فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اثبات

کتاب اثبات

نسخه الکترونیک کتاب اثبات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اثبات

شب. کاترین روی صندلی می‌نشیند. خسته و پریشان است، آشفته و نامرتب لباس پوشیده و چشمانش بسته است. رابرت، پدرش پشت سر او ایستاده است. چهره‌ی پریشان و چروک خورده‌ی استاد دانشگاهی پا به سن گذاشته را دارد. کاترین نمی‌داند پدرش آنجاست. بعد از چند لحظه:
رابرت: نمی‌تونی بخوابی؟
کاترین: خدایا، من رو ترسوندی.
رابرت: ببخشید.
کاترین: اینجا چی‌کار می‌کنی؟

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اثبات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درآمد

نمایشنامه ی اثبات، نخستین بار از طرف دخترم سارا به من هدیه و معرفی شد، به همین دلیل ترجمه ی این نمایشنامه را به او و همسرم که عزیزترین برای من هستند، تقدیم می کنم. در پایان نیز از علی اکبر علیزاد، دوست و همکار عزیزم، که بازخوانی این نمایشنامه را انجام داد و باعث شد ترجمه ی آن به سرانجام برسد، کمال تشکر را دارم. همچنین از سرکار خانم فاطمه رفیعی که متن حروفچینی را با متن اصلی تطبیق داد، سپاسگزارم. امید است مورد استفاده ی دانشجویان و هنرمندان تئاتر قرار گیرد.

شهاب الدین عادل

شخصیت های نمایش:

رابرت (حدودا ۵۰ ساله): Robert
کاترین (۲۵ ساله): Catherine
هَل (۲۸ ساله): Hal
کلر (۲۹ ساله): Claire

صحنه

تراس پشتی خانه ای در شیکاگو.

پرده ی اول

صحنه ی اول


[ شب. کاترین روی صندلی می نشیند. خسته و پریشان است، آشفته و نامرتب لباس پوشیده و چشمانش بسته است. رابرت، پدرش پشت سر او ایستاده است. چهره ی پریشان و چروک خورده ی استاد دانشگاهی پا به سن گذاشته را دارد. کاترین نمی داند پدرش آنجاست. بعد از چند لحظه:]

رابرت: نمی تونی بخوابی؟
کاترین: خدایا، من رو ترسوندی.
رابرت: ببخشید.
کاترین: اینجا چی کار می کنی؟
رابرت: خواستم یه سری بهت بزنم. چرا تا الان بیداری؟
کاترین: شاگردت هنوز اینجاست، بالا توی اتاق کارِته.
رابرت: خودش بلده چه طوری بره.
کاترین: بهتره صبر کنم تا کارش تموم بشه.
رابرت: اون دیگه دانشجوی من نیست. الان دیگه خودش درس می ده، بچه ی باهوشیه.
کاترین: ساعت چنده؟
رابرت: تقریبا یک.
کاترین: ها!
رابرت: بعد از نیمه شب....
کاترین: خب؟
رابرت: خب... [ به چیزی، روی میز پشت سرش اشاره می کند: یک بطری نوشیدنی...] تولدت مبارک.
کاترین: پدر.
رابرت: مگه می شه من فراموش کنم.
کاترین: مرسی.
رابرت: ۲۵. نمی تونم باور کنم.
کاترین: من هم همین طور، می تونیم الان بازش کنیم؟
رابرت: هر چی تو بگی.
کاترین: بله.
رابرت: می خوای من بازش کنم؟
کاترین: بذار خودم این کار رو بکنم، آخرین باری که اینجا یه بطری باز کردی پنجره رو شکوندی.
رابرت: اون مال خیلی وقت پیش بود. دلیلی نداره که الان به روم بیاری.
کاترین: شانس آوردی یکی از چشم هات رو از دست ندادی [ صدای بازشدن در بطری می آید و کف سرازیر می شود.]
رابرت: ۲۵!
کاترین: احساس می کنم پیر شدم.
رابرت: تو هنوز بچه ای.
کاترین: گیلاس ها؟
رابرت: لعنتی، گیلاس ها رو یادم رفت. می خوای من....
کاترین: نه. [ کاترین با شیشه، جرعه ی بزرگی را یک نفس سر می کشد. رابرت نگاهش می کند.]
رابرت: خدا کنه خوشت بیاد. نمی دونستم چی برات بگیرم.
کاترین: این بدترین نوشیدنی ای یه که تا حالا خوردم.
رابرت: با افتخار می گم که هیچی راجع به شراب نمی دونم. از اون هایی که همیشه دارن راجع به شراب صحبت می کنن، بیزارم.
کاترین: این اصلاً نوشیدنی نیست.
رابرت: بطریش که کاملاً شبیه بود.
کاترین: [ روی بطری را می خوانَد.]«Great Lakes Vineyards‎» [ کاترین ادامه می دهد] من نمی دونستم که توی ویسکانسین هم نوشیدنی درست می کنن.
رابرت: دختری که با شیشه نوشیدنی رو سر می کشه، نباید شکایت کنه. خودت رو لوس نکن، نوشیدنی خیلی خوبی یه، یه جرعه بنوش.
کاترین: [ بطری را تعارف می کند] می خوای...
رابرت: نه، خودت بخور.
کاترین: مطمئنی؟
رابرت: آره، تولد توئه.
کاترین: تولدم مبارک.
رابرت: روز تولدت می خوای چی کار کنی؟
کاترین: یه کم از این بخور.
رابرت: نه. امیدوارم نخوای روز تولدت رو تنها بگذرونی.
کاترین: من تنها نیستم.
رابرت: من جزء دوست هات به حساب نمیام.
کاترین: چرا که نه؟
رابرت: من پدرتم. با دوست هات برو بیرون.
کاترین: باشه.
رابرت: با اون ها جایی نمی ری؟
کاترین: نه.
رابرت: چرا نه؟
کاترین: اگه بخوای با دوست هات بری بیرون، قبلش باید دوستی داشته باشی!
رابرت: [ از بحث دست می کشد]... آهان.
کاترین: شرایط خنده داری یه.
رابرت: تو که یه دوست هایی داری. مثلاً اون دختر بلوند بانمکه، اسمش چی بود؟
کاترین: چی؟
رابرت: همونی که تو خیابان اِلیس زندگی می کنه. [ ادامه می دهد] شماها عادت داشتین تمام وقت باهم باشین.
کاترین: سیندی جاکوبسن؟
رابرت: سیندی جاکوبسن [ تکرار می کند].
کاترین: اون دوست کلاس سومم بود بابا. خانواده اش سال ۱۹۸۳ رفتن فلوریدا.
رابرت: کلر چه طور؟
کاترین: اون که دوستم نیست، خواهرمه. اینجا هم نیست، نیویورک زندگی می کنه و من هم ازش خوشم نمیاد.
رابرت: فکر کردم امروز میاد.
کاترین: نه، فردا میاد.
رابرت: به نصیحت من گوش کن، اگه تا دیروقت بیدار موندی، بشین یه کم ریاضی بخون.
کاترین: اوه، خواهش می کنم!
رابرت: می تونیم با هم کار کنیم.
کاترین: نه!
رابرت: چرا نه؟
کاترین: نمی تونم به چیزی بدتر از این فکر کنم. مطمئنی یه کم هم نمی خوری؟
رابرت: آره، ممنون. تو معمولاً این کار رو دوست داشتی.
کاترین: دیگه نه.
رابرت: تو می دونستی قبل از این که بتونی بخونی، اعداد اوّل رو می شناختی؟
کاترین: خوب حالا یادم رفته.
رابرت: [ با تحکم] استعدادت رو حروم نکن کاترین.
کاترین: می دونستم همچین چیزی بهم می گی.
رابرت: می فهمم دوران سختی رو پشت سر گذاشتی.
کاترین: متشکرم.
رابرت: بهانه گیر و تنبل نباش.
کاترین: تنبل نبودم. داشتم از تو مراقبت می کردم.
رابرت: بچه، من تمام مدت تو رو زیر نظر داشتم. تا ظهر می خوابی، هله هوله می خوری، کار نمی کنی و ظرف های نشسته توی ظرف شویی تلنبار می شن. اگر هم یه موقعی از خونه بری بیرون فقط برای خرید مجله است. وقتی برمی گردی یه دسته مجله، به این ضخامت، دستته. حتی نمی دونم چه طوری این چرت و پرت ها رو می خونی. تازه این روزهای خوبته. بعضی روزها که اصلاً بلند نمی شی از رختخواب بیای بیرون.
کاترین: اون ها بهترین روزها هستن.
رابرت: مزخرفه. اون ها روزای تلف شده ان. داری می ریزی شون دور و متوجه هم نیستی که با تلف کردن اون ها چه چیزهای دیگه ای رو از دست می دی. شغلی که از دست دادی، ایده ها و اندیشه هایی که نداری، چیزهایی که باید یاد می گرفتی و نگرفتی؛ چون تا ساعت چهار بعدازظهر توی رختخوابت ماتم گرفته بودی. خودت می دونی دارم حرفِ درستی می زنم.
کاترین: فقط چند روزی رو از دست دادم.
رابرت: چند روز؟
کاترین: نمی دونم.
رابرت: شرط می بندم که می دونی.
کاترین: چی؟
رابرت: شرط می بندم که می شماری.
کاترین: بس کن.
رابرت: بسیار خب، می دونی یا نه؟
کاترین: نه.
رابرت: البته که می دونی. چند روز رو از دست دادی؟
کاترین: یک ماه، تقریبا یک ماه.
رابرت: دقیقا؟
کاترین: لعنتی. نمی دونم.
رابرت: چند روز؟
کاترین: سی و سه روز.
رابرت: دقیقا؟
کاترین: نمی دونم.
رابرت: به خاطر خدا دقیق باش.
کاترین: امروز تا ظهر خواب بودم.
رابرت: سی و سه روز و یک چهارم؟!
کاترین: آره. بسیار خب.
رابرت: شوخی می کنی!
کاترین: نه.
رابرت: چه عدد شگفت انگیزی.
کاترین: عدد ناامیدکننده ای یه.
رابرت: کاترین اگه هر روزی که از دست دادی به اندازه ی یک سال بود، اون وقت شماره ی جالبی می شد.
کاترین: سی و سه روز و یک چهارم جالب نیست.
رابرت: بس کن. دقیقا می دونی که منظورم چی یه.
کاترین: [ تصدیق می کند] ۱۷۲۹ هفته.
رابرت: ۱۷۲۹ شماره ی بزرگیه، کوچک ترین شماره که...
کاترین: که جمع دو عدد به توان سه هست.
رابرت: ۱۲ به توان ۳ به علاوه ی یک به توان ۳ مساویه با ۱۷۲۹.
کاترین: پیداش کردم، مرسی.
رابرت: و ۱۰ به توان ۳ به اضافه ی ۹ به توان ۳ درسته. پیداش کردیم، متشکرم. تمیزکردن رو ول کن و برو سرکار. استعدادی که تو داری...
کاترین: من هیچ کار مفیدی انجام ندادم.
رابرت: تو جوونی. هنوز وقت داری.
کاترین: دارم؟
رابرت: بله.
کاترین: تو وقتی هم سن من بودی، مشهور بودی.
رابرت: وقتی هم سن تو بودم بهترین کارم رو انجام داده بودم.
کاترین: بعد از اون اتفاق چی؟
رابرت: کدوم اتفاق؟
کاترین: بعد از اینکه مریض شدی.
رابرت: راجع به چی حرف می زنی؟
کاترین: نمی تونستی کار کنی.
رابرت: نه، حتی سریع تر هم شده بودم.
کاترین: [ نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد.] بابا.
رابرت: آره راست می گم. شفافیت، چیز شگفت انگیزی بود. بدون شک.
کاترین: خوشحال بودی؟
رابرت: آره مشغول بودم.
کاترین: این دو تا با هم فرق دارن.
رابرت: من فرقی بینشون نمی بینم. می دونستم که چی کار می خوام بکنم و کردم. اگه می خواستم دنبال اطلاعات، راز و رمزها، پیچیدگی ها و پیغام های ناامیدکننده بگردم، می تونستم همه ی اون ها رو اطرافم پیدا کنم، توی هوا، بین برگ های خشک روی زمین که همسایه یه گوشه جمع کرده بود، توی جدول روزنامه، حتی روی بخاری که از فنجون قهوه ام بلند می شد. تمام دنیا با من حرف می زد. اگه هم که می خواستم چشم هام رو ببندم و آرام روی تراس بنشینم و به پیغام ها گوش بدم، این کار رو می کردم.
عالی بود.
کاترین: چند سالت بود؟ وقتی که شروع شد؟
رابرت: اواسط بیست سالگی. این چیزیه که براش نگرانی؟
کاترین: بهش فکر کردم.
رابرت: یک سال پیرتر شدن، معنی ای نداره کاترین.
کاترین: مسئله فقط یه سال پیرتر شدن نیست.
رابرت: مسئله منم.
کاترین: به این هم فکر کردم.
رابرت: واقعا؟
کاترین: چه طور می تونم فکر نکنم؟
رابرت: بسیار خب. اگه این چیزیه که تو رو نگران می کنه از تاریخچه ی پزشکی عقبی. فاکتورهای مختلفی از ژن ها وجود داره. این چیزی نیست که به آسونی به ارث برسه. اگه من قاطی کردم به این معنی نیست که تو هم قاطی می کنی.
کاترین: بابا...
رابرت: گوش بده... زندگی در اوایل بیست سالگی خیلی سریع عوض می شه و تو رو به هم می ریزه. تو احساس ناامیدی می کنی... هفته ی بدی بوده. چند سال به دردنخور داشتی، هیچ کس بهتر از من این رو نمی دونه. ولی همه چیز درست می شه.
کاترین: واقعا؟
رابرت: بله. بهت قول می دم... به خودت حرکت بده، زیاد مجله نخون و شروع به کار کن و به خدا قسم احساس خوبی پیدا می کنی. همین که ما می تونیم راجع به این موضوع با هم صحبت کنیم خودش نشانه ی خوبیه.
کاترین: نشانه ی خوب؟
رابرت: بله!
کاترین: چه طور می تونه نشانه ی خوبی باشه؟
رابرت: چون آدم های دیوونه فکر نمی کنن دیوونه ان.
کاترین: فکر نمی کنن؟
رابرت: معلومه که نه. کارهای بهتری دارن برای انجام دادن. از من قبول کن. نشونه ی خوبِ دیوونه بودن تو اینه که می تونی از خودت این سوال رو بکنی: من دیوونه ام؟
کاترین: حتی اگر جواب «بله» باشه؟
رابرت: آدم های دیوونه سوال نمی پرسن. می فهمی؟
کاترین: آره.
رابرت: برای همین اگه تو می پرسی...
کاترین: من چیزی نمی پرسم.
رابرت: ولی اگه می پرسیدی نشانه ی خوبی بود.
کاترین: نشانه ی خوب.
رابرت: نشانه ی خوبی که می گه تو سالمی.
کاترین: درسته.

نظرات کاربران درباره کتاب اثبات