فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت

کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت

نسخه الکترونیک کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت

فرناندو کراپ، ثروتمند و پر انرژی درنامه‌ای به جولیا می‌نویسد: دوشیزه‌ی گرانبها، به من گفته شد که شما زیباترین دختر شهری هستید که من مدت کوتاهی است در آن اقامت دارم. من شما را با پدرتان در پارک دیدم... شما زیباترین هستید و من با شما ازدواج خواهم کرد... و جولیا در جوابش می‌نویسد: آقای محترم، از نامه‌تان فهمیده می‌شود که شما مرا از پدرم خریده‌اید... بماند، چون پدرم آن‌قدر مقروض است که حاضر است مرا به هر قیمیتی بفروشد... ای شروع داستانی است که وقایع بسیاری به دنبال دارد. تانکرد دورست داستانه عاشقانه‌ای نوشته، یک قطعه‌ی تئاتری و او آن ار «در جست و جوی حقیقت» نامیده است. وقایع نماش‌نامه آن‌قدر جذاب است که تا تمامش ار نخوانده‌اید، از آن دست نخواهید کشید.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت ها:

فرناندو کراپ
جولیا
پدر
نجیب زاده
دو روان پزشک

فصل اول

جولیا: فرناندو کراپ این نامه رو به من نوشت.

نامه را به پدر می دهد.

پدر: (به نظر تعجب می کند.) خوب؟
جولیا: بخونش!
پدر: چی بهش جواب دادی؟
جولیا: (بی حوصله) بخونش!
پدر: اون مردیه که خیلی مورد توجهه، همه ازش حرف می زنن، از وقتی که با ثروت هنگفتش از آمریکا به این جا اومده. بعضی از دخترای جوون خیلی خوشحال می شن که ازش یه نامه دریافت کنن، ـ هر کدوم شون.
جولیا: بخون!
پدر: نامه رو برای تو نوشته، کافیه که خودت به من بگی، توش چی نوشته. تو خودت که خوندیش.
جولیا: کوتاهه!
پدر: به نظر می رسه اون اهل حاشیه رفتن نیست، یه مرد پرانرژیه. من می تونم از دست خطش اینو بفهمم.
جولیا: (می خواند) دوشیزه ی گران بها...
پدر: نوشته «دوشیزه ی گران بها»، بدون حاشیه رفتن و بدون تعارف!
جولیا: (می خواند) به من گفته شد که شما زیباترین دختر شهری هستید که من مدت کوتاهی است در آن اقامت دارم. من شما را هنگامی که با پدرتان در پارک قدم می زدید، دیدم.
پدر: اوه، اون ما رو اون جا دید؟
جولیا: (می خواند) درسته، شما زیباترین هستید. من با شما ازدواج خواهم کرد.

فرناندو کراپ.

پدر: اون یه راست می ره طرف هدفش. یه شخصیت محکم.
جولیا: ما روز شنبه چه مدت تو پارک بودیم؟
پدر: من نمی دونم.
جولیا: من می خواستم به خونه برگردم اما باید طبق خواسته ی تو، دو دفعه اون بلوار رو بالا و پایین می رفتیم.
پدر: هوای آزاد و سالم. تو در تمام مدت گوشه ی خونه نشستی، کتاب می خونی و تو رویاهات غرقی.
جولیا: تو همه ی این نقشه ها رو کشیده بودی.

نامه را توی صورت پدر پرت می کند.

پدر: خواهش می کنم، جولیا، عزیز من، به من بگو، چه جوابی بهش دادی؟
جولیا: ها!
پدر: من فکر نمی کنم که تو بهش جواب «ها» داده باشی. من می دونم که تو یه نامه نویس حرفه ای و پر ایده ای هستی.
جولیا: بهت می گم من چه جوابی بهش دادم. «آقای محترم، از نامه تان فهمیده می شود که شما مرا از پدرم خریده اید. چه مبلغی برای هر پاوند از گوشت بدن من تقاضا کردید؟ چه قیمتی برای هر کیلو از وزن زندگی من؟»
و شما با مبلغی که تقاضا کرد، بلافاصله موافقت کردید یا این که سعی کردید چانه بزنید و قیمت را پایین بیاورید؟ می توانم ببینم که چه طور چهره ی پدرم از ترس جمع شده و لب هایش می لرزد و چند قطره اشک هم روی گونه های کبود شده اش می غلتد.
فقط به این دلیل که شما مردد می شوید برای پرداخت مبلغ مورد تقاضایش!!
اما شما می دانید که این مرد بیچاره را در چنگ خود دارید. چون او آن قدر مقروض است که حاضر است کالای موردنظر را به هر قیمتی بفروشد.
پدر: (ناله کنان)، تو داری شوخی می کنی، تو داری شوخی می کنی، جولیا!
جولیا: یا این که شما به طور اتفاقی حین نظاره کردن من، لبخندی از من دیده اید که قیمت را چند هزار بیش تر کرده؟ به شما اطمینان می دهم آقای محترم، من دارای دندان های مرتب، منظم و بناگوش زیبایی هستم. غیر از اعضای دیگری که برازنده نیست در این جا بی پرده نام ببرم.
اگه شما در خونه ی پدرم، به عنوان خریدار، حاضر شوید و بخواهید از کالای موردنظر دیدن کنید، می توانید بعد از دیدن، قیمت آخر را در قرارداد بنویسید.
پدر: (شکست خورده.) جولیا!
جولیا: من فکر می کنم این همون جوابیه که می خواستی پدر؟ این طور نیست؟
پدر: تو بی رحمی، داری منو تو این شرایط بدی که هستم مسخره می کنی... درحالی که من دارم هر لحظه، از غصه و دلواپسی که برای تو دارم، به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شم!
جولیا: ناله نکن! وگرنه سردرد می گیرم! و دو تا حلقه ی سیاه دور چشام می شینه که قیمت کالا تو احتمالاً پایین می آره.
پدر: دختر بیچاره ی من، باید قبول کنی که اگه من دلواپس آینده ت نباشم، تو، تو چه شرایط خطرناکی قرار می گیری. البته تو زیبا هستی، یه زیبایی خدادادی، واقعاً زیبا هستی. اما چیزی که منو می ترسونه، اون حالت های تهاجمی که داری، با اون فکرهای غیرعادیت مردم رو از خودت دور می کنی!
جولیا: فکرهای غیرعادی؟
پدر: کدوم زن در مقابل خواستگاری یه مرد سرشناس و پولدار چنین جواب گستاخانه ای می ده. من باید با زحمت زیاد همه چیزو دوباره درست کنم.
جولیا: تو نباید این کارو بکنی.
پدر: فکرهای غیرعادی! به یه دانشجویی که هیچی نداره و تو حتی نمی شناسیش پیشنهاد می دی که تو رو بدزده! این برای من غیرعادیه.
اون بیچاره هم که ترسیده می گه: خیلی خوب این کارو می کنم. اما از کجا باید زندگی کنیم؟ و تو؟ تو چی داری بگی؟
جولیا: خوب که چی؟
پدر: تو گفتی: «باهم خودکشی می کنیم.»
جولیا: تو اینارو از کجا می دونی؟
پدر: من می دونم، هر کسی می دونه. اون خودش برای همه تعریف کرده. اون جوون بدبخت، آشفته. تمام شهر از این موضوع خبر دارن. اون دوباره برنگشت! مطمئناً با خودش فکر کرده: من که نمی خوام بمیرم.
جولیا: حرف مزخرفیه!
پدر: گوش کن عزیز دل من، کی دلش می خواد بمیره؟ هیچ کس دلش نمی خواد بمیره. حتی من هم نمی خوام. آدم می خواد شانس شو امتحان کنه، برای یه موقعیت خوب، امیدواره. یه نگاه به پدر پیرت بنداز! اون می خنده، امیدشو از دست نمی ده. اینم باید یواشکی بهت بگم که اون در حال حاضر هم وضع مالیش خوب نیست!

با انگشتش بشکن می زند، لبخند بر لب

جولیا: بشکن نزن!
پدر: عجیبه، من دارم بشکن می زنم! یه عادت احمقانه.
اگه فرناندو کراپ پشیمون بشه، برای این که تو بهش این نامه ی توهین آمیز رو نوشتی، من خودمو حلق آویز می کنم!

پدر می رود.

فصل دوم

جولیا ـ فرناندو کراپ

فرناندو کراپ: (وارد می شود.) شما نامه ای نوشتین که منو خوشحال کرد!
جولیا: اما منظور من خوشحال کردن شما نبود.
فرناندو کراپ: من از نامه تون فهمیدم که ما هم دیگرو خیلی خوب درک می کنیم.
جولیا: ولی من از نامه ی شما خوشم نیومد.
فرناندو کراپ: فکر می کنم این برای همه روشنه، که فرناندو کراپ هر چیزی رو که اراده کنه، به دست می آره. شما زیباترین زن این شهر و شاید هم در تمام کشور باشین! من اومدم این جا که با شما ازدواج کنم.

جولیا برای مدتی ساکت و بدون حرکت می نشیند.
سکوت جولیا، فرناندو کراپ را ناآرام می کند. بعد از چند لحظه او به طرف جولیا می رود و نگاه می کند.

فرناندو کراپ: (منطقی) حالت خوب نیست؟
جولیا: چرا... همه چیز خوبه.
فرناندو کراپ: اما داری می لرزی.
جولیا: سرده... این جا یه کمی سرده.
فرناندو کراپ: این طور احساس می کنی، این جا گرمه.
جولیا: واقعاً؟
فرناندو کراپ: از ترس داری می لرزی.
جولیا: از کی می ترسم؟
فرناندو کراپ: از من.
جولیا: چرا باید از شما بترسم؟ نه، قطعاً نه.
فرناندو کراپ: چرا تو از من می ترسی.

جولیا به گریه می افتد.

فرناندو کراپ: (با آرامش به او نگاه می کند. بعد از سکوتی کوتاه) به نظرت من یه هیولا هستم؟ دستاتو از جلو صورتت بردار! به من نگاه کن! فقط دشمنام از من می ترسن.
جولیا: من فروخته شدم!
فرناندو کراپ: آها، کی اینو گفته؟
جولیا: من می گم! از پدرم هیچ چیزی نمی مونه ـ اون ورشکسته است، باید بره زندان. من می دونم که اون قبل از این که با دست های دستبندزده به وسیله ی پلیس جلو چشم های کنجکاو و خیره ی مردم به طرف زندان برده بشه، خودشو دار می زنه.
فرناندو کراپ: اصلاً لازم نیست این اتفاق ها بیفته.
جولیا: شما خیلی پولدارید، همه جا دارید پولاتونو نشون می دین. کیف پولتونو باز می کنین، پولاتونو از روی بالکن برای آدما پرت می کنین، اون ها هم خم می شن روی زمین می خزن و پولارو از لای گل و کثافت جمع می کنن.
فرناندو کراپ: حال پدرت خیلی خوبه. من ترتیب همه چی رو دادم. همه چیز پرداخت شده.
جولیا: همه چیز پرداخت شده؟
فرناندو کراپ: بله. چه قدر بود؟ من مبلغش رو فراموش کردم.
جولیا: خوب، شما همه ی ما رو خریدین. ما داریم حالا با پول شما زندگی می کنیم؟ درسته؟

جولیا دستمال گردنش را پاره می کند.

این دستمال گردن رو پدرم دیروز برام آورده، پس اینو با پول شما خریده؟ ـ کفش ها؟

جولیا کفش هایش را درمی آورد و به طرف سر فرناندو کراپ پرتاپ می کند.

فرناندو کراپ: حالا دارم می بینم جولیا، تو پاهای خیلی زیبایی داری.
جولیا: هیچ وقت منو به دست نمی آرین! هیچ وقت، هیچ وقت! فقط وقتی که مرده باشم!
فرناندو کراپ: اما تو دوستم داری، جولیا. حالا دیگه عاشق منی! برای همین با من ازدواج می کنی.
جولیا: فروخته شدی، فروخته شدی.
فرناندو کراپ: فکر می کنی، من پول دارم و تو کالا هستی؟
جولیا: (فریاد می زند.) بله، بله!
فرناندو کراپ: من وقتی به پدرت پول دادم در مقابلش هیچ تقاضایی نداشتم. هیچ تقاضایی. تو نمی خوای دوستم داشته باشی؟ اما این امکان نداره! امکان نداره، عاشق من نباشی.

سکوت طولانی. جولیا می گرید.
سکوت.

جولیا: (آرام) هر کاری دلت می خواد با من بکن.
فرناندو کراپ: منظورت چیه؟ چی داری می گی؟
جولیا: نمی دونم، نمی دونم چی دارم می گم.
فرناندو کراپ: یعنی چی، من باید با تو کاری کنم، که می خوام؟
جولیا: یعنی... من نمی دونم.
فرناندو کراپ: من که نمی خوام فاحشه بخرم ـ «خریدن» ـ بی معنیه! این یه ازدواج با عشقه! تو عاشق منی، برای همین گریه می کنی! تازه داری شروع می کنی که بفهمی.
جولیا: (راوی) جولیا با فرناندو کراپ ازدواج می کند.

این کتاب ترجمه ایست از:
Frnando Krapp hat mir
Diesen Brief qeschrieben
Tankred Dorst

مائده عزیز
این نمایش و نقش زنی در آن، برایت بهترین ها را آرزو می کنیم
با خاطراتی خوش از تهران

تانکرد دورست و اورزولا



نظرات کاربران درباره کتاب فرناندو کراپ این نامه را نوشت