فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تهمینه در راه

کتاب تهمینه در راه

نسخه الکترونیک کتاب تهمینه در راه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تهمینه در راه

من زنی بودم، مثل زنان دیگر... دورادور می‌شناختمت... آوازه‌ات مرز نمی‌شناخت... تو تسمه از گرده‌ی دیو سپید کشیده بودی... تو سنگ هزارمنی را از سرچاه بیژن، به غیظ کنار زده بودی... هیبت تو خواب افراسیاب ما را پریشیده بود... حالا تو در قصر ما بودی... در خانه‌ی ما... باورم نمی‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تهمینه در راه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تهمینه در راه

چیزی بگویید که باور کنم خواب زن چپ است

بهرام بیضایی(سهراب کشی و مویه ی تهمینه)

۱

چرا این خواب ها دست از سرم برنمی دارند؟ یک بند صدایی در گوشم می پیچد. ترجیع بندی انگار:
ـ سرت سلامت تهمینه!

۲

من زنی بودم، مثل زنان دیگر... دورادور می شناختمت... آوازه ات مرز نمی شناخت... تو تسمه از گرده ی دیو سپید کشیده بودی... تو سنگ هزارمنی را از سرچاه بیژن، به غیظ کنار زده بودی... هیبت تو خواب افراسیاب ما را پریشیده بود... حالا تو در قصر ما بودی... در خانه ی ما... باورم نمی شد.

۳

آن شب بی قرار بودم... بی قراری به گونه ای دیگر از بی قراری این شب ها و روزهایم... خوابم نمی برد، کسی انگار درونم نهیب می زد: همین یک شب را مجال داری تهمینه... رستم، فردا، همین فردا رخش بازیافته اش را سوار می شود و می تازد به سوی ایران. آن وقت تو باید روزگارت را با رویاهایت سپری کنی. برخیز تهمینه. جای درنگ نیست.

۴

با کنیزی چراغ به دست، به خوابگاهت آمدم... تنها نه... روی خوشی نداشت... من زنی پاکدامن بودم... عفیف و عاشق.
گفتم: سال ها در رویاهایم با یاد تو زیسته ام، رستم... اکنون آمده ام تا رویاهایم را جامه ی حقیقت بپوشانم... پذیرای من باش... مرا پذیرفتی... فردایش من جفت تو بودم و شبش هم بسترت... یک زندگی ممنوع... دختری از تبار توران افراسیاب، در آغوش دلاوری از ایران دشمن... دلاوری که افراسیاب به خونش تشنه بود...

۵

تاریک روشن بامداد، رخش را هی کردی... باید می رفتی... تا همین جایش هم خطر کرده بودی. تو دو شب را در کنام گرگان افراسیاب بیتوته کرده بودی... با دختر حکمرانی از حکمرانان افراسیاب هم بستر شده بودی... از آن سوی، ایران بی تو پشت و پناهی نداشت... باید می رفتی... مجال ماندنت نبود... سفرت به خیر رستم.

۶

دستانم را سایه بان چشمانم کردم... آن قدر نگاهت کردم تا در افق گمت کردم... حالا من بودم و نشانی از تو که در دستانم می فشردمش... مهره ای که بوی تن تو را داشت... دستی به شکمم کشیدم... انگار می خواستم با او سخن بگویم... او به زودی منزلگاه یادبود تو می شد... نشان تو را در نهانگاه ترین نهانگاه های خانه ام پنهان کردم... تنها دو کس می دانستند امانت تو کجاست: خدا و من...

۷

حالا حس شیرینی داشتم... چیزی داشت درونم می رویید... هنوز ماه ها مانده بود تا سهراب زاده شود... اما هرچه روزها بیش تر بر من می گذشت، او بیش تر خودش را به من می شناساند ـ کاش تا حالا توانسته باشد خودش را به تو بشناساند ـ حالا دیگر می دانستم مهره و امانت تو، برهیچ گیسویی دوخته نمی شود... بی هیچ تردیدی آن نشان بر گره بازویی بسته می شد... مردی داشت در من می رویید. «باید در اندیشه ی نامی برای او باشی تهمینه!»

۸

نگفتم؟... پسری... نه، نره شیری از تبار تو... سرخ روی و گلگون و شاداب... چه نامی برازنده تراز سهراب برای او. دیده ام که نوزادان به هنگام زاده شدن می گریند. سهراب من، اما لبخند زد ـ اکنون آیا توانسته خود را به تو بشناساند و به میمنت این آشنایی دو تایی از ته دل بخندید؟ ـ پس این خواب های پریشان چه می گویند؟

۹

حالا که سهراب در کنار من است، دست و دلم بیش تر می لرزد... چه طور می توانم پنهانش کنم؟ نره شیری را چگونه دست و پای ببندم؟ خانه و شهر من برای سهراب تنگ بود... اگر گوش ها و چشم های همه جا حاضر افراسیاب آگاه می شدند... نه... در خلوتم از خدا می پرسیدم چرا سرنوشت تهمینه به گونه ای رقم خورده که تا همیشه ی همیشه باید دست و دلش بلرزد؟

۱۰

هنگامی که سهراب گفت می آید تو را بیابد و کاووس را از تخت پایین بکشد و تو را بر تخت بنشاند و پس آن گاه افراسیاب را از تخت به زیر بکشد و خود برتخت بنشیند، خون خوردم و خون گریستم... اما انگار کسی در عمق وجودم می گفت «بگذار برود تهمینه... نره شیر در کنام نمی ماند... بگذار برود. پناه پدرش به او امنیت بیش تری می دهد... بگذار راهی شود. نه، در کارش نیاور تهمینه.»

۱۱

دستانم را سایه بان چشمانم کردم و آن قدر نگریستم تا در افق گمش کردم... یاد وداع با تو افتادم... تاریخ به گونه ای دیگر برای من تکرار شده بود... این بار آیا بازگشتی در کار خواهد بود؟ نکند تکرار تاریخ این بار تراژیک باشد... نمی دانم... این خواب های پریشان چه می گویند؟

۱۲

نه، دلم گواهی بدی می دهد... حتماً فاجعه ای... خواب ها دروغ نمی گویند... پیکی روانه کنم به ایران... نه؟
تا پیک برود و پیامی بیاورد جان از تن تهمینه رفته است... باید خود راهی شوم... گم نمی شوم... بوی آشنای دو نفر در فضای این راه دور و دراز راهنمای من است... نه گم نمی شوم... پیداشان می کنم... دست نگه دار رستم... خنجرت را غلاف کن... خنجر خون پالایی که من هر شب در خواب های پریشانم می بینم...
من راهی شده ام رستم... سوار بر مرکبی از نسل رخش تو... دست نگه دار رستم، خنجرت را غلاف کن!

سفره ی یک نفره

۱

همه چیز برای برپایی یک مراسم عقد کاردرست، آماده است. قرآن، آیینه شمعدان، شاخه نبات، کله قند، نقل و شیرینی، کیک مخصوص، شاهدها، خانواده های وابسته، موزیک و کف و دست و آواز و فریاد مبارکباد...
کنار من ـ عروس ـ اما مردی نشسته نیست. مرد من قاب شده است توی یک چارچوب مستطیلی. ساکت و خاموش و حرف شنو... چنان ساکت و سر به زیر و خجالتی که قرار است دهان دیگری باز شود و به جای او بله بگوید. کسی که قرار است سرش را با من بر یک بالش بگذارد، در یک مستطیل چوبی قاب شده. قاب به تن مرد من زار می زند... چشمم می افتد به مادرم. دارد کف می زند نگاهمان که توی هم گره می خورد، سرش را می اندازد پایین... چرا خجالت می کشد؟ این هم یک جورعروس شدن است دیگر...
این جا همه داریم سر هم کلاه می گذاریم. حتا این عاقد کت و شلواری با آن دفتر و دستکش... تا حالا عاقد کت و شلواری ندیده بودم... خنده ام می گیرد.. حتماً این عاقد کت و شلواری می خواهد از من بپرسد. عروس خانم به بنده وکالت می دهید شما را به عقد دائم این داماد قاب شده در بیاورم؟! دلم می خواهد از ته دل بزنم زیر خنده.

۲

مهمان دار، بلند بالا و ترکه ای است. چهره ای کودکانه دارد که با قامت لاغرش می خواند. می پرسد: چیزی میل ندارین؟ می گویم: مرسی. وقتی که می خندد چال روی گونه اش واضح تر دیده می شود نگاهم تا انتهای سالن بدرقه اش می کند.
نه، من دیگر حق ندارم توی صورت مرد دیگری بخندم. حالا دیگر نام مردی در شناسنامه ی من جا خوش کرده. شاید همین حالا آن سر دنیا مرد درون قاب عکس ازچارچوب قابش آمده بیرون و با یک دسته گل، بی قرار پشت شیشه ی راهروی خروجی فرودگاهی ایستاده است... حتماً حجله اش را هم آراسته... لب می گزم.
مهمان دار برمی گردد. از کنارم که می گذرد زیرچشمی نگاهم می کند...

هواپیما ناشیانه ارتفاع کم می کند. حس می کنی یکهو زیر پایت خالی شده. دلت هری می ریزد پایین... تقه ی بازشدن چرخ ها... بلندگوی هواپیما نوید رسیدن می دهد. و از این که آن هواپیما را برای سفر انتخاب کرده ایم تشکر می کند.
از مقابل مهمان دارهایی که لبخند بر لب، کنار کابین خلبان ایستاده اند، می گذرم. نگاهم راهروها و گوشه کنار سالن هواپیما را با دقت می پاید. کسی پشت سرم از من می خواهد که حرکت کنم... راه پشت سری هایم را بسته ام... راه می افتم...

۳

دورادور، پشت شیشه می بینمش همان جور بلندبالا و ترکه ای. او هم مرا شناخته است وخندان دست تکان می دهد. چال گونه اش را از همین فاصله هم می بینم. چه جور به این زودی خودش را رسانده این جا؟
حالا نزدیک تر شده ام... پشت شیشه و دو طرف راهروی خروجی شلوغ شده... گمش کرده ام.. پلک می زنم... دیگر نمی بینمش... حالا مرد توی قاب مستطیلی را می بینم... دو دستی مقوای سفیدی را که در دست دارد رو به مسافرها تکان می دهد... اسم خودم را روی مقوای سفید می خوانم...
ـ سلام!

نظرات کاربران درباره کتاب تهمینه در راه