فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز

کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز

نسخه الکترونیک کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز

مادر نینا ناپدید شده است. او نامه ای از خود بر جای گذاشته، اما هیچ کس نمی داند او کجاست و چرا رفته است. پدر نینا او را پیش عمه اش می گذارد که یک مغازه ی خیریه را اداره می کند و بعد دنبال همسرش می رود. وقتی نینا با ارزش ترین دارایی های مادرش را در حراجی پیدا می کند، متوجه می شود که ایرادی در کار است. از همان موقع تحقیقاتش را شروع می کند و به اسرار بسیاری پی می برد که تاکنون سر به مهر مانده بودند. وقتی نینا پی به حقیقت می برد، آیا آرزو می کند که کاش از آن بی خبر می ماند؟ کتاب "دست نوشته ی مرموز"، اثری تحسین برانگیز از لیندا نیوبری است که ساختار هنرمندانه و سوژه ای جذاب و دلنشین دارد و شخصیت های آن خیلی خوب پرداخت شده اند و فضای داستان با دقت و مهارت خاصی توصیف شده است. این کتاب، روایتی شیوا و زیبا دارد و بسیار به یادماندنی است. به نوعی می توان گفت فضای داستان شباهت بسیاری به داستان های کلاسیک دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. کیف فیلی

اگر نینا می توانست آن طور که دلش می خواست، عادی زندگی کند، دوست نداشت تک و تنها پشت اتوبوس بنشیند. در مواقع دیگر، او دلش می خواست از جاده ی بزرگ خاکی به خانه برگردد، نه آن که از دبستان خیابان چپل(۱) پیاده به خانه برگردد؛ کاری که چهار سال تمام انجام داده بود. معمولاً از تماشای باتلاق های بزرگ در زمین های سرسبز و وسیع زیر نور آفتاب بعدازظهر و ساختمان های سنگی کرادن بریج(۲) که در دره پراکنده بودند، لذت می برد. از آن بالا، شهر بیش از حد کوچک به نظر می رسید و از هر طرف در محاصره ی زمین های خاکی و بایر و بادزده بود که تا چشم کار می کرد، گسترش یافته بودند.
اما امروز، هیچ چیزی عادی نبود. نشانه ای از عادی بودن جریان زندگی وجود نداشت.
عادی نبود، چون او اونیفورم جدیدی پوشیده و برای اولین بار به مدرسه ی جدید و بزرگش رفته بود. خودش را برای رفتن به مدرسه آماده کرده بود؛ حتی برای رفتن به آن جا لحظه شماری می کرد. با این حال، تنها چیزی که انتظارش را می کشید، از دیروز یا پریروز هم غیرممکن تر به نظر می رسید. هر روز که می گذشت، جز ناامیدی چیزی عایدش نمی شد و حالا بار ناامیدی اش آن قدر سنگین شده بود که قادر به تحمل آن نبود.
بعد از آن که سوار اتوبوس شد، این سومین باری بود که تلفن همراهش را باز کرد، چون باز هم برایش پیامک آمده بود. پدرش برای او پیغام فرستاده بود: امیدوارم روز خوبی رو گذرونده باشی. ساعت ۵:۳۰ می بینمت.
پس مادرش چه؟ آیا او فراموش کرده بود که امروز، چه روزی است؟ او نه پیامکی برایش فرستاده بود و نه آرزوی موفقیتی؛ از یکشنبه که آخرین پیغام مادرش را ذخیره کرده بود، هیچ پیغامی از او به دستش نرسیده بود. پیغام را باز کرد و به آن خیره شد و خیره شد؛ انگار دلش می خواست کلمات جمله ای جدید را بسازند که به نظرش منطقی می آمد:

دوستت دارم. به زودی می بینمت.

خیره شدن به آن کلمات، بی فایده بود. فقط حروف را به اشکالی تبدیل می کرد که مفهومی نداشتند. تازه آن وقت بود که نینا پلک زد و افکارش وضوح یافت.
به زودی؟ به زودی کی بود؟ امروز، پنجشنبه بود و آخرین پیغام مادرش، برای چهار روز پیش بود. چه اتفاقی برای مادرش افتاده بود که با او تماس نمی گرفت؟ نه پیغامی، نه تماسی؛ هیچ خبری از او نبود! نینا دائم به احتمالات فکر می کرد.
حالا اتوبوس وارد دره ای پیچ در پیچ شد که دور سرازیری تندی می پیچید که در انتها به خیابان چرچ(۳) می رسید. در شهر احساسی کاملاً متفاوت داشت؛ آن جا از ارتفاعات بایر و طوفانی که مناظر و چشم اندازهایش در اثر نور آفتاب و باد، بی رنگ و رو شده بودند، خبری نبود. آن جا پر از خیابان و آدم، ترافیک و سر و صدا بود. راننده در میدان بازار توقف کرد و بچه ها و نوجوانان از اتوبوس پیاده شدند و با اونیفورم های خاکستری و قرمز مدرسه ی تایپتنستال(۴)، در مسیرهای متفاوت پراکنده شدند. نینا آرام ایستاد و در حالی که کوله پشتی جدیدش را به دوش داشت، آخر از همه، پیاده شد. فقط بچه هایی از اتوبوس پیاده نشدند که در ستل بنک(۵)، آن سوی دره، زندگی می کردند.
دختری که کنار در ایستاده بود، به نینا نگاه کرد، لبخند زد و گفت:
ـ خداحافظ! فردا می بینمت.
نینا در جواب او گفت:
ـ خداحافظ.
و آرام از پله های اتوبوس پایین رفت. صدایش آهسته تر از آن بود که شنیده شود، افسرده تر از آن بود که در پاسخ به دختر لبخند بزند و حالا برای به یاد آوردن این موضوع که آن دختر، همان کسی بود که در کلاس تاریخ کنارش نشسته بود، دیر شده بود.
چهار دختر از همکلاسی های نینا نیز در مدرسه ی تایپتنستال ثبت نام کرده بودند؛ بیش تر همکلاسی هایش به مدرسه ی سوئیت اینساید(۶) می رفتند که مدرسه ای بزرگ تر و دو کیلومتر دورتر از آن جا بود؛ اما هیچ یک از آن چهار نفر حاضر نشده بود با او یک گروه تشکیل دهند و از این که مجبور شده بود زنگ تفریح و موقع ناهار، برای پیدا کردن آن ها کلی به خودش زحمت بدهد، حسابی احساس دلسردی می کرد. در اتوبوس آن ها جلوی او نشسته بودند، اما نینا حال و حوصله ی حرف زدن با آن ها را نداشت. در واقع، دیگر برای حرف زدن با آن ها عجله ای نداشت.
دختری که با او خداحافظی کرد، وقتی در انتهای کلاس تاریخ از جایش بلند شد، حسابی نینا را متعجب کرد، چون آن قدر قدش بلند بود که می خورد نُه یا ده ساله باشد. خود نینا نسبت به سنش ریزنقش بود؛ امروز وقتی در راهروی طویل مدرسه، بچه هایی را دید که از او درشت تر و بلندتر بودند، بیش از هر وقت دیگری متوجه این قضیه شد. چیزی که توجه نینا را نسبت به این دختر که کت(۷) صدایش می زدند ـ نینا لحظه ای کوتاه به یاد آورد که اسمش کاتلین(۸) بود ـ جلب کرده بود، موهایش بود. او موهایی بلند و صاف و لَخت داشت که آن ها را دو قسمت کرده و بافته بود. جامدادی جالبی هم داشت؛ نه از آن جامدادی های خزدار و براقی که بیش تر دخترها دارند، بلکه جامدادی پارچه ای ارغوانی و ضخیمش، نرم بود و تکه پارچه های رنگارنگی روی آن دوخته بودند. شاید خودش آن را درست کرده بود. نینا فکر می کرد حتماً مدادرنگی های زیادی باید داخل جامدادی باشد، اما وقتی نگاهی به داخل آن انداخت، فقط یک مداد نوک تیز و خودکاری قدیمی شبیه خودنویس را دید.
کت رفتاری دوستانه داشت؛ اما نینا برای آن که با کسی دوست شود و روی خوشی به او نشان دهد، باید خیلی تلاش می کرد. او روزهایش را فقط با یک هدف به اتمام می رساند: این که پدرش خبری از مادرش به او بدهد، یا ردی از او پیدا کند. او باید این کار را می کرد. باید. شاید این، حداقل کاری بود که می توانست انجام دهد. او روی کلمه ی «شاید» تاکید داشت. نمی توانست بی خبری از مادرش را تحمل کند. برایش غیرممکن و غیرقابل تحمل بود.
نینا وارد خیابان میل(۹) شد و پای پیاده به طرف مغازه ی عمه اش به راه افتاد.
او عاشق مغازه ی دست دوم فروشی رز(۱۰) بود. مغازه، بین یک شیرینی فروشی و گل فروشی قرار داشت. روی سر در و ویترین بزرگ مغازه نوشته بود: به خیریه خوش آمدید. نینا طبق معمول، پیش از ورود به مغازه، کمی مکث کرد، چون عمه رز همیشه طوری اجناس مغازه را می چید که چشم را خیره می کرد. او به بهترین شکل ممکن آن ها را به نمایش می گذاشت.
عمه نل(۱۱) گفت:
ـ اون داره میاد. این جا خیلی به هم ریخته ست.
اما با تغییراتی که عمه رز به سبک خودش در ویترین مغازه ایجاد کرده بود، هر کسی را به توقف و تماشا وامی داشت. عمه نل باید این واقعیت را می پذیرفت.
این هفته، عمه رز انواع کلاه ها را به نمایش گذاشته بود.
عمه نل همیشه به او می گفت:
ـ تو باید لباس های فصل رو توی ویترین بچینی. آخه کی تو پاییز، لباس های تابستونی می خره؟
اما به محض آن که عمه رز به او می گفت که چه فکری در سر دارد، دیگر برای او مجال بحث کردن باقی نمی ماند. وقتی عمه رز تصمیم می گرفت ویترین مغازه اش را از کلاه پر کند، انواع و اقسام کلاه ها را پیدا می کرد؛ از کلاه های تابستانی، کلاه ساحل، کلاه های پشمی، عرق چین، کلاه خود، کلاه های خزدار که در دو طرفشان آویز پشمی دارند گرفته تا کلاه های مسخره ی پردار که زن ها زمانی در مراسم عروسی روی سرشان می گذاشتند و نینا را یاد امواج آبی دریا در هوای گرم تابستانی می انداختند.
مغازه ی دست دوم فروشی رز، مانکنی قدیمی داشت که او را با نام بانوی سفید می شناختند. او صورتی به سفیدی آرد، موهایی سفید، کمری باریک، دست های دراز و لاغر و ناخن هایی سفید داشت. آن قدر افسرده به نظر می رسید که نینا اصلاً فکر نمی کرد بتواند لبخند بزند، یا شروع به خندیدن کند. حالا کلاه قرمز دلقکی را روی سر او گذاشته بودند که نوکی تیز داشت و از آن زنگوله ای کوچک آویزان بود. با این کلاه عجیب و غریب، پیراهن آبی کتان، جلیقه و دستکش های نقره ای پوشیده بود. عمه رز که داشت کار مرتب کردن لباس مانکن را تمام می کرد، یک روسری نارنجی را دور کمر آن پیچید و گره زد.
نینا نمی توانست تصور کند که بانوی سفید از پوشیدن آن لبا س ها، با غرور بادی به غبغب انداخته باشد؛ او بیش تر اخمو و ناراحت به نظر می رسید. با آن لباس های درهم و برهم که اصلاً به هم نمی خوردند، انگار دلش می خواست بگوید که آن ها اصلاً به او نمی آیند؛ او شایسته ی بهتر از این ها بود.
به محض ورود نینا به مغازه، زنگ در، جرینگ جرینگ صدا داد. همان موقع عمه رز برگشت و نینا را محکم در آغوش گرفت. عطر تنش مشام نینا را پر کرد.
ـ عزیزم، امروز چطور بود؟
عمه نل که پشت پیشخوان ایستاده بود و با مشتی کاغذ سرگرم بود، گفت:
ـ سلام، نینا. بیا برامون تعریف کن امروز چطور بود.
دو مشتری در مغازه بودند: زنی که زانو زده بود و کتاب ها را نگاه می کرد و پیرمردی که با اخم در میان قفسه ی کفش ها راه می رفت. نینا هر طور بود، خودش را از آغوش عمه رز بیرون کشید، چون کمی خجالت کشیده بود. عمه رز طوری او را در آغوش گرفته بود، انگار از یک سفر دریایی خطرناک و طولانی جان سالم به در برده و به خانه بازگشته بود. نینا سراغ عمه نل رفت که گونه اش را بوسید و او را سوال باران کرد.
حالا دو سال می شد که نینا هر روز بعد از مدرسه، به مغازه ی دست دوم فروشی رز می رفت و به عمه هایش کمک می کرد ـ آن ها از این بابت خیلی خوشحال بودند ـ تا پدر یا مادرش از سر کار برگردند و پیش از رفتن به خانه، دنبال او بیایند. پدرش با ون و مادرش پای پیاده از سوپرمارکتی که در آن کار می کرد، به آن جا می آمد. عمه رز و عمه نل همیشه دلشان می خواست که نینا تعریف کند در طول روز چه اتفاقاتی برایش افتاده است؛ از اتفاقات جالب و خنده دار مدرسه گرفته تا هر اتفاق خاص یا احمقانه ، یا موفقیت ها و نمرات خوب نینا در مدرسه. نینا نیز تبحر خاصی در این کار داشت و می دانست که اتفاقات روزش را چطور تعریف کند تا به دل عمه هایش بنشیند و بعدازظهر خوبی را پشت سر بگذارند.
عمه رز گفت:
ـ اوه، نینا، چه روز آفتابی قشنگیه. می دونم روز خوبی داشتی.
امروز نینا متوجه زیبایی روز نشده و خوش نگذرانده بود و احساس می کرد مهی از غم، همه جا را در برگرفته است.
نینا گفت:
ـ خیلی ممنون، درسته. امروز خیلی خوب بود.
بعد عمه رز ناگهان دست هایش را با ناراحتی به هم قلاب کرد و گفت:
ـ اوه، نینا! نکنه امروز بهت بد گذشته؟
عمه نل که با غرغر کاغذها را جابه جا می کرد، گفت:
ـ مگه نشنیدی گفت امروز بهش خوش گذشته؟
ـ خب، من دلم می خواد همه چی رو برام تعریف کنی! درباره ی درس ها، کلاس ها، ناهارت، معلم ها و بچه های مدرسه برام بگو. بقیه ی بچه های مدرسه هم خوب هستن، نینا؟ تونستی تو کلاس با کسی دوست بشی؟
نینا که می دانست عمه رز دلش می خواهد جواب «بله» بشنود، گفت:
ـ بله. اسم دوستم، کته. ما با یه اتوبوس برمی گردیم خونه.
ـ کت! چه اسم قشنگی. اون واقعاً شبیه گربه ست؟ می دونی، بعضی از دخترها صورت های گرد و چشم های سبز دارن و خیلی شبیه گربه هستن.
ـ راستش نه. اسم واقعیش کاتلینه. کت، مخفف اسمشه.
عمه نل گفت:
ـ اون دختر بیچاره رو ول کن! نمی بینی خسته ست؟ نینا هر وقت که خستگیش در بره، می تونه همه چی رو برامون تعریف کنه. نمی خوای از این مغازه ی شلوغ و درهم و برهم دل بکنی و برامون یه چای خوشمزه درست کنی؟
عمه رز به پایین پایش نگاه کرد. نینا دید که او کیسه ای پر از کلاف های پشمی رنگارنگ روی زمین گذاشته است.
عمه رز گفت:
ـ آره، منم بدم نمیاد چای بخورم. من بیسکویت درست کردم. از همون بیسکویت های مورد علاقه ی تو، نینا. می دونستم حتماً گرسنه هستی.
نینا گفت:
ـ جیک(۱۲) این جاست؟
امیدوار بود که آن جا باشد.
عمه نل گفت:
ـ تو زیرزمینه. داره اون جا رو مرتب می کنه. اگه دوست داری کمکشون کنی، مطمئنم که ازت خیلی استقبال می کنه.
نینا به انبار پشت مغازه رفت. گوشه ی آن آشپزخانه ای کوچک بود و کنار آشپزخانه، پلکانی قرار داشت که به زیرزمین منتهی می شد.
زیرزمین بزرگ و سرد بود و لامپ های آویزان از سقف، نور آن جا را تامین می کردند. آن جا پر از قفسه های چسبیده به دیوار و جارختی بود و میز بزرگی هم درست وسط زیرزمین قرار داشت. جیک پشت میز نشسته و دور تا دورش کتاب، اسباب بازی، بشقاب و کاسه، قابلمه و ماهی تابه چیده بود. به محض آن که صدای پای نینا را شنید، سرش را بلند کرد و به او لبخند زد. لبخند شاد و زیبای او همیشه نینا را متعجب و مسحور می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دست‌نوشته‌ی مرموز