فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره

کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره

همه چیز برنامه‌ریزی شد. به زودی فاج تبدیل به یک ستاره‌ی تلویزیونی می‌شود و شهرت پیدا می‌کند و آنوقت من یک هچربزرگتر و معمولی خواهم بود، یه کلاس چهارمی هیچ کاره.

  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. برنده بزرگ

من دریبل را در جشن تولد جیمی فارگو هدیه گرفتم. بقیه ی بچه ها ماهی های قرمز در کیسه های کوچک پلاستیکی به خانه هایشان بردند. من برنده شدم چون حدس زده بودم که در ظرف شیشه آبنبات خانم فارگو سیصد و چهل و هشت آبنبات پاستیلی وجود دارد. بعداً او به ما گفت که در واقع تعدادشان چهارصد و بیست و سه تا بود. با این وجود، حدس من نزدیک تر بود. خانم فارگو اعلام کرد: پیتر وارن هچر برنده بزرگ مسابقه است!
در ابتدا حس بدی داشتم که مثل بقیه یک ماهی قرمز نبرده ام. بعد جیمی به من یک تنگ داد که داخلش مقداری آب و سه تا سنگ وجود داشت. یک لاک پشت سبز رنگِ کوچک روی بزرگترین سنگ خوابیده بود. بقیه بچه ها به ماهی هایشان نگاه می کردند. من می دانستم که آنها به چه چیزی فکر می کنند. آنها آرزو می کردند که ای کاش می توانستند مثل من یک لاک پشت سبز کوچک داشته باشند.
وقتی داشتم از مهمانی جیمی به سمت خانه برمی گشتم، برای لاک پشتم اسم انتخاب کردم: «دریبل». خانه ی ما در خیابان شصت و هشتم ۲۵ غربی قرار دارد که آپارتمانی قدیمی است. اما یکی از بهترین آسانسورها را در شهر نیویورک دارد. در همه جای آن آینه وجود دارد. شما می توانید از هر گوشه خودتان را ببینید. یک صندلی با کوسن نرم، داخل آسانسور وجود دارد که می توانید هر وقت از ایستادن خسته شدید، روی آن بشینید. اسم مسئول آسانسور، هنری بولهیمر است. او به ما اجازه می دهد که هنری صدایش بزنیم چون تلفظ اسم بولهیمر سخت است.
خانه ی ما در طبقه دوازدهم قرار دارد. ولی هر دفعه مجبور نیستم به هنری بگویم که می خواهم به طبقه دوازدهم بروم. او خودش از قبل می داند. او تمام افراد ساکن در آن ساختمان را می شناسد. خیلی باهوش است! حتی میداند که من نه ساله و کلاس چهارمی هستم.
من فورا دریبل را به او نشان دادم و گفتم: من این را در جشن تولد دوستم برده ام.
هنری با لبخندی گفت: مامانت حتما شگفت زده خواهد شد.
حق با هنری بود. مادر من واقعا شگفت زده شد. دهانش باز ماند وقتی که گفتم: ببین چی تو جشن تولد جیمی فارگو برنده شده ام. لاک پشت کوچک سبزرنگم را بلند کردم. اسم هم برایش انتخاب کردم... دریبل! اسم فوق العاده ای برای یه لاک پشته. مگه نه؟
مادرم اخم کرد و گفت: از بوش خوشم نمیاد.
پرسیدم: منظورت چیه؟
دماغم را نزدیک لاک پشتم بردم. بوی خاصی جز بوی لاک پشت نمی داد. پیش خودم گفتم پس دریبل بوی لاک پشت می دهد. خوب بایدم همینطور باشه. بوی چیزی را می دهد که هست.
مامانم ادامه داد: و قرار نیست من ازش مراقبت کنم.
به او گفتم: معلومه که شما اینکارو نمی کنی. اون لاک پشت منه و من کسی هستم که باید مراقبش باشم.
مامان پرسید: یعنی خودت می خوای هم آب تنگشو عوض کنی هم تمیزش کنی و هم بهش غذا بدی؟
جواب دادم: بله. و حتی بیشتر از اینا. باید حواسم باشه ببینم خوشحاله یا نه!
این بار مامانم صدای خنده داری از خودش درآورد.
به اتاق خوابم رفتم و دریبل را بالای کمد لباس هایم گذاشتم. سعی کردم او را نوازش کنم و بگویم که زندگی کردن با من چقدر کیف می دهد. اما نوازش کردن یک لاک پشت اصلا کار آسونی نبود. آنها نرم و پشمالو نبودند. تازه نه لیستان می زنند نه کار دیگه ای برایتان انجام می دهند. با این وجود، بالاخره من حیوان خانگی خودم را داشتم.
وقتی که پشت میز شام نشستم، مادرم گفت: بوی لاک پشت میاد. پیتر برو دست هایت را بشور.
شاید بعضی ها فکر کنند که بزرگترین مشکل من مادرمه. او لاک پشت ها را دوست ندارد و مرتبا به من می گوید که دست هایم را بشورم. و منظورش این نیست که فقط آنها را زیر شیر آب بگیرم. شستن یعنی اینکه دست هایم را کاملا صابونی کنم و بعدش آنها را بشورم و خشک کنم. خودم دیگر باید این را بدانم چون این جمله را به حد کافی شنیده ام!
اما مادرم بزرگترین مشکل من نیست. پدرم هم همینطور با اینکه. او وقت زیادی را پای تبلیغات تلویزیونی می گذراند. این روزها تبلیغ مورد علاقه اش، تبلیغی راجع به آب میوه-اُ است. خودش آن را طراحی کرده و رئیس کارخانه آب میوه-اُ از آن خیلی خوشش آمده و برای خانواده ی ما یک عالمه قوطی آب میوه فرستاده بود. مزه ی آن ترکیبی از پرتغال، آناناس، گریپفروت، گلابی و موز بود. (البته اگه حقیقت روبخواهید، حالم از خوردنش بهم می خورد.) اما آب میوه-اُ هم بزرگترین مشکل من نبود.
بزرگترین مشکل من برادرم، فارلی درکسل هچر دو سال و نیمه است. همه او را فاج صدا می زدند. اگر قرار باشد با همین اسم بزرگ شود برایش متاسفم اما یک کلمه هم نخواهم گفت. به من ربطی ندارد.
او همیشه سد راه من است. او هر چیزی را که می بیند به هم می ریزد. وقتی ناراحت می شود خودش را پهن زمین می کند و جیغ می زند. و مشت و لگد می کوبد. تنها زمانی واقعا او را دوست دارم که خواب است. او چهار تا انگشت دست چپش را می مکد و صدای مکیدن از خودش در می آورد.
وقتی فاج دریبل را دید گفت: اوووووه... نگاش کنید!
من گفتم: او لاک پشت منه. فهمیدی؟ مال من! حق نداری بهش دست بزنی.
ـ قبوله. و بعد مثل دیوانه ها خندید.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های یک کلاس چهارمی هیچ‌کاره