فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جستارهایی در باب عشق

نسخه الکترونیک کتاب جستارهایی در باب عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جستارهایی در باب عشق

الیاس کانتی می‌گوید: «دیدن ورای آدم‌ها آسان است، ولی ما را به‌جایی نمی‌رساند.» به عبارت دیگر چه آسان و چه بی‌فایده در افراد عیب می‌یابیم. آیا وقتی عاشق می‌شویم بعضا به این دلیل نیست که، حتی به بهای کوری خودمان در این فرایند و آن لحظه خواستیم، دیدن ورای آدم‌ها را نفی کنیم؟ اگر بدبینی و عشق دو گزینه متقابل باشند، آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می‌خواهیم از موضع ضعف بدبینی، نجات یابیم؟ آیا در هر عشق «در نگاه اول» نوعی گزافه‌پردازی نسبت به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟ نوعی گزافه‌پردازی که ما را از منفی‌نگری معمول‌مان منفک می‌کند و تمرکز و نیرویمان را معطوف کسی می‌کند که چنان باورش داریم که هرگز حتی خود را چنین باور نداشتیم.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جستارهایی در باب عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: تقدیرگرایی عاشقانه

۱.

ما در زندگیِ عاشقانه مان بیش از هرچیز به دست تقدیر نیازمندیم. اگر آرزو کنیم یا باور داشته باشیم (برخلاف تمام قوانین عصر روشنگری مان) که روزی دست تقدیر ما را برابر مرد یا زنی قرار می دهد که خوابش را می دیده ایم، آیا مرتکب گناه شده ایم؟ آیا مستحق نیستیم، با گونه ای باور خرافی، آرزو کنیم سرانجام به موجودی بربخوریم که مرهم تمام رنج های ملال آور ما باشد؟ هرچند ممکن است دعاهای ما هرگز مستجاب نشود، یا روابط درک نشده مشترک ما پایانی نداشته باشد، اگر آمدیم و عرش کبریایی بر ما دل سوزاند (و دعایمان مستجاب شد)، آیا واقعا باید بپذیریم که این ملاقات با شاهزاده یا شاهزاده خانمی که بر ما ارزانی شده فقط برحسب تصادف بوده است؟ آیا نمی توانیم برای یک بار هم که شده منطق را کنار بگذاریم و این (موهبت الهی) را بخشی اجتناب ناپذیر از تقدیر عاشقانه مان بخوانیم؟

۲.

نیم روزی در اوایل ماه دسامبر، بدون هیچ تصوری از عشق و ماجراهای آن در بخش «اکونومی» هواپیمای جتی متعلق به بریتیش ایرویز که از پاریس عازم لندن بود نشسته بودم. تازه از فراز ساحل نورماندی گذشته بودیم که چادری از ابرهای زمستانی کنار رفت و منظره بی انتهایی از آب آبی درخشان آشکار شد. بی حوصله و بدون تمرکز، مجله هواپیمایی را برداشته بودم و منفعلانه اطلاعات مربوط به هتل های گوناگون و تسهیلات فرودگاه را می خواندم. فضای درون هواپیما احساس آسایشی داشت، اعم از صدای یکنواخت موتورهای آن، خاکستری ملایم درونش و لبخندهای شیرین میهمانداران. ارابه ای حاوی نوشابه های گوناگون و تنقلات در راهروی هواپیما در حرکت بود، و با وجود آن که نه تشنه بودم و نه گرسنه، دستخوش احساس مبهم و آشنایی شدم که ناشی از انتظار برای دریافت سینی غذای هواپیما بود.

۳.

مسافر کنار دستم، با قدری بی حوصلگی، گوشی های روی گوشش را برداشت تا کارت دستور عملیات نجات را که در کیسه جلوی صندلی اش قرار داشت بخواند. در آن، سقوط کاملی را نشان داده بودند، و مسافران با خونسردی تمام و ملایمت بر زمین یا آب فرود می آمدند، خانم ها کفش های پاشنه بلندشان را درمی آوردند، موتورهای هواپیما دست نخورده سر جایشان قرار داشتند، و بنزین به گونه ای معجزه آسا غیرقابل اشتعال می نمود.

۴.

مسافر بغل دستم بدون آن که کس خاصی را مورد خطاب قرار دهد پرسید، «اگر این ابوقراضه سقوط کنه همه ما می میریم، این چیزها چیه این مسخره ها می گن؟»
چون ظاهرا من تنها مخاطبش بودم، گفتم، «فکر می کنم برای اطمینان خاطر مسافرهاست.»
«راستش این جوری رفتن هم هیچ بد نیست، خیلی سریع، مخصوصا اگر رو زمین سقوط کنیم و جلوی هواپیما نشسته باشی. من عمویی داشتم که در سقوط هواپیما کشته شد. کسی رو می شناسی که این جوری مرده باشه؟»
نمی شناختم، ولی فرصت نکردم بگویم، چون در همین لحظه میهماندار با ارابه خوراکی ها سر رسید (و البته بی آن که روحش هم از تردیدهایی که چند لحظه پیش نسبت به منویات کارفرمایانش ابراز شده بود، خبر داشته باشد) و ناهار آورد. من یک لیوان آب پرتقال خواستم و می خواستم از خوردن ساندویچ های رنگ ورورفته خودداری کنم که همسفرم در گوشم گفت، «بگیرش، مال تو رو هم من می خورم، دارم از گشنگی می میرم.»

۵.

موهایش فندقی رنگ و کوتاه بود، که در نتیجه گودی پشت گردنش را در معرض دید قرار می داد، با چشمان سبز درشت آبدار که از نگاه کردن به چشمان من پرهیز می کرد. بلوز آبی رنگی به تن داشت و ژاکتی را روی زانوانش انداخته بود. شانه های باریکی داشت که شکستنی می نمود، و ناخن های بی قواره اش حاکی از جویدن مدام بود.
«مطمئنی که نمی خوای بخوری؟»
«مطمئنم.»
«معذرت می خوام. خودمو معرفی نکردم، اسمم کلوئه است.» این را گفت و با حالتی نیمه رسمی دستش را ا ز روی دسته صندلی دراز کرد.
به دنبال آن، اطلاعاتی درباره زندگی هایمان رد و بدل کردیم. کلوئه برایم تعریف کرد که برای شرکت در نمایشگاهی تجاری به پاریس رفته بود. از یک سال گذشته طراح گرافیک مجله مُدی در سوهو(۱) شده بود. فارغ التحصیل کالج سلطنتی هنر بود، و متولد یورک(۲)، ولی در کودکی به ویلت شایر(۳) نقل مکان کرده بودند، و اکنون (در سن بیست وسه سالگی) در آپارتمانی در ایسلینگتون(۴) تنها زندگی می کرد.

۶.

وقتی هواپیما در حوالی فرودگاه هیترو(۵) ارتفاعش را کم کرد کلوئه گفت، «امیدوارم چمدونمو گم نکرده باشن. نگران نیستی که مبادا چمدونت گم بشه؟»
«فکرش رو هم نمی کنم، ولی برام اتفاق افتاده، در حقیقت دو بار هم اتفاق افتاده، یک بار در نیویورک و بار دیگه در فرانکفورت.»
کلوئه آهی کشید و گفت، «خدایا چقدر از مسافرت متنفرم» و نوک ناخن اشاره اش را جوید. «از ورود بیشتر بدم می آد، واقعا از ورود به فرودگاه وحشت دارم. وقتی مدتی نبودم، همیشه فکر می کنم اتفاق وحشتناکی افتاده: یا همه دوستام دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن از من متنفر باشن یا کاکتوسم مرده.»
«کاکتوس پرورش می دی؟»
«خیلی. مدتی پیش وارد یک دوره کاکتوس بازی شدم. می دونم نماد چیه، ولی مدتی پیش زمستانی رو در آریزونا گذروندم و یک جوری مسحورشون شدم. گیاه مورد علاقه ای داری؟»
«فقط یک گلدون برگ عبایی دارم، در عین حال تمام مدت فکر می کنم ممکنه دوستام ازم متنفر باشن.»

۷.

گفتگویمان از این شاخه به آن شاخه پرید، و فرصتی به هردویمان داد تا نیم نگاهی به شخصیت های یکدیگر بیندازیم، مانند منظره هایی که در کوره راه پیچ درپیچ کوهستانی به آن برمی خوری ــ تمام این صحبت ها پیش از آن بود که چرخ های هواپیما به آسفالت باند فرودگاه بخورند، موتورها را معکوس کنند و هواپیما آرام به طرف ساختمان فرودگاه بخرامد، و بالاخره مسافرانش را در سالن شلوغ مهاجرت پیاده کند. در مدتی که خودم را جمع وجور کردم و از گمرک گذشتم، عاشق کلوئه شده بودم.

۸.

فکر می کنم تا در بستر احتضار نیفتیم، برایمان دشوار است اعلام کنیم که کسی عشق زندگی مان بوده. ولی فقط کوتاه زمانی بعد از ملاقاتِ کلوئه، به هیچ وجه بی مورد نبود که در باره اش چنین فکر کنم. در بازگشتمان به لندن، بعدازظهری را با هم گذراندیم. بعد، یک هفته پیش از سال نو، در رستورانی در وست اِند لندن با هم شام خوردیم، تو گویی عجیب ترین و در عین حال طبیعی ترین کاری بود که می شد انجام داد. او تعطیلات سال نو را با خانواده اش گذراند من با دوستانم رفتم اسکاتلند، ولی هر روز تلفنی با هم صحبت می کردیم، گاهی پنج بار در روز، حرف خاصی هم برای گفتن نداشتیم، فقط به این دلیل که احساس می کردیم پیشتر هرگز با کسی اینطور صحبت نکرده بودیم، و این که بقیه چیزها سازشکاری و خودفریبی بوده، و حالا سرانجام قادر بودیم درک کنیم و درک بشویم ــ و این که سرانجام انتظارِ (کمابیش پیامبرگونه) حقیقتا به پایان رسیده بود. من در او زنی را یافتم که همه عمر سرسری در جستجویش بودم، موجودی که لبخندش، چشمانش، طنزش، سلیقه اش در کتاب، هیجان ها و هوشمندی اش به گونه ای معجزه آسا با آرمان های من همسان بود.

۹.

از آنجا که به این نتیجه رسیدم برای هم آفریده شده ایم، قادر نبودم به این فکر کنم که ملاقات کلوئه به سادگی تصادفی بیش نبوده. توانایی تحلیل مسئله سرنوشت و تقدیر و تردیدی را که لازم بود از دست دادم. هرچند هیچ یک از ما تا آن زمان خرافاتی نبودیم، هردویمان بر مجموعه ای از جزئیات، هرچند پیش پاافتاده، انگشت گذاشتیم، و قاطعانه نتیجه گیری کردیم که: دست سرنوشت ما را سر راه هم قرار داده. متوجه شدیم که هردویمان حوالی نیمه شب متولد شده ایم (او ساعت ۴۵: ۱۱ دقیقه و من ۱۵: ۱ صبح) در ماه مشابهی در سالی زوج. هردو کلاس کلارینت رفته بودیم و هردو در نمایش «رویای شب نیمه تابستانِ» شکسپیرِ مدرسه نقش اجرا کرده بودیم (او در نقش هلنا و من یکی از یاران تسئوس(۶)). هردو روی انگشت شصت پای چپمان کک مک بزرگی داشتیم و دندان کرسی مشابه مان خالی بود. هردو عادت داشتیم به هنگام عطسه رویمان را به آفتاب کنیم و کچ آپ را با کارد از شیشه درآوریم. حتی همان نسخه آنا کارنینا را در کتابخانه مان داشتیم (نسخه قدیمی چاپ آکسفورد) ــ اینها شاید جزئیات کوچکی باشند، لیکن آیا همین ها دلیل کافی نبود که مومنان بتوانند بر مبنای آن مذهب جدیدی را بنا کنند؟

۱۰.

ما چنان روایت منطقی ای به رخدادها نسبت دادیم که عملاً در ذات آنها وجود نداشت. برخوردمان در آن هواپیما را اسطوره ای پنداشتیم که الهه عشق، آفرودیت، طرح آن را ریخته بود، پرده اول، صحنه اول از نخستین روایت عشق. به نظر می رسید که از زمان تولدمان، عقل کل کیهانی با رندی، مدار زندگی ما را چنان حرکت داده که روزی در هواپیمای پاریس ـ لندن ملاقات کنیم. از آنجا که عشق واقعی به ما عرضه شده بود، می توانستیم به سادگی ماجراهای بسیاری را که رخ نمی دهند، روابط عاشقانه ای را که هرگز نوشته نمی شوند ندیده بگیریم، این که ممکن است کسی هواپیمایش را از دست بدهد، یا شماره تلفنی را گم کند. بدون برو برگرد، همانند مورخان، فقط جانب وقایعی را که عملاً رخ داده بود گرفتیم.

۱۱.

البته می بایست معقول تر می اندیشیدیم. نه کلوئه و نه من مسافر مداوم این دو پایتخت نبودیم، یا سفر کذایی را از مدت ها قبل برنامه ریزی نکرده بودیم. کلوئه در آخرین دقیقه به دستور مجله اش عازم سفر شده بود، چون معاون سردبیر ناگهان مریض شده بود، و من به این دلیل به پاریس رفته بودم چون کنفرانس معماری ای که در بوردو(۷) برگزار شده بود زودتر پایان یافت و فرصتی به من داد تا چند روزی را با دوستی در پایتخت بگذرانم. دو خط هواپیمایی ملی دو کشور در پروازشان بین فرودگاه های شارل دوگل و هیترو، در روز بازگشت ما، شش گزینه بین ساعت نه صبح و ظهر به ما داده بودند که انتخاب کنیم. از آنجا که هردوی ما می خواستیم روز ششم دسامبر بعدازظهر زود در لندن باشیم، در آخرین دقیقه تصمیم گرفته بودیم کدام پرواز را انتخاب کنیم، لاجرم بنا بر محاسبات ریاضی احتمال بودن ما در پروازی مشترک (هرچند نه لزوما در دو صندلی کنار هم) رقمی بین یک تا شش بود.

۱۲.

کلوئه بعدها به من گفت قصد داشته پرواز ساعت ده ونیم ایرفرانس را بگیرد، ولی در لحظه ای که می خواسته از اتاقش خارج شود شیشه شامپویی در کیفش نَشت کرده بود و مجبور شده بود دوباره آن را بسته بندی کند که ده دقیقه، تمام وقت نازنینش را هدر داده بود. زمانی که سرانجام حسابداری هتل صورتحساب و کارت اعتباری اش را تحویل او داد و تاکسی خبر کرد، ساعت نه وربع بود، و امکان رسیدن به پرواز ده وسی دقیقه بعید به نظر می رسید. وقتی که پس از ترافیک سنگین «پورت دو لا ویلت»(۸) به فرودگاه رسیده بود، مسافران سوار هواپیما شده بودند و از آنجا که حوصله نداشت برای پرواز بعدی ایرفرانس صبر کند، به باجه بریتیش ایرویز رفته بود، و برای پرواز ده وچهل دقیقه عازم لندن جا گرفته بود (که بنا به دلایل خاص خودم) من نیز در آن جایی گرفته بودم.

۱۳.

پس از آن کامپیوتر ترتیباتی داد و کلوئه را در کنار بال هواپیما و صندلی ۱۵ آ و مرا در کنارش صندلی ۱۵ ب قرار داد. نکته ظریفی که به آن توجه نکردیم این بود که وقتی در مورد قوانین امنیتی هواپیما به صحبت پرداختیم احتمال بسیار اندکی وجود داشت که بحث ما گل بیندازد. از آنجا که هیچ یک از ما قصد پرواز در «کلاب کلاس» را نداشت، و از آنجا که صد و نودویک صندلی در قسمت اکونومی وجود داشت، و کلوئه صندلی ۱۵ آ را دریافت کرده بود و، من هم، کاملاً برحسب تصادف، صندلی شماره ۱۵ ب را، احتمالِ فرضیِ این که کلوئه و من کنار هم قرار بگیریم (هرچند احتمال حرف زدنمان با هم را نمی شود محاسبه کرد) به رقم ۲۲۰ در ۳۶۲۹۰ می رسد که می توان آن را به احتمال یک در ۹۵۵ ,۱۶۴ کاهش داد.



۱۴.

البته چنانچه فقط یک پرواز بین پاریس و لندن وجود داشت این احتمال قوت می گرفت، ولی شش پرواز وجود داشت و از آنجا که هردوی ما بین انتخاب یکی از این شش پرواز مردد بودیم، و بالاخره این پرواز را انتخاب کرده بودیم، فرض احتمال اول باید ضرب در رقم احتمالی یک در شش بشود، که نتیجه نهایی این محاسبه، که من و کلوئه در یک صبح دسامبر بر فراز کانال مانش در یک بوئینگ بریتیش ایرویز ملاقات کنیم، یک گزینه در ۷۲۷ ,۹۸۹ گزینه می شود.



۱۵.

مع هذا، این واقعه رخ داد. هرچند محاسبه فوق، به هیچ وجه ما را به گونه ای منطقی قانع نمی کند، فقط روند شگفت انگیز عاشق شدن ما را بر هم تقویت می کند. اگر موفقیت حادثه ای بسیار بعید باشد، و با این حال واقع شود، این که برایش توضیحی قضا و قدری دست وپا کنیم گناه چندان بزرگی نیست. وقتی سکه ای را برای شیر یا خط به هوا می اندازم، احتمال جواب درستِ یک از دو، باعث نمی شود که برای جواب دست به دعا شوم. ولی زمانی که معادله، احتمال یک مورد در ۷۲۷ ,۹۸۹ مورد است، احتمالی عملاً غیرممکن، دست کم از منظر عشق، نمی توانست چیزی جز دست تقدیر و سرنوشت باشد. برای آن که کسی بدون توسل به خرافات، غیرممکن بودن ملاقاتی را که سبب دگرگونی زندگی های ما شد، درک کند، باید ذهنی کاملاً منطقی داشته باشد. احتمالاً کسی آن بالاها سرنخ هایی را کشیده بود.

۱۶.

وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.
(با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که هر حکمتی در زندگی مان هرچند اندک، ساخته خود ماست، نجات پیدا کنیم، (و فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعا سرنوشت از پیش مقررشده ای) وجود ندارد؛ این که چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان به آن اطلاق می کنیم ندارد ــ به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از این که کسی زندگینامه ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است پرهیز کنیم.

۱۷.

جبری گرایی عاشقانه من و کلوئه مانع از آن شد که بیندیشیم اگر شرایط به گونه ای دیگر رخ می داد، می توانستیم به سادگی عاشق کس دیگری بشویم، تصور وحشتناکی گویای این که، عشق تا چه حد وابسته به حس نیاز و منحصربه فرد بودن معشوق است. چگونه می توانستم تصور کنم نقشی که کلوئه در زندگی من ایفا کرد، می توانست به همان نسبت، توسط کس دیگری اجرا شود، من بر چشمانش، اسپاگتی آب کش کردن اش، شانه کردن موهایش و نحوه خداحافظی اش پای تلفن، عاشق شده بودم.

۱۸.

اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن، با سرنوشت عاشق شدن به شخصی خاص را، فرق نگذاشته بودم. خطا در این بود که تصور می کردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است. لیکن برداشت جبرگرایانه من از ابتدای ماجرایمان دست کم یک چیز را ثابت می کرد: این که من عاشق کلوئه بودم. نهایتا لحظه ای که درمی یافتم ملاقات یا عدم ملاقات ما دو نفر تصادفی بیش نبوده، (یک احتمال در ۷۲۷, ۹۸۹ احتمال)، لحظه ای بود که دیگر احساس یک عمر به سربردن با او را از دست می دادم ــ و در نتیجه دیگر عاشقش نبودم.

نظرات کاربران درباره کتاب جستارهایی در باب عشق

کتاب جالبی نبود.👎👎👎
در 2 روز پیش توسط
سلام کتاب نسبتا خوبی بود‌ اولین کتابی بود که از دو باتن میخوندم و انتظار داشتم نکات بیشتری داشته باشه ولی از فیدیبوی عزیز بسیار ممنونم
در 3 روز پیش توسط
کتاب خوبیه، اینکه بیرون از معرکه عشق بتونی در موردش قضاوت کنی و رفتارهات رو تحلیل کنی، ولی شاید وقتی درون معرکه باشی دیگه اثری نداره.
در 4 روز پیش توسط
اگر علاقمندید که خلاصه کتاب رو گوش بدین به آدرس http://EpitomeBooks.ir مراجعه کنید.
در 4 روز پیش توسط
بنظرم کتابیه که هر کسی باید بخونتش، حتی چندین بار.
در 6 روز پیش توسط