فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صدای افتادن اشیا

کتاب صدای افتادن اشیا

نسخه الکترونیک کتاب صدای افتادن اشیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صدای افتادن اشیا

صدای فریادی خفه، یا چیزی همصدای فریاد، شنیده می‌شود. صدایی هست که هیچ‌وقت نمی‌توانم یا نتوانسته‌ام باز بشناسم: صدایی که انسانی نیست یا فراانسانی است، صدای جان‌هایی که می‌میرند و ضمناً صدای شکستن اجسام. صدای سقوط از بلندی، صدایی مقطع و در‌عین‌حال ابدی، صدایی که هیچ‌وقت تمامی ندارد و از آن ‌شب در سر من زنگ می‌زند و هنوز نشانی از فروکش ‌کردن ندارد، که تا ابد در حافظه‌ی من معلق می‌ماند و مثل هوله‌ای بر چوب‌رختی در آن آویزان می‌ماند. این صدا آخرین چیزی است که در کابین خلبان هواپیمای پرواز ۹۶۵ شنیده می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صدای افتادن اشیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

خوآن گابریل واسکس در سال ۱۹۷۳ در بوگوتا به دنیا آمد. از ۱۹۹۶ تا ۱۹۹۸ در دانشگاه سوربُن در رشته ی ادبیات آمریکای لاتین تحصیل کرد و آثاری از ای. ام. فارستر، ویکتور هوگو و نویسندگان دیگر به اسپانیایی ترجمه کرد. او یکی از اعضای گروه بوگوتا ۳۹ است که مهم ترین نویسندگان نسل جدید آمریکای جنوبی نامیده می شوند. کتاب های دیگر او که پیش از صدای افتادن اشیا چاپ شد یکی خبرچین ها است که نامزد دریافت جایزه ی ادبیات مستقل خارجی شد و یکی تاریخ سری کوستاگوآنا، که در بارسلونا جایزه ی کوئرتی کسب کرد. کتاب صدای افتادن اشیا او به هژده زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. واسکس پس از پانزده سال زندگی در فرانسه، بلژیک و اسپانیا اکنون در بوگوتا زندگی می کند.
برخی جوایز مهم که کتاب صدای افتادن اشیا برده است:
جایزه ی آلفاگوآرا (اسپانیا)، ۲۰۱۱؛
جایزه ی روژه کایوا (فرانسه)، ۲۰۱۲؛
جایزه ی انجمن قلم (انگلیس)، ۲۰۱۲؛
جایزه ی گره گور فون رتسوری (ایتالیا)، ۲۰۱۳؛
جایزه ی دوبلین (ایرلند)، ۲۰۱۴.

یادداشت نویسنده

صدای افتادن اشیا را در ژوئن ۲۰۰۸، طی شش هفته ای که در بنیاد سانتا مادداله نا (در دون نینی، ایتالیا) بودم، شروع کردم. مایلم از مهمان نوازی بئاتریچه مونتی دل لا کورته تشکر کنم. کتاب در دسامبر ۲۰۱۰ در خانه ی سوزان لورانتی (در زوریس، بلژیک) به پایان رسید و سپاس گزار او نیز هستم. در این فاصله بسیاری موجب بهبود و اصلاح این رمان شدند. خودشان می دانند چه کسانی را می گویم.

۱. سایه ای کشیده و یک تا

اولین اسب آبی، نری یک و نیم تونی به رنگِ مرواریدِ سیاه، اواسط سال ۲۰۰۹ با گلوله ی تفنگ کشته شد. دو سال پیش از کشته شدن از باغ وحش قدیمی پابلو اِسکوبار در دره ی ماگدالنا گریخته بود و در این آزادی دوساله غله ها را خراب می کرد، آبشخورها را به هم می ریخت، ماهی گیران را می ترساند و حتا در گاوداری ها به گاوهای فحل حمله می کرد. تیراندازان خبره ای که او را از پا درآوردند یک بار به سر و یک بار به قلبش شلیک کردند و چون پوست اسب آبی بسیار کلفت است گلوله ی کالیبر ۳۷۵ به کار زدند. تیراندازان با لاشه ی اسب آبی، توده ای تیره و چین خورده مثل شهاب سنگی که تازه بر زمین افتاده باشد، عکس گرفتند و زیر سایه ی درخت سه ئیبا، دور از تابش سوزان خورشید، جلوِ نخستین دوربین ها و تماشاچیان گفتند اسب آبی آن قدر سنگین است که نمی شود یک تکه جابه جاش کرد و بی معطلی تکه تکه اش کردند. در آپارتمانم در بوگوتا، حدود دویست و پنجاه کیلومتر دور از محل ذبح اسب آبی، تصاویر ماجرا را دیدم که از یک مجله ی خبری کثیرالانتشار نیم صفحه ا ی را گرفته بود. در همان مجله خواندم اندرونه ی اسب آبی را همان جا که کشته بودندش دفن کردند و سروپاهاش را به آزمایشگاه بیولوژی در بوگوتا آوردند. ضمناً خواندم اسب آبی تنها نگریخته است و هنگام فرار جفت و فرزندشان نیز همراهش بوده اند، یا دو اسب آبی دیگر که مقاله نویسان روزنامه های نه چندان وسواسی در گزارش هاشان لوث شان کرده بودند و آن ها را جفت و فرزند اسب آبی مقتول خوانده بودند. عجالتاً کسی نمی دانست این دو اسب آبی کجا هستند و جست وجوها بی درنگ رنگ و لعاب یک جور تراژدی رسانه ای به خود گرفت: تراژدی نظامی سنگدل که جانوران بی گناه را می آزارد. یکی از همان روزها که در روزنامه ها پیگیر اخبار جست وجوی دو اسب آبی بودم یاد مردی افتادم که، هر چند زمانی هیچ چیز به قدر راز زندگی او برای من جالب توجه نبود، مدت ها پیش از ذهنم بیرون رفته بود.
هفته ی بعد یاد ریکاردو لاورده از یک یادآوری اتفاقی ناچیز، حقه ای که ذهن به ما می زند، به شبحی پابرجا، سرسخت و سرسپرده تبدیل شد که وقت خواب کنارم می ایستاد و وقت بیداری از دور زیرنظرم می گرفت. در برنامه های صبحگاهی رادیو و خبرهای شامگاهی، در ستون نظرات خوانندگان روزنامه ها که همه می خواندند و در وبلاگ هایی که هیچ کس نمی خواند، همه می پرسیدند آیا اگر گرفتار کردن، بی هوش کردن و بازگرداندن دو اسب آبی مفقود به آفریقا میسر نباشد، کشتن آن ها ضروری است. در آپارتمانم دور از گود نشسته بودم اما بحث را با حسی دوگانه از علاقه و انزجار دنبال می کردم و فکر ریکاردو لاورده در سرم پیگیرتر و کاری تر می شد. یاد روز آشنایی مان می افتادم، یاد آشنایی مختصرمان و پی آمدهای مفصلی که با خود آورد. مسئولان در مطبوعات و در تلویزیون سیاهه ی بیماری هایی را بازگو می کردند که از جُفت سُم سانان واگیر می شود. کلمه ی خودشان بود و من تا آن روز نشنیده بودم: جُفت سُم سانان. ساکنان محله های پول دارنشین بوگوتا تی شرت هایی می پوشیدند که بر آن ها نوشته بود: اسب های آبی را نجات دهید! شب های دراز بارانی که در آپارتمانم می ماندم یا شب های دیگر که قدم زنان طرف مرکز شهر می رفتم بی وقفه و پیوسته به روزی فکر می کردم که ریکاردو لاورده مُرد. حتا خودم را مجبور می کردم دقیق ترین جزئیات را به یاد بیاورم و وقتی می دیدم تک تک کلمه هایی که گفته یا شنیده بودم، آن چه دیده بودم و دردی که کشیده بودم و از سر گذرانده بودم، چه قدر راحت و بی دردسر به ذهنم بازمی گردد حیرت می کردم. حیرت می کردم از این چابکی و سرسختی که ما وقفِ کارِ ویران گر یادآوری می کنیم که هیچ فایده ای به حال مان ندارد و فقط، مثل کیسه های شن که ورزشکاران هنگام تمرین به ساق پاشان می بندند، رفتار معمول مان را کُند می کند. آرام آرام دریافتم که مرگ اسب آبی، کم وبیش مانند کسی که به خانه می آید و در را که از سر بی دقتی باز مانده می بندد، دوره ای از زندگی ام را به سر رساند که مدت ها پیش آغاز شده بود و این دریافت خالی از حیرت نبود.
ماجرا این طور آغاز شد. نمی دانم یادآوری خاطرات چه گلی به سر ما می زند و چه سود و بلکه جزایی همراه می آورد یا آن چه تجربه کرده ایم با یادآوری دوباره چه تغییری می کند، اما یادآوری ریکاردو لاورده برای من اهمیت بسیار یافته است. جایی خوانده ام انسان باید داستان زندگی اش را در چهل سالگی بازگو کند. من مهلت زیادی ندارم، حالا که می نویسم چند هفته بیشتر به چهلمین سال گشت نامیمون روز تولدم باقی نمانده است. داستان زندگی او. نه! من داستان زندگی خودم را جز چند روزی که مدت ها از آن گذشته است، بازگو نمی کنم و خوب می دانم که این داستان، همان طور که در قصه های جن و پری می گویند، پیش تر نیز اتفاق افتاده است و باز اتفاق خواهد افتاد.
چه اهمیتی دارد که من کسی هستم که داستان را بازگو می کند.

ریکاردو لاورده در روز مرگش در آغاز سال ۱۹۹۶ تا ظهر در خیابان های باریک لاکان دلاریا در مرکز بوگوتا قدم می زد، بین خانه های کهن و شیروانی های سفالی و لوح های مرمریِ ناخوانده که خلاصه ی وقایع تاریخی بر آن ها حک شده بود. ساعت یک ظهر به باشگاه بیلیارد خیابان چهاردهم آمد که چند دست با مشتریانِ ثابت بازی کند. وقتی بازی را شروع کرد عصبی یا مضطرب به نظر نمی رسید. با چوب بیلیارد همیشگی بر میز همیشگی بازی می کرد که نزدیک ترین میز به دیوار پشت بود، زیرِ تلویزیونی که صداش را بسته بودند. سه دست بازی کرد و یادم نیست کدام را برد یا باخت چون آن روز من با او همبازی نشدم و بر میز کناری بازی می کردم، اما یادم هست چه وقت لاورده حساب برد و باخت شرط هاش را تسویه کرد، با دیگر بازیکنان خداحافظی کرد و طرف درِ گوشه ی سالن رفت. از میان اولین میزهای سالن، که معمولاً خالی می ماند چون نور مهتابی ها در آن گوشه ی سالن سایه های ناجور بر گوی ها می انداخت، رد می شد که ناگهان انگار پاش بر چیزی لغزیده باشد سکندری خورد. چرخید و به جایی که ما بودیم آمد، صبور ماند تا شش هفت گویی را که پیش رو داشتم سبد کنم و حتا وقتی گویی را پس از سه بار برخوردِ گویِ سفید به لبه های میز سبد کردم مختصر تشویقی کرد. بعد نگاهش بر من ماند که امتیازم را بر تخته می نوشتم، نزدیک شد و پرسید کجا می شود پخش صوتی یافت که بتواند نوار کاستی را که براش فرستاده اند بشنود. بارها از خودم پرسیده ام چه می شد اگر ریکاردو لاورده این را از یک بیلیاردباز دیگر می پرسید. این سوال البته مثل خیلی افکار ما درباره ی گذشته بی معنا است. لاورده دلایلی منطقی داشت که از من بپرسد. واقعیتی بود که نمی شد تغییرش داد، همین طور که آن چه را پس از پرسش او رخ داد نمی شود تغییر داد.
اواخر سال قبل، چند هفته مانده به کریسمس، با او آشنا شده بودم. به زودی بیست و شش ساله می شدم. دو سال قبل، از دانشکده ی حقوق فارغ التحصیل شده بودم و با این که از دنیای واقعی چیز چندانی نمی دانستم اما دنیای نظری مطالعات حقوقی را مثل کف دست می شناختم. پس از فارغ التحصیلی افتخارآمیزم، محض پایان نامه ای که درباره ی جنون به مثابه مبنایی برای معافیت از مسئولیت حقوقی در هملت نوشته بودم و هنوز نمی دانم چه طور استادان را به پذیرش همچو موضوعی راضی کردم، جوان ترین مدرس دانشکده شدم، یا دست کم استادان ارشد که کار را به من پیشنهاد دادند این طور گفتند، و من به این نتیجه رسیدم که استادی مقدمات حقوق، تدریس پایه های کار حقوق و وکالت به نسل های پی درپی کودکان ترس خورده که تازه از دبیرستان آمده بودند، تنها چشم اندازِ ممکنِ آینده در زندگی ام است. پای میز چوبی خطابه رودرروی ردیف به ردیف پسران سرگشته با چهره ی کودکانه و دختران تاثیرپذیر با چشمان گشاد از حیرت ایستادم و نخستین جلسات تدریسم را با موضوع ماهیت قدرت آغاز کردم. دست بالا هشت سال از این دانشجویان بی تجربه بزرگ تر بودم اما بین مان مغاک عمیق و دوپهلوی اقتدار و دانش، آن چه من داشتم و آن ها که تازه سر از تخم برآورده بودند هیچ نداشتند، شکل گرفت. آن ها من را می ستودند و کمی از من می ترسیدند و من فهمیدم به این ترس و ستایش می شود عادت کرد، فهمیدم ترس و ستایش مثل ماده ی مخدر است. داستان غارشناسانی را به دانشجویانم گفتم که در غاری گرفتار شدند و پس از چندین روز تحمل همدیگر را خوردند که زنده بمانند. آیا می توان از جایگاه قانون از آن ها دفاع کرد؟ داستان شای لاک(۱) پیر را به آن ها بازگفتم و ماجرای یک پوند گوشت را، ماجرای پورشا(۲)ی زیرک را گفتم که با مغلطه و سفسطه و بازی با اصطلاحات بغرنج شای لاک را ناکام می گذارد. از تماشای حرکت های سرودست و فریادها و همرنگی های خنده دارشان با یکدیگر در تلاش برای درک مفاهیم قانون و عدالت، از لابه لای حکایتی که نقل کرده بودم، لذت می بردم. بعدِ این بحث های دانشگاهی ، به باشگاه های بیلیارد خیابان چهاردهم می رفتم که سقف شان کوتاه و فضاشان از دود انباشته بود و زندگی دیگری آغاز می کردم که در آن از دکترین های مختلف و علم حقوق خبری نبود. روز لابه لای شرط بندی های کوچک و نوشیدن قهوه و برندی بر من می گذشت، گاه کنار یکی دو همکار و گاه دختران دانشجویی که هیچ بعید نبود پس از بالا رفتن چند گیلاس مشروب سر از خانه ی من درآورند. خانه ام نزدیک بود: واحدی در طبقه ی دهم یک آپارتمان که همیشه سرد بود. نمای خارپشت گونه ی شهرِ آجر و سیمان از واحد من همیشه دل نشین بود، تخت خوابم همیشه آماده ی بحث مفصل درباره ی مفهوم جرم و مجازات از دیدگاه چزاره بکاریا، درباره ی فصل بغرنجی از آثار بودنهایمر و یا حتا بهبود نمره به سریع ترین روش ممکن بود. آن روزها که حالا انگار روزهای زندگی کس دیگری بوده است زندگی پرِ فرصت بود. بعدها فهمیدم فرصت ها هم فرصت های کس دیگری بود و به تدریج، بی آن که عیان شود، مثل موجی که از جنبش می افتد، از بین رفت تا آن چه امروز هستم از من باقی ماند.
در آن زمان شهر من آرام آرام خشونت بارترین سال های تاریخ معاصر خود را پشت سر می گذاشت. منظور از خشونت، چاقوکشی و گلوله پرانی و تسویه حساب دو دلال دون پایه نیست، منظور خشونتی است ورای خشم و غیظ و انتقام های کوچک مردم عادی، خشونت مدعیانی که صنفی گسترده و اسمی آشنا دارند: دولت، کارتل، ارتش، جبهه... شاید خو کردن ما بوگوتایی ها به این خشونت تا حدی به این دلیل باشد که تصاویر آن پیوسته و بی وقفه در گزارش های خبری و مطبوعات پخش می شد. آن روز تصاویر آخرین حمله در قالب خبر فوری از تلویزیون پخش شد. ابتدای گزارش خبرنگار را دیدیم که جلوِ در درمانگاه روستایی گزارش می داد. بعد تصاویر یک مرسدس گلوله باران شده را دیدیم و از پنجره ی شکسته اش صندلی عقب، مشتی شیشه شکسته و لکه های خون خشکیده را و عاقبت، وقتی پشت تمام میزها همه دست از بازی برداشتند و ساکت شدند و کسی به فریاد خواهش کرد صدای تلویزیون را بلند کنند، عکس سیاه وسفید قربانی را بالای تاریخ تولد و تاریخ اخیر مرگ او دیدیم. سیاست مدار محافظه کار آلوارو گومس بود، فرزند یکی از جنجالی ترین رئیس جمهورهای قرن و خودْ نامزد چند دوره ی انتخابات ریاست جمهوری. هیچ کس نپرسید چرا او را کشته اند یا کی او را کشته است چون این جور پرسش ها در شهر من معنای خود را از دست داده بود و اگر هم کسی می پرسید استفهامی در پرسیدن نبود و تنها واکنشی خودکار از سر غافلگیر شدن بود. آن روزها متوجه نشدم اما این جنایت ها (که در مطبوعات به آن سالارکشی می گفتند و من معنای این کلمه را خیلی زود فهمیدم) به زندگی من خط داد و یا مثل ملاقات های بی خبر قوم وخویشی دور، بر من اثر گذاشت. سال ۱۹۸۴، آن روز که دم غروب پابلو اسکوبار برجسته ترین و سرسخت ترین مخالفش، وزیر دادگستری رودریگو لارا بونی یا را کشت یا دستور کشتن او را به کسی داد، چهارده ساله بودم (دو آدمکش حرفه ای سوار بر یک موتورسیکلت در پیچ خیابان صد و بیست و هفتم خفتش کردند). شانزده ساله بودم وقتی اسکوبار، گی یرمو کانوِ ال اسپکتادور را کشت یا دستور کشتنش را داد (قاتل در چندقدمی دفتر روزنامه هشت گلوله به سینه ی او نشاند). روز قتل لوئیس کارلوس گالان، نامزد ریاست جمهوری، نوزده ساله و بالغ شده بودم، اما هنوز در انتخاباتی شرکت نکرده بودم. قتل او در ذهن ما با بقیه ی قتل ها فرق داشت یا فرق دارد چون صحنه ی قتل در تلویزیون پخش شد: تصویر جماعت که در حضور گالان هلهله می کنند، صدای مسلسل و بدن گالان که بر سکوی چوبی آوار می شود و بی صدا می افتد یا صدای سقوطش در همهمه ی جمعیت و فریادها گم می شود. کمی بعد ماجرای هواپیمای آویانکا پیش آمد، یک بوئینگ ۷۲۷۲۱ که اسکوبار در راه بوگوتا و کالی در هوا منفجرش کرد تا سیاست مداری را بکُشد که اصلاً سوار هواپیما نبود.
خلاصه همه ی بیلیاردبازها با انفعالی بر این جنایت افسوس خوردند که در آن زمان یک جور خصیصه ی ملی، میراث دوران ما شده بود، و بعد دوباره سراغ بازی هامان رفتیم. همه غیرِ یک نفر که میخکوبِ تصویرِ تلویزیون شده بود که حالا گزارش دیگری پخش می کرد و محلی متروک را نشان می داد: میدان گاوبازی که علف هاش از بلندی به تیر پرچم می مانست (یا به بلندی پرچم هایی بود که در گذشته افراشته بودند)، سایه بانی بر تعداد زیادی اتومبیل عتیقه که زنگ می زد و می فرسود، مجسمه ی غول آسای تیرانوسوری که از هم می پاشید و ساختار پیچیده ی فلزی درونش هویدا می شد و مثل مانکنی کهنه غمگین و عریان بود. این آسی یندا ناپولس بود، قلمرو افسانه ای پابلو اسکوبار که زمانی مرکز امپراتوری اش بود و حالا از زمان مرگ سالارش در سال ۱۹۹۳ به حال خود رها شده بود. گزارش خبری درباره ی متروک ماندن املاک مصادره شده ی قاچاقچیان مواد مخدر بود و میلیون ها دلاری که مسئولان هدر می دادند و نمی دانستند از این املاک چه بهره ای ببرند. از کارهای فراوانی می گفت که با این دارایی های افسانه ای می شد کرد و کسی نکرده بود. این جای گزارش یکی از بازیکنان نزدیک ترین میز به تلویزیون، که تا آن لحظه توجه کسی را به خود نخوانده بود، انگار که بی اختیار بلندبلند با خود حرف بزند، انگار که عادتی دیرینه به تنهایی دارد و احتمال شنیده شدن حرف هاش به مخیله اش خطور نمی کند، به حرف آمد: «باید دید با حیوونا چی کار می کنن. بدبختا دارن از گرسنگی می میرن و کسی محل شون نمی ذاره.»
کسی از مرد پرسید کدام حیوان ها را می گوید، اما او فقط گفت: «آخه اونا که تقصیری ندارن.»
اولین حرف های ریکاردو لاورده که شنیدم همین ها بود. چیز دیگری نگفت. نگفت کدام حیوان ها را می گوید یا از کجا می داند حیوان های کذایی از گرسنگی روبه موت اند، اما هیچ کس دوباره نپرسید چون همه ی ما آن قدر سن وسال داشتیم که روزهای اوج آسی یندا ناپولس را به خاطر بیاوریم. باغ وحش محلی افسانه ای بود، ساخته شده به میل غریب قاچاقچی گردن کلفت و میلیونر که به بازدیدکنندگان قول می داد منظره هایی خواهند دید که در این مناطق به هم نمی رسد. در دوازده سالگی در تعطیلات کریسمس به باغ وحش رفتم. البته در بی خبریِ پدرو مادرم و دزدانه رفتم. فکر این که پسرشان بر ملک یک نفر عضو مافیا قدم بگذارد مایه ی شرم شان بود چه برسد به این که بگذارند پسرشان در آن جا خوش بگذراند. اما من بی تاب بودم آن جا را ببینم، چون نقل همه ی مجالس و محافل شده بود. به دعوت پدر و مادر یکی از دوستانم آن جا رفتم. صبح یکشنبه ای زود از خواب بیدار شدیم که راه شش ساعته ی بوگوتا تا پوئرتو تری یونفو را طی کنیم. وارد باغ شدیم، از زیر دروازه ی سنگی عظیمی گذشتیم که نام ملک را با حروف درشت آبی رنگ بر آن نوشته بودند و تا غروب لابه لای ببرهای بنگال و طوطی های آمازون، اسب های پیگمه، پروانه هایی به بزرگی یک کف دست و حتا یک جفت کرگدن هندی، که پسری با نیم تنه ی ارتشی نیروی هوایی به لهجه ی اهالی مده یین می گفت تازه آن ها را آورده اند، گشت و گذار کردیم. بعد هم اسب های آبی را دیدیم که البته در آن روزهای طلایی هیچ کدام نگریخته بود. بنابراین خوب می دانستم حیوان هایی که مرد می گوید کدام حیوان ها است، اما نمی دانستم این چند کلمه را حدود چهارده سال بعد به خاطر خواهم آورد. با وجود همه ی افکاری که از آن روز تاکنون به سرم راه یافته است به وضوح می دانم ریکاردو لاورده ی آن روز در باشگاه بیلیارد با انبوه هموطنانی که فراز و فرود یکی از منفورترین کلمبیایی های تاریخ را با حیرت و سرگشتگی دنبال می کردند هیچ فرقی نداشت و چندان توجه من را به خود جلب نکرد.

به ماریانا، خالق فضا و زمان

دیوارهای رویای من فرو می پاشید و با خاک یکسان می شد، مثل شهری که در فریادها فرو می پاشد.

آئوره لیو آرتورو، رویای شهر

نظرات کاربران درباره کتاب صدای افتادن اشیا