحی درخشان و دل پذیر در تابستان. کوچک ترین برگ و باریک ترین علف از عشق به زندگی سخن می گفتند. مورچه برای فعالیت روزانه اش تلاش می کرد و آهسته پیش می رفت. پروانه در هوا پرواز می کرد و یا در زیر اشعه ی گرمابخش خورشید می آرمید. هزاران حشره بال های شفاف شان را باز کرده بودند و از زندگی کوتاه اما شادی بخش شان لذت می بردند. انسان از قدم زدن در این فضا احساس شادی و شعف می کرد زیرا همه چیز از درخشندگی و شکوه حکایت داشت.
پادشاه گابلین ها با لحنی تحقیرآمیزتر از پیش گفت: «مردک بخت برگشته!» او بار دیگر پایش را در هوا تکان داد و بر شانه ی خادم فرود آورد و یک بار دیگر گابلین های حاضر از رئیس شان پیروی کردند.
بارها ابر محو گردید و بار دیگر بازگشت و هر بار درس های بسیاری را به گابریل گراب آموخت؛ کسی که اگرچه شانه هایش از استفاده ی مکرر پای گابلین ها به شدت درد می کرد، اما با علاقه ای که هرگز کاهش نمی یافت، به صحنه ها می نگریست. او می دید مردانی که به سختی کار می کنند و نان ناچیزشان را با عرق جبین به دست می آورند، شاد و خوشبخت هستند و برای ناآگاه ترینِ آنان، سیمای دل نشین طبیعت منبع پایان ناپذیر شور و نشاط است. همچنین دریافت کسانی که به دقت پرورش یافته و با مهربانی بزرگ شده اند، در شرایط مشقت بار شادمان بوده و در برابر رنجی که چه بسیار افراد سرسخت تر را درهم شکسته است، احساس برتری می کنند. زیرا آنان درون سینه شان ابزار لازم برای احساس خوشبختی، رضایت و آرامش را دارند. پی برد زنان که ازظریف ترین و شکننده ترین مخلوقات پروردگار هستند، در اغلب مواقع در برابر رنج، اندوه و گرفتاری احساس ضعف نمی کنند و این بدان علت است که آنان از منبع سرشار و پایان ناپذیری از عشق و ایثار در قلب شان برخوردارند. از همه مهم تر، دریافت مردانی مانند خود او که از شادی و نشاط دیگران به خشم می آیند، از بی ثمرترین علف های هرز این زمین حاصل خیز به شمار می آیند. گابریل با بررسی تمام جوانب نیک و بد این جهان به این نتیجه رسید که دنیای ما سرایی است دوست داشتنی و قابل احترام. به محض این که گابریل به چنین حقیقتی دست یافت، به نظر رسید ابری که تصویر آخر را در برگرفته بود، بر حواس او هم چیره شد و وی را به سوی خواب کشاند. گابلین ها یک به یک از نظر گابریل محو شدند و آن گاه که آخرین گابلین ناپدید شد، او نیز به خواب رفت.
هنگامی که گابریل بیدار شد، سپیده زده بود. او خود را بر سنگ قبر صاف حیاط کلیسا خوابیده یافت، در حالی که بطری حصیری خالی در کنارش قرار داشت. کت، بیل و فانوسش که همه از یخ بندان شب قبل به طور کامل سفید شده بودند، روی زمین پراکنده بودند. سنگی که برای نخستین بار گابلین را بر آن نشسته یافته بود، راست و استوار در برابرش قرار داشت و گوری که شب گذشته در آن کار کرده بود چندان دور نبود. ابتدا گابریل در صحت و درستی ماجراهایش تردید کرد، اما زمانی که تلاش کرد از جا برخیزد درد شدید شانه ها به وی اطمینان داد که لگد زدن گابلین ها چندان هم خیالی نبوده است. گابریل پس از آن که مشاهده کرد بر برفی که گابلین ها با سنگ قبرها جفتک چارکش بازی می کردند هیچ جای پایی وجود ندارد، بار دیگر دچار تردید شد. اما هنگامی که به یاد آورد گابلین ها به خاطر شبح بودن شان هیچ رد پایی به جا نمی گذارند، برای این وضعیت توجیهی یافت. به این ترتیب گابریل گراب پس از آن که به خاطر درد پشتش به سختی از جا برخاست، یخ را از کتش تکاند، آن را پوشید و رو به شهر به راه افتاد.
اما گابریل انسان دیگری شده بود و نمی توانست اندیشه ی بازگشت به مکانی را در ذهن بپروراند که اظهار پشیمانی اش را به مسخره گیرند و تحول در وی را باور نکنند. چند لحظه ای درنگ کرد. سپس برگشت تا به هر جا که ممکن است آواره گردد و نان خود را در مکان دیگری جست وجو کند.
آن روز فانوس، بیل و بطری حصیری در حیاط کلیسا پیدا شد. ابتدا درباره ی سرنوشت خادم شایعات زیادی بر سر زبان ها بود، اما خیلی زود همه به این فکر افتادند که گابلین ها گابریل را ربوده اند و کم نبودند تعداد شاهدان معتبری که با چشمان خویش دیده بودند که او را بر پشت اسب کهری کور از یک چشم با نیم تنه ی پشتیِ یک شیر و دم یک خرس به سرعت در آسمان دور می کرده اند. سرانجام همه این سخن را باور کردند؛ حتا خادم جدید عادت داشت قطعه ی نسبتاً بزرگی از بادنمای کلیسا را که در اثر ضربه ی پای اسب مذکور هنگام پرواز به سوی آسمان به طور تصادفی کنده شده و توسط خود او یک یا دو سال بعد در حیاط کلیسا پیدا شده بود، در قبال مبلغی ناچیز به افراد کنجکاو نشان دهد.
با کمال تاسف ده سال بعد این داستان ها با بازگشت غیر منتظره ی گابریل گراب که پیرمردی ژنده پوش، قانع و مبتلا به رماتیسم بود، بی اعتبار شدند. او داستانش را برای کشیش و شهردار تعریف کرد و به مرورِ زمان این داستان به عنوان سرگذشتی قلمداد شد که تا به امروز به یادگار مانده است. معتقدان به حکایت بادنما چون اعتمادشان را به داستان قبل به یکباره از دست داده بودند و دیگر به آسانی نمی توانستند آن را به خود بقبولانند، این بار تا آن جا که می توانستند به مسئله معقولانه نگاه کردند، شانه بالا انداختند، دست به پیشانی کشیدند و زیر لب درباره ی این که گابریل گراب تمام مشروب را نوشیده و سپس بر سنگ قبر به خواب رفته است دادِ سخن دادند و بر آن شده بودند تا آن چه را که گابریل تصور کرده در غار گابلین ها مشاهده کرده است، با این سخن توضیح دهند که او این جهان را دیده و عاقل تر شده است. اما این باور که در هر حال هرگز چندان هم طرف دار نداشت، به تدریج از بین رفت. به هر حال جریان هر چه بوده باشد، چون گابریل گراب تا آخرین روز زندگی اش از درد رماتیسم رنج برد، این داستان اگر هیچ نتیجه ی دیگری نداشته باشد، دست کم می تواند یک نتیجه ی اخلاقی را به ما بیاموزد... به این معنا که اگر مردی در زمان کریسمس رو ترش کند و در تنهایی به میگساری بپردازد، ممکن است دست به کاری زده باشد که هیچ سرانجام خوشی را برایش به بار نیاورد. پس بگذار اشباح هیچ گاه با چنین کسی مهربان نباشند و یا حتا به همان اندازه غیر معقول، آن گونه که گابریل گراب در غار گابلین ها مشاهده کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب یادداشت‌های پیک‌ویک

عالیه ولی کمی خساست به خرج دادید
در 6 ماه پیش توسط محمد نوری