فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چوب زیربغل، دو ضرب در دو مساوی بی نهایت

نسخه الکترونیک کتاب چوب زیربغل، دو ضرب در دو مساوی بی نهایت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چوب زیربغل، دو ضرب در دو مساوی بی نهایت

صدای تیراندازی و چند انفجار. صدای یک فرمان اعدام. صدای یک رگبار تیر. صدای تیر خلاص.
سالن بازی خاموش، پرده باز می‌شود. صحنه تاریک است. صدای نی شبانی. در نور عمومی بی‌جانی که به صحنه می‌تابد، در جایی از صحنه، یک نیمدایرۀ آهنی با میله‌های عمودی، ایستاده بر پای خود، یادآور دری از بندهای زندان، دیده می‌شود. یکی از میله‌های درِ نیمدایره در مسیر خود به دریچه‌یی قلب‌مانند رسیده و از سوی دیگر آن ادامه یافته است. پشت دریچه تاقچه‌مانندی وجود دارد. ته صحنه نور لرزانی پیدا می‌شود.
نور از شمع، و شمع در دست دختر است. دختر که لچک و پیراهن سفید، جوراب سبز و کفش قرمز دارد، در وضعی که دستش را حباب شعلۀ شمع کرده است، تا پشت دریچۀ آهنی می‌آید، شمع را در تاقچۀ آن می‌نشاند. گردن کج می‌کند و نگران و آرزومند به‌ شعلۀ شمع چشم می‌دوزد. در یک گوشۀ دیگر صحنه، نور موضعی قوی مرد تاریخ را روشن می‌کند. مرد تاریخ چهره‌یی مثالی‌ست. بلندقامت. ردای بلندش به زمین می‌رسد و نقش مغشوشی دارد به رنگ‌های سفید و سیاه و خاکستری. صورت مرد تاریخ سنگی‌ست. این چهرۀ مثالیِ سنگی بعداً تبدیل می‌شود به مرد طومار با چهرۀ خاکی.)

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چوب زیربغل، دو ضرب در دو مساوی بی نهایت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چوب زیر بغل

بازی در دو پرده

من به درهای گمنام،
سوراخِ کلید باز می کنم.
و گرداگرد آن را،
با نقش هیاهویی سرکش آذین می بندم.
و شما جیب هاتان را
در جست وجوی کلید می فرسایید
و دست هاتان را حرز می کنید.
و چرا هیچ کس
به نگریستن از سوراخ
بس نمی کند؟

بف

متن بازی در این کتاب، روایت بازنویسی شده یی ست از متن نخستین آن که در تیر ماه سال ۱۳۴۱ به چاپ رسید، و در آذر ماه ۱۳۴۶ در انجمن ایران و آمریکا، و سپس در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به روی صحنه رفت. سبب این بازنویسی را جویندگان تئاتر با برابرسازی متن های نخستین و سپسین در می یابند. برای بازیساز احتمالی آتی هم متن حاضر ارجح است.

آدم های بازی

مرد تاریخ
دختر
پهلوان
شاهد
روستایی
مرد طومار
زن سیاهپوش
مرد چاق
مرشد

پیش درآمد

(پرده بسته است. صدای یک آژیر طولانی سالن بازی را ساکت می کند.
صدای تیراندازی و چند انفجار. صدای یک فرمان اعدام. صدای یک رگبار تیر. صدای تیر خلاص.
سالن بازی خاموش، پرده باز می شود. صحنه تاریک است. صدای نی شبانی. در نور عمومی بی جانی که به صحنه می تابد، در جایی از صحنه، یک نیمدایره آهنی با میله های عمودی، ایستاده بر پای خود، یادآور دری از بندهای زندان، دیده می شود. یکی از میله های درِ نیمدایره در مسیر خود به دریچه یی قلب مانند رسیده و از سوی دیگر آن ادامه یافته است. پشت دریچه تاقچه مانندی وجود دارد. ته صحنه نور لرزانی پیدا می شود.
نور از شمع، و شمع در دست دختر است. دختر که لچک و پیراهن سفید، جوراب سبز و کفش قرمز دارد، در وضعی که دستش را حباب شعله شمع کرده است، تا پشت دریچه آهنی می آید، شمع را در تاقچه آن می نشاند. گردن کج می کند و نگران و آرزومند به  شعله شمع چشم می دوزد. در یک گوشه دیگر صحنه، نور موضعی قوی مرد تاریخ را روشن می کند. مرد تاریخ چهره یی مثالی ست. بلندقامت. ردای بلندش به زمین می رسد و نقش مغشوشی دارد به رنگ های سفید و سیاه و خاکستری. صورت مرد تاریخ سنگی ست. این چهره مثالیِ سنگی بعداً تبدیل می شود به مرد طومار با چهره خاکی.)

مرد تاریخ: (دیکته وار، با مکث های دراز) راویان روایت کرده اند. آفریدگار شیطان را از آتش آفرید. و آدم را از خاک. سپس ندا آمد که تمامی آفریدگان بر آدم سر خم کنند. آتش به خاک سر خم نکرد. سپس آتش رانده شد. به زمین فرود آمد و زمین را به آتش کشید. اما چگونه بود، که آتش گوهرِ هستیِ شیطان در روی زمین در باور و پندارِ آدمیان خاکی بدل شد به نشانه نیاز و آرزو، از این بابت روایتگران خاموش اند. روایتی نکرده اند. تنها اکنون همگان می دانند هرگاه نخی فروزان از گوهره شیطان را آدمی زاده یی بر فرق تاریکی بنشاند معنایش آن است که آن کس نیازی دارد. در طومار حیات شرحی در باب این باور نیامده است.
(نور روی مرد تاریخ فرومی نشیند. دختر، چشم دوخته به شعله شمع، پس پس می رود و در تاریکی ناپدید می شود. صدای نی شبانی دور و دورتر می شود. پرده به نرمی آغاز می کند که بسته شود. شاهد از تاریکی صحنه به پرده نزدیک می شود و نمی گذارد بسته شود. پرده می ایستد. نور موضعی شاهد را روشن می کند.)

شاهد: صدا از کجا بود؟ انگار کسی داشت دیکته می گفت. (شانه می پراند.) لابد بعداً معلوم می شه. (به نقطه یی در سالن بازی) من رو صدا کردین؟ (به سمتی دیگر) شما بودین؟ (مکث. به همه) در هر صورت خیال تون راحت باشه. می گن تو هر قضیه یی بالاخره همیشه یه نفر شاهد هست. (از مرز پرده به پیشصحنه می آید. پرده پشت سرش بسته می شود.) خب. من حاضرم. (مکث) بالاخره ما همه این فاصله ها رو پشت سر نگذاشته ایم که برسیم اینجا و فقط تو چشم هم زل بزنیم. (دستش را به طرف سالن بازی دراز می کند.) باشه، من از نو، نه، من خودم رو معرفی می کنم. شاهد! (با هوا دست می دهد.) من شاهد هستم. شاهد روایت، شاهد جریان، شاهد واقعه، حادثه، ماجرا. شاهد قصه و حکایت نه البته. بله، حق با شماست. به شرط این که روایت و واقعه و حادثه و جریانی در کار باشه. پشت این پرده البته یه دیگی سرِ بار هست. یعنی اگه (اشاره به سالن بازی) اینجا هست، اون پشت هم پس هست. مثل دو تا آینه روبه رو. اگه توی این آینه حرفی، حرکتی، ارتباطی، برخوردی، رویدادی باشه، طبعاً توی اون یکی آینه هم،... و اگر در اینجا! همه چیز گسیخته و می بخشید نامربوط باشه، طبعاً اونجا هم (فکر می کند.) خیله خب، می ذاریمش واسه بعد. (می خواهد برود، اما برمی گردد.) بله؟ (نگاه به جهات مختلف) کسی با من حرفی داشت؟ (باز هم مدتی به سالن بازی نگاه می کند.) بسیار خب.
(نور می رود. تاریکی. پرده باز می شود.)

پرده اول

بازی یک

چشم انداز

(یک زنجیر عظیم که زمین را به آسمان بسته است. حلقه های زنجیر هر کدام شکلی دیگر دارند. چند ستون شکسته. یک خرسنگ باستانی. یک درِ کهنه قدیمی با گل میخ های درشت، یادآور درِ زورخانه ها. یک دیوار شکسته ـ فروریخته آجری، با دریچه یی در آن، مانند دریچه دیوار میله یی در صحنه پیش درآمد، با شمعی روشن در داخل دریچه. غروب است. سایه ها به یک سو خوابیده اند. صدای تاخت اسب می آید. صدا نزدیک می شود. سوار پیاده می شود. بعد صدای دور دور سوسک می آید. شاهد به ستونی در ته صحنه تکیه داده است و زنجیری به دور انگشت می چرخاند. پهلوان، درشت استخوان و تنومند، اما شکسته و فرسوده، جوشن دریده، خُود ضربت دیده، پایی در گچ، پای دیگر در قنداق هیولایی از پاره و پلاس، چکمه ها آویخته به گردن، به یاری جفتی چوب زیربغل، درِ کهنه را با سروصدا باز می کند، لنگان و غرّان وارد می شود.)
پهلوان: اومدیم، بعله، اومدیم. سپر اِتون اومد.

(چند گامی توتر، چکمه هایش را از گردن پیاده می کند و پای زنجیر می گذارد. می آید تا پیشصحنه چشمی به اطراف می گرداند.)

آهاااای... جنبنده! تنابنده!

(سکوت. نگاهی به جهات در پی صدا و ندایش)

خیر، نه دوستِ دوست، نه دشمنِ دشمن. نه از حریف نامردشون، نه از خود بی نواشون، خبری نیست.

(پس از نگاهی به زیر و بالای محیط)

تار عنکبوتی اَم به در و دیوارش نیس، تا دسِّ کم باور کنی نفس کشی به قایده یه عدس در این حوالی بوده.

(دور و بر را نگاه می کند که جایی پیدا کند و بنشیند. راه می افتد. سر راه، به زنجیر، به آسمان و به زمین نگاه می کند و سر می جنباند.)

خیر، هنوز این زبون بسته رو از سر طویله آسمون وانکرده ن.

(می رود در جایی می نشیند.)

انتظار داشتیم تخم و ترکه مون یه چیزی به از این از آب درآد.

(نفسی به اسف و افسوس. می پردازد به باز و بسته کردن، تنگ و گشاد کردن قنداقی که پای مجروحش را در بر گرفته است.)

هیهاااات... ریخت و پزاِشونو باش! (فریاد می زند.) دِ بیاااا!... از سوراخت بیا بیرون! (مکث) راه به این درازی ما رو کشونده ی اینجا چی کار؟ (درنگ. با خودش) هیچ! که بازم تفاله ات رو به رخ این و اون بکشن و، تو سمساری باستانیات سرش چونه بزنن. (مکث) ما رو بگو که تا مومون رو به آتیش می ندازن فوری حاضر می شیم.

(بلند می شود. می آید پیش زنجیر، حلقه یی را می گیرد و زنجیر را به شدت تکان می دهد. برخلاف ظاهر یغور، زنجیر صدای پوکی دارد و به راحتی تکان می خورد.)

آهاااای! بالایی ی ی! می شنفی؟ با تواَم! اینا کجاان؟

(باز زنجیر را تکان می دهد.)

آهااااای!

(گوش می دهد. جوابی نیست. با خودش)

انگار نه انگار. مث همیشه ش. کی جواب داده که حالا دویمی ش باشه.

(فکر می کند. به اوج آسمان خیره می شود.)

ینی تو داری یه چیزی می گی؟ پس چرا هیش وخ نشد که ما زبون تو رو بفهمیم. پَ یه کمی بلندتر بوگو که صدات رو بشنویم. کی گفته کار آسمون همه ش با پچپچه و زیر لبی باید صورت بگیره. تازه زبونش هم زبون ما نیس. بالاغیرتاً به یه زبونی صحبت کن که ما حرفات رو بفهمیم. (درنگ. پس از تعمق دیگری در آسمان) خیر، تو این خط مط ـ آ نیس. فقط تو خودشه (با پرخاش به سالن بازی) مگه تواَم همه ش تو خط خودت نیستی؟

(فکر می کند و حرصی می شود. با غیظ به زمین لگد می کوبد.)

خر! خر! سازگار و دون همّت. دلم می خواس این زنجیر به گردن من بود تا نشون می دادم چقدر باید زیرش طاقت آورد و، چه جوری هم باید پاره ش کرد و از شرِّش خلاص شد.

(با چوب زیر بغلش زمین را سیخونک می زند.)

هووون! هووون! صاب مرده لاشخور! دِ بجُنب! لامسّب از بس نعش بارش کرده ن نایِ جنبیدن نداره. هووون!

(غش غش می خندد. ناگهان خنده اش را می برد و به نقطه یی در سالن بازی چشم می دوزد و گوش می کند.)

ابرو گره نکن داداش من! بی خیالش، داریم اختلاط می کنیم. رجز شنیده ی؟ پس گود و کنار گودم شنیده ی. آره داشّم، ما همه مون فِل واقع رجزخونای کنار گودیم. (گردنش را مالش می دهد.) این زنجیر به گردن مااام بود به وقتش هیچ غلطی نتونستیم بکنیم. (درنگ) اصلاً شاید گردن انسون و حیوون واسه اینه که پاری وقت ـ آم زنجیر بشه.

(سکوت دراز. پهلوان ناگهان می آید به پیشصحنه. پس از نگاه های پرشی به جهات مختلف در سالن بازی)

رگ؟ها؟ دُرُس شنیدم؟ انگار یه کسی گفت رگ؟ کی بود؟ این کی بود که به غیرتش برخورد؟ میدون خالیه! گردنکش ـ آش بپّرن تو گود. بر جد و آبادش هزار بار لعنت که خواسته باشه میونداری و واس خودش بازارگرمی کنه.

(برمی گردد پیش زنجیر. تکانی به زنجیر. نگاهی خسته به آسمان)

دس به ترکیبش نزن. رو همین دنده که داره می چرخه خیلی هم به قایده و برازنده س. تو بیشتر از ما سرت می شه. خلایق هر چه لایق. خوب وِردهایی پَزونده و تو مخشون کاشته ی. (کلافه. فریاد می زند) کی گفته: خلایق هر چه لایق؟

(غرش رعد و درخشش آذرخش. پهلوان می خندد و می خندد. سپس با اشاره یی مصالحه جو به آسمان)

جوشی نشو! آروم! یواش بیا! هیس س س... بیدارشون می کنی کار دَس اِت میده ن ها!

(غرش و درخشش بند می آید. پهلوان می خواهد که برود و بنشیند، ناگهان برمی گردد.)

دِ! پَ چرا نمی آید حرفتون رو بزنید؟ این همه راه ما رو کشوندید آوردید که چی. یه کاره! معنی داره؟ ما دیگه ازمون گذشته که بیایم با شما قایم موشک بازی کنیم. خب به جهنم، حالا که پاشده م اومده م دیگه اومده م. هر حاجتی دارین، اگه از ما برآد، ازمون ساخته باشه، خب براتون می کنیم. (مکث) قضیه چیه؟ اصلش یکی بیاد جلو بگه موضوع چیه، باقی ش با خود ما. (مکث) کدوم بی فک و فامیل، با چار مثقال شجره نومچه ش، با یه چتوَل تاریخش واسه تون شاخ و شونه کشیده؟ (منم زن و رجزخوان) تنها یه رند دماغ سوخته این ولایت، هفتاد من پوست آهو، واسه خاطر نوچه ش سیاه کرده. کجاشی؟ این تازه یه قلم اِشه. فروکشیده ی رفته ی تو خودت که چی؟ از کی؟ از چی جازده ی؟

(درجا به این سو و آن سو می چرخد. گردن می کشاند. نگاه می پراند. خبری و حرکتی نیست.)

نه برادر، کار کارِ غیره و غریبه نیس. هر چی هس تو خودته. تو از خودت، از سایه خودت هم می ترسی. اگه می آی سراغ من، واسه اینه که از من هم می ترسی. می ترسی بیای بیرون. می ترسی بری میدون. اینه که هی می ری تو خودت. هی قایم می شی.

(می رود می نشیند. یکی از چکمه هایش را برمی دارد، خم می کند، از توی چکمه آب می ریزد کف دستش، می زند به صورتش. ساقه چکمه را می برد به دهان، جرعه یی آب می نوشد.)

نظرات کاربران درباره کتاب چوب زیربغل، دو ضرب در دو مساوی بی نهایت