فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جسیکا کجاست؟

کتاب جسیکا کجاست؟

نسخه الکترونیک کتاب جسیکا کجاست؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جسیکا کجاست؟

فکر کنم قبول داشته باشی که با تمام این چیزها؛ انگار زیر آوار بودم. صدای خانم کوپر را که از سنگ و صخره و جزر و مد می‌گفت، انگار از جایی دور و در خواب می‌شنیدم. کمی بعد، بگویی‌نگویی خوابم برد و خواب دیدم که در ساحلی ماسه‌ای و زیر یک صخره دراز کشیده‌ام. ولی یکی سیخونکی وحشیانه به پهلویم زد و مرا از خواب پراند و به کلاس برگشتم. به ایزی زل زدم و آهسته گفتم: ـ برای چی می زنی؟ جواب نداد. در عوض، با سرش به جلوی کلاس اشاره کرد. خانم کوپر با اخم به من زل زده بود و از حالت لب‌ولوچه‌اش می‌شد فهمید که می‌خواهد بگوید: ـ پس این‌طور؟ باشد! آب دهانم که کمی بیرون آمده بود، با دستم پاک کردم و نومیدانه نگاهی به دور کلاس انداختم. چند نفر برگشتند و با همدردی نگاهم کردند. ولی بیشتر بچه‌ها رویشان را برگرداندند. چون بقیه‌ی ماجرا را می‌دانستند. به‌زحمت گفتم: ـ من... من... ببخشید. خانم. خوب نفهمیدم. می‌شود لطفاً تکرار کنید؟ خانم کوپر بیشتر از قبل لب‌هایش را روی‌هم فشار داد و طوری که عملاً لب‌هایش محو شد، گفت: ـ بعد کلاس بیا پیش من. و دست‌هایش را به هم زد، سریع از من رو برگرداند و به‌طرف هیتر بری برگشت که در ردیف جلو نشسته بود.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جسیکا کجاست؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

در بعدازظهر یک روز جمعه و سر زنگ جغرافیا بود که برای اولین بار کشف کردم از قدرتی خارق العاده برخوردارم.
شرط می بندم برایت هیجان انگیز است، ولی باور کن این طور نیست. فکر می کنی هیجان انگیز است، چون چنین اتفاقی تا حالا برایت نیفتاده. راستش ترسناک است. عجیب وغریب هم هست. به خصوص اگر معلم از تو بپرسد فرسایش خاک ساحلی بر شکل گیری سنگ های ماقبل تاریخ چه بوده و جوابش را ندانی، قضیه برایت پیچیده می شود و کلی به دردسر می افتی.
انگار دارم زیادی جلو می روم. پس بگذار از اول شروع کنم. خب، البته از اول اول که نه. اول اولش را بعداً برایت می گویم. بگذار فعلاً برگردم سر کلاس جغرافیا.
***
اواسط آوریل بود و هوا به نسبت آن موقع از سال، گرم و غیرعادی. موقع ناهار، با بهترین دوستم یعنی ایزی ویلیامز(۱)، بیسکوییت شکلاتی خوردیم و کلی درباره ی آخر هفته حرف زدیم و برنامه ریزی کردیم.
وقتی سر کلاس جغرافیا رفتم، خسته بودم؛ به سه دلیل:

اول: بیسکوییت شکلاتی که همیشه مرا خواب آلود و خمار می کند.
دوم: خورشید که از پشت توده ای ابر یواش یواش بیرون می آمد و از پشت پنجره، مثل چراغ قوه صاف افتاده بود روی میزم.
سوم: خانم کوپر(۲) که اعلام کرده بود درس آن روز در مورد شکل گیری خاک و فرسایش ساحل و سنگ های ماقبل تاریخ است.

فکر کنم قبول داشته باشی که با تمام این چیزها؛ انگار زیر آوار بودم. صدای خانم کوپر را که از سنگ و صخره و جزر و مد می گفت، انگار از جایی دور و در خواب می شنیدم. کمی بعد، بگویی نگویی خوابم برد و خواب دیدم که در ساحلی ماسه ای و زیر یک صخره دراز کشیده ام. ولی یکی سیخونکی وحشیانه به پهلویم زد و مرا از خواب پراند و به کلاس برگشتم.
به ایزی زل زدم و آهسته گفتم:
ـ برای چی می زنی؟
جواب نداد. در عوض، با سرش به جلوی کلاس اشاره کرد. خانم کوپر با اخم به من زل زده بود و از حالت لب ولوچه اش می شد فهمید که می خواهد بگوید: ـ پس این طور؟ باشد!
آب دهانم که کمی بیرون آمده بود، با دستم پاک کردم و نومیدانه نگاهی به دور کلاس انداختم.
چند نفر برگشتند و با همدردی نگاهم کردند. ولی بیشتر بچه ها رویشان را برگرداندند. چون بقیه ی ماجرا را می دانستند.
به زحمت گفتم:
ـ من... من... ببخشید. خانم. خوب نفهمیدم. می شود لطفاً تکرار کنید؟
خانم کوپر بیشتر از قبل لب هایش را روی هم فشار داد و طوری که عملاً لب هایش محو شد، گفت:
ـ بعد کلاس بیا پیش من.
و دست هایش را به هم زد، سریع از من رو برگرداند و به طرف هیتر بری(۳) برگشت که در ردیف جلو نشسته بود.
ـ هیتر، شاید تو بدانی؟
ـ استوایی.
چون هنوز با هیتر بری آشنا نشده ای، پس بگذار کمی از او برایت بگویم. می دانی، هیتر یک جورایی نقطه ی مقابل من است.
من: کوتاه و معمولی، با مویی بلند و قهوه ای که انگار هیچ وقت کاری باهاش ندارم و آن را باز می گذارم و با چشم هایی سبزـ خاکستری که تا حسابی بهش زل نزنی، متوجه رنگش نمی شوی.
هیتر: لباسش همیشه اسپرت و آخرین مدل است، آن قدر اهل مد است که همیشه اول چیزی را تن او می بینیم و بعد تازه می فهمیم مد شده است.
من: کم توجه هستم و بیشتر دوست دارم با ایزی اسم فامیل بازی کنم تا این که به حرف معلم گوش کنم و به همین دلیل همه می گویند از زیر درس و کلاس درمی روم. البته به جز انگلیسی که عاشقش هستم چون آقای ماتینز(۴)، معلم انگلیسی ما، خوب و خوش اخلاق است. او درازترین سبیل چخماقی دنیا را دارد و سرش کاملاً کچل است و به هر گوشش بیست وپنج تا گوشواره می اندازد. تازه، گاهی علاوه بر خودش، درسش هم برایم جالب است و از قرار معلوم می توانم چند تا کلمه حرف درست و حسابی در کلاسش بزنم.
هیتر: احتمالاً شاگرد محبوب همه ی معلم هاست. همیشه به درس گوش می کند و همیشه برای کمک به معلم ها داوطلب می شود. کاپیتان تیم نت بال کلاس هشتمی ها هم هست. همیشه پنج تا دختر دوروبرش می پلکند و هر حرکت و هر حرفش را تقلید می کنند و خیلی از بچه ها دلشان می خواهد با او دوست شوند. ولی او برای کسی که جزء دارو دسته ی دوستان یا پرستش کنندگانش نباشد، تره هم خرد نمی کند.شاید از همین حرف ها فهمیده باشید که از نظر من، هیتر محبوب ترین آدم دنیا نیست.
بگذریم، هیتر به طرفم برگشت و طوری بهم زل زد که انگار یک تکه گل هستم که اتفاقی به ته کفشش چسبیده ام و بعد دوباره رویش را به طرف معلم برگرداند.
وقتی هیتر داشت با آرامش کامل ریزترین جزئیات مربوط به فرسایش ساحل در دوره ی ماقبل تاریخ را توضیح می داد، نفس راحتی کشیدم و سعی کردم راهی پیدا کنم که لااقل بتوانم تا آخر کلاس بیدار بمانم.
ورقه ای از دفترم کندم و تند و تند مشغول نوشتن روی آن شدم:
ـ چه چیزهایی گفته که نشنیدم؟
و کاغذ را از زیر میز به ایزی رساندم.
ایزی یادداشت را باز کرد و خواند. بعد فوری مشغول نوشتن چیزی شد. ولی بعد آن را خط خطی و کاغذ را مچاله کرد و مشغول جویدن ته مدادش شد.
وای وای!
می دانید، از وقتی یادم است من و ایزی با هم بوده ایم. او را به اندازه ی خودم می شناسم. گاهی هم حتی بهتر از خودم. این را هم می دانم که وقتی ته مدادش را می جود، چیزی نگرانش کرده است. اگر زیاد نگران باشد، عینکش را درمی آورد و دسته اش را می جود. ایزی حدود پنجاه تا عینک دارد و با عوض کردن هر لباس، عینکش را هم عوض می کند. آن روز هم عینکی با قاب آبی زده بود تا با روپوشش جور باشد.
ورقه ی دیگری از دفترم کندم و رویش نوشتم:
ـ چی شده؟
ایزی یادداشت را خواند. بعد عینکش را درآورد و مشغول جویدن دسته اش شد.
دو برابر وای وای!
بالاخره او عینکش را به چشمش زد و روی تکه ای کاغذ مشغول نوشتن چیزی شد و یادداشت را به من رساند.
ـ الان نمی شود. سر راه خانه می گویم.
نمی دانم چرا، ولی در نوشته اش چیزی بود که باعث شد بیشتر از قبل ناراحت و عصبی شوم. نگرانی ام برای این موضوع بیشتر از این بود تا این که باید بعد از کلاس می رفتم پیش خانم کوپر.
***
ایزی در رختکن منتظرم بود.
وقتی کت مرا داد و به طرف حیاط مدرسه راه افتادیم، پرسید:
ـ چی گفت؟
کتم را پوشیدم، کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم و گفتم:
ـ چیزهای معمولی. همان سخنرانی همیشگی، این که باید کارها رو جدی بگیرم.
ایزی گفت:
ـ فکر می کردم بدتر از این باشد.
ـ آره.
خانم کوپر معروف بود به این که شاگردانش را یک ساعت بعد از درس نگه می دارد و مجبورشان می کند از روی مقاله های نشنال جغرافی بنویسند یا اشیای روی میزش را که مربوط به طبیعت و درس بود، مرتب و منظم کنند؛ بنابراین من شانس آورده و قسر دررفته بودم.
پرسیدم:
ـ حالا بگو جریان چی بود که آن موقع نگفتی.
ایزی به چشم هایم نگاه نکرد تا این که از ساختمان مدرسه بیرون رفتیم.
بعد او یواشکی و طوری که انگار می ترسید کسی نگاهمان کند، نگاهی به دوروبر انداخت. سپس با سر به پارک اشاره کرد و مرا به آن طرف خیابان کشید و گفت:
ـ از این ور.
اغلب از وسط پارک اسمیتون(۵) به خانه می رفتیم. تابستان ها همیشه ماشین بستنی فروشی بیرون پارک می ایستاد. در وسط پارک دریاچه ای بود که خرده ریزه های ظرف ناهارمان را در آن می ریختیم تا اردک ها بیایند و دورشان جمع شوند.
روی نیمکتی در کنار دریاچه نشستیم.
پرسیدم:
ـ ایز، چی شده؟ نگرانم کردی.
با خنده گفت:
ـ من نگرانت کردم.
می دانید، خنده اش از آن خنده های «ها ها ها، چقدر بانمکی» نبود. ظاهراً بیشتر از آن خنده هایی بود که یعنی «وای به کسی نگو، نمی دانی چه هم نشین احمقی دارم، فلنگ را ببندم بهتر است».
با لحنی جدی گفتم:
ـ ایزی، مگر من دوست صمیمی ات نیستم؟ اگر مشکلی داری به من بگو.
رویش را برگرداند و سرش را تکان داد. کمی بعد برگشت و نگاهم کرد. سرانجام گفت:
ـ اتفاق عجیبی افتاد، آنجا، در کلاس جغرافیا.
ـ که خوابم برد و مچم رو گرفت؟ عجیب نیست، همیشه از این اتفاق....
گفت:
ـ نه، آن که نه.
و به دستم اشاره کرد:
ـ آرنج تو....
دستم را بالا بردم و نگاهش کردم و گفتم:
ـ آرنج من؟ چه بلایی سر آرنجم آمده؟
ایزی جواب داد:
ـ الآن هیچی. ولی آن موقع... آن... آن....
ـ آن چی؟
ایزی نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ ناپدید شده بود.
حرفش را تکرار کردم:
ـ آرنجم ناپدید شده بود؟
ایزی سر تکان داد.
ـ فقط آرنجت که نه. از اینجا شروع شد و کم کم آمد بالا.
بعد سکوت کرد و به طرف خم شد و ادامه داد:
ـ اتفاق عجیبی بود.
بی تردید اتفاق عجیبی افتاده بود. بهترین دوستم دیوانه شده بود! پرسیدم:
ـ چه اتفاقی؟
بیشتر خم شد و گفت:
ـ فکر کنم....
و از روی شانه نگاهی به پشت سرمان انداخت تا مطمئن شود کسی آن اطراف نیست.
بعد صدایش را پایین آورد و این بار حرفی زد که پشتم را لرزاند.
ـ فکر کنم داشتی نامرئی می شدی.

۲

حرفی نبود که انتظار داشته باشم بهترین دوستم به من بگوید، آن هم در ساعت چهار و پنج دقیقه ی بعدازظهر و درحالی که در پارک نشسته بودم. راستش هر وقت و هر بعدازظهر دیگری هم انتظار چنین چیزی از او نداشتم.
به ایزی زل زدم و سعی کردم کلماتی پیدا کنم که شاید بتوانم آنها را به صورت یک جمله درآورم و پاسخ مناسب و شایسته ای به او بدهم. بالاخره فقط گفتم:
ـ چی؟
غیر از این چیزی نتوانستم بگویم و نه از پس امتحان درست کردن جمله برآمدم و نه توانستم جواب مناسب و شایسته ای بدهم.
ایزی لااقل آ نقدر باادب بود که سرخ شود. او گفت:
ـ هی، مگر گردن پیغام رسان را می زنند؟ فقط هر چیزی که دیدم، گفتم.
جواب دادم:
یا چیزی که ندیدی، اصل قضیه همین است.
ایزی خندید. به او زل زدم. خنده روی لبش ماسید.
گفت:
ـ ببین، شاید اشتباه می کنم؛ یعنی شاید مثلاً به خاطر نور و این چیزها بوده. می دانی، آفتاب درست افتاده بود توی چشمم.
ـ آره، شاید.
ایزی دوباره خندید. این بار به او زل نزدم. گفت:
ـ یعنی شاید خیالاتی شدم که فکر کردم داری نامرئی می شوی.
خندیدم و کمی خیالم راحت شد.
ـ می دانم، مسخره است مگر نه؟
ـ انگار خل شدم. عجب احمقی ام من! راستش الان که فکر می کنم، شک ندارم به خاطر نور بوده. آفتاب صاف افتاده بود روی تو. حتماً برای همین به نظرم رسیده.
دستم را داخل کیفم بردم و ظرف ناهارم را بیرون آوردم و گفتم:
ـ خب، خوشحالم که موضوع برایت حل شد. حالا می آیی به اردک ها غذا بدهیم یا نه؟
خرده ریزه های نان را در دریاچه انداختیم و اردک هایی را تماشا کردیم که کواک کواک کنان روی آب پیش آمدند تا نان ها را بردارند.
خندیدیم و اردک ها را به یکدیگر نشان دادیم و یکسره حرف زدیم و وراجی کردیم. همان کاری که همیشه می کردیم. وقتی خرده های نان تمام شد، برای فردا و دیدن هم برنامه ریزی کردیم و به محض این که به خانه رسیدیم، برای هم پیامک فرستادیم. همان کاری که همیشه می کردیم.
در حقیقت اگر آنجا بودید و ما را تماشا می کردید، تفاوتی در ما نمی دیدید. ولی اگر در درون من و در ذهنم بودید، متوجه تفاوتی می شدید.
می دانید، چیزی به نظر ایزی رسیده بود که دلم می خواست آن را با صدای بلند بگویم.
راستش آن اواخر حس عجیبی داشتم. این حس را بیشتر وقتی داشتم که خسته بودم. نمی توانستم آن حس را درست توضیح بدهم. اگر سعی می کردم، شاید برایش از کلمه هایی مثل «مبهم» یا «غیرعادی» یا «تردید» استفاده می کردم.
باید بگویم که این حس آنقدرها شدید نبود. تنها چیزی که می دانستم این بود که آن اواخر احساساتم صد در صد طبیعی نیستند. حرف های ایزی مرا از این بابت مطمئن کرد.
حاضر نبودم حس خودم را بر زبان بیاورم. هنوز برای چنین چیزی آمادگی نداشتم. ولی آن را به خودم می گفتم و همین کافی بود که ناراحت شوم.
پس از شام بلافاصله به اتاقم رفتم. به مامان و بابا گفتم می خواهم تکالیفم را زودتر انجام دهم و تمام کنم و می دانستم همین حرف کافی است که آنها به سراغم نیایند. در واقع می خواستم سعی کنم برای اثبات یا بهتر از آن برای رد چیزی که ایزی گفته بود، راهی پیدا کنم. گفته بود قضیه از وقتی شروع شد که خوابم برده بود و بنابراین گمان کردم فقط باید دراز بکشم و چرت بزنم تا بفهمم چه اتفاقی می افتد.
کفشم را درآوردم و پرده را کشیدم. بعد روی تختم دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. سوال ها در ذهنم می چرخیدند. اگر ایزی راست می گفت، چه؟ اگر واقعاً اتفاق عجیبی برایم افتاده بود، چه؟ بعد چه می شد؟
سرم را تکان دادم و به خودم گفتم نباید زیاد به حرف ایزی فکر کنم. ولی مسخره بود. غیرممکن بود.
به زور خمیازه کشیدم و سعی کردم به خودم بقبولانم که خسته ام. چند دقیقه ی بعد فهمیدم که در واقع کاملاً خسته ام. احساس می کردم دارد خوابم می برد.
همان لحظه ی خاص بود. حالا می فهمیدم چه می شود. فقط لازم بود که....
همان موقع بود که نکته ای به ذهنم رسید. اگر خوابم می برد، چطور می فهمیدم چه اتفاقی برای بدنم می افتد؟ همین که چشم هایم را باز می کردم تا بفهمم چه اتفاقی می افتد، دیگر خواب نبودم!
برای فهمیدن موضوع فقط یک راه وجود داشت.
به طبقه ی پایین رفتم. تلویزیون روشن بود و مامان و بابا روبه روی آن کنار هم نشسته بودند.
ـ می شود امشب ایزی بیاید خانه ی ما بخوابد؟
مامان گفت:
ـ فکر کردم می خواهی تکالیفت رو انجام بدی؟
ـ بیشترش رو انجام دادم.
بابا گفت:
ـ چه فرز!
و کنترل تلویزیون را برداشت و کانال را عوض کرد.
ـ ایزی کمکم می کند. بقیه رو با هم انجام می دهیم. تازه، فردا تعطیلیم. مدرسه نداریم.
بابا به مامان نگاه کرد و شانه بالا انداخت و گفت:
ـ ازنظر من اشکالی ندارد.
مامان اضافه کرد:
ـ به شرطی که از نظر پدر و مادرش هم اشکالی نداشته باشد.
در حین بیرون رفتن از اتاق به ایزی پیامک زدم و در همان حال برگشتم و با صدای بلند گفتم:
ـ ممنون.
***
نمی دانم تا حالا برایتان پیش آمده یا نه ولی معلوم شد اصلاً آسان نیست که آدم سه ساعت قبل از وقت معمول به رختخواب برود و زور بزند که بخوابد، آن هم وقتی که یکی به آدم زل زده است.
ایزی برای هفتادمین بار فریاد زد:
ـ چشم هایت را ببند.
ـ وقتی نگاهم می کنی، نمی توانم بخوابم.
ـ اصل قضیه همین است. اگر نگاهت نکنم چطور انتظار داری بفهمیم چه اتفاقی می افتد؟
آه کشیدم و بلند شدم و نشستم و گفتم:
ـ این جوری فایده ندارد. حتی خسته هم نیستم.
ایزی پیشنهاد کرد:
ـ بهتر نیست کمی بالا و پایین بپریم و ورزش کنیم؟
به او زل زدم، طوری که از نگاهم بفهمد چقدر از پیشنهادش متنفرم.
ـ فقط خواستم یک جوری خسته شوی.
گفتم:
ـ یک فکری دارم و لپ تاپم را روشن کردم.
ایزی گردن کشید تا از بالای شانه ام ببیند و گفت:
ـ چه می کنی؟
توضیح دادم:
ـ استفاده از تکنولوژی. دنبال اخبار روز می گردم.
گفت:
اوه، چه فکر خوبی! دنبال یک چیزی در مورد سیاست، تاریخ یا آب وهوا بگرد.
و به مانیتور اشاره کرد و ادامه داد:
ـ این یکی چطور است؟
و به برنامه ای به اسم «جنگ پول» با عنوان «نگاه دقیقی به سیاست های اقتصادی بریتانیا در دهه ی ۱۹۳۰» اشاره کرد.
قبول کردم و گفتم:
ـ این یکی باید کارساز باشد.
و روی همان کلیک کردم تا صفحه اش باز شود.
واقعاً کارساز شد. ظرف پنج دقیقه کم کم چشم هایم بسته شدند.
تقریباً بلافاصله شنیدم که یکی اسمم را صدا می زند و بازویم را تکان می دهد. با اولین حرکت، چشم هایم را باز کردم. بلند شدم و نشستم و به ایزی زل زدم.
پرسیدم:
خب، اتفاقی افتاد؟ چرا دستم را تکان دادی؟
بدون این که نگاهم کند، گفت:
ـ خواستم بیدارت کنم.
و قبل از این که فرصت کنم و بگویم که من فقط بیست ثانیه چشم هایم را بسته ام و در واقع هنوز خوابم نبرده است، اضافه کرد:
ـ ولی چند دفعه ای باید امتحان کنیم تا بفهمیم.
سعی کردم تا جای ممکن با لحنی نرم و آرام جواب بدهم:
ـ به گمانم بالاخره یک چیزی دستگیرت شده. نکند داری سربه سرم می گذاری؟
ایزی نگاهم کرد و گفت:
ـ دستت به کلی نامرئی شد.
به ایزی خیره شدم و با بی حالی گفتم:
ـ دست... من....
ـ بله به کلی نامرئی شد. راستش هر دو تا دستت. همین طور پاها....
آهسته سرم را تکان دادم و حرفش را تکرار کردم.
ـ پاها....
ایزی ادامه داد:
ـ سرت هم داشت نامرئی می شد. همان وقت بود که صدات کردم. واویلا! چه عجیب وغریب بود!
ـ عجیب وغریب بود؟
ایزی در تائید حرفم گفت:
ـ خب، یک چیزی فراتر از عجیب وغریب.
نشستیم؛ بدون این که حرفی بزنیم... چه مدتی؟ پنج دقیقه؟ یک ساعت؟ هیچ یک از ما نمی دانستیم چه بگوییم. چه می توانستیم بکنیم؟
فقط به نوبت دهانمان را باز می کردیم و بعد متوجه می شدیم که برای توصیف یا توضیح اتفاقی که افتاده است، هنوز کلمه ای پیدا نکرده ایم و بنابراین دوباره دهانمان را می بستیم.
بالاخره گفتم:
ـ ما به نقشه و استراتژی نیاز داریم.
ایزی خندید. آخر داشتم به زبان خودش حرف می زدم. ایزی عاشق نقشه و استراتژی و این چیزهاست. به نظر او خریدن دفترچه ی نو و بعد بازی شطرنج و بعد از آن کشیدن نقشه و داشتن استراتژی، بهترین چیزهاست.
می دانید، من و ایزی یک جورایی مثل یک روح در دو بدن هستیم و درعین حال، یک جورایی هم کاملاً نقطه ی مقابل هم. او هیچ علاقه ای به آن فروشگاه های خیریه ندارد که در آنها چیزهایی ارزان و به نفع سازمان های خیریه می فروشند ولی من از دیدن قفسه های پر از جنس این جور جاها به نفس نفس می افتم. ولی اگر قرار باشد ما با هم در یک بعدازظهر تعطیل در شهر بگردیم، دیدن هر چیزی با هم برایمان لذت بخش است.
من نمی فهمم کجای بازی شطرنج و جابه جا کردن اسب (که هیچ هم شبیه اسب نیست)، شاه (که هیچ هم شبیه شاه نیست) و وزیر و غیره هیجان دارد. ولی ایزی هیچ چیزی را بیشتر از شطرنج دوست ندارد. البته خدا را شکر که او کسی مثل تام را دارد که با او شطرنج بازی کند.
تام جانسون(۶) پسری است که من با او بزرگ شده ام. مادرهای ما هر دو در یک بخش زایمان بوده اند و من و تام در یک روز به دنیا آمده ایم. پدربزرگ و مادربزرگ تام در جامائیکا زندگی می کنند و پدر تام موظف است هر سه هفته یک بار به دیدن آنها برود و بنابراین در این جور مواقع مادر تام کمی فرصت دارد که برای خودش بگردد یا به خانه ی ما بیاید و با مادرم گپ بزند. از موقع تولد ما، مادرهای ما با هم دو دوست صمیمی شده اند.
چه می دانم، شاید حتی بدشان نمی آمد که روزی من و تام با هم ازدواج کنیم و برای همین بیشتر وقت ها ما را با هم به زمین بازی می بردند. تام پسر بانمکی است. پوستی قهوه ای و براق، چشم هایی درشت و قهوه ای و مویی کاملاً سیاه و فرفری دارد. قدش از من کوتاه تر است. در حقیقت، قدکوتاه ترین پسر کلاس ماست. ولی مغز بزرگش قدکوتاهش را جبران می کند. سرش توی دستگاه و ابزار مختلف و کامپیوتر و ریاضی است. عاشق شطرنج هم هست. خوب شد که هست، چون من مجبور نیستم با ایزی به کلاس شطرنج بروم. من و تام با هم صمیمی هستیم و اوقات زیادی را با هم می گذرانیم.
بگذریم، ایزی دفترچه ای از کیفش درآورد و آن را باز کرد و در گوشه ی بالای سمت راست آن تاریخ را نوشت و زیرش خط کشید.
آخر ایزی دوست دارد هر کاری را کامل و درست و حسابی انجام بدهد.
گفت:
ـ بیا با نوشتن فهرست، کارمان را شروع کنیم.
و با لبخند ادامه داد:
ـ یا شاید هم با جدول، بله با جدول. این جوری بامزه تر می شود.
ـ اعضای بدن من یکی یکی ناپدید می شوند و آن وقت تو فکر می کنی این بامزه است؟
ـ قطعاً. وقتی مشخص شود چرا این اتفاق می افتد، بامزه است. فقط لازم است بفهمیم چطور باید یاد بگیری که بتوانی کنترل کنی کی و کجا اتفاق بیفتد.
ـ اوه، فقط همین؟ پس چرا زودتر نگفتی؟
ـ زود باش. حالا بیا فکر کن. تو یک جور قدرت فوق العاده داری.
خندیدم.
ـ قدرت فوق العاده؟ تو حتی نمی توانی درست بگویی که....
ـ جس، تو می توانی نامرئی شوی! اگر این قدرت فوق العاده نیست، پس چیه؟
ـ خب، باشد. به گمانم درست می گویی.
ایزی خندید.
ـ ببین! وقتی یاد بگیری چطور کنترلش کنی، خدا می داند چه کارهایی می توانی بکنی؟ می توانی دور دنیا بگردی و کلی کار خوب انجام بدهی. سوپر قهرمان می شوی.
ـ اوه، صبر کن با هم برویم! بیا مرحله به مرحله پیش برویم. خب؟
ایزی خندید و قبول کرد. بعد در ادامه حرفی زد که باعث شد در مجموع حس بهتری به موضوع پیدا کنم. او یادآوری کرد که بهترین دوستم است. گفت:
ـ مبادا فکر کنی در این راه تنهایی. من در هر قدمش با تو هستم. کمکت می کنم از جریان سر دربیاوری. هر اتفاقی هم که بیفتد، در مجموع خوب است. خب؟
سرم را تکان دادم. مطمئن نبودم صدایی درست و حسابی از حنجره ام بیرون بیاید.
ادامه داد:
ـ وقتی هم به ته ماجرا رسیدیم، یک خرده تفریح می کنیم. شاید حتی یک کمی هم کارهای سوپر قهرمانی.
به حرف هایش فکر کردم. شاید حق با او بود. اگر به طریقی می توانستم این موضوع را کنترل کنم و هر وقت که دلم بخواهد، خودم را نامرئی کنم، شاید موضوع برایم سرگرم کننده و یک جور تفریح می شد. شاید می توانستم به کمک آن، اینجا و آنجا، کارهای خوبی انجام بدهم.
ایزی تند و تند مشغول نوشتن در دفترچه اش شد. از بالای شانه اش خواندم:
ـ استراتژی انجام کارهای سوپر قهرمانی کوچک.
دفترچه را از دستش گرفتم و سریع در آن نوشتم:

مرحله ی اول: فهمیدن این که چرا این اتفاق می افتد.
مرحله ی دوم: یادگرفتن نحوه ی کنترل آن.
مرحله ی سوم: استفاده از این قدرت برای انجام کارهای خوب.
مرحله ی چهارم: داشتن کمی تفریح و سرگرمی.

ایزی با لبخند گفت:
ـ می بینی؟ از همین حالا مثل سوپر قهرمان های کوچک فکر می کنی!

نظرات کاربران درباره کتاب جسیکا کجاست؟

کتاب عالی هستش.
در 1 سال پیش توسط adi...013
خوبه
در 2 ماه پیش توسط ghe...i82
عاااااالی رمان بسیاااااااار زیباییییی است
در 2 سال پیش توسط has...i88
محشره:)
در 2 سال پیش توسط zrd...ts1
بنظر خیلی جالب میاد دوس دارم سریع ادامشو بخونم
در 1 سال پیش توسط yas...ist
من هنوز نخوندم ولى اثار این نویسنده رو زیاد خوندم
در 2 ماه پیش توسط ليلا صدفى
البته کتاب شمال ناکجا هم عالیییییییییییییییه و نویسندش هم لیز کسلر هست.
در 2 سال پیش توسط ⚜MissNiki⚜
❤💚💙💛💜💟
در 1 سال پیش توسط gho...234
خوب بود ولی اول داستان پیچیده بود ولی در آخر به آسانی حل شد که توقع داشتم بیشتر مهیج باشد بعد نوشته ۲۷۲ صفحه دارد ولی داستان ۱۷۱ صفحه داشت در کل خوشم اومد
در 7 ماه پیش توسط me....any
واقا عالیههههههههه
در 2 هفته پیش توسط setayesh