فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب انتخاب
سلطه يا رهبری

نسخه الکترونیک کتاب انتخاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب انتخاب

قدرت امریکا در آغاز قرن بیست‌ویکم از جهات گوناگون بی‌سابقه است: وسعت جهانی قدرت نظامی امریکا، اهمیت فوق‌العاده‌ی طراوت اقتصادی آن برای سلامت اقتصاد جهان، تأثیر عمیق پویایی فناوری آن و جذابیت جهانی فرهنگ عمومی متنوع و اغلب مادی امریکایی. همه‌ی این‌ها نفوذ و قدرت سیاسی جهانی منحصربه‌فردی به امریکا می‌دهد. خوب یا بد، امریکا پیشگام جهان است و رقیبی برای آن متصور نیست.
اروپا شاید از نظر اقتصادی هماورد امریکا باشد، اما مدت‌ها طول خواهد کشید تا به چنان درجه‌ای از اتحاد و یگانگی دست یابد که بتواند از نظر سیاسی هم با امریکا هماوردی کند. ژاپن که روزگاری آن را ابرقدرت آینده می‌دانستند، از گردونه‌ی رقابت خارج شده است و چین نیز به‌رغم پیشرفت اقتصادی‌اش احتمالاً برای دست‌کم دو نسل دیگر نسبتا فقیر خواهد ماند و در این میان نیز ممکن است با مشکلات شدید سیاسی مواجه شود. روسیه هم از دور مسابقه خارج شده است. کوتاه‌سخن آن‌که امریکا فاقد یک رقیب جهانی است و در آینده‌ی نزدیک هم با چنین رقیبی مواجه نخواهد شد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب انتخاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

بحث اصلی من در مورد نقش امریکا در جهان ساده است: قدرت امروزی امریکا که قویا بر استقلال این کشور تصریح دارد، بزرگ ترین ضامن ثبات جهانی است و درعین حال جامعه ی امریکا روندهای اجتماعی عالمگیری را برمی انگیزد که خودِ استقلال ملی سنتی را تضعیف می کند. قدرت امریکا و پویایی اجتماعی آن در کنار یکدیگر می توانند به ایجاد تدریجی جامعه ی جهانی مبتنی بر منافع مشترک کمک کنند. اما اگر از آن ها سوءِاستفاده شود یا در تضاد با یکدیگر قرار گیرند، می توانند جهان را به هرج ومرج بکشانند و امریکا را مستاصل کنند.
قدرت امریکا در آغاز قرن بیست ویکم از جهات گوناگون بی سابقه است: وسعت جهانی قدرت نظامی امریکا، اهمیت فوق العاده ی طراوت اقتصادی آن برای سلامت اقتصاد جهان، تاثیر عمیق پویایی فناوری آن و جذابیت جهانی فرهنگ عمومی متنوع و اغلب مادی امریکایی. همه ی این ها نفوذ و قدرت سیاسی جهانی منحصربه فردی به امریکا می دهد. خوب یا بد، امریکا پیشگام جهان است و رقیبی برای آن متصور نیست.
اروپا شاید از نظر اقتصادی هماورد امریکا باشد، اما مدت ها طول خواهد کشید تا به چنان درجه ای از اتحاد و یگانگی دست یابد که بتواند از نظر سیاسی هم با امریکا هماوردی کند. ژاپن که روزگاری آن را ابرقدرت آینده می دانستند، از گردونه ی رقابت خارج شده است و چین نیز به رغم پیشرفت اقتصادی اش احتمالاً برای دست کم دو نسل دیگر نسبتا فقیر خواهد ماند و در این میان نیز ممکن است با مشکلات شدید سیاسی مواجه شود. روسیه هم از دور مسابقه خارج شده است. کوتاه سخن آن که امریکا فاقد یک رقیب جهانی است و در آینده ی نزدیک هم با چنین رقیبی مواجه نخواهد شد.
به این ترتیب برای هژمونی کنونی امریکا و نقش قدرت ایالات متحده در مقام مولفه ی اجتناب ناپذیر امنیت جهانی عملاً بدیلی وجود ندارد. درعین حال، دموکراسی امریکا ــ و الگوی موفقیت امریکایی ــ تحولاتی اقتصادی، فرهنگی و تکنولوژیک را اشاعه می دهد که موجب گسترش ارتباطات جهانی فزاینده و فراملی می شود. این تحولات می توانند همان ثباتی را تضعیف کنند که قدرت امریکا به دنبال تضمین آن است و حتی به خصومت ضدامریکایی دامن بزنند.
بنابراین، امریکا با تناقض منحصربه فردی مواجه است: از سویی، این کشور اولین و تنها ابرقدرت واقعی جهانی است و از سوی دیگر، تهدیدات مختلف روزبه روز بیش تر فکر و ذهن امریکایی ها را به خود مشغول می کند؛ تهدیداتی از جانب دشمنانی به مراتب ضعیف تر. این واقعیت که امریکا قدرت و نفوذ سیاسی بی رقیبی در جهان دارد آن را در کانون رشک، خشم و حتی نفرت شدید قرار می دهد. رقبای سنتی تر امریکا می توانند از این خصومت ها سوءِاستفاده یا حتی از آن حمایت کنند، اگرچه خودِ آن ها بسیار احتیاط می کنند که با مخاطره ی برخورد مستقیم با امریکا مواجه نشوند. خطرات پیش روی امنیت امریکا، خطراتی واقعی اند.
بنابراین آیا می توان نتیجه گرفت که امریکا حق دارد بیش از سایر کشورها امنیت داشته باشد؟ رهبران امریکا در مقام مدیران قدرت این کشور و نمایندگان جامعه ای دموکراتیک باید به دنبال موازنه ی دقیق و سنجیده میان دو موضع باشند. در جهانی که تهدیدات علیه امنیت ملی و در نهایت امنیت جهانی آشکارا رو به افزایش است و نوع بشر را بالقوه تهدید می کند، وابستگی مطلق به همکاری های چندجانبه می تواند نسخه ای باشد برای رخوت و انفعال استراتژیک. درعین حال، اتکای یکسره بر کاربرد یکجانبه ی قدرت مطلق، به خصوص اگر همراه با تعریف منفعت طلبانه ای از تهدیدهای در حال ظهور باشد، می تواند به انزوا، خودبزرگ بینی روزافزون و آسیب پذیری فزاینده در مقابل ویروس دشمنی با امریکا منجر شود، ویروسی که در سراسر جهان در حال انتشار است.
امریکای نگرانی که فکر و ذهنش یکسره به امنیت خویش مشغول است می تواند در جهانی متخاصم منزوی شود. اگر قرار باشد تلاش امریکا برای این که خود به تنهایی به امنیت دست یابد از کنترل خارج شود، می تواند سرزمین آزادی را به کشوری پادگانی تبدیل کند که همواره در این اندیشه به سر می برد که در محاصره است. اما در همین حال پایان جنگ سرد هم زمان شده است با اشاعه ی گسترده ی دانش و توانایی مورد نیاز برای ساختن سلاح های کشتار جمعی، نه تنها در میان کشورها بلکه حتی بالقوه در میان گروه های سیاسی با انگیزه های تروریستی.
مردم امریکا با واقعیت دهشتناک «دو عقرب در یک بطری» شجاعانه برخورد کردند، یعنی این واقعیت که ایالات متحده و شوروی یکدیگر را با زرادخانه های بالقوه ویرانگر هسته ای باز می داشتند. اما آن ها اینک با خشونت رو به گسترش، اقدامات متناوب تروریستی و اشاعه ی سلاح های کشتار جمعی بیش از قبل مشوش شده اند. امریکایی ها احساس می کنند در این شرایط سیاسی مبهم و غیرقابل پیش بینی که گاهی از نظر اخلاقی دوپهلو و اغلب سردرگم کننده است، دقیقا به این علت خطر در کمین امریکا نشسته است که این کشور قدرت برتر جهانی است.
برخلاف قدرت های هژمونیک قبلی، امریکا در دنیایی قرار دارد که در آن پیوندها و ارتباطات روزبه روز نزدیک تر و بیش تر می شوند. قدرت های جهانی پیشین مثل بریتانیا در قرن نوزدهم، چین در دوران مختلف تاریخ چندهزار ساله ی خود و روم طی پانصد سال در مقابل تهدیدات خارجی تقریبا نفوذناپذیر بودند. دنیایی که آن ها بر آن حاکم بودند، دنیایی تقسیم بندی شده بود که اجزای آن بر یکدیگر تاثیری نداشتند. فاصله و زمان برای آن ها مجال تنفس و امنیت فزاینده فراهم می کرد. در مقابل، با آن که شاید قدرت جهانی امریکا منحصربه فرد باشد، اما ناامنی این کشور هم منحصربه فرد است. احتمالاً امریکا مجبور خواهد بود که همواره این ناامنی را تحمل کند.
بنابراین، سوال کلیدی این است که آیا امریکا می تواند سیاست خارجی عاقلانه، مسئولانه و موثری را به اجرا درآورد، سیاستی که از خطرات طرز فکر پادگانی جلوگیری کند، اما برازنده ی موقعیت تاریخی و بدیع امریکا در مقام قدرت برتر جهانی هم باشد؟ جست وجوی سیاست خارجی عاقلانه باید با درک این واقعیت آغاز شود که «جهانی شدن» در ذات خود به معنای وابستگی متقابل جهانی است. این وابستگی متقابل متضمن برابری جایگاه کشورها یا حتی برابری امنیت آن ها نیست. اما به این معنا است که هیچ کشوری از پیامدهای انقلاب تکنولوژیک کاملاً مصون نیست، انقلابی که توانایی بشر را در تحمیل خشونت سخت افزایش داده است و از طرف دیگر رشته های پیونددهنده ی بشریت را نیز محکم تر کرده است.
در نهایت، این پرسش اساسی بر سر راه سیاست های امریکا قرار می گیرد که «هژمونی برای چه؟». مسئله این است که آیا امریکا خواهد کوشید تا نظام نوین جهانی مبتنی بر منافع مشترک ایجاد کند یا این که قدرت جهانی برتر خود را عمدتا برای برقرار کردن امنیت خود به کار خواهد برد.
در ادامه ی این کتاب بر مسائلی متمرکز شده ام که از نظر من موضوعات عمده ای هستند که پاسخ جامع استراتژیکی را طلب می کند:
* تهدیدات اصلی امریکا کدام اند؟
* با توجه به جایگاه هژمونیک امریکا، آیا این کشور حق دارد بیش از سایر کشورها امنیت داشته باشد؟
* امریکا چگونه باید با تهدیدات فزاینده و بالقوه مرگباری مقابله کند که منشا آن نه رقبای قدرتمند امریکا بلکه دشمنان ضعیف این کشور است؟
* آیا امریکا می تواند روابط درازمدت موثر و سازنده ای را با جهان اسلام برقرار کند؛ جهانی که بسیاری از ۲/ ۱ میلیارد جمعیت آن هر روز بیش از پیش امریکا را دشمن آشتی ناپذیر خود می بیند؟
* با توجه به ادعاهای تقریبا مشترک اما مشروع دو ملت فلسطین و اسرائیل به یک سرزمین واحد، آیا امریکا می تواند قاطعانه عمل کند تا نزاع فلسطین ـ اسرائیل حل وفصل شود؟
* برای ایجاد ثبات سیاسی در «بالکان جهانی»(۱) جدید و بی ثبات، واقع در حاشیه ی جنوب شرقی اوراسیا، چه باید کرد؟
* با توجه به حرکت آهسته ی اروپا به سمت اتحاد سیاسی از یک سو و قدرت روزافزون اقتصادی آن از سوی دیگر، آیا امریکا می تواند ائتلافی واقعی با اروپا ایجاد کند؟
* آیا می توان روسیه را که دیگر رقیبی برای امریکا محسوب نمی شود، به یک چارچوب آتلانتیکی به رهبری امریکا کشاند؟
* با توجه به این که ژاپن همچنان با بی میلی به ایالات متحده متکی است و با در نظر گرفتن افزایش بی سروصدای قدرت نظامی این کشور و با توجه به افزایش قدرت چین، امریکا در شرق دور چه نقشی را باید ایفا کند؟
* چقدر احتمال دارد که جهانی شدن به بازتولید یک ضدـ آموزه ی منسجم یا یک ضدـ ائتلاف علیه امریکا منجر شود؟
* آیا تغییرات جمعیتی و مهاجرت تهدیداتی جدید علیه ثبات جهانی می شوند؟
* آیا فرهنگ امریکایی با مسئولیتی که اساسا مسئولیت یک امپراتوری است، سازگاری دارد؟
* امریکا چگونه باید به نابرابری در حال ظهور در مسائل انسانی واکنش نشان دهد؟ نابرابری ای که شاید انقلاب علمی کنونی موجب آن شود و جهانی شدن هم آن را مشخص تر می کند.
* هر قدر هم که بر هژمونی امریکا سرپوش گذاشته شود، آیا دموکراسی امریکایی با نقش هژمونیک این کشور سازگار است؟ الزامات امنیتی این نقش ویژه چگونه بر حقوق مدنی سنتی تاثیر خواهد گذاشت؟
به این ترتیب، بخش هایی از این کتاب به پیش بینی آینده می پردازد و بخش هایی نیز راه حل تجویز می کند. موضوع از این جا شروع می شود که انقلاب اخیر در زمینه ی فناوری های پیشرفته، به خصوص در فناوری ارتباطات، به ایجاد تدریجی جامعه ی جهانی مبتنی بر منافع مشترک کمک می کند، جامعه ای که امریکا در مرکز آن قرار دارد. اما اگر این تنها ابرقدرت خود را منزوی کند، احتمالاً جهان در آنارشی فزاینده ای سقوط می کند که گسترش سلاح های کشتار جمعی آن را بیش از پیش تیره و تار خواهد کرد. حال که با توجه به نقش های متضاد امریکا در جهان مقدر شده است این کشور یا موجد یک جامعه ی جهانی شود و یا موجد هرج ومرج جهانی، امریکایی ها این مسئولیت بی نظیر تاریخی را یافته اند که تعیین کنند کدام یک از این دو به وقوع خواهد پیوست. دوراهی ما انتخاب میان تسلط بر جهان یا رهبری آن است.

۳۰ ژوئن ۲۰۰۳

بخش ۱: هژمونی امریکا و امنیت جهانی

امروزه جایگاه منحصربه فرد امریکا در سلسله مراتب جهانی در سطحی وسیع پذیرفته شده است. شگفتی و حتی خشم اولیه ی خارجی ها از ادعاهای صریح و آشکار نقش هژمونیک امریکا جای خود را به تلاش هایی برای افسارزدن بر این هژمونی یا مهار، انحراف و تمسخر آن داده است، تلاش هایی حاکی از تسلیم، هرچند هنوز هم با دلخوری.( ۱ ) حتی روس ها نیز که به دلایل نوستالژیک بیش از سایرین در پذیرش وسعت قدرت و نفوذ امریکا بی میل بوده اند، حالا قبول کرده اند که دست کم تا مدتی ایالات متحده نقشی تعیین کننده در جهان خواهد داشت.( ۲ ) هنگامی که امریکا در یازده سپتامبر ۲۰۰۱ مورد حملات تروریستی واقع شد، بریتانیایی ها به رهبری نخست وزیر تونی بلر با استقبال بی درنگ از اعلام جنگ امریکا علیه تروریسم جهانی، نفوذ زیادی در واشینگتن به دست آوردند. بیش تر کشورها هم همین کار را کردند، ازجمله کشورهایی که قبلاً تجربه ی دردناک تروریسم را از سر گذرانده بودند و امریکا با آن ها همدردی ناچیزی کرده بود. اعلامیه های جهانی که «ما همه امریکایی هستیم»(۲) فقط نشانه ای از همدلی واقعی نبود، بلکه اعلامیه هایی مصلحت آمیز مبنی بر وفاداری سیاسی نیز بود.
شاید جهان معاصر به سروری امریکا علاقه ای نداشته باشد، به آن بدگمان باشد، از آن خوشش نیاید و حتی گاهی علیه آن دسیسه کند، اما در عمل نمی تواند مستقیما با آن مخالفت کند. طی دهه ی گذشته گه گاه شاهد چنین مخالفت های بیهوده ای بوده ایم. چینی ها و روس ها با وراجی در مورد یک ائتلاف استراتژیک در پی آن بوده اند که به شکل گیری جهان «چندقطبی» کمک کنند، اصطلاحی که به راحتی به «ضدهژمونی» تعبیر می شود. با توجه به ضعف نسبی روسیه در مقابل چین و نیز عملگرایی چینی ها در پذیرش این واقعیت که در زمان حاضر آن ها بیش از هر چیز محتاج سرمایه و فناوری خارجی هستند، این ائتلاف به جایی نرسید. اگر روابط چین با ایالات متحده خصمانه بود، نه سرمایه ی خارجی برای چین وجود داشت و نه فناوری. در آخرین سال قرن بیستم، اروپایی ها و به خصوص فرانسوی ها با دبدبه و کبکبه اعلام کردند که اروپا به زودی «توانایی مستقل در تامین امنیت جهانی» را کسب خواهد کرد. جنگ افغانستان به سرعت نشان داد که این وعده مثل ادعای مشهور شوروی است که می گفت پیروزی تاریخی کمونیسم «قریب الوقوع» است، زمانی که هرچه به آن نزدیک تر می شدیم عقب تر می رفت.
تاریخ نشان می دهد که همه چیز تغییر می کند و یادآور این نکته است که هیچ چیز تا ابد دوام نمی آورد. با این حال، تاریخ این را هم به ما یادآوری می کند که بعضی چیزها مدت ها دوام می آورند و وقتی این چیزها محو می شوند وضع قبلی دوباره ظاهر نمی شود. در مورد برتری جهانی فعلی امریکا هم همین طور خواهد بود. این برتری هم زمانی افول خواهد کرد، احتمالاً دیرتر از آن چه برخی آرزو می کنند و زودتر از آن چه بسیاری از امریکایی ها می پندارند. حال سوال کلیدی این است: چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پایان ناگهانی و غیرمنتظره ی هژمونی امریکا بدون شک به هرج ومرج جهانی منجر خواهد شد، هرج ومرجی که در آن موجی از ویرانی های واقعا عظیم در آنارشی بین المللی به وقوع خواهد پیوست. افول گام به گام و بی حساب و کتاب امریکا هم پیامد مشابهی خواهد داشت، اما در یک گستره ی زمانی طولانی تر. اما انتقال تدریجی و کنترل شده ی قدرت می تواند به جامعه ای جهانی مبتنی بر منافع مشترک منتهی شود که چارچوب تعریف شده و مشخصی دارد، جامعه ای که در آن برخی از نقش های ویژه ی امنیتی دولت ـ ملت های سنتی روزبه روز بیش تر برعهده ی ترتیبات فراملی قرار خواهد گرفت.
درهرحال، پایان نهایی هژمونی امریکا به معنای برقراری دوباره ی نظام چندقطبی در میان قدرت های شناخته شده نخواهد بود، قدرت هایی که طی دو قرن گذشته بر روابط جهانی حاکم بوده اند. درعین حال، این امر به یک هژمون غالب دیگر منجر نخواهد شد، هژمونی که با ادعای برتری مشابه در زمینه های سیاسی، نظامی، اقتصادی، تکنولوژیک و اجتماعی ـ فرهنگی جای امریکا را بگیرد. قدرت های شناخته شده ی قرن گذشته بسیار فرسوده تر یا ضعیف تر از آن اند که بتوانند نقش کنونی ایالات متحده را برعهده بگیرند. باید توجه داشت که از ۱۸۸۰ و در فواصل زمانی بیست ساله در یک رتبه بندی مقایسه ای میان قدرت های جهان (براساس مجموع قدرت اقتصادی، بودجه و امکانات نظامی، جمعیت و غیره)، تنها هفت کشور صاحب پنج رتبه ی نخست بوده اند: ایالات متحده، بریتانیا، آلمان، فرانسه، روسیه، ژاپن و چین. اما تنها ایالات متحده توانسته است همواره و در هر یک از این رتبه بندی ها قاطعانه در میان پنج کشور نخست قرار گیرد و در سال ۲۰۰۰ شکاف میان ایالات متحده در رتبه ی اول و سایر رقبا عمیق تر از همیشه بود.( ۳ )
قدرت های سابق اروپایی ــ بریتانیا، آلمان، فرانسه ــ بسیار ضعیف تر از آن اند که بتوانند به سرعت جای ایالات متحده را بگیرند. بسیار بعید است که طی دو دهه ی آینده اتحادیه ی اروپا به چنان درجه ای از اتحاد سیاسی برسد که بتواند عزم عمومی را برای رقابت سیاسی ـ نظامی با ایالات متحده بسیج کند. روسیه هم دیگر امپراتوری نیست و مهم ترین چالش آن این است که اوضاع اجتماعی و اقتصادی خود را سر و سامان دهد تا سرزمین های شرق دور آن به دست چین نیفتند. جمعیت ژاپن رو به پیری است و رشد اقتصادش متوقف شده است. پنداشت عمومی دهه ی ۱۹۸۰ که ژاپن «ابرقدرت» بعدی خواهد شد، حالا طنز تاریخی است. حتی اگر چین موفق شود نرخ بالای رشد اقتصادی و ثبات سیاسی خود را حفظ کند (که در هر دو مورد هم تردید وجود دارد) باز هم در بهترین حالت یک قدرت منطقه ای خواهد بود که هنوز هم گرفتار جمعیت فقیر، زیرساخت های قدیمی و جذابیت جهانی ناچیز است. وضعیت هند هم مشابه چین است، به علاوه ی این که در مورد یکپارچگی بلندمدت ملی خود هم با تردیدهایی مواجه است.
حتی اگر کشورهای فوق با هم ائتلاف کنند، احتمالی که با توجه به اختلافات تاریخی و ادعاهای ارضی ناسازگار آن ها بسیار بسیار بعید است، باز هم یکپارچگی، قدرت سیاسی و نیروی لازم را برای کنار زدن امریکا از جایگاه خود و هم زمان حفظ ثبات جهانی ندارند. درهرصورت، اگر قضیه جدی شود، برخی کشورهای قدرتمند جانب امریکا را خواهند گرفت. در واقع اگر امریکا آشکارا رو به افول باشد، شاید برخی کشورها تلاش کنند رهبری این کشور را تقویت کنند. از همه مهم تر آن که دلخوری مشترک از هژمونی امریکا ناسازگاری میان منافع کشورها را کاهش نخواهد داد. در صورت افول امریکا، تضادهای شدیدتر می تواند آتش خشونت های منطقه ای را شعله ور کند، آتشی که با گسترش سلاح های کشتار جمعی خطرناک تر هم می شود.
اصل قضیه دو سر دارد: یک سر آن این است که طی دو دهه ی آینده بدون تاثیر موازنه بخش قدرت امریکا نمی توان به ثبات جهانی دست یافت و سر دیگرش این است که خطر اصلی برای قدرت امریکا تنها می تواند از درون خود امریکا باشد ــ یا به این علت که خود دموکراسی امریکا قدرت را نپذیرد، یا این که امریکا از قدرت خود سوءِاستفاده کند. اگرچه جامعه ی امریکا علائق فکری و فرهنگی تقریبا کوته فکرانه ای دارد، اما از رویارویی بلندمدت جهانی با خطر کمونیسم خودکامه قاطعانه حمایت کرد و در زمان حاضر هم علیه تروریسم بین المللی بسیج شده است. مادام که این تعهد ادامه داشته باشد نقش موازنه بخش امریکا در جهان هم ادامه خواهد داشت. اگر این تعهد سست شود ــ یا به دلیل زوال تروریسم، یا به دلیل آن که امریکایی ها خسته شوند یا دیگر احساس نکنند که هدف مشترکی دارند ــ نقش جهانی امریکا هم می تواند به سرعت خاتمه یابد.
سوءِاستفاده ی ایالات متحده از قدرت می تواند این نقش را تضعیف کند و مشروعیت آن را از بین ببرد. اقداماتی که در دید جهانیان بی حساب و کتاب جلوه کند می تواند به انزوای تدریجی امریکا منجر شود، نه به این معنی که باعث کاهش قدرت دفاعی امریکا شود، بلکه توانایی امریکا را در به خدمت گرفتن سایر کشورها کاهش می دهد تا از طریق آن بتواند در تلاشی مشترک فضای بین المللی امن تری به وجود آورد.
در مجموع، مردم می دانند که خطر امنیتی جدید برای امریکا خطری درازمدت خواهد بود، خطری که حادثه ی یازده سپتامبر نمود روشن آن بود. با توجه به ثروت و قدرت اقتصادی امریکا، بودجه ی دفاعی معادل ۳ تا ۴ درصد تولید ناخالص داخلی چندان سنگین نیست. این هزینه بسیار کم تر از دوران جنگ سرد است و البته بسیار کم تر از جنگ جهانی دوم. درهمین حال، جهانی شدن در امتزاج جامعه ی امریکا با بقیه ی جهان موثر است، امتزاجی که امنیت ملی امریکا را روزبه روز بیش تر به امنیت و رفاه جهانی گره می زند.
وظیفه ی حکومت این است که این توافق عمومی بنیادی در زمینه ی امنیت را به استراتژی بلندمدتی تبدیل کند که حمایت جهانی را پشت سر خود جمع خواهد کرد، نه آن که باعث پراکندگی آن شود. نمی توان با توسل به ملی گرایی خصمانه یا وحشت آفرینی به این امر دست یافت. این امر مستلزم درهم آمیختن ایدآلیسم سنتی امریکایی با عملگرایی منطقی در مواجهه با واقعیات جدید امنیت جهانی است؛ که هر دو هم به یک نتیجه منتهی می شوند: امنیت جهانیِ بیش تر جزئی اساسی از امنیت ملی امریکا است.

یادداشت ها

۱. هنگامی که در ۱۹۹۷ کتاب The Grand Chessboard: American Primacy and Its Geostrategic Imperatives را منتشر کردم، صدراعظم سابق آلمان، هلموت اشمیت، یادداشتی بر آن نوشت و در آن از این که بر واقعیت تاریخی بی نظیر هژمونی جهانی امریکا صحه گذاشته بودم، خشم خود را ابراز کرد. متعاقب آن، وزیر خارجه ی وقت فرانسه، اوبر ودرین، نام طعنه آمیز «قدرت بی قرار» را بر آن گذاشت.
۲. روس ها در تحلیل های اخیر خود از روندهای جهانی آشکارا بر ادامه ی برتری امریکا طی دست کم دو دهه ی آینده اذعان می کنند که در آن هیچ قدرتی به گرد پای امریکا هم نمی رسد. ر.ک.:
“Mir na Rubezhe Tisiacheletii” (collective publication of the Institute of World Economy and International Affairs), Moscow, 2001.
تصمیم پوتین برای همدلی عمیق با امریکا پس از یازده سپتامبر آشکارا از این درک او نشئت می گرفت که دشمنی مستقیم با امریکا تنها می توانست معضلات امنیتی خود روسیه را بدتر کند.
۳. واقعیت نشان می دهد که سلسله مراتب بین المللی در ۱۹۰۰ چنین بود: بریتانیا، آلمان، فرانسه، روسیه و ایالات متحده، که همگی تقریبا در یک رده قرار داشتند. در ۱۹۶۰ ایالات متحده و روسیه (شوروی) به جایگاه نخست آمده بودند و ژاپن، چین و بریتانیا با فاصله ی زیادی پس از آن ها قرار داشتند. در سال ۲۰۰۰ ایالات متحده به تنهایی در راس قرار داشت و چین، آلمان، ژاپن و روسیه با فاصله ی بسیار زیاد از آن قرار داشتند.

نظرات کاربران درباره کتاب انتخاب

من کتابو نخوندم ولی اینو خوب می دونم دنیا داره چند قطبی میشه برژینسکی هم تفکراتش مال دوران جنگ سرده.
در 2 سال پیش توسط
توهمات یک ابله باصطلاح استراتژیست امریکایی‌ که بیشتر شبیه کرکری است. نمونه‌های وطنی این موجودات نیز درحال ازدیاد هستند
در 2 سال پیش توسط