فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خیال‌بازی

کتاب خیال‌بازی

نسخه الکترونیک کتاب خیال‌بازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خیال‌بازی

کتاب خیال بازی از دو داستان بلند به نام‌های «آرمیتا» و «این‌که همیشه می‌خواستم...» تشکیل شده است. «آرمیتا» داستان دختر ساده‌ای است که برای کارگشایی در امور زندگی‌ روزمره‌اش، سر و کارش به رمال حقه‌بازی می‌افتد . اما برخلاف آنچه انتظار دارد گره از مشکلاتش باز نمی‌شود و برعکس، مسائل جدیدی برایش رخ می‌دهد. او درصدد است که از این رمال حقه‌باز انتقام بگیرد، پس به فکر چاره می‌افتد تا این‌که.... در داستان دوم، دختری به نام ماندانا که برای حفظ آرامش خود به شدت تحت تأثیر کتاب‌های مثبت‌اندیشی و تأثیر نفوذ کلام است، به علت خواندن بیش از حد این کتاب‌ها جهت فکری‌اش تغییر می‌کند و هر آنچه می‌اندیشد، عینیت پیدا می‌کند. در هر دو این داستان‌ها با دختران ظریف و ساده‌اندیشی روبرو هستیم که ناخودآگاه، خیالشان مسیر زندگی آن‌ها را تغییر می‌دهد. آن‌ها در فکر و ذهن خود در پی قدرت‌های برتری هستند که به آن‌ها نیرو ببخشد و آن‌ها را از شر مشکلات زندگی خلاص کند و به خواسته‌ها و آرزوهایشان برساند.

ادامه...

بخشی از کتاب خیال‌بازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آرمیتا

سپاس و ستایش خدای را که هم اینک به لطف خود، شما خواننده عزیزِ دوست داشتنی را میخکوبِ داستانِ من کرده، به طوری که چشمانتان با کلمات پیوندی ابدی برقرار نموده است تا احیانا زیر جملاتِ غلط غلوط بنده را خط بطلان کشیده، ضربدری جانانه نثارِ کلمات بی گناه کنید که البته در این صورت نفرینِ ابدی نویسنده چون حسین کرد شبستری پشت سر شماست و ساتور به دست ایستاده تا شما را چون خیاری به دو نیم کند و بدهد تا بنده نمک بر بدنِ زخم و زیلی شما زنم و شما عزیز را نوش جان کنم. چه اشکالی دارد در این صفحات نویسنده آدم خواری نیز بکند؟ بر من خرده مگیرید، این کوچک ترین انتقامِ نویسنده ای منصف خواهد بود گر قدرِ داستانِ گرانقدرش را ندانند و به باد پنبه زنی اش بگیرند... و اما برعکس اگر چشمانتان با کلمات پیوندی ابدی برقرار نموده تا شما را از طریق لغات به خیالِ بنده متصل کند مژده می دهم که هم اینک شما در هاله ای درخشان و متمایز از عوام روبروی لغاتم نشسته اید. پس با شما دست می دهم و به سینه می فشارمتان و چشمانتان را با جملاتم قلقلک خواهم داد و تردستی ام را برای تنها شما رو خواهم کرد. آن دسته اول را بی خیال شوید؛ آن ها هم اینک لای دندان های من همراه بزاقم در حال تجزیه شدنند. آن بدبینان را می بلعم. آن هایی را که در مقابل موضوعِ این داستانِ طفلِ معصوم قد علم کرده اند و نمی دانند که هنوز وقتی دختری معطّر به عطرِ گوچی و کفش شانل به پا با موهایی راه راه شده به رنگ های مختلف چونان رنگین کمانی حبس زیر شالی حریر، در حالی که گوشی خدا تومانی اش را توی کیفِ سراسر چرمش انداخته و ایران چک های بی زبان را توی کیفِ پولش پشت سر هم ردیف کرده است وقتی که توی اتوبوسی به سمت خیابان دماوند می رود و این همه مارک را با خود حمل می کند احتمالاً پیش رمالی... فالگیری... جادوگری... کف بینی کسی می رود و آن ها ــ همان بدنهادان ــ چونان که خود به ظاهر به این امور ماوراءالطبیعه اعتقاد ندارند پس، از رگ و ریشه و مویرگ با ضربانِ این موضوع در صفحات داستان مخالفند و پرچم روشنفکری به دست با پوزخند به جملات ارزشمندم نگاه عاقل اندر سفیهی می کنند و باد در آستین می اندازند که خدا را شکر که چون بنده ــ نویسنده این داستان ــ دچار درگیری معضلات خاله زنکی نشده اند و خوشحالند که نامِ پرآوازه ایران زمین را در صدر جداول جایزه پخش کنیِ داخلی هی به هم قل می دهند و در بلاد فرنگ هم پرواضح است که در تلاشند تا روی خالد حسینی را کم کنند و بادبادک بازی بسازند و به زور هم که شده بفرستند هوا بلکه گرفت. هم اینک با امواج کلامم آن ها را تا ابد غرق خواهم کرد باشد که خوراک کوسه هایم شوند.
القصه... داستانِ ما به اختصار می پردازد به شکاف کوچک مرّمت نشدنی ای که گاه زندگانی ما را چونان هندوانه قاچ قاچ می کند و با هیچ بخیه و چسب و وصله پینه ای به روز اولش برنمی گرداند.
آرمیتا دختر بهرخ دختر بلقیس، پدرش کوروش پسر صفا متولد تهران دختری بود که قربانی قلمِ من شد. او کسی نبود که عاشقان سینه چاکش برای رو کم کنی مدام به هم ضرب شست نشان دهند یا که برعکس دختری هم نبود که بتوان راحت از چشمان اغواگرش گذشت. او معمولی ترین دخترها بود... هنگام صحبت کردن لغات را روی ترازو نمی گذاشت و سبک سنگین نمی کرد... زبانش همان را می گفت که دلش. تا این که آن شکاف بی ناموس در زندگانی اش چونان زلزله ای هشت ریشتری پیدا شد و دانست که می شود زبان به دروغ چرخاند و طور دیگری هم زیست... شاید راحت تر... شاید بی دردسرتر... بی این که به عاقبتش اندکی فکر کند.
آن روز که آفتابِ گرم و تفتیده، مستقیم به مثال تیزی سر نیزه فرود می آمد روی زمین و مغز را می شکافت و تخم مرغ اگر می شکست روی زمین درجا می پختش، روز بیست و دوم شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش ــ روزی بود که گرمای خورشید از فاصله بی نهایتش نسبت به کره کوچک خاکی زمین... فولاد را آب می کرد و تن آدمی را مغزپخت... که گر برنج بودند بنی بشر قد می کشیدند زیر این گنبد سوزان. آن روز آرمیتا مثل هر از گاهی که دچار نزول روحیه می شد و زخم های سربسته اش باز می شدند و خون چکه می کرد از آن ها به روی اوراق دفتر خاطراتش، به کافه نادری سر زد تا روحیه اش عوض شود... کافه نادری محلی بود خاص برای دختری چون آرمیتا... زیرا حضور ارواح نیمه مرده را پشت بعضی میزها لابلای دود سیگارها می دید... حس می کرد... و فقط دوست داشت بنشیند قهوه داغ بخورد، توی لباسش بخزد و سیگار پشت سیگار روشن کند تا زخم هایش فراموش شوند... دفترچه اش را جلو رویش باز می کرد و قلم می چسباند روی کاغذ و آینه ای همه را از دم وارونه و برعکس می نوشت... همه جملاتی را که می شنید و همه آنچه را زیر پوست تن ها می دید... همه آن پیچ واپیچ های روح آدمی را که از سر چاهی به قدمت سن آدمی بیرون زده بودند و زار می زدند زیر لبخندهای ماتیکی یا زار می زدند پشت چوب سیگارهای اروپایی. آرمیتا خودش را مشغول چیدمان چیزهایی روی کاغذ می کرد که کم تر بعدها به آن ها سر می زد، اما آن لحظه همه پیچ پیچ های روح خودش باز می شدند و زخم ها اندکی بخیه می خوردند ــ گرچه ردشان بی پدرها تا ابد باقی است روی روان و ذهن و جان، بالاخص هنگامی که به مثال آدمی روان پریش باشی (دور از جان)که تیغ به دست بگیری و ریش ریش کنی پوست خود را تا که فقط درد بکشی و ریزِش خون خود را ببینی، آری جای بعضی زخم ها پاک نمی شود ــ آرمیتا آن روز در مناطق آن سمتی تهران به سر می برد که ناگهان هنگام خروجش از کافه متوجه حضور عده ای پیرامون مردی شد.
مرد تنها نبود اسباب و اثاثی نیز دور خود چیده بود و کادیلاک سبزِ لجنی رنگِ کپک زده ای نیز کنارش به چشم می خورد. آرمیتا به جمع نزدیک شد. اکثر جمع مذکرانی نیش باز و بی کار بودند که با نزدیک شدنِ دختری به گِردشان شلوارشان به پا تنگ می شد! و آب دهانشان خشک. آرمیتا بی توجه به همه چرخش های گردن های مردان شلوار تنگ و دهن خشک جلو رفت تا ببیند آیا حدسش درست بوده؟ آیا برای اولین بار معرکه ای خواهد دید؟
مردی که میان گود بود آن چنان بلند بلند لغز می خواند که همه بینندگان عزیز را از محتویات فرح بخش درون دهانش باخبر می کرد پنداری که مقصودش نشان دادن قطر طویل دهانش بر همگان بود. عده ای موبایل به دست زوم می کردند روی دهان باز او و عکس می گرفتند و شعاع دهان او را با تعجب اندازه می زدند و عده ای هاج و واج به این غار متحرک ــ غاری چون عظمت دهان شیر هنگامی که نعره می کشد ــ میخکوب شده بودند. ناگهان مرد عطسه اش گرفت. عطسه ای کرد که تمام تیر و تخته های اطراف و چهار ستون بدن حضار را به لرزه درآورد. آرمیتا جلوتر رفت. درخشش چشمانش در گرمای ناجوانمردانه و گدا ذوب کن آن روز محو شد. جلوتر رفت و از میان آمیختگی بوی پیراهن ها با آب نمک زیر بغل مذکران گذشت. از این بو رو به بی هوشی بود و پره های بینی را کیپ کرده بود و سفت کیف کولی اش را چسبیده بود. مرد هنوز داشت تارهای صوتی اش را نشان مردم می داد و سعی در پاره کردنشان می کرد. شاید فکر می کرد که چه صدای مخملی خاصی دارد! صدایش انگار که از حنجره گناهکارترین بشری که توی جهنم به میخ کوبیدندش و توی دیگ می جوشانندش درمی آمد. گرفته و خسته اما با وولومی بلند. روی زمین یک جعبه کفش بود و رویش یک فلوت، کنار آن زنجیری افتاده بود و کنار زنجیر پاهای پرانتزی مرد که توی شلواری مخملی به چشم می خورد، به خصوص که این پاهای مخمل کبریتی به کمری متصل می شد باریک که دور آن نیز کمربندی چرمین محکم بسته شده بود طوری که انگار کمر قصد فرار دارد و او با فداکاری خود نباید می گذاشت کمر در برود. پس کمربند با فشار زیاد ــ گویی که آن را دور گردن محکوم به اعدامی ببندند ــ دور کمر مرد سفت بسته شده بود.
جالب تر تن مرد بود... تنی پت و پهن با سینه های ستبر و بازوهایی عضله ای که پنداری مثل همان کارتون معروف پاپای تبلیغ خوردن اسفناج را می کرد (البته با خالکوبی هایی مارپیچ و درهم). بُلیز استرچ ــ چسبان و تنگ ــ سیاه رنگ به تن او چسبیده بود. بُلیزی آستین کوتاه که بوی خیسی زیر بغلش را حضار عزیز از جمله آرمیتای خودمان هم می فهمید. مرد موهایی داشت فرفری... چون اسکاچ درهم و تو هم رفته. حلقه های زبر و زمختِ سیاه رنگِ قیر مانندی که توی هم گره خورده بودند و از جلو چون سایه بانی صورت یغور مرد را محافظت می کردند. شاید فکر می کرد که چقدر شبیه الویس پریسلی شده است!

نظرات کاربران درباره کتاب خیال‌بازی

خوب بود. نویسنده سبک جدید و عجیب غریبی رو برای داستانگویی و ترسیم فضای داستان ابداع کرده بود.
در 8 ماه پیش توسط afs...far
خیلی خیلی کتاب عجیبی بود،تا حالا چنین چیزی نخونده بودم
در 2 ماه پیش توسط shaghayegh as