فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هنری زلزله و ناهار روز عید

نسخه الکترونیک کتاب هنری زلزله و ناهار روز عید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هنری زلزله و ناهار روز عید

هنري زلزله عاشق اين است كه تنها برود مهماني. چه كيفي داشت! جنگ بالش‌ها! بپر بپر! يادش به خير! آن روز كه خانه‌ي گراهام شكمو آن همه بستني را تا ته خورد و يادش رفت در فريزر را ببندد!

اما تنها اشكالش اين است كه ديگر هيچ‌كس هنري را به خانه‌اش دعوت نمي‌كند؛ هيچ‌كس به جز نيك تازه‌وارد...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هنری زلزله و ناهار روز عید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هنری زلزله و کار گروهی



ــ سوزان! جیغ نزن!
ــ رالف! ندو!
ــ ویلیام! گریه نکن!
ــ هنری! کافیه!
خانم بَتل اَکس به بچه ها چشم غره رفت و بچه ها اخم کردند.
لیندا تنبله جیغ گوش خراشی کشید: «خانم اجازه! هنری مویم را کشید.»
گراهام شکمو جیغ گوش خراشی کشید: «خانم اجازه! رالف به من لگد زد.»



اندرو غصه خور جیغ گوش خراشی کشید: «خانم اجازه! دِیو به من تنه زد.»
خانم بتل اکس داد زد: «بنشین سر جات، هنری!»
هنری نشست سر جایش و گفت: «عجب معلم بداخلاقی!»
خانم بتل اکس گفت: «بچه ها! لطفا خوب گوش های تان را باز کنید. امروز قراره با کمک هم فعالیتی گروهی انجام دهیم و چیزهای تازه ای درباره ی یونان باستان...»
هنری داد کشید: «و نبرد تروا یاد بگیریم.»
بله، خودش خوب بلد بود. هنری فرمانروای یونانی ها می شد و آن ها می غریدند و سپاه دشمن را می شکافتند و در هم می شکستند. نیزه ی او بلندترین و تیزترین و...
خانم بتل اکس چنان چشم غره ای به هنری رفت که سر جاش خشکش زد.
خانم بتل اکس ادامه داد: «روش کارمان این است که به گروه های کوچکی تقسیم می شوید و با کمک هم و با استفاده از کاغذ سفید و این لوله های مقوایی پارتنون(۱) می سازید. فقط یادتان باشد که باید اول نقشه ی پارتنون را بکشید، درباره ی طراحی آن با هم مشورت و هم فکری کنید و بعد هم آن را بسازید و رنگ کنید. دلم می خواهد تک تک شما در این کار گروهی نقش خوبی داشته باشید؛ نظر بدهید و از پیشنهادهای مفید دوستان تان استقبال کنید. ضمنا بد نیست بدانید که قراره مدیر مدرسه هم بیاید تا شاهد همکاری زیبای شما باشد و از دیدن فعالیت گروهی تان لذت ببرد.»
اخم های هنری زلزله بدجوری توی هم رفت. او از کار گروهی متنفر بود. از همکاری با دیگران نفرت داشت و از گوش دادن به پیشنهادات و نظرات دیگران هم حالش به هم می خورد. برای این که نظر آن ها همیشه اشتباه بود. اما او هرگز اشتباه نمی کرد. نکته ی دیگر این بود که هیچ کدام از اعضای گروه هیچ وقت متوجه نبوغ هنری نمی شدند. و معلوم هم نبود که چرا همیشه می خواستند همه ی کارها را مطابق میل خودشان انجام دهند، نه مطابق میل او.
هنری زلزله با نارضایتی فکر کرد: «در یونان باستان که بی برو برگرد از هم فکری و همکاری زیبا خبری نبوده، پس چرا من مجبورم چنین کاری کنم؟ یونانی ها فقط بلد بودند هم دیگر را لت و پار کنند و یا موقع صبحانه بچه های شان را بخورند.»
خانم بتل اکس گفت: «هنری، برت، ویلیام و کلر. شما چهار نفر بروید دور میز شماره ۳ بنشینید.»



هنری زلزله بدجوری توی ذوقش خورد. چه گروه بی خود و مزخرفی؛ از همه ی آن ها متنفر بود. چرا هیچ وقت خانم بتل اکس او را با بچه های باحال کلاس توی یک گروه نمی انداخت؛ مثلاً با رالف، گراهام یا دیو؟ اگر این طور می شد، وای که چه قدر بهشان خوش می گذشت! یک گوشه با هم هِرهِر می خندیدند و با لوله های مقوایی شان ترومپت می زدند و یواشکی شکلات می خوردند و مدادهای شان را به طرف هم پرت می کردند و انگشت های شان را توی رنگ فرو می کردند و حسابی آتش می سوزاندند.
بخشکی شانس! حالا مجبور بود که با کلر از خود راضی و ویلیام بچه ننه و بِرتِ خنگ دور یک میز بنشیند. مطمئن بود که خانم بتل اکس عمدا او را توی چنین گروهی انداخته است؛ فقط برای این که زجرش بدهد.



هنری زلزله اعتراض کرد: «نه! من نمی خواهم با آن ها توی یک گروه باشم.»
کلر ناقلا گفت: «من هم نمی خواهم.»
ویلیام زر زرو ونگ زد: «اوهو هو هو! من می خواهم با اندرو توی یک گروه باشم.»
خانم بتل اکس فریاد زد: «حرف نباشد! همین حالا گروه تان را تشکیل دهید و دست به کار شوید. دلم می خواهد هر چه زودتر هم فکری و همکاری تان را شروع کنید. زود دست به کار شوید وگرنه...»
همه توی سر و کله ی هم زدند تا از هم جلو بزنند و به سمت میزهای شان دویدند؛ بهترین مدادها را قاپ زدند و تا آن جایی که دست شان جا داشت، کاغذ برداشتند.
ویلیام داد زد: «به من کاغذ نرسید!»
هنری زلزله گفت: «به من چه! ولی من برای طراحی ام به همه ی این ها احتیاج دارم.»
ویلیام ناله کرد: «من هم کاغذ ندارم!»
کلر ناقلا یک ورق کاغذ به او داد. ویلیام زد زیر گریه: «این کثیف شده. تازه مداد هم ندارم.»
هنری گفت: «اول از همه بگذارید برنامه گروه مان را برای تان توضیح دهم. من معبد را طراحی می کنم، ویلیام تو هم می توانی در ساختن آن به من کمک کنی. شما دو نفر هم می توانید خوب تماشا کنید که من چه طور رنگش می کنم.»
کلر گفت: «نخیر، هنری. اول هر کدام از ما طرحی می کشد و بعد از میان همه ی طرح ها بهترینش را انتخاب می کنیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب هنری زلزله و ناهار روز عید