فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بارانداز غربی

کتاب بارانداز غربی

نسخه الکترونیک کتاب بارانداز غربی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بارانداز غربی

چه چیزی موجب بزرگی یک نویسندۀ تئاتر می‌شود؟ اول دو چیز: اینکه دنیای او دقیق‌ترین ارتباط را با دنیای زمان خودش داشته باشد، و او این دنیا را به باشکوه‌ترین و توانمندترین شکل تشریح کند؛ دیگر اینکه صاحب یک زبان باشد، زبان خود او و نه زبان هم‌عصرانش، نه زبان شخصیت‌هایش یا زبان قشری از اقشار جامعه، زبان شخص خودش، در دهان همۀ کسانی که می‌بایست با آن زبان صحبت کنند، زبانی که آن را بشناسیم. کلتس چنین است: آیینه‌ای هوشیار و در عین‌حال نویسنده‌ای صاحب نوشتاری عظیم. مضافاً بر این، در میان تمام سؤالاتی که کلتس مطرح می‌کند، برای هیچ‌کدام پاسخی نمی‌یابد، او مکانی است از تعلیق ابدی، او گذرگاه معماهاست. به عکس برشت  یا تصور ما از برشت  اگر متن تمام پاسخ‌ها را در خود داشته باشد، پس صحنه به چه کار خواهد آمد؟ همه‌چیز جوری شکل می‌گیرد که گویی مسیر زندگی کلتس، این مرد جوان که خیلی زود با مرگ ملاقات کرد و خودش را با آن مواجه دید، برای بازتاب خود، کل مجموعه آثارش را در اختیار داشته است. آیا این مسئله رابطه‌ایی با زندگی‌نامۀ او دارد؟ شاید و شاید هم نه؛ رابطۀ آثار یک هنرمند و زندگی او رابطه‌ای مبهم است.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بارانداز غربی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بارانداز غربی

[و خداوند به نوح فرمود] انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است.
سفر پیدایش باب ششم آیه سیزده

دوست داشتم سایه را بینم و درخت جایی که توانم سرم را بیاسایم.
برنینگ سپیر
***

شخصیت ها

کُش، موریس (شصت ساله): Koch, Maurice
پُنس، مُنیک (چهل و دو ساله): Pons, Monique
سِسیل (چهل و چهار ساله): Cecile
کلر (دختر سِسیل، چهارده ساله): Claire
ردلف (شوهر سِسیل، پنجاه و هشت ساله): Rodolfe
شارل (پسر آنان، بیست و هشت ساله): Charles
پسری با نام مستعار فَک (حدوداً بیست و دو ساله): Fak
مردی سی و چند ساله، بدون نام، که شارل در آغاز، دو یا سه بار «اَبَد» (Abad) صدایش کرده است.

صحنه

شهر بندری بزرگی در کشوری غربی، در محله ای رها شده که رودخانه ای آن را
از مرکز شهر جدا می کند، انباری متروکه، در بندر قدیمی.
***
دو سال پیش، در صبحگاهی طوفانی و برفی، کارگرانی که برای کار در بندر سوار کشتی می شدند شارل را که حین بازگشت به خانه هر روز با آنها برخورد می کرد، از حضورِ حجمی غیرعادی و نگران کننده در پای دیوار بیرونی انبار خبردار کردند. به آنجا رفت و حجم گونه ای را دید، تیره و بی حرکت نیمه پوشیده از برف، که کمابیش به گرازی مرده یا در حال مرگ شباهت داشت. به آن نزدیک شد؛ به محضی که به فاصله دو متری آن رسید، حجم ناگهان قد راست کرد، بزرگ، زمخت، منقلب از تب و لرز، با چشمانی براق و کُپه ای از برف بر سر؛ چند کلمه نامفهوم بر زبان آورد. به قدری نامفهوم که شارل را به خنده واداشت و با به خاطر سپردن آواهای نهایی آن، که شاید به انگلیسی بود، یا به عربی، جانور را به طور موقت نام گذاری کرد. بعد، از آن جهت که خلق خوشی داشت، بازوی او را گرفت، به درون انبار کشاند، کنجی را نشانش داد تا غریبه در آنجا از برف در امان باشد، چند جعبه مقوایی برایش گذاشت تا گرم بماند، و وقتی او را که بخار غلیظی از تمام اندامش متصاعد بود دید که در آنجا آرام گرفت، سوت زنان دور شد و به خانه اش بازگشت.

«متوقف می شود تا جهتش را بیابد، ناگهان به پاهایش نگاه می کند. پاهایش ناپدید شده اند.»
ویکتور هوگو

(مقابل دیواری از تاریکی. صدای موتور یک اتومبیل، در حال کم کردن سرعت. در نزدیکی. مُنیک وارد می شود.)

مُنیک: خب حالا: کجا؟ از کدوم ور؟ چی؟ ای خدا! از این ور؟ این یه دیواره، نمی شه دیگه از این جلوتر رفت؛ حتی دیوار هم نیست، نه، اصلاً هیچی نیست؛ شاید یه کوچه اس، شاید یه خونه اس. یا شایدم یه رودخونه اس یا یه زمین بایر، یه سوراخ گنده تهوع آور. من دیگه هیچی نمی بینم، خسته ام، دیگه نمی تونم، گرممه، پاهام درد میکنه، نمی دونم کجا برم، ای خدا!
آخه حالا اگه یهو یه نفر، یه چیزی سر و کله اش پیدا بشه، از این سوراخ سیاه بپره بیرون، من چه ریختی بشم خوبه؟ آخ چه ریختی می شم اگه یهو یه مرد، چند تا مرد، یه عالمه مرد دورم ظاهر شن؟ واقعاً می خوام سعی کنم ریخت طبیعی داشته باشم اما آخه این وقت شب، اینجا، اونم با این لباس ها! واقعاً ریختم معرکه می شه. دارم یه سر و صداهایی می شنوم، صدای سگ می شنوم، دور و برمون پر از سگ های وحشیه که دارن تو خرابه ها وول می خورن. باید سعی می کردم تا اینجا رو با ماشین بیام؛ حداقل شاید با نور چراغ های ماشین می دیدم این چیه که داره رو زمین لیز می خوره.
ما جلوی یه دیوار هستیم، موریس، نمی شه دیگه از این جلوتر رفت. حالا بگین ببینم چیکار باید بکنیم، بگین ببینم ترجیح میدین توی کدوم سوراخ بیافتیم.

(کُش وارد می شود.)

کُش: من خودم بسیار دقیق می دونم کجا هستم.
مُنیک: بسیار دقیق، به به، شما خیلی واردین، بسیار دقیق، آفرین. حالا که همه چیز رو بسیار دقیق می دونین خودتون تنهایی گلیمتون رو از آب بکشین بیرون. من که مادرتون نیستم، زنتون هم نیستم، لَله تون هم نیستم. دلم نمی خواد جونمون رو به خاطر لوس بازی شما به خطر بندازیم.
کُش: اصلاً هیچی رو به خطر نندازین، مُنیک؛ برگردین.
مُنیک: برگردم؟ چطوری می خواین برگردم؟ کلیدهای ماشین دست منه.
کُش: من با امکانات شخص خودم برمی گردم.
مُنیک: شخص خودتون؟ امکانات شخص خودتون؟ چه امکاناتی؟ ای خدا! شما حتی بلد نیستین رانندگی کنین، بلد نیستین دست چپ و راستتون رو از هم تشخیص بدین، تنهایی قادر نبودین حتی این محله نکبتی رو پیدا کنین، شما تنهایی به هیچ وجه نمی تونین هیچ کاری انجام بدین. خدا می دونه چطور می تونین برگردین.
کُش: یه تاکسی می گیرم.
مُنیک: به به، یه تاکسی، آفرین. بگردین دنبال یه تلفن، اینجا، د بگردین دیگه؛ منتظر شین یه ماشین رد بشه، منتظر بشین دیگه. ای خدا! ما تو این سوراخ تهوع آور گم شدیم اونوقت شما دارین از تاکسی حرف می زنین.
کُش: یه کشتی باری هست که دو بار در روز اینجا رو با بندر جدید مرتبط می کنه. من خیلی خوب اونجایی رو که می شه سوارش شد به یاد دارم؛ ساعت شش میاد؛ سوارش می شم.
مُنیک: و من چی؟ من چکار کنم؟ من که نمی تونم اینجا تنها ولتون کنم و بذارم برم، چون اونی که رانندگی بلده منم؛ این وسط با این احساس مسئولیت آوردنتون به اینجا، و با شمایی که هیچ کاری رو بلد نیستین تنهایی بکنین، و با این کشتی نکبتی تون که شاید اصلاً دیگه وجود نداشته باشه، واقعاً عجب ریخت معرکه ای دارم. حداقل می تونستن چراغ های خیابون رو روشن بذارن، آدم شاید می تونست یه چیزی رو تشخیص بده. روی زمین یه چیزیه که لیزه، و منم نمی دونم چیه. فکرش رو بکنین، توی خانواده ما، من معروف بودم به اینکه توی تاریکی چشمم خوب می دید، انقدر که دیگه از اینکه برای ترسوندنم تو زیرزمین حبسم کنن دست ورداشتن. اما این همه تاریکی رو، این یکی رو، نه، هیچ وقت ندیده بودم. اصلاً نباید کلیدهارو می ذاشتم بمونه روی ماشین، فقط همینمون مونده که اونم بدزدنش، ای خدا! گذشتن از این محله های بی چراغ و بی تابلوی راهنمایی پای پیاده، چندین ساعت طول می کشه، در ضمن احساس می کنم یه کسایی دارن ما رو نگاه می کنن، موریس باور کنین. (مکث. سر و صدای موتور یک اتومبیل، خیلی دور.)

نظرات کاربران درباره کتاب بارانداز غربی