فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جایی برای پیرمردها نیست

کتاب جایی برای پیرمردها نیست

نسخه الکترونیک کتاب جایی برای پیرمردها نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جایی برای پیرمردها نیست

ماجرای تعقیب و گریز یک قاتل بی‌نهایت بی‌رحم حرفه‌ای با جوشکار ساده‌ای که به تصادف چمدانی پول به‌دست آورده است، در سیصد صفحه‌ی نفس‌گیر دنبال می‌شود و سرعت این تعقیب و گریز به حدی بالاست که کتاب را نمی‌شود زمین گذاشت. در نهایت پوچی و بی‌معنایی این موقعیت، با تصادف قاتل حرفه‌ای به شکل تکان‌دهنده‌ای برملا می‌شود و خواننده را بلاتکلیف نگاه می‌دارد. «برادران کوئن» فیلم موفقی به همین عنوان براساس این کتاب ساخته‌اند و برنده‌ی اسکار شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جایی برای پیرمردها نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

من یه پسر رو تو هانتسویل به اتاق گاز فرستادم. فقط یکی، نه بیشتر. خودم دستگیرش کردم و شهادت دادم. دو سه باری اون جا رفتم و باش ملاقات کردم. سه بار. بار آخر روز اعدامش بود. مجبور نبودم برم ولی رفتم. معلومه که نمی خواستم. دختر چهارده ساله ای رو کشته بود، و همین الان بهتون بگم که من هیچ وقت هیچ علاقه ای به ملاقات پسر نداشتم، چه برسه به دیدن اعدامش، اما این کار رو کردم. روزنامه ها نوشتند این جنایت از سر اشتیاق بود و خودش به من گفت هیچ اشتیاقی در کار نبود. با اون دختره قرار می گذاشت هر چند که خیلی بچه بود. خودش نوزده سالش بود. به من گفت از وقتی که یادش می آد، نقشه ی قتل کسی رو می کشیده. گفت اگه ولش کنن باز همین کار رو می کنه. گفت می دونه که به جهنم می ره. با زبون خودش به من گفت. نمی دونم درباره ش چی بگم. واقعاً نمی دونم. فکر کنم تا به حال هیچ کس رو شبیه اون ندیدم و به نظرم خودش یه جونور تازه از نوع بشر بود. دیدم که چه طور روی صندلی نشوندنش و در رو بستند. شاید کمی عصبی به نظر می رسید ولی همه ش همین بود. مطمئنم خودش می دونست که تا پونزده دقیقه ی دیگه به جهنم می ره. شک ندارم. خیلی به این قضیه فکر کردم. حرف زدن باهاش خیلی هم سخت نبود. بهم می گفت کلانتر. ولی من نمی دونستم بهش چی بگم. به مردی که خودش می گه روح نداره، چی می شه گفت؟ چرا باید بهش چیزی بگی؟ خیلی به این قضیه فکر کردم. اما اون بچه نسبت به چیزی که انتظارمون رو می کشید هیچ بود.
می گن چشم ها پنجره ای رو به روح آدم اند. من نمی دونم چشم های اون پنجره ای رو به چی بود و حدس می زنم حالا حالاها ندونم. اما اون بیرون چیزای دیگه ای برای دیدن هست و چشمای دیگه ای که ببینند و اون جاست که همه ی اتفاقا می افته. مجبور شدم به جایی برم که عمراً فکرش رو هم نمی کردم سر و کارم بهش بیفته. جایی اون بیرون، پیامبرِ زنده و واقعی نابودی حی و حاضره و من اصلاً دلم نمی خواد به جنگش برم. می دونم که واقعیه. کارش رو دیده م. یه بار جلوِ چشم هاش راه رفتم. دیگه نمی کنم. دیگه ژتون هام رو وسط نمی ذارم و بلند نمی شم برم به دیدنش. مسئله فقط پیر شدن نیست. کاش همین بود. حتا نمی تونم بگم این کاریه که به اراده ی خودم انجامش می دم. همیشه می دونستم برای انجام این کار باید از قبل علاقه به مردن داشته باشی. این حرف همه جا صدق می کرد. هیچ چیز باشکوهی درباره ی هر کاری که بکنی وجود نداره. هیچی نیست به جز کاری که می کنی. اگه هم خودت ندونی دیگران می دونن. با یه نگاه می فهمن. فکر می کنم قضیه بیشتر اینه که چی می خوای بشی. فکر می کنم آدم مجبوره سر روحش قمار کنه. من این کار رو نمی کنم. الان فکر می کنم که هیچ وقت این کارو نمی کنم.
معاون کلانتر شیگور(۱)را در گوشه ی دفتر رها کرد در حالی که دستانش را از پشت دست بند زده بود و خودش روی صندلی چرخدار نشست و کلاهش را برداشت و پاهایش را روی میز گذاشت و به لامار(۲)تلفن زد.
همین الان اومدم. کلانتر یه چیزی تو لباس یارو پیدا کرد مثل کپسول اکسیژن برای کسایی که تنگی نفس دارند یا چیزی تو همین مایه ها. یه شیلنگ تو آستین لباسش قایم کرده بود که اون سرش وصل می شد به یکی از اون تفنگایی که شوک الکتریکی می دن، همونا که تو کشتارگاه هست. بله قربان. خب این طور به نظر می رسید. به دست تون که رسید خودتون می بینید. بله قربان. همه چیز مرتبه. بله قربان.
وقتی معاون از صندلی اش بلند شد دسته کلید را از کمربندش جدا کرد و قفل کشوی میز را باز کرد تا کلیدهای زندان را درآورد. کمی خم شده بود که شیگور چمباتمه زد و دست های گرفتارش را به پشت زانوهایش آورد. بعد نشست و به پشت خوابید و پاها را بالا آورد و زنجیر را از زیر پاهایش گذراند و بلافاصله ایستاد. انگار بارها این صحنه را تمرین کرده بود. دست های گرفتارش را دور گردن معاون گذاشت و خودش به هوا جهید و با هر دو زانو پشت گردن معاون زد و زنجیر را کشید.
هر دو روی زمین افتادند. معاون سعی می کرد دست هایش را وارد زنجیر کند ولی نمی توانست. شیگور دراز کشیده بود و زانوها را بین دو دست گذاشته بود و با زور زانو زنجیر را دور گردن معاون فشار می داد و چهره اش عوض شده بود. معاون به شدت دست و پا می زد و در مسیری دایره ای روی زمین می خزید. به سطل آشغال لگد زد و صندلی را روی زمین انداخت. در را با لگد بست و پادری جلوِ آن را لوله کرد. خرخر می کرد و خون از دهانش جاری بود. داشت با خون خودش خفه می شد. شیگور محکم تر فشار داد. دست بند نیکلی به استخوانش رسیده بود. شاهرگ معاون ترکید و فواره ای از خون به اطراف اتاق و روی دیوارها پاشید و به پایین لغزید. پاهای معاون آرام شد و بالاخره از حرکت ایستاد. با بدنی به هم پیچیده ساکن ماند. بعد دیگر تکان نخورد. شیگور که آرام نفس می کشید، محکم نگهش داشته بود. بلند شد، دسته کلید را از کمربند معاون برداشت و دست هایش را آزاد کرد. هفت تیر معاون را پشت شلوار زیرپیراهنش گذاشت و به دست شویی رفت.
آن قدر مچ هایش را زیر آب سرد نگه داشت تا خون بند آمد. حوله را با دندان گرفت و جر داد و با تکه های آن مچ هایش را بست و به اتاق برگشت. روی میز نشست و با نوار زخم بندی تکه های حوله ی دور مچش را محکم تر بست، و مرد مرده را نگاه کرد که کبود شده بود. وقتی آماده ی رفتن شد کیف پول معاون را از جیبش درآورد و پول را برداشت و در جیب پیراهنش گذاشت و کیف را روی زمین انداخت. بعد کپسول اکسیژن و تفنگ شوک دهنده را برداشت و از در بیرون رفت و سوار ماشین معاون شد. موتور را روشن کرد و دنده عقب گرفت و دور زد و وارد جاده شد.
در جاده ی بین ایالتی یک فورد سدان قدیمی تک سرنشین توجهش را جلب کرد. چراغ زد و بوق زد. فورد کنار کشید. شیگور پشت سرش ایستاد. موتور را خاموش کرد و کپسول اکسیژن را دور شانه اش انداخت و پیاده شد. راننده ی فورد از آینه او را می دید که نزدیک می شد.
گفت چی شده سرکار؟
ممکنه از ماشین تون پیاده شید آقا؟
مرد در را باز کرد و پیاده شد. گفت چی شده؟
اگه ممکنه از ماشین تون فاصله بگیرید.
مرد از ماشین فاصله گرفت. شیگور می توانست شک را در چشمان این مرد که به قاتل زل زده بود ببیند، اما برای مرد دیر شده بود. دستش را مثل قدیسی روی سر مرد گذاشت. صدای هیس هوا و کلیک پیستون کپسول شبیه صدای بسته شدن در بود. مرد بی صدا روی زمین افتاد. حفره ی گردی روی پیشانی اش بود که خون از آن قل قل می کرد و روی چشم هایش می ریخت و تصویر جهانی را محو می کرد که دیدنش هر لحظه سخت تر می شد. شیگور دستانش را با دستمال پاک کرد. گفت فقط می خواستم خونت روی ماشین نپاشه.

ماس نشسته بود در حالی که پاشنه های چکمه هایش در ریگ های آتش فشانی خط الراس تپه فرو رفته بود و با دوربین آلمانی قوی اش بیابان زیر پایش را نگاه می کرد. کلاهش را روی سرش عقب داده بود. آرنج هایش روی زانوها بود. اسلحه ای که ته چرمی اش را به شانه اش فشار می داد کالیبر ۲۷۰ /۰ مدل موزِر ۹۸ بود ساخته شده از لایه های چوب گردو و افرا. روی آن دوربینی داشت که قدرت دیدش از دوربین دستی اش کمتر نبود. بز کوهی تقریباً یک مایل دورتر بود. خورشید تا یک ساعت دیگر وسط آسمان می رسید و آن موقع هنوز سایه ی خط الراس و صخره ها تا مسافتی دور در آن دشت مسطح امتداد داشت. سایه ی خود ماس هم دیده می شد. ماس دوربین را پایین آورد و نشست و زمین را زیر نظر گرفت. جایی دور در جنوب، کوه های سرسخت مکزیک بود. در دل آن ها رد رودخانه ها. در غرب زمین داغی که منطقه ی مرزی بود. تف خشکی به زمین انداخت و دهانش را با آستین کتانی لباس کارش پاک کرد.
دقت تفنگ او تا نیم دقیقه انحراف زاویه ای بود. نقطه ای که برای شلیک کردن انتخاب کرده بود درست زیر دامنه ی عریضی از شیب سنگ ریزه ای بود و از آن فاصله کاملاً بهش تسلط داشت. مسئله فقط این بود که نزدیک یک ساعت تا آن جا راه داشت و در این مدت بز کوهی زخمی ممکن بود لنگان بگریزد. بهترین چیز در آن شرایط این بود که باد نمی آمد.
وقتی به پایین شیب رسید، آرام ایستاد و دنبال بز کوهی گشت. از جایی که بار قبل دیده بودشان خیلی تکان نخورده بودند، ولی بزی که می خواست بزند هنوز هفتصد یاردی با او فاصله داشت. با دوربین حیوان را نگاه کرد. در هوایی گرم و پر از غبار. در گرد و خاک مواج هوا. هیچ پوشش دیگری در برابرش نبود و قرار نبود بیش از یک شلیک در کار باشد.
روی دامنه ی سنگ ریزه ای سُر خورد و پایین آمد و یکی از پاها را بالا آورد و چکمه اش را روی صخره گذاشت و تفنگ را آماده کرد و ضامنش را با انگشت شستش آزاد کرد و از دوربین تفنگ نگاه کرد.
همه ی بزها ایستاده بودند و سرشان را بالا آورده بودند و به سمت او نگاه می کردند.
با خود گفت شِت(۳) خورشید پشت سرش بود و همین بود که نمی توانستند انعکاس نور را در دوربین ببینند. فقط خود او را می دیدند.
تفنگ ماشه ای از نوع کانجر(۴) داشت به وزن چهار اونس و او به تفنگ و پایش فشار بیشتری وارد کرد و با دقت دوباره نگاه کرد و وسط دوربین را روی پشت حیوانی تنظیم کرد که از همه پروارتر بود. می دانست که فشنگش تا فاصله ی بیش از صد یاردی دقیقاً کجا می نشیند. اما این فاصله ای بود که نمی شد قطعی قضاوت کرد. انگشتش را روی انحنای ماشه گذاشت. دندان گرازی که به زنجیری طلا آویزان کرده بود روی سینه اش می لرزید.
حتا با آن لوله و قنداق سنگینْ لگد تفنگ طوری بود که تسمه از روی شانه اش افتاد. وقتی دوباره از دوربین به حیوانات نگاه کرد دید که مثل قبل همان جا ایستاده اند. یک ثانیه ای طول می کشید تا خود فشنگ به آن ها برسد، اما رسیدن صدایش دو ثانیه زمان لازم داشت. حیوانات ایستاده بودند و از توده ی غبار او را نگاه می کردند که فشنگ رسید. رم کردند. بلافاصله با آخرین سرعت دویدند در حالی که صدای شلیک به صخره ها و سنگ ها می خورد و انعکاس صدا در اول صبح آن زمین دورافتاده در فضا می پیچید.
ایستاد و دور شدن شان را نگاه کرد. دوربین را به چشم گذاشت. یکی از حیوانات عقب عقب می رفت و یکی از پاهایش را جمع کرده بود و او فکر کرد که فشنگ حتماً به ران چپ حیوان خورده و زخمی اش کرده است. خم شد و تف کرد. گفت لعنتی.
نگاه شان کرد که از دیدش دور می شدند و به سمت صخره های جنوب می رفتند. غبار نارنجی کم رنگی که در آن صبح بدون باد در هوا معلق بود کم شد و از بین رفت. دشت ساکت و خالی زیر خورشید سر جایش بود. انگار هیچ اتفاقی در آن نیفتاده بود. نشست و تفنگ را دست گرفت و پوکه ی خالی را برداشت و در جیب پیراهنش گذاشت. تسمه ی تفنگ را روی شانه اش انداخت و راه افتاد.
چهل دقیقه ای طول کشید تا از عرض دشت گذشت. از آن جا به شیبی از سنگ های آتش فشانی رسید و از آن بالا رفت تا به نوک تپه رسید. به سمت جنوب شرق رفت و به دشتی نگاه کرد که حیوانات در آن گم شده بودند. کل محوطه را با دوربین نگاه کرد. در آن سوی دشت سگ بزرگ سیاهی بود که دم نداشت. نگاهش کرد. سر بزرگ و گوش های بریده داشت و به سختی مجروح شده بود. سگ ایستاد. پشت سرش را نگاه کرد. راهش را ادامه داد. او دوربینش را پایین آورد و دور شدن سگ را نگاه کرد.
روی تیغه ی تپه راه رفت در حالی که انگشت شستش را در سوراخ قنداق تفنگ فرو برده بود و بند کلاهش دور گردنش بود و کلاه را به پس سرش رانده بود. پشت پیراهنش از عرق خیس شده بود. صخره ها پر بود از نقش و نگارهایی که شاید هزاران سال عمر داشتند. مردانی که این ها را کشیده بودند شکارچیانی بودند مثل خود او. از خودشان هیچ اثری نمانده بود.
در انتهای تیغه شیبی سنگی بود پر از بوته های خشک کندلیله. روی صخره ای نشست و آرنج هایش را روی زانو گذاشت و با دوربین کل منطقه را نگاه کرد. یک مایل آن طرف تر روی زمین صاف سه ماشین پارک شده بود.
دوربین را پایین آورد و ماشین ها را نگاه کرد. سپس دوباره دوربین را بالا برد. چند مرد روی زمین افتاده بودند. جای چکمه ها را روی صخره محکم کرد و فوکوس دوربین را تغییر داد. ماشین ها وانت های دو دیفرانسیل بودند با تایرهای بزرگ و حلقه ی بکسل و دریچه ی روی سقف. مردها مرده بودند. دوربین را پایین آورد. دوباره بالایش برد. دوباره پایینش آورد و سر جایش نشست. هیچ چیز تکان نخورد. مدت زیادی همان جا نشست.
وقتی به سمت وانت ها می رفت تسمه ی تفنگ را از دوش برداشته بود و قنداق را روی سینه اش گرفته بود و ضامنش را آزاد کرده بود. ایستاد. اطراف را نگاه کرد و بعد وانت ها را نگاه کرد. همه ی درها بسته بود. ردیف سوراخ هایی که بر بدنه های فلزی حک شده بود در یک خط و با فاصله ی معین بود و پیدا بود گلوله ها از اسلحه ی اتوماتیک شلیک شده است. بیشتر شیشه ها خرد و بیشتر تایرها پنچر شده بود. ایستاد. گوش داد.
در ماشین اول مرد مرده ای روی فرمان افتاده بود. پشت ماشین دو جسد روی علف زردرنگ افتاده بودند. خون خشک روی زمین سیاه شده بود. ایستاد و گوش داد. هیچ. وزوز مگس. کامیون را دور زد. سگ مرده ی بزرگی روی زمین افتاده بود عین همان که از عرض دشت می گذشت. گلوله دل و روده را بیرون ریخته بود. آن طرف تر جسد سوم دمر افتاده بود. از پنجره به مرد داخل کامیون نگاه کرد. گلوله به سرش خورده بود. همه جا خون بود. به سمت ماشین دوم رفت. خالی بود. سراغ جسد سوم رفت. تفنگ دولولی روی علف ها افتاده بود. قنداق کوتاهی داشت و کنارش تپانچه ای بود با قطار بیست فشنگی. با نوک پا به چکمه ی جسد زد و پاشنه هایش را نگاه کرد.
ماشین سوم وانت برونکویی بود که شاسی اش را بالا آورده بودند و شیشه هایش دودی بود. درِ شاگرد راننده را باز کرد. مردی روی صندلی نشسته بود و نگاهش می کرد.
ماس عقب رفت و ضامن اسلحه را آزاد کرد. چهره ی مرد خونی بود. لب های خشکش را تکان داد.
تپانچه ی دسته کوتاهی داشت با غلاف چرمی که روی پایش افتاده بود. ماس جلو آمد تپانچه را برداشت و دوباره عقب رفت. مرد گفت(Agua, por dios(۵.
آب ندارم.
Agua.
ماس در را بازگذاشت و تسمه ی غلاف تپانچه را روی شانه اش انداخت و دور شد. مرد با چشمانش تعقیبش می کرد. ماس به پشت وانت رفت و درِ قسمت بار را باز کرد. وانت پر بود از بسته هایی که برزنت نقره ای رنگ روی شان کشیده بودند. در حالی که یک چشمش به مرد بود چاقو را درآورد و یکی از بسته ها را پاره کرد. گرد قهوه ای رنگی بیرون ریخت. انگشتش را خیس کرد و در گرد زد و به سمت دماغش برد. بعد انگشتش را با شلوارش پاک کرد و برزنت را برگرداند و عقب رفت و دشت را دوباره نگاه کرد. هیچ. از وانت فاصله گرفت و ایستاد و تپه ها را با دوربین نگاه کرد. شیب سنگ های آتش فشانی. دشت پهناور تا افق جنوب. دستمالش را درآورد و برگشت و هر چه را که دست زده بود پاک کرد. دست گیره ی در و دستگیر ه ی صندلی و برزنت. به آن سوی کامیون رفت و آن جا هم همه چیز را پاک کرد. فکر کرد چه چیز دیگری را لمس کرده است. به سمت وانت اول رفت و در را با دستمال باز کرد و داخل را نگاه کرد. داشبورد را باز کرد و بست. مرد مرده ی پشت فرمان را نگاه کرد. در را باز گذاشت و به سمت در راننده رفت. در پر از جای گلوله بود. کالیبر کوچک. شش میلی متری. احتمالاً با ساچمه ی شماره ی چهار. در را باز کرد و شیشه بالابر را فشار داد. کار نکرد. در را بست و ایستاد. تپه های کم ارتفاع را نگاه کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب جایی برای پیرمردها نیست

این تک گویی های پلیس خیلی خسته کننده س و به زور قراره مفهوم زوال جامعه ی آمریکا رو خارج از داستان به مخاطب بچپونه. ولی شخصیت غلو شده ی انتون شیگور همچنان جذابه
در 1 سال پیش توسط
کتابی متفاوت که خواننده رو با ماجراهای مهیجش دنبال خودش میکشونه،ترجمه ی خوب و روونی هم داره،خوندنش رو به بقیه توصیه میکنم
در 1 سال پیش توسط
چرا تو "درباره کتاب" تقریبا آخر کتابو گفتین؟!
در 2 سال پیش توسط