فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ننامیدنی

کتاب ننامیدنی

نسخه الکترونیک کتاب ننامیدنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ننامیدنی

شاید یک رویاست، همه یک رویاست، که غافلگیرم می‌کرد، بیدار می‌شوم، در سکوت، و دیگر هرگز نمی‌خوابم، این من می‌شود، یا رؤیا، باز هم رؤیا، رویای سکوتی، سکوتی رؤیایی، لبریز نجواها، نمی‌دانم، فقط کلمات است، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیز دیگری نیست، باید ادامه دهی، همین و بس، چندی دیگر متوقف می‌شوند، خوب می‌دانم، حسش می‌کنم، چندی دیگر ترکم می‌کنند، سکوت می‌شود، لحظه‌ای، چند لحظه‌ی ناب، یا مال من می‌شود، آن‌که ماندنی است. که نماند، که هنوز می‌ماند، این من می‌شود، باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، باید ادامه دهی، ادامه می‌دهم، باید کلمات را بگویی، تا آن وقت که چیزی ازشان باقی مانده، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، درد غریب، گناه غریب، باید ادامه دهی، شاید پیش از این تمام شده است، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند، روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، که غافلگیرم می‌کند، اگر باز شود، این من می‌شود، سکوت می‌شود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نمی‌دانم، در سکوت نمی‌دانی، باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه می‌دهم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ننامیدنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ای برای شایسته و داریوش

ننامیدنی

حالا کجا؟ حالا کی؟ حالا کِی؟ بی هیچ پرسشی. من، می گویم من. بی هیچ باوری. پرسش ها، فرضیه ها، این ها را می گویم این. ادامه می دهم، پیش می روم، به این می گویم ادامه، به این می گویم پیش رفتن. می شود که یک روز، همچنان که ادامه می یابد، یک روز فقط بمانم، در کجا، به جای رفتن، به روال قدیم، برای گذران روز و شب در جایی هر چه دورتر، دور نبود. شاید این گونه آغاز شد. فکر می کنی فقط استراحت می کنی، بهتر است وقتی کار کنی که زمانش برسد، یا بی هیچ دلیلی، و کمی بعد می بینی که قدرت نداری اصلاً باز کاری کنی. مهم نیست چه طور این اتفاق افتاد. این، می گویم این، نمی دانم چه. شاید دست آخر فقط به چیزی رضایت دادم. اما هیچ کاری نکردم. انگار صحبت می کنم من، این من نیست، درباره ی من، درباره ی من نیست. این چند ملاحظه ی کلی برای آغاز کار. چه کنم، چه باید بکنم، چه می بایست بکنم، در موقعیت من، چگونه پیش بروم؟ با سرگشتگی ای ساده و محض؟ یا با تایید و انکارهایی که به محض به زبان آوردن باطل می شوند، یا زودتر یا دیرتر؟ به طور کلی. باید ترفندهای دیگری وجود داشته باشد. وگرنه به تمامی مایوس کننده می شد. اما به تمامی مایوس کننده است. باید قبل از پیش تر رفتن، باز هم پیش تر رفتن، تذکر بدهم که من می گویم سرگشتگی بدون آن که بدانم معنایش چیست. آیا می توان شکاک بود به جای ناآگاه؟ نمی دانم. با بله ها و نه ها متفاوت می شود، همچنان که جلوتر می روم به سویم بازمی گردند و چه می کنم، مثل یک پرنده، روی همه شان بدون استثنا کثافت می کنم. انگار واقعیت، اگر بتوان در موقعیت من از واقعیت ها حرف زد، این بود که نه تنها باید از چیزهایی حرف بزنم که نمی توانم درباره شان حرف بزنم، بلکه، که حتا بسیار جالب توجه تر است، بلکه من، که اگر بشود حتا بسیار جالب توجه تر است، که من، فراموش کردم، مهم نیست. و در عین حال ملزمم به صحبت کردن. هرگز ساکت نمی شوم. هرگز.
تنها نمی مانم، در آغاز. البته تنهایم. تنها. این زود گفته می شود. چیزها باید زود گفته شوند. و چگونه می توان، در چنین ظلمتی، مطمئن بود؟ همدمی دارم. در آغاز. چندتایی عروسک. بعد می پراکنم شان، به هر سو، اگر بتوانم. و چیزها، چه برخورد مناسبی باید نسبت به چیزها اتخاذ کرد؟ و، در وهله ی نخست، آیا واجب اند؟ چه پرسشی. اما توهماتی دارم، چیزها قابل پیش بینی اند. بهترین کار این است که از پیش، در این زمینه، هیچ تصمیمی نگیری. اگر چیزی پیش آمد، به هر دلیلی، در نظر بگیرش. هر جا که آدم ها هستند چیزها هم هستند، این طور می گویند. آیا یعنی وقتی اولی را پذیرفتی ناگزیری دومی را هم بپذیری؟ زمان ثابت می کند. چیزی که باید از آن حذر کرد، نمی دانم چرا، روح نظم وترتیب است. آدم ها با چیزها، آدم ها بدون چیزها، چیزها بدون آدم ها، چه فرقی می کند، دلم را خوش می کنم که پراکندن شان خیلی طول نمی کشد، هر وقت قصد کنم، به هر سو. چگونگی اش را نمی دانم. بهترین کار نیاغازیدن بود. اما باید آغاز کنم. به عبارت دیگر باید ادامه دهم. شاید در انتها غرقِ ازدحام شدم. در آمدوشدهای لاینقطع، فشار و هیاهوی حراجی. نه، خطری نیست. از آن.
مالون(۱) آن جاست. از سرزندگی فانی اش چیزی به جا نمانده است. در فواصل بی تردید ثابت از مقابلم می گذرد، مگر این که این من باشد که از مقابلش می گذرد. نه، یک بار برای همیشه، حرکت نمی کنم. او می گذرد، ساکن. منتها در مورد مالون چیز زیادی نیست، هیچ امیدی به او نیست. شخصاً قصد ندارم کسل و کلافه شوم. حین تماشای گذارش بود که به فکر افتادم آیا سایه داریم. ناممکن است گفتنش. از نزدیکم می گذرد، از چند فوتی ام، به کندی، دائماً در همان مسیر. تقریباً مطمئنم که خودش است. کلاه بی لبه اش تردیدی به جا نمی گذارد. با دو دست چانه اش را نگه داشته است. بی یک کلمه حرف می گذرد. احتمالاً نمی بیندم. یکی از همین روزها بازخواستش می کنم. می گویم، نمی دانم، چیزی می گویم، به وقتش فکر می کنم چه بگویم. این جا روز وجود ندارد، اما از این تعبیر استفاده می کنم. از کمر به بالا می بینمش، تا جایی که به من مربوط است، او در کمر متوقف می شود. بالاتنه شق ورق است. اما نمی دانم آیا روی پاهایش ایستاده یا روی زانوانش. شاید هم نشسته باشد. از نیم رخ می بینمش. گاهی از خود می پرسم نکند این مالوی(۲) است. شاید مالوی است، با کلاه مالون بر سر. اما منطقی تر است فرض کنیم که این مالون است، با کلاه خودش بر سر. وای نگاه کن، اولین چیز، کلاه مالون. لباس دیگری نمی بینم. شاید مالوی اصلاً این جا نیست. می توانست، بدون اطلاع من، این جا باشد؟ بی شک این مکان وسیع است. نورهای متناوب و ضعیف نوعی فاصله را القا می کنند. راستش یقین دارم که همه شان این جایند، دست کم از مورفی(۳) به بعد، یقین دارم همه مان این جاییم، اما تابه حال فقط مالون را دیده ام. فرضیه ای دیگر، آن ها این جا بودند، اما دیگر این جا نیستند. به روش خودم وارسی اش می کنم. آیا گودال های دیگری هست، پایین تر؟ از گودال من به کدام شان می توان دست یافت؟ این وسواس لعنتی نسبت به عمق. آیا جاهای دیگری هست که برای مان کنار گذاشته اند و این یکی گودال که در آنم، با مالون، فقط هشتیِ ورودی شان است؟ فکر کردم که مقدمات را انجام داده بودم. نه نه، همه یکسره در این جا بوده ایم، همه یکسره در این جا می مانیم. این را می دانم.
پرسش دیگری نیست. آیا این جا نقطه ی پایان غیبت نیست؟ روزی می آید که دیگر مالون از مقابلم نگذرد؟ روزی می آید که مالون از مقابل محلی بگذرد که در آن بودم؟ روزی می آید که یکی دیگر از مقابلم بگذرد، از مقابل محلی که در آن بودم؟ درباره ی این قضایا نظری ندارم.
اگر از عاطفه تهی نبودم ریشش مرا غرق ترحم می کرد. ریشش آویزان است، از دو سوی چانه، در دو کلاف درهم پیچیده که درازای متفاوت دارند. آیا من هم زمانی این گونه می گشتم؟ نه، من همیشه این جا نشسته ام، درست در همین محل، دست هایم روی زانوانم، مانند جغدی شاخ دار و بزرگ در قفس به روبه رو خیره شده ام. اشک از چشمانم که پلک نمی زنند روی گونه هایم سرازیر است. چه باعث شده که این طور گریه کنم؟ گاه وبی گاه. هیچ چیزِ حزن انگیزی در این جا نیست. شاید مغز مایع شده است. شادی های گذشته درهر حال از حافظه ام پاک شده اند، اگر فرض کنیم که اصلاً شادی ای در آن جا بوده است. اگر کارهای طبیعی دیگری را به انجام می رسانم ندانسته است. چیزی هرگز عذابم نمی دهد. و با این حال در عذابم. از زمانی که این جایم اصلاً چیزی تغییر نکرده است. اما جرئت نمی کنم نتیجه بگیرم که به این دلیل چیزی اصلاً تغییر نمی کند. باید سعی کنیم و ببینیم این مسائل به کجا منجر می شوند. این جا بوده ام، از زمانی که بودنم را آغازیدم، حضورم در جایی دیگر را گروه هایی دیگر انتخاب کرده اند. همه چیز پیش رفته است، همه در این مدت، در نهایت آرامش، در کامل ترین شکل نظم و ترتیب، سوای یکی دو اظهاری که معنای شان از ذهنم می گریزد. نه، فقط معنای شان نیست که از ذهنم می گریزد، معنای خودم هم به همان اندازه از ذهنم می گریزد. این جا همه چیز، نه، نمی گویمش، قدرتش را ندارم. بودنم را به هیچ کسی مدیون نیستم، این آتش ناچیز از آن هایی نیست که نورانی کند یا شعله ور شود. مالون نه به جایی رفته، نه از غیب پیدایش شده، فقط می گذرد. این تصورات درباره ی اجداد، درباره ی خانه هایی که شب ها چراغ در آن روشن می شود، و از این قبیل، از کجا به ذهنم می آیند؟ و تمام این پرسش ها که از خود می کنم. این به معنای کنجکاوی نیست. نمی توانم سکوت کنم. در مورد خودم نیاز ندارم هیچ چیز بدانم. این جا همه چیز روشن است. نه، همه چیز روشن نیست. اما سخن باید ادامه پیدا کند. بنابراین کسی ابهامات را ابداع می کند. بلاغت. مثلاً این نورها، که ملزم نیستم هیچ منظوری داشته باشم، چه چیزشان این قدر غریب است، این قدر اشتباه است؟ بی نظمی شان است آیا، ناپایداری شان، درخشش شان که لحظه ای شدید است و لحظه ی بعد ضعیف، اما هرگز بیشتر از نور یکی دو شمع نمی شود؟ مالون با وقت شناسی خود کارش حاضر و غایب می شود، همیشه با همان فاصله، با همان سرعت، در همان مسیر، با همان وضع. اما درخشش نورها واقعاً قابل پیش بینی نیست. تنها می توان گفت که برای چشمانی کمتر بینا از مال من احتمالاً نادیده می ماندند. اما آیا حتا برای من هم گاهی این طور نیست؟ شاید بی تزلزل و ثابت باشند و درک نامنظم من موجب ناپایداری شان می شود. امیدوارم فرصتی داشته باشم تا باز هم به این پرسش برگردم. اما بدون درنگی بیشتر اشاره می کنم، برای اطمینان از انجام چنین کاری، که من به این نورها تکیه می کنم، همان طور که واقعاً به تمام منابع مشابه دیگرِ سردرگمیِ باورکردنی تکیه می کنم، تا کمکم کنند ادامه بدهم و حتا شاید نتیجه بگیرم. از سر می گیرم، چاره ی دیگری ندارم. کجا بودم؟ آها بله، آیا می توانم از نظم بی عیب ونقصی که تا به امروز بر این جا حکم فرماست به این نتیجه برسم که وضعیت همیشه این چنین است؟ البته که می توانم. اما تنها این واقعیت که دارم چنین چیزی را از خودم می پرسم مرا به فکر می اندازد. بی فایده است به خودم بگویم که تنها هدفش این است که باعث آهسته سخن گفتن شود، این توصیف عالی راضی ام نمی کند. آیا این منم که اسیر دغدغه ای واقعی شده ام، اسیرِ، به قول معروف، نیاز به دانستن؟ نمی دانم. از راه دیگری بررسی اش می کنم. اگر قرار باشد روزی تحولی حاصل شود، تحولی ناشی از اصل آشوبی که از پیش حاضر بوده، آن وقت چه؟ این طور به نظر می رسد که بسته به ماهیت تغییر دارد. نه، این جا تغییر به تمامی ویرانگر است و مرا، بلافاصله، بازمی گرداند به قیل و قال ها. از راه دیگری بررسی اش می کنم. به واقع از وقتی که در این جا هستم چیزی تغییر نکرده است؟

نظرات کاربران درباره کتاب ننامیدنی