فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پله‌های یک نردبان
بازی در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب پله‌های یک نردبان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پله‌های یک نردبان

در میان بازی‌های فرسی، پله‌های یک نردبان، می‌نماید که لحن و کالبدی منصرف از نورپردازی بی‌امان دارد. به ظاهر تمامیت نمایشنامه بیشتر وابسته واقعیت و داستان است.
در انبار شرکت ساختمانی اشراق، سرقتی روی داده و بابا حیدر، موجودی از بد حادثه در کار انبار داری، زیر ظن و گمان است.
از همان آغاز، ارتباط عنوان اشراق با انبار شرکت ساختمانی جای درنگ دارد. جغدی آنجاست که به باباحیدر اهلی شده. زوزه سگی فضا را می خراشد که دمش را بریده اند، با نخ قند و قوطی حلبی از چاه آب می‌کشند تا زمان را تحمل‌پذیر کرده باشند، پس بابا حیدر از دانشسرا اخراج شده احتمالا به علت کله و بوی قرمه سبزی و همشاگردی‌اش از اردستان با الاغ به تهران آمده تا آموزگار بشود، خرد و ریز دیگر بازی، که در پوشش واقعیت و داستان، سفره‌ایی در میدان این بازی می‌گشایند پر از شهود و مکاشفه برای بسنده کنجکاو و بیدار و جویند.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پله‌های یک نردبان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت دبیر مجموعه

بهمن فرسی در سال ۱۳۱۲ در تبریز به دنیا آمد. نمایشنامه های او گلدان (۱۳۴۰)، چوب زیر بغل (۱۳۴۱)، پله های یک نردبان (۱۳۴۸)، صدای شکستن (۱۳۴۸)، بهار و عروسک (۱۳۴۴)، سبز در سبز (۱۳۴۴)، موش (۱۳۴۲)، آرامسایشگاه (۱۳۵۶)، سقوط آزاد (۱۹۹۱) و دو ضرب در دو مساوی بی نهایت را شامل می شود. فرسی علاوه بر نمایشنامه، رمان شب یک، شب دو (۱۳۵۳) و چندین مجموعه داستان کوتاه از جمله دوازدهمی، نبات سیاه، زیر دندان سگ و غوررآپ غوررآپ را در حد فاصل سال های ۱۳۴۳ تا ۱۳۸۶ منتشر کرده است. او از سال ۱۳۵۶ در لندن زندگی می کند و همچنان به فعالیت های خود در زمینه ادبیات، نمایشنامه نویسی، و تئاتر ادامه می دهد! کار او نظیر اکثر نویسندگان بزرگ معاصر فارسی، تلاشی ست در جهت به ثمر رساندن شیوه های اصیل و دیرین از راه تجربه های مدرن در ادبیات نمایشی.
مجموعه نمایشنامه های بهمن فرسی، به هدف هماوایی معاصر با یکی از پیشگامان تئاتر و ادبیات نمایشی فارسی طراحی شده است.

علی اکبر علیزاد

این بازی یک اجرای تلویزیونی داشت به کارگردانی هوشنگ رحیمی که نویسنده هرگز آن را ندید. در عالم رفاقت آدمیزاد از این اجازه ها به رفقا(!) می دهد.

آدم های بازی

بابا حیدر - انباردار شرکت اشراق
چراغعلی -انباردار شرکت طلوع
حسن - پسر باباحیدر
احمد - همدرس حسن
ولی الله - انباردار جدید شرکت اشراق
امنیه پیر
امنیه جوان
پیشکار شرکت اشراق
شوفر شرکت اشراق
رئیس پاسگاه ژاندارمری

زمان بازی: پیش از ظهر یکی از روزهای تابستان گذشته تا بعدازظهر فردای همان روز.
مکان بازی: جلو انبار شرکت ساختمانی اشراق در جاده قزوین و داخل یکی از غرفه های همان انبار.

پرده اول

چشم انداز یک

(یک در آهنی بزرگ به رنگ سیاه. قسمتی از جاده خاکی. یک تخته سنگ. چند تا قلوه سنگ و یک تابلو. روی تابلو نوشته است: «انبار اشراق». قبل از باز شدن پرده چند لحظه صدای حرکت یک کامیون باری کوچک روی جاده ناهموار خاکی شنیده می شود. همراه با صدای سریدن چرخ های کامیون روی خاک و بلند شدن زوزه ترمز کامیون پرده به سرعت باز می شود و از یک سمت صحنه غبار ضعیفی که بلافاصله پس از انتشار به خارج مکیده می شود در فضا منتشر می گردد. صدای سقوط یک جفت پوتین سنگین نظامی به کف جاده و همراه با آن صدای پوف و سرفه به گوش می رسد و امنیه جوان، از پشت، در یکی از پهلوهای صحنه دیده می شود. سپس دست به هوا می برد، یک جفت تفنگ می گیرد و روی زمین می خواباند. همین عمل را تکرار می کند و این بار امنیه پیر را از هوا می گیرد و به زمین ــ به داخل صحنه ــ می گذارد. صدایی در جاده می پیچد: برو... صدای حرکت کامیون از نو بلند می شود و هر لحظه ضعیف تر می گردد تا آن که محو شود. امنیه ها که خاک و خل لباس هاشان را می تکانند، تفنگ ها را برمی دارند و پیش می آیند. امنیه جوان قلوه سنگی از جاده برمی دارد رو به درِ انبار می رود و می خواهد آن را بکوبد. امنیه پیر بی حال و تکیده روی تخته سنگ می افتد. امنیه جوان نزدیک در لحظه ای تامل می کند و بعد بی آن که در بزند به سوی امنیه پیر برمی گردد. امنیه پیر نسبت به امنیه جوان ارشد است.)

امنیه جوان: باز که گرفتی نشستی؟!...
امنیه پیر: آبلمبوم کرد... من دیگه بنیه اینجور ماموریت ها رو ندارم. (می نالد.)
امنیه جوان: شوفر شهری معرفتش به از این نمی شه (به تصویر ذهنی راننده کامیون) فقط تو اتاقِ بار جا داری؟! به هم می رسیم...
امنیه پیر: (نالان) ای... توفیر نمی کنه، برسید و نرسید باز هم توفیر نمی کنه. همه پوستند و همه دباغ، همه هم گوش به زنگ فرصت و نوبت... اهو... اهو... (سرفه می کند و کمرش را می چسبد.)
امنیه جوان: چطور می شد اگه یکی از اون دهاتی هایی رو که بغل دستش نشونده بود می فرستاد بالا، حالا من خودمو نمی گم، لااقل تو رو پیش خودش جا می داد، چارقدم راه هم که بیشتر نبود.
امنیه پیر: لابد به وقتش نشونده که حالا نمی نشونه... کرایه که بهش نداده ی!؟...

(لحظه ای هر دو خاموش می مانند.)

امنیه جوان: می گم...
امنیه پیر: می گی چه؟
امنیه جوان: اون حکم رو یه نگاه دیگه بکن ببین یه وقت عوضی نیومده باشیم (به فاصله نزدیکی در مسیر جاده اشاره می کند.) آخه یه انبار هم اونجاس.
امنیه پیر: (بی حوصله) دلت خوش ئه... برو در رو بزن بالاخره یه سگی واق می کنه معلوم می شه دیگه...

(امنیه جوان این پا و آن پا می شود و از جایش نمی جنبد. امنیه پیر لحظه ای به خود می پیچد و بعد به او توجه می کند.)

چرا وایساده ی؟ هزار تا در رو به میل خودت عوضی می زنی، شاید هم بشکنی و بری تو، این یکی رو هم چون دستور بهت میده ن عوضی بزن. شیر پشتش نخوابیده که... (امنیه جوان یکنواخت او را نگاه می کند.) خیلی خب!

(امنیه پیر بلند می شود. حکم را از جیبش بیرون می آورد و همچنان که سرش به پایین است ومی کوشد آن را بخواند به درِ انبار نزدیک می شود.)

امنیه پیر: (در حال رفتن) وقتی می گن تو جاده قزوین، کیلومتر هشت! یعنی همین انبار. من وجب به وجبِ این جاده ها رو می شناسم. بو بکشم می گم کیلومتر چندم هستیم...

(امنیه جوان تفنگ ها را برمی دارد و به دنبال امنیه پیر می رود. امنیه پیر، نزدیک در، زیر تابلو می ایستد چند بار به تابلو و به حکم خیره می شود، رو برمی گرداند.)

خودش ئه. به این گندگی نوشته انبار اشراق چشمت نمی بینه؟ شرکت ساختمونیش رو هم یادش رفته بنویسه، بازم همین کوره سواد ما قدیمی ها... (به امنیه جوان) وقتی بهت می گن بزن! معطل نشو بزن! بقیه اش به تو مربوط نیس (با یک احساس پرت) صد تا رو می زنی که یکیش مستحق زدن ئه. (تفنگش را از امنیه جوان می گیرد و به سمت تخته سنگ می آید.) امروزی ها همین رو بلد شده ن که تو هر کاری شک کنن. ماست سفیده؟ نکنه سیاه باشه. آب قنات آب رونده س؟ نکنه آب راکد باشه؟ هی... هی... حالا بکوب که توش نفس کش بجوری!

(امنیه جوان با قلوه سنگ در را می کوبد. امنیه پیر روی تخته سنگ می نشیند. سیگاری چاق می کند و کلاهش را روی پیشانی اش می کشد تا آفتاب صورتش را آزار نرساند. امنیه جوان بار دیگر در می زند. به صدای در چند سگ با هم پارس می کنند و از آن میان یکی از سگ ها گویی زوزه می کشد.)

امنیه پیر: (با خودش) بزن... قایم تر بزن... هر جا سگ باشه آدم هم هست.

(امنیه جوان برای بار سوم در می زند. سگ ها مجدداً پارس می کنند. لحظه ای بعد صدای پس رفتن کلون آهنی در، صدای زوزه خشک آهن زنگار بسته که روی هم بلغزد، به  گوش می رسد. یک قسمت از درِ انبار آرام و سنگین پس می رود و باباحیدر که زیرشلواری کوتاه و یکتا پیراهن به تن دارد، از پشت در سر می کشد.)

باباحیدر: (با خشمی سرد) کیه داره در رو می شکنه؟
امنیه جوان: حیدر خودتی؟
باباحیدر: کسی که می خواد یه دری به روش واشه نباید هفت ماهه به دنیا اومده باشه. حرفت رو بزن!
امنیه جوان: حیدر خودتی؟
باباحیدر: (هشداردهنده و دوپهلو) فعلاً به من می گن باباحیدر.
امنیه جوان: (کمی جاخورده) اوهو... اَه! خیله خب، باباحیدر!
باباحیدر: خودمم، فرمایش؟...

(امنیه پیر سیگارش را که هنوز خیلی جای کشیدن دارد با کف کفشش خاموش می کند، مانده سیگار را بین گوش و شقیقه اش می گذارد، تفنگش را برمی دارد. برمی خیزد و به سمت انبار می رود.)

امنیه پیر: (تفنگش را نشان می دهد.) صبر کنین ببینم...، وسط بیابون، تو این گرما یکی به دوتون گرفته... پدرجان یه جایی داری بدهی این تفنگ ما دو کلمه استراحت کنه؟
باباحیدر: رو دوش ت سروتهش کن، همونجا استراحت می کنه.
امنیه پیر: (با لحن شوخ و اندکی تهدیدآمیز) الهی خیر ببینی!
باباحیدر: (تبسم) خیرش مال خودت، می ترسم وقتی سر حال اومد گرسنه ش باشه و از من شکار بخواد؟!
امنیه پیر: خاطرجمع باش! همین چند صباح گذشته شکار ده ـ پونزده سالش رو یکجا زده.
باباحیدر: (امنیه پیر را با علاقه برانداز می کند.) بیایین تو!

(باباحیدر پشت درِ انبار ناپدید می شود. امنیه ها داخل می شوند. درِ انبار نیمه باز می ماند. صدای عوعو سگ ها که بوی بیگانه شنیده اند به گوش می رسد. صحنه تاریک می شود.)

نظرات کاربران درباره کتاب پله‌های یک نردبان