فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بگذار برسانمت

نسخه الکترونیک کتاب بگذار برسانمت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بگذار برسانمت

خانه‌های کوچکی که اتاق‌هاشان با تیغه نازکی از هم جدا شده این دردسرها را هم دارند. چند دقیقه‌ای است جر و بحث پدر و مادرم نمی‌گذارد، قبل از رسیدن زنم، نیما و خواهرها و شوهرهاشان، چند صفحه‌ای کتاب بخوانم. کتاب را می‌بندم و طبق سنت حسنه خواهرهام، که حالا حتماً تو خانه خودشان به جا می‌آورند، گوش‌هام را تیز می‌کنم ببینم این بار سر چه بگو مگو دارند و آیا نیاز به پادرمیانی من هم هست یا نه. پدرم می‌گوید: «چند بار بهت بگویم هر روز هر روز چادر سرت نکن برو پی خرید آت و آشغال.»
مادرم می‌گوید: «وا! کی من هر روز هر روز رفتم؟ به جای دستت درد نکند است شمس‌اللّه؟»
«حالا کدام چادر سرت بود؟»
«همان چادر مشکی گلدارم. مگر فرقی هم دارد؟»
«دِ همین دیگر! حالا کو تا تو فرق این چیزها را بفهمی.»
«باز از خودت حرف درآوردی شمس‌اللّه؟»
«اگر زن موقع راه رفتن قر و قمیش نیاید کسی باهاش کار ندارد.»
«خجالت بکش شمس‌اللّه! بعدِ یک عمر کلفتی تو این خانه، این دستمزدم است، آفرین شمس‌اللّه! آفرین! خوشم باشد.»
«حالا چه شکلی بود؟»
«خیر سرش موهای جوگندمی‌اش را زده بود بالا اما ابروهای آن چشم‌های هیزش سیاه بود.»
«بفرما! ببین چطوری رفته تو نخ آقا!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بگذار برسانمت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بگذار برسانمت

خانه های کوچکی که اتاق هاشان با تیغه نازکی از هم جدا شده این دردسرها را هم دارند. چند دقیقه ای است جر و بحث پدر و مادرم نمی گذارد، قبل از رسیدن زنم، نیما و خواهرها و شوهرهاشان، چند صفحه ای کتاب بخوانم. کتاب را می بندم و طبق سنت حسنه خواهرهام، که حالا حتماً تو خانه خودشان به جا می آورند، گوش هام را تیز می کنم ببینم این بار سر چه بگو مگو دارند و آیا نیاز به پادرمیانی من هم هست یا نه. پدرم می گوید: «چند بار بهت بگویم هر روز هر روز چادر سرت نکن برو پی خرید آت و آشغال.»
مادرم می گوید: «وا! کی من هر روز هر روز رفتم؟ به جای دستت درد نکند است شمس اللّه؟»
«حالا کدام چادر سرت بود؟»
«همان چادر مشکی گلدارم. مگر فرقی هم دارد؟»
«دِ همین دیگر! حالا کو تا تو فرق این چیزها را بفهمی.»
«باز از خودت حرف درآوردی شمس اللّه؟»
«اگر زن موقع راه رفتن قر و قمیش نیاید کسی باهاش کار ندارد.»
«خجالت بکش شمس اللّه! بعدِ یک عمر کلفتی تو این خانه، این دستمزدم است، آفرین شمس اللّه! آفرین! خوشم باشد.»
«حالا چه شکلی بود؟»
«خیر سرش موهای جوگندمی اش را زده بود بالا اما ابروهای آن چشم های هیزش سیاه بود.»
«بفرما! ببین چطوری رفته تو نخ آقا!»
«خوب، نگه داشت کنارم؛ فکر کردم فامیلی همسایه ایه، نگاهش کردم. وقتی بی حیا گفت: خانم بگذار برسانمت`، روم را برگرداندم.»
در را باز می کنم و می روم تو راهرو. مثلاً زرنگی کردم از کلاس یکراست آمدم، تا خانه شلوغ نشده، مطالعه ای بکنم. در اتاقشان باز است. اخم های پدرم توهم است و سرخی چشم ها و صورتش با رنگ موهای سفیدِ سر و ته ریشش به هم می آید. مادرم نیمچه لبخندی بر لب دارد و یک پاش را دراز کرده و آن یکی را جمع و سینی سبزی جلوش است. روسری سرمه ای نصف موهای حناگرفته و تُنکش را پوشانده. سلام می کنم. پدرم یک نگاه به من و یک نگاه، از آن نگاه های مخصوص، به مادرم می کند و جواب نمی دهد. مادرم می گوید: «بمیرم برات، نگذاشتیم کتاب بخوانی؟»
«شانس من است دیگر؟ حالا چی شده؟»
پدرم بدون این که جواب بدهد رو به مادر می گوید: «دیگر لازم نیست بروی خرید، مِن بعد خودم می روم.»
«خوب است! یکی نداند فکر می کند چه آدم بامسئولیتی هستی، تو سیگار خودت را خودت بخر، باقی اش پیشکشت!»
«شاخ غول که نشکستی، دو کیلو پیاز و یک کیلو سبزی که این حرف ها را ندارد.»
«دو کیلو سیب زمینی و سه کیلو پرتقال را هم اضافه کن آقا!»
«حالا هر چه، من که می گویم کرم از خود درخت است!»
باز می پرسم: «حالا چی شده؟»
«هیچی یکی می خواسته مادرت را بلند کند.»
مادرم ابروهاش را در هم می کشد ولی لب هاش می خندد: «سگ کی باشد، دیدی که محلش نگذاشتم.»
می پرسم: «ماشینش چی بود؟»
«من چه می دانم، از این کوچولوها که عموت این ها هم دارند و این روزها خیابان ها را پر کرده اند.»
«راننده چی بهت گفت؟»
«گفت: خانم اجازه بده برسانمت.` بی حیا شیشه را هم داده بود پایین و زل زده بود تو چشم هام!»
پدرم می گوید: «تو با آن بار و بندیل، حتماً چادرت هم پس کله ات بوده!»
«گیرم که این طور باشد شمس اللّه، مقنعه ام که هست.»
«من فقط می دانم تا کار دست خودت و ما ندهی آرام نمی گیری.»
رو می کند به من و می گوید: «خبر نداری، یکدفعه هم خانم تعریف می کرد راننده ازش پول نگرفته!»
ابروی راستم را بالا می برم، چشم چپم را کوچک می کنم و نگاهش می کنم. باز رو می کند به مادر و می گوید: «بابا بنشین تو خانه... می شود؟ هان! می شود آن باسنت را سه چهار ساعت بگذاری رو زمین؟»
«خوب هر کار کردم پول نگرفت، چی کار کنم؟ بعد هم هی می گوید بنشین خانه، پس کی این کارها را می کند؟ تو که دم به ساعت، یا تو پارکی یا گوشه ای نشسته ای و باباطاهر و چه می دانم فائز می خوانی!»
«برای خودم که نمی خوانم خانم، برای تو می خوانم، خودم همه این کتاب ها را ده بار دوره کرده ام.»
مادرم اَهی می گوید و می چرخد تا پشتش به پدرم باشد. می پرسم: «دیگر تمام شد؟ می توانم بروم دنبال کتابم یا هنوز ادامه دارد؟»
مادرم می گوید: «اگر این بابات بگذارد من که حرفی ندارم، هنوز سبزی ام را پاک نکرده ام و غذا هم بار نگذاشته ام. حالاست که عروسم سر برسد و فکر کند از دست و پا افتاده ام.»
«فیلم بازی نکن، دست تو را دیگر همه خوانده اند، شر به پا می کنی و اگر من بدبخت دو کلام حرف بزنم تا دو سه روز آن قدر نق می زنی تا بگویم بابا گه خوردم.»
برمی گردم بروم. مادرم می گوید: «قربان دستت، سر پا هستی قرص های مرا از روی تلویزیون با یک لیوان آب بده.»
پدرم یک وری می شود، سنگینی اش را می اندازد روی کف دست راست، آخ آخی می گوید و بلند می شود. رو به من می گوید: «تو برو، خودم بهش می دهم.»
از آن نگاه های مخصوص خودش بهش می اندازم و می روم به اتاقم.
درست نمی دانم چه مدت می گذرد که صدای سوزناک پدرم را، که بلندبلند می خواند، می شنوم:

«هفتاد و دو تن غرقه به خون وسط صحراست
حسین یکه و تنهاست، حسین یکه و تنهاست!»

تازه یادم می آید اول ماه محرم است و مثل هر سال، پدرم برای این که مادرم تو خانه عزاداری کند خودش دارد از روی کتاب براش نوحه می خواند.
یکباره هم، مثل همان روزها، بغض صدای پدرم را دورگه می کند و لحظه ای بعد هم هق هقش بلند می شود، ولی این بار مادرم پا به پاش اشک نمی ریزد.

نظرات کاربران درباره کتاب بگذار برسانمت

باز هم مجموعه داستان و طبق معمول بی مزه و بی سر و ته. سبک نویسنده اما آدم را به یاد آثار رولد دال می اندازد. ای کاش در معرفی کتاب ها دقیقا ذکر می شد که مجموعه داستان هستند.
در 2 سال پیش توسط