فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همه ما مثل هم هستیم

کتاب همه ما مثل هم هستیم

نسخه الکترونیک کتاب همه ما مثل هم هستیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همه ما مثل هم هستیم

سرم را از روی میز بلند می‌کنم و قطره اشک کوچکی را که از سرِکلافگی گوشه چشمم جمع شده‌است پاک می‌کنم.
«بفرمایید مامان!»
مادر با لبخندی کمرنگ در چشم‌هایش، مثل همیشه آرام و پر از یقین، با بشقابی میوه پوست‌گرفته، داخل می‌شود. همراه مادر، عطر پرتقال‌های آبدار فضای اتاق را پر می‌کند، همه اتاق، جز آن گوشه ذهن من که یلدا سکوت کرده است. انگار مادرم عجز و ناتوانی را در چشم‌هایم خوانده که اخمی ساختگی روی چهره‌اش می‌نشاند و با سری کج نزدیکم می‌شود. بشقاب میوه را کنار دستم روی میز تحریر سفیدم می‌گذارد؛ دستش را زیر چانه‌ام می‌گیرد و سرم را بلند می‌کند و نگاهم می‌کند.
«چی شده نویسنده کوچولوی مامان؟»
نگاهم را از پرتقال‌ها می‌گیرم و به چشم‌های مادر می‌وزم: «مامان...»
دیگر توان مهار اشک‌هایم را ندارم. سرم را روی سینه مادر می‌گذارم و اشک‌هایم جاری می‌شود؛ چند قطره اشک کوچک لوس. همان‌هایی که هر وقت نباید بیاید، می‌آید و نشانم می‌دهد که چقدر ضعیفم؛ چقدر از آنچه دلم می‌خواهد باشم کمتر هستم! اما مثل همیشه بوی مادر آرامم می‌کند. خودم را جمع‌وجور و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همه ما مثل هم هستیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مینو

«از کجا باید شروع بشه؟ هر قصه ای از کجا شروع می شه؟»

خودکار را پرت می کنم به سوی پنجره و فریاد کوچکی بر سر زندگی می کشم. خسته شدم. یلدا بدترین موجودی است که من در زندگی دیده ام! نچسب و سخت. آن قدر نفوذناپذیر است که حتی من که می خواهم خلقش کنم هم نمی توانم با او ارتباط برقرار کنم. چه کسی می تواند موجودی را که نمی خواهد باشد، مجبور به بودن کند؟ چه کسی می تواند او را از هزارتوی سکوت و اندوه و دردهایش بیرون بکشد و چشم در چشم های سیاهش بدوزد و از زندگی بگوید؟ چه کسی می تواند او را دوباره زنده کند؟ چه کسی جز خودش؟ یلدا... یلدا... وای یلدا تو شبیه دیواری نفوذناپذیر هستی!به همان سخت؟... سرم را روی میز می گذارم و چشم هایم را می بندم. چشم های بزرگ و سیاه یلدا، همچون دریچه ای خالی، در ذهنم پُر می شود و بی قرارترم می کند. نه یلدا! به خصوص تو اجازه نداری وارد این بی فکری شوی. دیگر تحمل چشم های سیاه و موهای سیاه و روزهای سیاهت را ندارم...
«مینو اجازه هست بیام داخل؟»
سرم را از روی میز بلند می کنم و قطره اشک کوچکی را که از سرِکلافگی گوشه چشمم جمع شده است پاک می کنم.
«بفرمایید مامان!»
مادر با لبخندی کمرنگ در چشم هایش، مثل همیشه آرام و پر از یقین، با بشقابی میوه پوست گرفته، داخل می شود. همراه مادر، عطر پرتقال های آبدار فضای اتاق را پر می کند، همه اتاق، جز آن گوشه ذهن من که یلدا سکوت کرده است. انگار مادرم عجز و ناتوانی را در چشم هایم خوانده که اخمی ساختگی روی چهره اش می نشاند و با سری کج نزدیکم می شود. بشقاب میوه را کنار دستم روی میز تحریر سفیدم می گذارد؛ دستش را زیر چانه ام می گیرد و سرم را بلند می کند و نگاهم می کند.
«چی شده نویسنده کوچولوی مامان؟»
نگاهم را از پرتقال ها می گیرم و به چشم های مادر می وزم: «مامان...»
دیگر توان مهار اشک هایم را ندارم. سرم را روی سینه مادر می گذارم و اشک هایم جاری می شود؛ چند قطره اشک کوچک لوس. همان هایی که هر وقت نباید بیاید، می آید و نشانم می دهد که چقدر ضعیفم؛ چقدر از آنچه دلم می خواهد باشم کمتر هستم! اما مثل همیشه بوی مادر آرامم می کند. خودم را جمع وجور و اشک هایم را پاک می کنم.
مادر سرم را نوازش می کند و گوشه تخت می نشیند. به گل کوچک سرخابی، در زمینه صورتی کم رنگِ فرش ابریشم اتاقم خیره شده ام.
«حالا بهم بگو چی شده.»
«مامان...»
بغض دوباره چنگ می اندازد در گلویم؛ اما خودم را کنترل می کنم.
«مامان نمی آد، نمی خواد بیاد. نمی ذاره بنویسمش. مامان...»
بغض راه گلویم را می بندد. مادر لبخند می زند.
«چه خوب!»
«خوب! اینکه من این طور آشفته هستم و دارم دیوانه می شم خوبه؟ اینکه امروز سومین روزِ ماهه و من تا آخر ماه باید این داستان رو تحویل ناشر بدم، اما هنوز یک کلمه هم ننوشتم و حتی نمی تونم شروعش کنم، خوبه؟»
«اینکه یلدا این قدر وحشیه خوبه. اینکه این قدر متفاوته خوبه.»
از شنیدن این جمله متعجب می شوم و به مادرم زُل می زنم.
«وحشی!»
«آره وحشی! شخصیت اول داستان تو یک آدم وحشی و بکره. اون قدر بکر که تو نمی تونی ازش چشم پوشی کنی و داستان دیگه ای رو شروع کنی و این یعنی داری راه درست می ری. بیشتر فکر کن، بیشتر تلاش کن، تا بتونی رامش کنی. من مطمئنم از پس این کار برمی آی مینو جان! الانم می رم تا بهتر بتونی تمرکز کنی.»
در میان تعجب و شوک من از اتاق بیرون می رود و من به یلدا می اندیشم که چه قدرتی دارد! که چه ساده می تواند وجود خودش را ثابت کند! حتی به کسی که هیچ چیز از او نمی داند؛ کسی مثل مادرم...

آزاده

«اَه!»
همه برگه هایی که توی دستم بود، پخش می شود روی زمین. کمربند مانتوی گشاد تابستانی ام چنان در دستگیره در گیر کرده است که انگار کسی از قصد آن را آنجا گره زده است! به سختی خودم را آزاد می کنم و در دل لعنت می فرستم به هرچه مانتو است! خم می شوم و به سرعت همه کاغذهای پخش شده کفِ اداره مالیات را جمع می کنم. روی زمین، چشمم به پاهایی می افتد که رد می شوند یا ایستاده اند. سرم را بلند می کنم و دو مرد را می بینم که زل زده اند به خم شدن من! و معلوم نیست که منتظرند چه چیزی گیرشان بیاید!
«چیه؟ نگاه داره؟»
زود نگاهشان را از من می گیرند و به گوشه دیگری زُل می زنند. توی دلم به شهری که آدم هایش به جای کمک کردن به زمین خورده ها، سراسر چشم می شوند برای دریدنشان لعنت می فرستم. متنفرم از... چه می گویم؟! چه انتظاری می شود از ما داشت! ما همان جماعتی هستیم که در مجلس ختم به فکر ارث ومیراث هستیم؛ بیشتر از این هم از ما انتظاری نمی رود.
«کمک می خواهید خانم درخشان؟»
آهان، بفرما! سوپرمن از غیب رسید!
«نه ممنونم آقای سلطانی، فعلاً با اجازه.»
کیفم را روی شانه ام می اندازم و با عجله از پله ها پایین می روم و تا می توانم باسرعت از او فاصله می گیرم. پایم را از ساختمان که بیرون می گذارم، آفتابِ درخشان و پررنگِ ساعت ده صبح نیمه شهریور از چشم هایم سُر می خورد توی دلم و همه تنم را گرم می کند. دلم می خواهد همه برگه های مالیاتی بروند به جهنم! اصلاً کاش می توانستم همه برگه هایی را که توی کیف کوچک طلقی است و باعث شده انگشتانم عرق کنند، در نخستین سطل آشغال بیندازم و بروم بنشینم روی نیمکت وسط بلوار و از کیفم کتاب کوچک اشعار فریدون مشیری محبوبم را دربیاورم و در شعر و آفتاب غرق شوم.

می گذرم از میان رهگذران مات
می نگرم در نگاه رهگذران کور...

«مستقیم...»
هنوز در صندلی جلو تاکسی جابه جا نشده ام که احساس می کنم کیفم تکان کوچکی می خورد. با بدبختی از زیر کلی وسیله، موبایلم را پیدا می کنم و نگاهی به صفحه اش می اندازم. روی صفحه موبایل، مینو با موهای طلایی و لَختش لبخند می زند.
«سلام کچل، چطوری؟»
«سلام فرفری!»
احساس می کنم صدایش گرفته که می پرسم: «چته؟ مریضی؟»
«نه. می آی امروز بریم بیرون؟»
«بیرون؟ وای حرفش رو نزن که مثل خر موندم توی گِل! کلی کار دارم. فکر کنم باید تا ساعت نه و ده شب بمونم شرکت تا سروسامونی به کارها بدم.»
«آزاده!»
«گریه می کنی؟»
مطمئنم که آن طرف خط، موطلایی خانم، روی مبل بزرگ گل گلی کنار پنجره اتاقش نشسته و زانوهایش را مثل تمام لحظاتی که چیزی مطابق میلش نیست، توی سینه اش جمع کرده است و سرش را تکیه داده به پشتی مبل و مظلومانه بغض کرده؛ انگار که دنیا به آخر رسیده است!
«بیا دیگه!»
«باشه کچل، فقط در مورد زمانش قول نمی دم. حالا نهایتش یک خرده دیرتر می آم دیگه!»
«باشه من زود می رم. هر وقت کارت تموم شد بیا. همون جای همیشگی هم رو ببینیم؟»
«نه پس سر قبر من بیا هم رو ببینیم!»
می خندد و می فهمم که زیاد هم حالش بد نیست، فقط به قول خودم لوسی اش کم شده است که با کمی غر زدن بهتر می شود.
«آقا هر جا راحت باشید من پیاده می شم.»
خودم را از میان ماشین های در حال گذر، به سختی به آن سوی خیابان می رسانم و توی دلم لعنت می فرستم به راننده هایی که هنوز یاد نگرفته اند که روی خط عابرپیاده باید سرعت را کمتر کنند نه بیشتر.
به نگهبان ساختمان سلام می کنم، از جلو آسانسور به سرعت رد می شوم و از پله ها بالا می روم. مطمئنم که حوصله هرچیزی را، که تا آخر وقت در شرکت اتفاق می افتد، نخواهم داشت و این بار به خودم لعنت می فرستم که بدترین شغل عالم را انتخاب کرده ام. آخر شاعر را چه به حساب و کتاب!

مینو

گوشه پرده قهوه ای کافه را باز می کنم و به عابرانِ در حال گذر از خیابان خلوت خیره مشوم. حالم بهتر است. اگرچه از سردرگمی هایم چیزی کم نشده است؛اما از وقتی قرار شده آزاده را ببینم بغضم فرو نشسته. وای آزاده!دختر خنده های بلند و رها. یعنی خودش می داند وقتی که می خندد،احساس می کنی دنیا چیزی نیست، جز سبکسری های دخترانه ای که می توانی با موسیقی گرم خنده هایش از پس همه سختی های دنیا بربیایی.
«سلام کچل!»
اصلاً متوجه ورودش نشدم. از پشت میز بلند می شوم و می روم به سویش و مثل همیشه به قانونش احترام می گذارم و بغلش می کنم. همه اطرافیان آزاده می دانند که هنگام دیدار او از بوسیدن متنفر است و برای ابراز دوست داشتن فقط باید در آغوشش گرفت. گرمای آغوشش هم همیشه این حس را منتقل می کند که در این لحظه کسی هست، که فقط با توست و همه حواسش پیش توست.
پشت میز می نشینیم. به چشم های خسته اش که نگاه می کنم،
از اینکه در این روزهای شلوغ کاری به اینجا کشاندمش عذای وجدان می گیرم.
«ببخشید!»
«باشه بخشیدم. این کافه همه ش مال تو، ببین چقدر قشنگه!»
می خندد و خودش را به آن راه می زند؛ یعنی زحمتی برایش نداشته است و اگر آمده، دلش خواسته و اگر دلش نمی خواست، نمی آمد.اصلاً کسی نمی تواند او رابه کاری که نمی خواهد انجام دهدوادارش کند. اما مطمئنم که به زحمت افتاده است و کارهایش را نیمه تمام گذاشته و خودش را با همه خستگی هایش به من رسانده. من آزاده را بهتر از خودش می شناسم. دخترکم یک کمال گرای افراطی واقعی است! هیچ چیز را ناقص دوست ندارد.
«می شه مثل پسرهای هیز به من زل نزنی و بگی دقیقا چه مرگته؟ دقیق بگی ها! رژ محبوبت تموم شده یا قهوه کنیای اصلت؟»
«آزاده من بُریدم.»
جدی می شود، کمی جلوتر می آید و دستم را در دستش می گیرد و به چشم هایم خیره می شود.
«آره مینو، منم! می آی امشب دو تایی با هم خودکشی کنیم؟ خیلی خوشگل و رمانتیک می شه ها! فقط قبلش به آقای خبرنگار هم بگیم که مثلاً پنج دقیقه قبلش خودش رو برسونه و اولین نفری باشه که گزارش تهیه می کنه. بذار دم مرگمون یه خیری هم به عاشق سینه چاکت برسونیم، زنده ت که چیزی براش نداره.»
«بی شعور!»
دستم را رها می کند و در حالی که تکیه به صندلی لهستانی کافه می دهد بلندبلند می خندد. بلند و رها...زمان گویی متوقف می شود تا او به خنده های کودکانه و سبک سرانه اش برسد، خنده هایی که می تواند آدم را در بی وزنی و بی فکری پرت کند.
«خوش اومدید بچه ها! چی بیارم براتون؟»
«هنوز وقت نکردم که فکر کنم ببینم چی دلم می خواد رضا. صبر کن صدات می کنم.»
پسر کافه چی می رود و آزاده در سکوت، با وسواس منو را ورق می زند. روی صفحه پاستاها متوقف می شود و دوباره ورق می زند. مطمئنم دلش لَک زده برای پاستا پنه با سس آلفردو؛ اما خودش را کنترل می کند تا به قول خودش اندک کالری که از صبح سوزانده، برنگردد. آزاده همیشه نگران چاق شدن است؛ چون به قول خودش آب هم که می خورد چاق می شود؛ اما از نظر من، آزاده نه تنها چاق نیست، بلکه هیکلی مناسب یک خانم سالم را دارد. برعکس من که همه عمرم از لاغری ضعیف و بیمار به نظر رسیده ام. این طور وقت ها که بحث هیکل هایمان می شود، همیشه به هم می گوییم امان از ما آدم ها که از هیچ چیزی راضی نیستیم و همیشه مرغ همسایه برایمان غاز است.
«من اسپرسو می خوام، تو چی؟»
«منم همون اسپرسو با کیک. تو کیک نمی خوای؟»
«نوچ! یک قاشق از کیک تو می خورم.»
سفارش که می دهیم، سکوت کوتاهی حاکم می شود. آزاده از پنجره به خیابان خیره شده و در فکرهایش گم شده است.
«آزاده!»
«هوم؟»
«چطور می تونی این قدر خوب باشی که آدم با دیدنتم حالش خوب بشه؟»
«بهت که گفته بودم بهشت سوراخ شده من افتادم پایین. من یک موهبتم. آدم نیستم که فرشته ام.»
«کوفت!»
می خندیم و هرچقدر بیشتر می خندیم، دلم آرام تر می شود.
«نگفتی چته؟»
«اون نمی آد.»
«کی؟ آقای خبرنگار؟»
«مسخره!»
«اسم بابات اصغره.»
«آدم باش آزاده! زن گنده شدی برای خودت؛ اما هنوز دختربچه ای.»
زیرلب، ریز می خندد و شکلک در می آورد و من برای اینکه خنده ام نگیرد با جدیت به حرف هایم ادامه می دهم.
«خب، عین خر موندم توی گل! آخر ماه باید داستانم رو تحویل بدم، اما هنوز شروع نشده. شخصیت اول داستانم باهام قهره. نمی ذاره شروعش کنم.»
«کدوم داستان رو قراره بنویسی؟»
«یلدا دیگه!»
«دخترک چشم سیاه و مو سیاه قصه ها؟ همون که با هم بهش فکرکردیم و ساختیمش؟»
«اوهوم! همون که اون دفعه گفتی شبیه شعر فریدون مشیریه. چی بود شعرش؟»

می رفت و گیسوان بلندش را
بر شانه می پراکند
شب را به دوش می برد
همراه عطر عنبر سارا
در موج گیسوان بلندش
تابیده بود شب را
آرام، مثل زمزمه آب، می گذشت
با اختران به نجوا
همراه گیسوان بلندش
خاموش، مثل زیروبم خواب، می گذشت
پشت دریچه ها
چشم جهانیان به تماشا
می رفت
با شکوه تر از شب
همراه گیسوان بلندش
تا باغ روشن فردا یلدا.

«آره چقدر باشکوهه این شعر! چقدر شعر خوندنت رو دوست دارم آزاده!»
«آره منم شعر خوندن واسه آدم هارو دوست دارم؛ اما دریغ و درد! کی این روزها حال داره شعر گوش بده؟»
دستش را از آن سوی میز به سوی دستم می آورد و با لبخند گرمی دستم را می فشارد.
«ممنون که می ذاری برات شعر بخونم مینو.»
می خواهم حرف بزنم که ادامه می دهد و نمی گذارد.
«چطوره از همین جا شروع کنی. از شب. از یلدا. این شعررو برات می نویسم. برو اون قدر براش بخون تا یلدای قصه، باهات دوست بشه. یلدای قصه فقط یک ذره محبت، یک ذره توجه و یه ذره نگاه مثبت نیاز داره.»
و می شنوم که زیر لب زمزمه می کند: «همه یلداها توی همه زندگی ها فقط یک ذره محبت و توجه و نگاه مثبت می خوان.» و صدایش بلندتر می شود و ادامه می دهد: «یادت که نرفته، اون خیلی درد کشیده و سال ها کسی دوستش نداشته. عروسک کوچولو، روزهای سختی داشته.»
«تو بی نظیری آزاده محبوب من! تو بهترین شعر دنیایی.»
«چرت نگو.»
زل می زند به کاغذی که از کیفش درآورده است و تندتند شعر را برایم می نویسد و همه سعی اش را می کند که آن همه درد را در نگاهش نبینم؛ اما من در خطوط مرتب و کشیده و قوس دار دست خطش گم میشوم. آنجا که وقتی می خواهد بنویسد یلدا دال و الف را به هم وصل می کند.

آزاده

توی دلم پُر از حرف است و توی سرم پُر از فکر. صدای موزیک را بلندتر می کنم تا مزخرفاتِ مرد عابری را که از کنارم می گذرد نشنوم. فرهاد توی گوشم آواز می خواند:

به خودم می گم که این صورتکه،
می تونم از صورتم برش دارم...

اتوبوس در حال راه افتادن است که قدم هایم را تندتر می کنم و دست تکان می دهم تا نگه دارد. هر طور شده خودم را به آن می رسانم، بالا می پرم و روی همان صندلی جلو می نشینم. موبایلم را از کیفم در می آورم و نگاهی به آن می اندازم. ساعت نزدیک نه است. چند تماس ناموفق از شرکت دارم. چند پیام در اینستاگرام. موبایلم را توی کیفم می گذارم و دستگاه پخش آهنگ را از جیبم درمی آورم و دوباره آهنگ فرهاد را روشن می کنم. چشم هایم را می بندم و به شیشه اتوبوس تکیه می دهم.

تو بهترین شعر دنیایی

اگرچه تلاشم می کنم به مینو فکر نکنم؛ اما همیشه همین طور است که پس از جدا شدن از او، جنگی بزرگ در من آغاز می شود. عاشق این همه مهربانی، صداقت و آرامش مینو هستم. عاشق اینکه محبتش از ته دل است و لطفش واقعی. عاشق اینکه ادای چیزی را که نیست، در نمی آورد و همیشه می توانم به امنیت آغوشش پناه ببرم و اجازه داشته باشم کنارش سکوت کنم؛ بی آنکه قضاوت شوم یا حتی فریاد بزنم و... بی آنکه قضاوت شوم. عاشق این هستم که با او می توانم خودم باشم؛ اما... چقدر از او بیزارم! از او بیزارم که هر چه من نیستم، او هست؛ زیبا، خوش اندام، ثروتمند و تحصیل کرده. وای خدای من! بدترین بازی زندگی را وقتی با من کردی که بهترین دوستم مینو شد. چطور هنگام چیدن مُهره های سرنوشتم آن قدر بی رحم بودی! چطور توانستی من را، که یک دختر معمولی با این همه بدبختی بودم، بگذاری کنار او که آن قدر درخشان است! درخشان می فهمی؟ او درخشان است، نه من! آزاده درخشان، کنار مینو بهنیا! من هیچ چیز نیستم جز یک کلفَتِ مسخره! بیزارم، بیزارم از این زندگی که من را با این همه کلمه و شعر و داستان که توی دلم انبار شده است می اندازد وسط واحد مالی یک شرکت مزخرف، لابه لای این همه عدد و رقم که پروپاقرص ترین خواستگارم، حسابداری با عینک ته استکانی باشد که حتی کلماتِ عاشقانه اش را بی محاسبه به زبان نمی آورد، البته اگر بلد باشد! و مینو در ناز و نعمت در اتاقش لَم می دهد و در حالی که به مدرک دکترای ادبیاتش که روی دیوار نصب شده است، خیره شده، نازِ داستان هایش را می کشد و برای نیامدنشان گریه می کند و محبوب ترین مرد دنیای من، خواستگارش است. وای از بازی مسخره ای که به نام زندگی به راه انداختی خدایا!
خب لامصب! حق داری نتوانی از یلدا بنویسی. یلدایی که آن روز گرم، توی پیاده روی عصر پنجشنبه مان با هم خلقش کردیم؛ آن همه درد دارد. تو اصلاًمی دانی درد چیست؟ می دانی نداشتن، فقدان، حسرت و اندوه چیست!
به ایستگاه می رسم و افکارم را در اتوبوس جا می گذارم. معذرت می خواهم خدا! ناشکر نیستم؛ فقط خسته ام... خواهش می کنم مثل همیشه رازنگهدار و پوشاننده عیوب باش! همان طور که خودت گفته ای و نگذار که مینو بفهمد پشت سرش، توی دلم، چه ها که نگفتم! چه بی معرفتم! چه نمک نشناس!...

نظرات کاربران درباره کتاب همه ما مثل هم هستیم

یه کتاب بدون محتوا
در 4 روز پیش توسط
خیلی چرت بود. مزخرف و آبکی بود. معلوم بود سواد بالایی نداره.
در 4 ماه پیش توسط
خیلی آبکی و مزخرف بود. اصلا خوشم نیومد. نخرین. پشیمون میشین. سر و ته نداشت.
در 4 ماه پیش توسط
خیلی از خوندنش لذت بردم،عالی بود
در 5 ماه پیش توسط
کتابی که همه زن ها باید بخوانند عاااااالی
در 8 ماه پیش توسط