فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
Array

کتاب وقفه در مرگ

نسخه الکترونیک کتاب وقفه در مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وقفه در مرگ

مرگ نمی‌تواند ظالم باشد، زیرا آن‌چه انجام می‌دهد، دست کم از منظر خودش اصلاً ظالمانه نیست. از سوی دیگر، پس از آن چند ماه اعتصاب، دیگر انتظار ندارید که گوش‌هایش اعتراضی بشنوند و چشم‌هایش شاهد نگرانی مردم باشد.
تاکنون پیش نیامده کسی که قرار بوده بمیرد، نمیرد؛ اما گویا در یک لحظه همه چیز تغییر کرده بود، یعنی مدرکی در دست مرگ بود که نشان می‌داد دست‌کم در مورد یک نفر، تقدیر مانند همیشه عمل نمی‌کند.
و اکنون موجودی که یونیفورم تاریخی خود، یعنی کفن سیاه مشهور خود را بر تن و داسی بلند در دست داشت، روی صندلی نشسته بود و همان‌طور که با انگشت‌های استخوانی خود بر میز ضربه می‌زد، به اتفاقی می‌اندیشید که نمی‌توانست پاسخی برای وقوع آن پیدا کند...

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وقفه در مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به روح بلند پدرم که با هر نفس لحظه ای به او نزدیک تر می شوم

از آن روز به بعد، دیگر کسی نمرد.
حادثه ای کاملاً متضاد با روال عادی زندگی، که حتی هماهنگی دنیای ارواح را بر هم زد. علی رغم الهامات عالمانه ای که هر اتفاقی را توجیه می کنند، کافی است به چهلمین کتاب تاریخ جهان نگاهی بیاندازیم تا ببینیم کوچک ترین خبری، حتی یک خبر برای نمونه نمی توان یافت که نشان دهنده ی پدیده ای مشابه حتی در مدت یک شبانه روز با بیست و چهار ساعت بیهوده و بی هدف آن، در زمانی متفاوت باشد. چه شب هنگام و چه روز؛ این که صبح یا عصر یک روز بی آن که کسی، حتی یک نفر، بر اثر ابتلای بیماری، سقوط یا اقدام به خودکشی یا هر دلیل دیگری جان خود را از دست بدهد. هیچ کسی، به معنای واقعی کلمه؛ حتی در یکی از حوادث و تصادفات معمول رانندگی که همواره در تعطیلات و یا پس از اتمام جشن ها و میهمانی ها، در اثر بی مبالاتی ناشی از سرمستی یا نوشیدن بیش از اندازه، دو راننده را در جاده ها یا بزرگراه ها، برای کسب مقام نخست در رسیدن به مرگ به رقابت می خواند.
سال به پایان رسید، بی آن که هیچ گزارش ناگواری در خصوص وفات کسی به ثبت رسیده باشد. گویا آتروپس(۱) کهنسال، دیگر قصد استفاده از قیچی خود را نداشت. با این وجود شاید بیش از هر زمان دیگری خون از همه جا جاری بود. مامورین امداد و آتش نشانی حیران و وحشت زده، در حالی که به سختی سعی در غلبه بر حالت تهوع خود داشتند، قطعه های بدن هایی را بیرون می کشیدند که بر اساس تمام قوانین منطقی ریاضیات جهان، بدون هیچ تردیدی، می بایست مرده باشند؛ اما علی رغم جراحات عمیق و وضع ظاهری اسفناکشان، هنوز هم زنده بودند و در میان هیاهوی سرسام آور آژیر پیاپی آمبولانس ها، روانه ی بیمارستان ها می شدند. هیچ یک از این مجروحین در طول راه جان نمی باختند و این نشان می داد همواره نمی توان به پیش بینی های خوشبینانه ی پزشکان اعتماد کرد.
- «هیچ راه نجاتی برای این بیچاره وجود ندارد!»
- «عمل کردن این بیمار، ارزش اتلاف وقت را ندارد!»
پزشک جراح به پرستاری که در حال مرتب کردن ماسک کوچک روی بینی و دهانش بود، توضیح داد: «دیروز برای آن بیچاره هیچ راه نجاتی وجود نداشت... اما امروز، ظاهرا قربانی حاضر به پذیرش مرگ نیست!»
اتفاقی که آن جا در حال وقوع بود، درواقع همان چیزی بود که در سرتاسر کشور رخ می داد و در واپسین روزهای سال، هنوز هم می شد افرادی را پیدا کرد که با احترام آماده ی پذیرش احکام مرگ و تسلیم در برابر مرگ بودند و در این میان، نمونه ی جالبی دیده می شد که بستری و تحت درمان بود؛ ملکه ی کهنسال مادر!
در آن لحظه، یعنی ساعت بیست و سه و پنجاه و پنج دقیقه ی روز سی و یکم دسامبر، حتی احمق ترین و ساده لوح ترین افراد نیز حاضر نبودند بر سر احتمال زنده ماندن ملکه ی مادر شرط ببندند. تیم پزشکی در نهایت یاس و به علامت تسلیم در برابر حقیقتی تردیدناپذیر و حتمی، دست ها را بالا بردند و اعضای خاندان سلطنتی با رعایت مراتب قدرت گرد بستر او ایستاده و در انتظار دیدن آخرین نفس های ملکه ی مادر، شنیدن آخرین توصیه های وی به فرزندان خود در خصوص تربیت و پرورش نوادگان خود و یا آخرین جمله ی زیبا درخصوص چگونگی رفتار با ملت بودند. اما حال ملکه ی مادر نه رو به بهبود رفت و نه از آن چه بود بدتر شد. او همان طور بلاتکلیف بین مرگ و زندگی مانده بود. هیکل بی رمقش روی عرشه ی کشتی زندگی در تلاطم بود و با این که لحظه ای از تهدید مرگ در امان نبود، اما گویا مرگ در اثر وسواسی عجیب در انجام وظیفه ی خود مردد مانده بود.
روز بعد از راه رسید. درست یک روز پس از زمانی که داستان با آن شروع شد. هیچ کس نمرد.
چیزی به غروب نمانده بود که این شایعه بر سر زبان ها افتاد:

«از همان لحظه ی تحویل سال نو، یعنی دقیقا از نقطه ی آغازین ماه ژانویه، مدرکی دال بر مرگ هیچ یک از افراد سرتاسر کشور ثبت نشده.»

البته این احتمال وجود داشت که ریشه ی پیدایش این شایعه، مقاومت ملکه ی مادر در تسلیم جان خود به مرگ باشد؛ به ویژه این که بنا بر آخرین اطلاعات واصله از کاخ سلطنتی، پزشکان اذعان داشته بودند در طول بیست و چهار ساعت گذشته حال عمومی بیمار محترم رو به بهبود بوده و می توان اطمینان داشت با ادامه ی این روند، ایشان کاملاً بهبود پیدا خواهند کرد! البته این احتمال هم وجود داشت که این شایعه ی غیرطبیعی از موسسات برگزارکننده ی مراسم خاکسپاری درز پیدا کرده باشد: «مسلما کسی دوست ندارد بمیرد. اما این طور که پیداست، در اولین روز سال مرگ به ملاقات هیچ کس نخواهد آمد.»
و یا ممکن بود از یک بیمارستان شایع شده باشد: «بیمار تخت شماره ی بیست و هفت نه بهبود پیدا می کند و نه می میرد!»
شاید هم از گزارشات سخنگوی اداره ی راهنمایی و رانندگی: «با وجود سوانح فراوانی که در جاده های کشور رخ داده، هیچ کس، حتی یک مورد به عنوان نمونه، جان نباخته است!»
در کم ترین زمان ممکن، این مسئله به روزنامه ها، رادیو و تلویزیون کشیده شد و اگرچه منبع آن هرگز شناسایی نشد، توجه کارگردان ها، تهیه کنندگان و خبرنگاران را جلب کرد. با این که با توجه به وقایعی که در پیش بود دیگر شناختن منبع خبر اهمیتی نداشت، اما تمامی موسسات خبرسازی که بوی حوادث مهم و تاریخی را از کیلومترها دورتر احساس می کردند و برای رویارویی با چنین موقعیت هایی آموزش دیده بودند، به منظور یافتن منبع اولیه ی خبر و دستیابی به اطلاعات جدید به خیابان ها رفتند و با هر موجودی که سر راهشان سبز می شد، مصاحبه می کردند. خطوط تلفن تمام روزنامه ها اشغال بود و همه با حالاتی جنون آمیز در حال تحقیق بودند. این خبرنگاران دفعات فراوانی با بیمارستان ها، صلیب سرخ، پزشکی قانونی، موسسات خاکسپاری، ادارات پلیس و هر جایی که می شد تصور کرد تماس گرفتند و در تمام موارد تنها یک پاسخ دریافت کردند: «خیر... موردی گزارش نشده!»
بخت با آن خبرنگار جوان تلویزیون یار بود که از یک عابر داستانی درست مشابه ماجرای ملکه ی مادر را شنید: «صدای زنگ ساعت بلند شد و پدربزرگم که در حال احتضار بود، ناگهان چشم گشود؛ مثل این که از گام برداشتن به سوی مرگ پشیمان شده باشد... او نمرد!»
خبرنگار جوان، شگفت زده و با هیجان سعی می کرد اطلاعات بیش تری از عابر کسب کند و به مرد جوان اجازه ی رفتن نمی داد. او اعتراض کرد: «لطفا،... من نمی توانم... من باید به داروخانه بروم... پدربزرگم به دارو نیاز دارد.»
خبرنگار که دختری جوان و نیرومند بود، مرد جوان را به درون اتومبیل واحد سیار هل داد و فریاد کشید: «باید همراه ما بیایی!... پدربزرگ تو نیازی به دارو ندارد!» و بعد فریادزنان از راننده خواست به سمت استودیو حرکت کند تا پرسش های لازم از مرد جوان به عمل آید.
در استودیو، کارشناسان زیادی ضمن پاسخگویی به سوالات متعددی که مطرح بود، به بحث پیرامون این وقایع غیرمعمول نشسته بودند. دو جادوگر معروف و یک پیشگوی مشهور نیز به آن جا دعوت شده بودند تا در میان یک مشت از افراد شوخ طبع و بی اعتقاد که به هیچ اصلی پایبند نبودند، حاضر شده و درخصوص مسئله ای که آن را «اعتصاب مرگ» می نامیدند اظهار نظر کنند. گوینده صحبت خود را با اشتباهی فاحش آغاز کرد، زیرا از سخنان منبع اطلاعاتی خود این طور برداشت کرده بود که پیرمرد محتضر، از برداشتن گامی که به سوی مرگ می رفت پشیمان شده و تصمیم گرفته این گام را به عقب بردارد. اما تفسیر او با آن چه که نوه ی جوان با خوشحالی بیان کرده بود، بسیار متفاوت بود. «مثل این که پشیمان شده باشد» با «پشیمان شده» تفاوت های زیادی دارد. پیچیدگی های صرف و نحو افعال و ظرافت های انعطاف پذیر زمان های مختلف افعال، کار را به جایی کشاند که دخترک گزارشگر در نهایت شرمندگی و با صورتی سرخ شده از خجالت مجبور به عذرخواهی از مافوق خود شده و سخت مورد سرزنش قرار گرفت. او نمی توانست باور کند عبارت هایی که از دهان خودش بیرون آمده، در گزارش بعدی تلویزیون به گونه ای متفاوت پخش شود. چنین آشفتگی هایی در بیان گزارشات می توانست تهدیدی برای آینده ی شغلی او باشد.
این نظریه ی جدید در میان شهروندان شایع شده بود که تنها با یک عمل ارادی ساده، یعنی برداشتن یک گام به عقب، می توان بر مرگ غلبه کرد و این به آن معنا بود که تا به حال به دلیل ضعف و بی ارادگی خود را به مرگ تسلیم کرده اند. گروه دیگری هم نتیجه گرفته بودند که از این به بعد، بی آن که خود را به زحمت بیاندازند، زندگی بکنند و هرگز خود را به مرگ تسلیم نکنند. این جریان می توانست به جنبشی همگانی تبدیل شود، زیرا یادآوری می کرد بزرگ ترین رویای انسان ها، از زمانی که قدرت اندیشه را به زنجیر کشید و از آن بهره گرفت، رویای دستیابی به حیات جاودانه در این کره ی خاکی بوده و هست.
رویارویی این جنبش مردمی با عقاید شهروندان، منجر به بحث های مختلف تلویزیونی شد و درنهایت، حتی کار به برخوردهای لفظی و فیزیکی کشید... اما خیلی زود چاره ای اندیشیدند. آن چه طرفین ماجرا به عنوان تنها راه توافق به آن دست پیدا کردند، انتخاب نماینده ای بود با ویژگی های شجاعت و بشارت دهندگی که در لحظه ی باشکوه مرگ را به مبارزه طلبیده و از پای درآورد. به این ترتیب، بحران حاصل از این مباحث موجب شد دیگر کسی به سرنوشت پدربزرگ که در بستر مرض لاعلاج و دردناکش آرمیده بود، اهمیتی ندهد.
البته جای شکی نیست که استفاده از واژه ی «بحران» برای توصیف وقایعی که تا به حال نقل شد، نه تنها مناسب نیست، بلکه تا حدودی مضحک، بی ربط، مسخره و مخالف با منطق حاکم بر موقعیتی که بزرگ ترین مشخصه ی آن فقدان مرگ است، به نظر برسد. طبیعی است که برخی شهروندان در پی کسب اطلاعات اساسی و واقعی باشند. پس جای تعجب نبود که مدام از خود یا اطرافیانشان می پرسیدند چه بلایی سر دولت آمده که تا این لحظه کوچک ترین توجهی به این مسئله نداشته و هیچ ابراز نظری نکرده است.
وزیر بهداشت در زمان تنفس کوتاه میان جلسات هیات دولت، در پاسخ به سوالات خبرنگاران به آن ها توضیح داده بود که به دلیل در دسترس نبودن مدارک کافی، قادر به اظهار نظر و ارائه ی توضیحات رسمی نیست و هر اظهار نظری را در این مرحله ناقص و بیهوده می داند. او در ادامه افزود: «هم اکنون در حال جمع آوری اطلاعات از سرتاسر کشور هستیم. البته در هیچ یک از این گزارشات، هیچ موردی از مرگ دیده نمی شود. این مسئله برای ما نیز مانند سایر مردم شگفتی آفرین شده، اما در حال حاضر برای پیدا کردن ریشه ی این واقعه و ارزیابی تبعات آن در آینده به اندازه ی کافی آماده نیستیم.»
شاید اگر به همین توضیحات اکتفا می کرد بهتر بود، اما او به جای این کار، با دعوت مردم به خط آرامش و شکیبایی، خصلت دولتمردی خویش را به نمایش گذاشت؛ همان خصلت منحوسی که برای آنان به یک عادت ثانوی تبدیل شده. با این تفاصیل، اگر نخواهیم از اصطلاح «اتوماتیک وار» استفاده کنیم، ناچار می شویم بگوییم با حرکتی مکانیکی، بدترین راه گریز از مسئولیت را در پیش گرفت: «من به عنوان وزیر بهداشت کشور، به تمامی مخاطبینی که سخنان مرا می شنوند، اطمینان می دهم که دلیلی برای اعلام وضعیت اضطراری وجود ندارد!»
خبرنگاری که سعی داشت لحن طعنه آمیز کلامش را پنهان کند، پرسید: «اگر از آن چه شنیده شد درست استنباط کرده باشم در نظر وزیر محترم بهداشت، این که هیچ کس نمی میرد موضوع چندان مهم و قابل توجهی نیست!»
- «من آن چه را که گفتم تکرار می کنم.»
- «جناب وزیر، اجازه می خواهم یادآوری کنم که تا همین دیروز، مردم زیادی می مردند و هیچ کس این مسئله را نگران کننده نمی دانست.»
- «کاملاً منطقی است، زیرا مردن امری طبیعی است. البته در صورت بالا رفتن تعداد افرادی که می میرند، این مسئله هم نگران کننده می شود؛ مانند وقوع جنگ، شیوع بیماری های مسری و یا نزول بلایای طبیعی.»
- «به این ترتیب زمانی که از روند معمول خود خارج شود...»
- «می توان این طور گفت.»
- «اما در شرایط پیش آمده کسی حاضر به مردن نیست... یعنی هیچ کس برای رویارو شدن با مرگ آماده نیست. در چنین وضعی شما به ما می گویید که جای نگرانی نیست؟!... فکر می کنم که دیگر ضدونقیض گویی کافی باشد!»

نظرات کاربران درباره کتاب وقفه در مرگ

بسایر دوست داشتنی بود. خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم. دوست دارم تبدیل به نمایشنامه اش کنم 😉
در 1 ماه پیش توسط
این کتاب برای من یادآور خاطرات تلخ و شیرینیه که هیچوقت فراموش نمیکنم. پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش چون مطمئنا نظرتون نسبت به مرگ تغییر میکنه.رمان جذابیه طوری که نمیتونید اونو زمین بزارید
در 1 سال پیش توسط