فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مامان میخواد برات مرغ مقلد بخره

نسخه الکترونیک کتاب مامان میخواد برات مرغ مقلد بخره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مامان میخواد برات مرغ مقلد بخره

مریضی پدر همه چیز را به هم ریخته بود. مادر می‌گفت که پدر بعد از تعطیل شدن مدرسه، در اواخر ژوئن و کمی قبل از اینکه برای معاینه پیش دکتر برود، بیمار بوده است. دکتر پدر را وادار کرده بود تا برای انجام پاره‌ای آزمایشها، بلافاصله به بیمارستان برود و این درست زمانی بود که آنها خود را آماده رفتن به خانه ییلاقی کرده بودند. مادر به او و سارا گفته بود که پدر باید جراحی شود، بنابراین او باید با خیالی آسوده پیش پدر باشد تا بتواند با تمام توان او را یاری کند که هرچه زودتر بهبود یابد. از این رو قرار شد عمه مارجری آنها را به دریاچه ببرد.
مادر می‌گفت: «نهایت لطف مارجریه که این کار رو انجام می‌ده وگرنه شما دوتا مجبور بودید در شهر بمونید و اونجا بدون اینکه کاری برای انجام داشته باشید، از گرمای طاقت‌فرسا هلاک شوید.»
همه دوستان آنها از شهر خارج شده بودند. هنوز تابستان از راه نرسیده گرما در ریورساید بیداد می‌کرد؛ بنابراین، او و سارا از اینکه شهر را ترک می‌کردند، خوشحال بودند. روز بعد از رفتن آنها، پدر زیر تیغ جراحی قرار گرفت، امّا جرمی به‌طور قطع نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مامان میخواد برات مرغ مقلد بخره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

سارا(۱) پرسید: «من هم می تونم بیام؟»
جِرِمی(۲) از جا پرید. نگاهش که حاکی از فکر و خیال بود، عادی شد. آنچنان در افکار خود غوطه ور بود که تا وقتی سارا چیزی نگفته بود، متوجه حضور وی در آنجا نشد. حالا هم سرش را بلند کرده بود و به سارا که بالای سرش ایستاده بود، خیره نگاه می کرد.
در همان حال جواب داد: «نه.»
«من جلیقه نجاتم رو هم پوشیده ام.»
جرمی بار دیگر با لحنی تند و محکم تکرارکرد: «نه.»
او هیچ دلیلی برای این تصمیم خود نیاورد. خوب می دانست که اگر بهانه ای به دست سارا بدهد، جروبحث تازه ای را شروع می کند و این به معنای دردسر بود. سارا خیلی کله شق و لجباز بود. پس با شنیدن این جواب به جای اینکه برود، همانجا ایستاد و سرش را با ناامیدی پایین انداخت. آن قدر غمگین و کوچک به نظر می رسید که لج جرمی را درمی آورد. سرانجام جرمی که از سکوت سارا به ستوه آمده بود گفت: «شنیدی چی گفتم. گفتم نه و جدی هم گفتم. حالا لطف کن و زود از اینجا برو.»
لبان سارا لحظه ای از هم باز شد تا جوابش را بدهد، امّا حتی اگر جواب حاضر و آماده ای هم داشت، از گفتن آن خودداری کرد. جرمی حق نداشت به او دستور دهد که از لنگرگاه برود. سارا می دانست که اگر این حرفها را به عمه مارجِری(۳) بزند، او به راحتی دست از سر جرمی برنخواهد داشت. از طرفی، این را هم می دانست که اگر چنین کاری کند، هرگز نخواهد توانست با قایق پارویی و همراه جرمی به دریا برود. در هر صورت حالا وقت حاضرجوابی نبود. پس جلو زبان خود را نگه داشت و منتظر ماند.
جرمی سرش را برگرداند: «بذار اون قدر وایسه تا زیر پاش علف سبز شه.» او چاره ای نداشت جز اینکه خود را بی تفاوت نشان دهد.
با خود فکر کرد «برو جلو و سرش داد بکش. نه ببین کی خسته ات می کنه.» موهای قهوه ای اش را که سخت به اصلاح نیاز داشت، عقب زد و سرگرم تماشای ابرهایی شد که در آسمان بالای سرش به اَشکال متنوعی درآمده بودند. آن گاه مشغول سوت زدن شد؛ گویی وانمود می کرد که حضور سارا را کاملاً از یاد برده است.
سارا تالبوت(۴) با آنکه تقریبا چهار سال از برادرش کوچکتر بود، امّا چند نکته مهم را درباره اخلاق او می دانست، یکی از آن نکات این بود که می دانست چه موقع نباید در برابر برادرش گریه کند و دیگر اینکه جرمی اگرچه گاهی هارت و پورت می کرد، امّا قلب مهربانی داشت. پس سارا، سخت امیدوار بود.
جرمی زمانِ کوتاهی چشم از سارا برداشت، امّا نتوانست مقاومت کند و زیرچشمی نگاهی به او انداخت تا عکس العملش را ببیند. سارا سرش را پایین انداخته بود و موهایش روی صورتش ریخته بود. هیچ صدایی از او شنیده نمی شد. حتّی آه هم نمی کشید. جرمی گفته پدرش را درباره مردی به نام گاندی(۵) به یاد آورد که با توسل به مقاومت منفی، و منتظر عقب نشینی دشمن شدن، تاریخ هندوستان را تغییر داده بود. او در آن لحظه متوجه شد که این روش چگونه کارگر می افتد. سارا نه خواهش کرد و نه به چاپلوسی یا تهدید متوسل شد، حتی سعی هم نکرد که احساس خود را شرح دهد، امّا به روشی اسرارآمیز او را کلافه کرده بود.
به طور قطع، جرمی از احساس سارا باخبر بود. او تنها بود؛ حتی شاید از جرمی هم تنهاتر. بالاخره جرمی بزرگتر بود. پدر و مادر او را بیشتر در جریان امور می گذاشتند و برای او سرهم کردن حرفهایی که یواشکی از گوشه و کنار می شنید، آسانتر بود.
مریضی پدر همه چیز را به هم ریخته بود. مادر می گفت که پدر بعد از تعطیل شدن مدرسه، در اواخر ژوئن و کمی قبل از اینکه برای معاینه پیش دکتر برود، بیمار بوده است. دکتر پدر را وادار کرده بود تا برای انجام پاره ای آزمایشها، بلافاصله به بیمارستان برود و این درست زمانی بود که آنها خود را آماده رفتن به خانه ییلاقی کرده بودند. مادر به او و سارا گفته بود که پدر باید جراحی شود، بنابراین او باید با خیالی آسوده پیش پدر باشد تا بتواند با تمام توان او را یاری کند که هرچه زودتر بهبود یابد. از این رو قرار شد عمه مارجری آنها را به دریاچه ببرد.
مادر می گفت: «نهایت لطف مارجریه که این کار رو انجام می ده وگرنه شما دوتا مجبور بودید در شهر بمونید و اونجا بدون اینکه کاری برای انجام داشته باشید، از گرمای طاقت فرسا هلاک شوید.»
همه دوستان آنها از شهر خارج شده بودند. هنوز تابستان از راه نرسیده گرما در ریورساید(۶) بیداد می کرد؛ بنابراین، او و سارا از اینکه شهر را ترک می کردند، خوشحال بودند. روز بعد از رفتن آنها، پدر زیر تیغ جراحی قرار گرفت، امّا جرمی به طور قطع نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. پدر می بایست بهتر شده باشد، اما هر بار که او می خواست از حال پدر بپرسد، عمه مارجری آشفته می شد و از پاسخ طفره می رفت. معمولاً مادر وقتی تلفن می زد که سارا و جرمی در خانه نبودند. عمه مارجری می گفت نیازی به تلفن زدن به مادر نیست؛ زیرا او بابت تماس تلفنی می باید پولی به بیمارستان بپردازد و خودش زنگ خواهد زد. بالاخره دیشب جرمی توانست با مادر حرف بزند، امّا عمه مارجری از او خواست که گوشی را به او بدهد. آن وقت آهسته در گوش جرمی گفت: «با سوالاتت مادر رو خسته نکن؛ چون بدون این حرفها هم به اندازه کافی تحت فشاره.» صدای مادر آن قدر خسته و گرفته بود که جرمی به خود اجازه نداد تا درباره همه آنچه می خواست بداند، از او بپرسد. تنها چیزی که از گفته های مادر دستگیرش شد، این بود که او و پدر تا دو هفته دیگر می آمدند. پس از آن تماس تلفنی، تنها راه این بود که فکر خود را به چیزهای دیگری مشغول کنند. اگر عمه مارجری جور دیگری بود، آسان تر می گذشت. نه اینکه با آنها نامهربان باشد، بلکه... خوب نبود، مادر نبود. مادر بیشتر می خندید و کمتر سختگیری می کرد.
جرمی به عقب برگشت تا سارا را ببیند. سارا چهره ماتم زده ای به خود گرفته بود و اندوهی عمیق در چهره اش موج می زد. اندوه را می شد از شانه های نحیف و سر فروافتاده، ناخنهای جویده شده و حتی باز و بسته شدن انگشتهای پایش فهمید. جرمی در دل با سارا همدردی می کرد، منتها نمی خواست او مخل آسایشش شود. اگر می توانست از بار اندوه سارا کم کند، قضیه فرق می کرد، امّا جرمی حتّی قادر نبود خودش را تسکین دهد.
جرمی از احساس ناتوانی که در آن لحظه به او دست داده بود به خشم آمد امّا نهایت سعی خود را کرد تا چهره اش تهدیدکننده به نظر آید. از جایش تکان خورد تا سارا فکر کند قصد دنبال کردنش را دارد. سارا به سرعت سرش را بالا گرفت و چشمانش را کمی دراند، منتها محکم سر جایش ایستاده بود. جرمی سماجت او را دوست داشت. با آنکه سارا می دانست جرمی حتی با یک دست هم می تواند از پس او برآید، عقب نشینی نکرد.
پس از چند لحظه سکوت، جرمی گفت: «به هر حال، من که قصد ندارم جایی برم.» و قبل از اینکه کلمات از دهانش خارج شود، می دانست که گفتن فایده ندارد.
پدر همیشه می گفت: «اگر به سارا رو بدهی، آستر هم می خواهد.»
سارا با صدایی ملایم و چشمانی بی حال، در حالی که با دست اشاره می کرد، گفت: «چوبها را که سر جاشون گذاشته ای و طناب ته قایق رو هم باز کرده ای.»
جرمی در جواب با حالتی تمسخرآمیز گفت: «چرا این قدر خنگ بازی درمی آری. اسم اینا چوب نیست و پاروست. اینا هم قفل پاروند. اینجا هم ته قایق نیست و اسم داره.»
دادن این همه جواب به سارا در آن واحد، احساس رضایتی در جرمی ایجاد کرد. به نظر می رسید او کاملاً یکه خورده است؛ چون بلافاصله گفت: «آه، راستی! فکر می کنم یادم رفته.»
«اون قدر بزرگ شدی که چیزی که گفته می شه یادت بمونه.»
جرمی از شباهت لحن صدایش به صدای پدر احساس خوشحالی کرد و لبخند زد.
در سکوت کوتاهی که به دنبال این سخنان حاکم شد، جرمی دریافت که سارا در ذهنش به دنبال راه حل دیگری می گردد. بالاخره پرسید: «اگه نمی خوای جایی بری، چرا پاروها را قفل کرده ای؟ چرا...؟»
حرف سارا را جرمی تمام کرد: «... طناب رو باز کرده ام؟ خُب، خواهر عزیزم، اگه می خوای بدونی که به نظرم به تو ربطی هم نداره، فکر کردم که می تونم یه جایی، ــ البته نه الان ــ برم و فقط داشتم خودم رو آماده می کردم. راضی شدی؟» او خوب می دانست که سارا به این سادگی کوتاه نمی آید.
«هر وقت بری، من هم می تونم بیام؟» جرمی بدون هیچ گونه نرمشی گفت: «نه، می خوام تنها برم.» سارا با ملایمت پرسید: «مگه عمه مارجری بهت اجازه داده با قایق بری؟»
جرمی که از این تهدیدِ پنهان حسابی از کوره دررفته بود، اندک احساس ترحمی را که نسبت به سارا در دل داشت، از یاد برد.
«مجبور نیستم از عمه مارجری اجازه بگیرم و این رو تو هم می دونی. پارسال تابستان پدر گفت من اون قدر بزرگ شدم که بتونم با قایق هرجا دلم بخواد برم. حالا وراجی رو بذار کنار و برو با پل بازی کن و دست از سر من بردار.»
سارا به جای اینکه دلگیر شود و فورا از آنجا برود، روی سکوی لنگرگاه چمباتمه زد. بدین ترتیب حتی به جرمی نزدیکتر هم شد و در حالی که صدایش می لرزید، گفت: «من از پل متنفرم و دیگه با او حرف نمی زنم، تا قیامت!»
جرمی قبلاً هم این حرفها را شنیده بود. پل دنور(۷) تنها بچه هم سن وسال سارا در حوالی دریاچه، بچه لوس و ننری بود. جرمی هم مثل سارا چندان از او خوشش نمی آمد. پل هنگام بازی هرگز ابتکاری از خود نشان نمی داد. ولی در عوض، در دروغ جلوه دادن حقیقت ید طولایی داشت. چنان آسمان و ریسمان را به هم می بافت که حتی اگر مطمئن بودی که دروغ می گوید، باز هم مشکل می شد حرفهایش را نپذیری.
امّا جرمی فهمیده بود که این بار قضیه فرق می کند و از کوره دررفتن سارا بی جا نبود و متفاوت به نظر می رسید: «مگه پل چه کار کرده؟» لحن سوالش طوری بود که نشان می داد در پی حقیقت است و موضوع برایش اهمیت دارد. سارا سرش را بالا برد و نگاهی به او انداخت. سپس عقب رفت تا جای پای خود را روی شن برانداز کند.
«اون از قول مادرش گفت که پدر خیلی مریضه و من دختر کوچک بیچاره ای ام و مادرش به اون سفارش کرده باهام مهربون باشه؛ حتی اگه من بد باشم. در ضمن گفت که دل مادرش خیلی برامون می سوزه.»
صدای سارا آنقدر آهسته بود که جرمی حرفهایش را به سختی می شنید، امّا همین که متوجه حرفهای او شد، حالت خشم و سردرگمی سارا به او هم دست داد. با وجود اینکه جرمی می دانست سارا گفته پل را بی جواب نگذاشته است، پرسید: «خُب، تو چه کردی؟»
«مشت محکمی به شکمش زدم و اون در حالی که با صدای بلند گریه می کرد، پیش خانم دنور و عمه مارجری رفت و با جیغ و داد گفت که من اون رو زده ام و شروع دعوا از طرف او نبوده و عمه مارجری...»
بغض سارا ترکید؛ جرمی دستش را بلند کرد و پای او را نوازش داد.
«گریه نکن و مثل پل دنور بچه ننه نباش. حالا از عمه مارجری برام بگو.»
سارا دوباره بر خود مسلط شد.
«عمه مارجری گفت که پل کوچکتر از منه و مجبورم کرد که از اون عذرخواهی کنم.»
جرمی در حالی که دستانش را مشت کرده بود، گفت: «اگه من اونجا بودم، حسابش رو می رسیدم و مجبورش می کردم که از من عذرخواهی کنه.»
سارا بار دیگر نگاهی گذرا به او انداخت و با بی حالی گفت: «تو این کار رو می کردی.»
حق با سارا بود و جرمی این را می دانست. وقتی بزرگترها طرف بچه دردسرسازی مثل پل دنور را بگیرند، از یک بچه چه کاری ساخته است؟ امّا چه چیزی سارا را هنوز آزار می داد؟ چیزی بود که جرمی از آن خبر نداشت، پس گفت: «سارا، مِن مِن نکن. این جوری نمی تونم صداتو بشنوم. آخرش رو دوباره برام تعریف کن.»
سارا نفس عمیقی کشید؛ چانه اش را کمی تکان داد و انگار که برای خودش تعریف می کند، گفت: «وقتی که پل رفت، تاب بازی کردم و بعد رفتم داخل خانه پیش فیونا(۸). نمی خواستم عمه مارجری متوجه بشه که من اونجام. اون گرم صحبت با مادرِ پل بود. من هم یواشکی وارد شدم...»
سارا همچنان بر روی لنگرگاه چمباتمه زده بود و همین طور که حرف می زد، صورتش را بین دو زانو پنهان کرده بود و به خود می پیچید. جرمی که فقط پاها، آرنجها و سر او را می دید، ناگهان متوجه شد که او دارد می لرزد. کاش مادر آنجا بود!
امّا نبود و جرمی می بایست نهایت سعی خود را می کرد. پس سر جایش ایستاد و منتظر ماند.
«من صدای آنها را شنیدم، عمه مارجری به مادر پل گفت که دکتر گفته...»
سارا حرفش را قطع کرد. جرمی احساس کرد که تمام بدنش سست شده است.
«خُب... خُب، ادامه بده.»
«دکتر گفته که پدر دیر برای معالجه اقدام کرده و حالا شانس او فقط پنجاه، پنجاه است. عمه مارجری گفت که به مامان و بابا گفته اما آنها گوش نداده اند... بقیه اش رو خوب یادم نیست. عمه وقتی منو دید، به شدت عصبانی شد و گفت که من گوش وایساده بودم... منتها... در باز بود. مامان می گه اگه دری بسته باشه، باید در زد. جرمی، پنجاه، پنجاه شانس داره، یعنی چه؟»
جرمی مدتی طولانی درجا خشکش زد سپس طناب قایق را باز کرد و با لحنِ عادی و همیشگی اش گفت: «سوار شو. تصمیمم عوض شد؛ با هم می ریم قایق سواری.»

دو

دعوت جرمی آنقدر غیرمنتظره بود که سارا حداکثر چند لحظه ای نتوانست آنچه را شنیده بود باور کند. مثل اینکه گوش هایش اشتباه شنیده باشند. بعد که متوجه شد جرمی قصد دارد او را با خود ببرد، چهره اش از هم باز شد و فریاد زد: «اوه، جرمی ممنونم.» سپس به سبکبالی یک پرنده به داخل قایق پرید و روبه روی جرمی نشست. جِرمی هم شروع به راندن قایق از لنگرگاه به میان دریاچه کرد.
سارا که می دانست نباید حواس جرمی را پرت کند، در آغاز بی حرکت نشسته بود، امّا وقتی جرمی با حرکاتی هماهنگ شروع به پاروزدن کرد، مدتی آواز «بران، بران قایقت را» خواند. بعد هم سطح دریاچه را وارسی کرد و گفت: «انگار تکه هایی از آسمان داخل آب افتادن و حالا دارن ذوب می شن.»
دقیقا همین طور به نظر می رسید. جرمی سر را به علامت تصدیق تکان داد و به پاروزدن پرداخت. دلش می خواست که آب میان او و عمه مارجری فاصله بیندازد. البته، او و سارا مجبور بودند برگردند ولی برای مدت کوتاهی هم شده، می توانست خود و سارا را از تیررس صدای عمه مارجری دور نگه دارد.
او حتی آرزو داشت می توانست دریاچه را دور بزند تا عمه مارجری آنها را نبیند امّا پدر از او قول گرفته بود که جز مواقعی که بزرگتری همراه اوست، از معرض دید خارج نشود؛ بنابراین تا جایی که امکان داشت دور شدند و سپس دور زدند.
جرمی به سارا گفت: «روی دستها و زانوهات خم شو و چهار دست و پا از کنار من رد شو. اون وقت می تونی جلوِ قایق که بالا و پایین می آد، بشینی. بعد هم هر وقت به صخره ها نزدیک شدیم، به من علامت بده.»
سارا آهسته آهسته از کنار جرمی گذشت. جرمی لبخندی زد و فکر کرد این قایق قدیمی با کف پهن خود آن قدر سنگین است که وزن سارا و او، حتی اگر همه نیروی خود را نیز به کار می بردند، نمی توانست آن را واژگون کند، امّا سارا را دست پاچه نکرد؛ زیرا رعایت احتیاط شرط عقل است. همین که سارا جلو قایق در جای امنی نشست، جرمی در حالی که به ساعتش نگاه می کرد، پاروزدن را از سر گرفت. او زمانی را به یاد آورد که به سن و سال سارا و شیفته قایق سواری در دریاچه بود. آن وقتها وقتی سوار قایق می شد، احساس قدرت و آرامش به او دست می داد. به نظرش می رسید که آب، ساحل صخره ای و آبی بیکران آسمان همه به او تعلق دارد. جرمی احساس کرد که سارا تکان می خورد. امّا بدون نگاه کردن به او پی برد که به دیواره قایق تکیه داده و انگشتانش را در آب سرد فرو برده است. پس به او گوشزد کرد: «زیاد خم نشو.» جرمی می دانست که سارا مراقب است ولی به هر حال تذکر لازم بود. این درست مثل آن است که کسی آماده باشد شمعهای تولدش را فوت کند و به او بگویی، آرزو کردن یادت نره، فقط برای محکم کاری است.
سارا که غرق در افکارش بود، گفت: «عمه مارجری داره دست تکون می ده. اون دیده که داریم برمی گردیم.»
«تو هم براش دست تکون دادی؟»
«نه.»
جرمی به روی خود نیاورد و فکر کرد که عمه مارجری نمی بایست سارا را مجبور می کرد که از پل عذرخواهی کند. سارا گفت: «جرمی، شرط می بندم که فکر می کنه اون رو ندیدیم.»
جرمی که دستخوش احساسات شده بود، با خود فکر می کرد: «اهمیتی نداره؛ هر جور دلش می خواد فکر کنه.»
«پنجاه، پنجاه شانس داره یعنی چه؟»
جرمی بدون آنکه چندان فکر کند، جواب داد: «پدر مریضه و تو این رو خوب می دونی.»
«خُب اما معنی...؟»
جرمی غرولندکنان گفت: «می ذاری بهت بگم یا نه؟»
سارا با شنیدن این گفته ساکت شد و جرمی با عصبانیت ادامه داد: «حدس می زنم منظورشان این بوده که نگران نتیجه عمل اند. می دونی که قرار بوده پدر عمل بشه. دیشب خودم با مامان حرف زدم و گفت که تا دو هفته دیگه برمی گردن. حتما حال پدر خوب شده که از بیمارستان مرخص اش می کنن. مگه نه؟»
با شنیدن این حرف سارا زد زیر گریه و هق هق کنان گفت: «چرا من رو بیدار نکردی؟ می خواستم با مامان حرف بزنم.»
جرمی صدایش را از هق هق گریه سارا بلندتر کرد و گفت: «ساکت باش؛ عمه مارجری می شنوه. مامان گفت که تو رو بیدار نکنم و قصد هم نداشتم امروز صبح بهت بگم چون می دونستم، مثل حالا می زنی زیر گریه. اشکتو پاک کن. من هم بیشتر از ده کلمه با او حرف نزدم. اینکه غصه نداره؛ دو هفته دیگه اینجان.»
سارا در حالی که آب بینی اش را بالا می کشید، گفت: «دو هفته چند روزه؟»
«زیاد نیست. مامان گفت که به حرفای عمه مارجری گوش بدیم و تا اونجا که می تونیم، بهش کمک کنیم.»
سارا خوشحال شد. لحن مانوس سفارشات مادر، احساس نزدیکتر بودن به او را ایجاد می کرد. «شاید دو هفته زود تموم بشه.» امّا با لحنی اعتراض آمیز و هق هق کنان گفت: «الآن می خوامش!»
جرمی به تندی پاسخ داد: «خُب، کی نمی خوادش؟»
جرمی فکر می کرد که ای کاش به راحتی سارا می توانست نگرانی را از خود دور کند، امّا صدای خسته مادر نشان می داد که حال پدر آن طور هم که آنها امیدوار بودند، خوب نبود.
سارا گفت: «عمه مارجری داره می آد که طناب رو بگیره.»
جرمی پاسخ داد: «بنداز براش.»
زمانی که قایق به لنگرگاه کاملاً نزدیک شد، او سرش را برگرداند و به عمه مارجری لبخند زد.
«عمه، موافقی امشب غذا رو در فضای باز بخوریم؟ من و سارا چوب جمع می کنیم؛ من طرز تهیه آتیش رو خوب بلدم.»
سارا متعجب به نظر می رسید.
«ممنون امّا من ترتیب اسپاگتی و کوفته قل قلی رو داده ام.»
سارا فریاد زد: «آره پسر، من عاشق اسپاگتی ام.»
سپس سارا خود را به زحمت از قایق بیرون کشید. جرمی قایق را محکم کرد و پشت سر او راه افتاد. بعد از آن، جلیقه نجاتش را درآورد امّا سارا مثل همیشه، گره های کور به آن زده بود. عمه مارجری برای درآوردن جلیقه سارا به سمت او رفت، اما سارا خودش را عقب کشید و با لب و لوچه آویزان گفت: «خودم می تونم.»
عمه به او اعتنایی نکرد و در حالی که به طرف خانه می رفت، رو به جرمی کرد و گفت: «قبل از اینکه بیایی، مطمئن شو همه چیز سر جا شه.» قبل از اینکه عمه سرش را برگرداند، نگاه جرمی یک لحظه به صورت او افتاد و آهی کشید. لبانش بی حرکت و گونه هایش قرمز بودند. سارا احساسات عمه را جریحه دار کرده بود. جرمی با خود فکر کرد: «خوب شد نهایت سعی خودم رو کردم تا با اون رفتار صمیمانه ای داشته باشم.» البته عمه مارجری هم احساسات سارا را جریحه دار کرده بود. در همین زمان، یک بار دیگر دل جرمی هوای مادر را کرد. گره های جلیقه نجات سارا را باز کرد و آن را به همان شکلی که بود، زیر قایقی که دمرو شده بود، جا داد. بعد رو به خواهرش کرد و گفت: «اون نمی خواد بدجنسی کنه؛ مادر می گه که با بچه ها میونه خوبی نداره. تازه پل دنور رو هم به اندازه ما نمی شناسه. یه فرصت دیگه بهش بده.»
جرمی منتظر جواب سارا نشد و او را به سمت خانه راند. بعد از پشت سرش صدای سارا را شنید که به آرامی می پرسید: «چهارده روزه، مگه نه؟»
جرمی که خیلی زود متوجه منظور سارا شده بود، سرش را برگرداند و با خنده گفت: «آره، فکرشو نکن. یه جوری می گذرونیم.»
سارا با صدای گرفته اش گفت: «امیدوارم.»
آن دو چند قدم بدون اینکه حرفی بزنند، به طرف خانه پیش رفتند. سپس صدای آهسته سارا دوباره شنیده شد: «پیاز توی کوفته قل قلیا ریخته.»
«اوه، نه.»
سارا بی معطلی گفت: «شاید هم نمی ریزه و من این طور فکر می کنم. ولی بیشتر فکر می کنم که این کار رو می کنه.»
جرمی به او خیره شد. دختربچه ای لاغر با موهای شفاف بلوطی و چشمانی درشت و قهوه ای که جدی به نظر می رسیدند.
جرمی که سعی می کرد با لحنی جدی حرف بزند، گفت: «فکر می کنم اگه بخوایم، پیاز که هیچی بدتر از پیاز مثلاً کلم رو هم می تونیم تحمل کنیم.»
سارا با لبخندی بی روح گفت: «یا ریواس.»
جرمی که با شنیدن اسم ریواس پشتش به لرزه افتاد، گفت: «حتی اسمش رو هم نبر، اگه از یه چیز توی دنیا بدم بیاد، ریواس توی کوفته قل قلیه.»
هنگامی که سارا خنده جانانه ای سر داد، جرمی سرخوش از دیدن این منظره، گویی خدا دنیا را به او داده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب مامان میخواد برات مرغ مقلد بخره

عالی بووووود
در 2 سال پیش توسط