فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شهریور هزاروسیصد و نمی‌دانم چند...

نسخه الکترونیک کتاب شهریور هزاروسیصد و نمی‌دانم چند... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهریور هزاروسیصد و نمی‌دانم چند...

هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کند که مادر دیوانه شود. او خیلی جوان است. عجیب است زن سی و یکی دوساله‌ای به خاطر شوهر پنجاه و چندساله‌اش دیوانه شود.
آن‌قدر پنجشنبه‌ها می‌رویم و می‌رویم؛ هی قبرستان، هی حلوا، هی مویه، هی گریه تا یک پنجشنبه می‌بینیم مادر نیست.
به عادت همیشه من منتظر ری‌بخیرم تا سر و صورتم را بشوید و دست خیسش را به موهای بال‌بالی‌ام بکشد تا نوبت کبکاب‌هایم برسد. همان‌هایی که «دا» اضافه کش تنبان یکی‌مان را قیچی کرده و به دو طرف پاشنه‌هایش گره زده تا از پایم درنیاید و گم نشود.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۸۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب شهریور هزاروسیصد و نمی‌دانم چند...

برنده جایزه ادبی پروین اعتصامی
اسفندماه ۱۳۹۱



شهریور هزاروسیصدونمی دانم چند...

طلا نژاد حسن





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



یک

مادرم، با آن اندام لاغر و تکیده، همیشه جلوِ چشمم می آید و می رود.
همین پنجشنبه آخرسال، زنده ترین تصویر از او جلوِ چشمم جان می گیرد؛ سینی مسی گرد روی سرش، شلال موی سیاه از دو طرف ریخته روی سینه. نیازی ندارد سینی را با دست بگیرد؛ به راحتی روی سربند سیاهش می نشیند.
وقتی از روی قبرها عبور می کنیم، من فقط جلوِ پایم را نگاه می کنم و کبکاب(۱)های چوبی ام را که تق تق صدا می دهند، و گاهی هم چشمم به قبرهاست.
ری بخیر می گوید: «این ها امانتی اند.»
شب ها مرده ها می نشینند توی این جعبه های بزرگ سفید. فقط یک چندتایی هستند و چند ردیف از آن ها خراب شده. ری بخیر می گوید: «این ها را درآورده اند و برده اند کربلا. شاید هم نجف اشرف.»
امروز دوم عید است و کانالِ سه، فیلمِ قلبم را در وطنم دفن کن را نشان می دهد. دکتر پای مردی را که در مقابله با سفیدها تیر خورده قطع کرد. وقتی پای او را توی دست هایش گرفت، یاد مردی افتادم که توی بیمارستان راه آهن پایش را قطع کردند. پایش زیر قطار رفته بود.
و من فقط شانزده سال داشتم.
یک بهیار جوان بیمارستان. به جای «دا» استخدام شده بودم؛ بعد از آن که «دا» دیوانه شده بود. و او به جای پدرم بعد از آن که پدر مرده بود.
پا را توی سطل قرمز گذاشتند و دادند دستم. بردم و گذاشتمش توی سطل بزرگ زباله. فردای آن روز جمعه بود. جمعه و شنبه نداشتیم، فول تایم. تا دو روز زباله ها را نبردند. هر بار می رفتم نگاهش می کردم. یادم است از آن پا می ترسیدم.
درشت بود و من تا آن موقع ندیده بودم و حتی پای مردی را لمس نکرده بودم.
مرد که به هوش آمد، سراغ پایش را از من گرفت.
به قبر خودمان که می رسیم «دا» دستم را رها می کند و می نشیند پایین پایش.
مادر به قبر پدرم می گوید: «قبر خودمان.» حالا کجاست ببیند قبرستان صاف شده و سایبانی به چه بزرگی رویش. شده جایگاه نماز جمعه.
هنوز هم سینی روی سرش است. ری بخیر تا جارو را از حلب خالی روغن درمی آورد، می رود طرف شیر آب. «دا» سینی را آرام از روی سرش برمی دارد و می گذارد روی قبر، پایین سینه پدرم. سنگ نوشته اش خیلی کوچک است.
درست به اندازه کتاب جغرافیا که دو سال بعد، کلاس سوم مدرسه به خودم دادند.
«دا» اول سنگ کوچکی از کنار قبر پیدا می کند و بعد چند خط موازی روی قبر می کشد. آن را با خط های عمودی قطع می کند تا یک پنجره کوچک درست شود. چند بار سنگ را روی پنجره می کوبد و همین طور زیرلب چیزی می خواند. حالا ری بخیر در حالی که حلب دسته سیمی پر از آب روی سرش لق لق می کند، می آید.
قبرمان را حسابی تمیز می کند و دوتایی دم می گیرند.
من از حلواهای نان پیچ توی سینی سیر نمی شوم. مادر وسط مویه هایش وقتی مگس ها را می تاراند، یکی هم می کوبد پشت دست من که: «بچه، ای سی خِیراتَه. تیر بخوری. شکمو!»
غروب که برمی گردیم سینی خالی زیر چادر ری بخیر است و دست من هم توی دست مادر. موقع برگشتن باز «دا» همان پنجره مشبک را روی قبر می کشد و چیزهایی زیرلب می گوید. سنگ کوچک را چند بار روی پنجره می کوبد و بلند می شود. ری بخیر هم همین طور.
این جور مواقع از زیر چادر دهان مادر را می بینم که هر دفعه یکی از دندان هایش کم شده. بال سربندش را می گیرد روی چشم ها، اما دهانش باز است. مویه ها را می خواند و آخر هر بیت را می کشد. گاهی ری بخیر هم با او هم صدا می شود.
«چی کنارِ سَرِ رَه پر اَزِش نَه مانده...(۲) خُوم یتیم، یتیم بُن بالُم، کافر گرگ که هم نَبو به حالُم...»(۳)
مرگ پدر یادم نیست. تنها چیزی که یادم می آید فقط بوی حلواست و آن زن های سیاهپوش که دور تا دور اتاق مکعب مستطیل نشسته اند و پَر سربند را جلوِ دهانشان گرفته اند.
با هم سَرمُویه می خوانند و آخر هر بیت را می کشند. چند خط قرمز که بعد از چند روز سیاه می شود، روی صورت «دا» کشیده شده.
و مردها که قلیان ها را دست به دست می گردانند و زن ها که تکه ای گِل روی سربندشان مالیده اند، و مردها تکه ای روی شانه شان.
هیچ کس فکرش را هم نمی کند که مادر دیوانه شود. او خیلی جوان است. عجیب است زن سی و یکی دوساله ای به خاطر شوهر پنجاه و چندساله اش دیوانه شود.
آن قدر پنجشنبه ها می رویم و می رویم؛ هی قبرستان، هی حلوا، هی مویه، هی گریه تا یک پنجشنبه می بینیم مادر نیست.
به عادت همیشه من منتظر ری بخیرم تا سر و صورتم را بشوید و دست خیسش را به موهای بال بالی ام بکشد تا نوبت کبکاب هایم برسد. همان هایی که «دا» اضافه کش تنبان یکی مان را قیچی کرده و به دو طرف پاشنه هایش گره زده تا از پایم درنیاید و گم نشود.
وقتی دخترم پرواز کرد، همان ساعتی بود که آسمان را بی اندازه دوست داشتم. یعنی که آسمان کاملاً بدون خورشید بود، اما تاریک نه؛ همان وقتی که صدای اذان موج موج می ریزد توی گوشم و مرا می برد به دنیای کودکی.
ساعت شش و نیم غروب پرواز کرد. به ساعت نگاه کردم و کتاب پروانه آبی نور خاطر را بستم و رفتم پشت پنجره. چراغی روشن نکردم تا تاریک شدن تدریجی آسمان را ببینم. چراغ های محله روبه رویی با فاصله ای نسبتا طولانی کم کم پررنگ می شدند. زمین های خالی بایر از دور تا کجا! بعد هم آسمانخراش هایی هر کدام قدِ یک قارچ بزرگ. تاریک روشن این وقت روز حس آشنای قدیمی را توی مغزم زنده می کند. تاریکیْ پشتِ برج های نیمه سازِ روبه رو کمین کرده. انگار همیشه این وقت روز برایم اتفاق خاصی می افتد؛ در این ساعت متولد شده ام؟!
نمی دانم.
شاید در این ساعت روز بمیرم؟!
کم کم دارد نیلی می شود و... منتظر آخرش نمی مانم. از پنجره دور می شوم.
حالا دیگر دخترم از آسمان شهر ما دور شده. شاید از کشور هم... کسی چه می داند؟ آسمان است و یک غول آهنی که سینه اش را می شکافد. ته دلم انگار تیغ می کشند.
از غروب که جدا می شوم، باز چشمم به ساعت می افتد و یکدفعه از خودم می پرسم: دوباره صدایش را می شنوم؟!
تلفن همراه را از لابه لای ورق های روی میز پیدا می کنم و شماره اش را می گیرم؛ همان جوابی که منتظرش هستم: «تماس با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...»
قرار است شیرها را بجوشانم. کیسه ها را خالی می کنم و می گذارم روی اجاق. چیزی نمی گذرد که بریده های شیر می آید روی مایع. به کیسه های خالی نگاه می کنم؛ یک کیسه، غیر همه! «دوغِ دامداران».
جای خالی چیزی را توی دلم حس می کنم. قابلمه را از روی اجاق برمی دارم. دوباره به ساعت نگاه می کنم. دیگر نمی دانم چقدر از ما فاصله گرفته. قرار است فردا از پاریس به من زنگ بزند. تاکید می کند: «نگران نباشی. زنگ می زنم شماره هتل رو می دم.»
ساعت همیشه برای من معمایی بوده.
چه ساعتی او به دنیا می آید؟
چه ساعتی پدرش می میرد؟
چه ساعتی من می میرم؟
بیست روز دیگر او به دنیا می آید. اتفاقا نزدیک همین زمان پروازش. یعنی غروب. البته کمی دیرتر. ساعت هفت و دو سه دقیقه. وقتی که پدرش زندانی است.
همه آن نامه ها را همان مدت کوتاه زندان، وقتی که او توی شکم من مثل یک ماهی پیچ و تاب می خورد، برایم می نویسد. نامه هایی که بعد از مرگش به دستم می رسد. یعنی درست هجده روز بعد از تولد دخترش. روزانه نوشته می شده؛ یعنی همان موقع که دختر توی شکم مادرش جمع می شده. مثل یک قوز بزرگ. و مادر آهسته توی گوشش می گفته: «زود باش. بیا تا با هم بریم دیدن بابات.»
پنج روز از عید نوروز گذشته. هوا دارد کم کم آن روی سگی اش را نشان می دهد. غر و غر کولر توی حیاط می پیچد. و دسته گنجشک ها با هم از لابه لای درخت کنار می پرند. یکدفعه موج سیاهی توی آسمان درست می شود. چند تا درخت بی عار توی کوچه شاخه های تُنُک و فقیرشان را به دست بادهای گرمِ دمِ غروب می سپارند.
همان موقع، یعنی بیست روز دیگر، به دنیا می آید. مادرش تنها روی تخت بیمارستان نه درد می کشد و نه زور می زند؛ فقط زمان را دارد از دست می دهد. پرستار چپ و راست از او می پرسد درد ندارد؟
ندارد.
هر لحظه بیشتر دچار دلهره می شود. تنهایی و انتظارِ آمدن خبری از مرد زندانی؛ دو همراه او برای گذر از دوران سخت زایمان و دوره نقاهت.
هجده روز، امید و انتظار طول می کشد. فقط یک تلفن، تلفن دعوت به زندان و دیدار همسر، تمامی شب و روز او را پر کرده است. و نوزادی که هیچ انتظاری برای دیدن پدر نمی کشد؛ زنی که تا صبح خواب به بال مژه اش نمی رسد.
خروس خوان با غر و غر کولر بلند می شود؛ شال و کلاه کرده، بچه به بغل راهی می شود.
یک ساک.
تنها نشانه ای که از همان بدو تولد از پدر به ارث می برد. حالا نمی دانم همان روز ساک را دادند یا دو سه روز دواندند؟ خیلی چیزها را از خودم می سازم. یادم رفته. شاید هم همین طور است که می نویسم.
سی سال از آن روز گذشته، خیلی چیزها یادم رفته. خیلی چیزها را قاتی می کنم و انگار بعضی چیزها را هم ذهنم از خودش اضافه می کند و هی می بافد.
حالا چطور شد که نامه ها را دادند؟
نمی دانم.
روزهای آخر او چطور رفتار کرده بود؟
نمی دانم.
شاید ماموری که نامه ها را داده یک جوری قبلاً سبیلش چرب شده بود؟
باز هم نمی دانم.
هر چیزی ممکن است... کی می داند دنیا دست کیست؟ شاید هم مامور نسبت به او سمپاتی داشته؟! شاید کش رفته. شاید هم شب آخر، او از روی ناچاری...
بالاخره توی فرصتی بیرون از زندان همان موقع که تاکسی دورنگ نارنجی با سقف سفید جلوم ترمز کرد و...
من شاید مانده بودم که سوار شوم یا خودم را زیر چرخش بیندازم، از پشت صدایم کرد و یک پاکت بزرگ چسب خورده داد دستم: انگار این طور بود. ذهنم که این را می گوید. سی سال کم نیست. سی سال از آن موقع گذشته.
«خانم، این ها هم مال شوهرتونه.»
گرفتم، حالا نمی دانم گذاشتمشان توی کیفم یا ساک خودش. همین یادم مانده که شب قبل با چه وسواسی موهام را صاف کرده بودم و دو طرف صورت رها؛ چقدر توی آینه مدلشان را عوض کردم! فرق موهایم، راست، چپ. او موهام را شلال دوست داشت ریخته روی سینه؛ نه بلندتر و نه کوتاه تر.
ساک را گرفتم.
همه اش منتظر بودم خودش از یکی از درها بیاید بیرون. صبح اول وقت بچه به بغل توی سالن انتظار نشسته بودم.
نشسته بودم کنار دیوار. بچه هم تمام مدت خواب بود. از اول تا آخرش. شیشه شیرش را هم برده بودم. حواسم به دامنم بود که بالا نرود.
بعد از سه ساعت و هفده دقیقه انتظار، سربازی با اشاره گفت بروم داخل اتاقک شیشه ای. درجه دار پشت میز کمی مهربان شده بود. قبلاً زیاد دیده بودمش، حتی توی نُه ماهگی. با آن شکم قلمبه می آمدم التماس برای دیدن. با لحن نرمی گفت: «بشین.»
سردی صندلی ارج پشت زانوهایم را گاز می گرفت. درجه دار با کاغذهای روی میزش بازی می کرد. و بالاخره دفتری از توی کشو درآورد. یادم است قدری از یک کتاب قطع وزیری بزرگ تر بود. حتی رنگش هم یادم است؛ قهوه ای روشن. یادم است تا سال ها این دفتر جلوِ نظرم می آمد. توی کلاس وقتی تکالیف بچه ها را می دیدم همیشه دنبال دفتری به آن اندازه و رنگ می گشتم. وقتی می دیدم مکث می کردم و شاگردها نمی دانستند چرا. خیلی ها دلیل کارهای آدم را نمی دانند. کسی چه می داند پشت پرده هر حرف و هر حرکت چه چیزی خوابیده؟
دفتر را باز کرد و برعکس گرفت رو به من. خودکار را از لای آن درآورد و به من تعارف کرد: «بیا.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «امضا کن.»
رفتم جلو. از بالا تا پایین گوشه چپ صفحه امضا بود. این عبارت هم جلوِ تمام امضاها تکرار شده بود: «کلیه اسباب و وسایل شخصی آقای... تحویل گرفته شد. نام... نام خانوادگی... امضا.»
بدون معطلی امضا کردم.
سربازی از پشتِ اتاق شیشه ای بلافاصله ساک مشکی او را آورد و گذاشت جلوِ پام.
آب دهانم را قورت می دهم و انگار خون با فشار می ریزد توی رگ های سر و صورتم. باز خالی می شود. حسی نزدیک به سرما و ترس، شاید هم شوق، می پیچد توی تنم؛ شلال موها را با یک دست آزاد می اندازم پشت گوش چپ. دست راست همچنان زیر سر بچه.
نگاهی به سرگروهبان و باز برمی گردم و می نشینم روی صندلی ارج و چشم می دوزم به در پشت سر او. همان دری که سرباز ساک را از آن جا آورد.
بچه روی پاهام است و همچنان خواب. سرگروهبان حالا با لحنی کمی خشک تر از قبل: «معطل چی هستی؟»
«مگر خودش الآن...؟»
سرگروهبان سرش را خیلی تند به چپ و راست تکان می دهد. با لحنی که رگه ای از یاس در آن حس می شود.
«خودش چی خانم؟! کجای کاری؟ خری؟ یا خودتو به خریت می زنی؟»
چیزی توی دلم یکهو می ریزد پایین. چکشی به شدت می کوبد به سینه ام. انگار از جا کنده شده؛ هراسان چشم هایم به چپ و راست دودو می زند. انگار چیزی از توی سینه ام می آید و توی گلو گیر می کند.
اَاَاَه...ه!
طرف پوسیده، حتی استخوان هایش هم حالا شاید نباشد. با آن شهر جنگی و آن شخم زدن قبرستان! حالا که چی؟ بعد از سی سال این ها را می نویسم که چی؟ هیچ! مثل همه سرگردانی هام، مثل همه پرحرفی هام و مثل همه کارهای بیهوده ام.
یکی از سربازها دستم را می گیرد و به سمت در شیشه ای می کشد.
انگار همان لحظه؛ یعنی همان یک آن، قبل از آن که سرباز در شیشه ای را باز کند، آن زنِ عرب می آید جلوِ چشمم که توی بیمارستان راه آهن، وقتی من پرستارِ روزمزد بودم، زایمان کرد. خیلی سخت. همه قطع امید کرده بودند. اما زایید؛ یک پسر کوچولو. شوهر جوانش برای او پرپر می زد. و برای پسرش. کارگر راه آهن. جوانِ جوان.
روز بعد از زایمان، مرد با موتور دم در بیمارستان، وقتی اول صبح برای زنش کمپوت و نمی دانم چه آت و آشغالی آورده بود، تصادف کرد و درجا مُرد. همان جا دَمِ دَرِ بیمارستان. زن روز بعد مرخص شد. اما جسد مردش توی سردخانه بیمارستان ماند. هی می پرسید: «عِبِید خودش کجاست؟ پس چرا نمی آیی؟»
و ما می دانستیم عبید همین نزدیکی است. طبقه پایین راهروِ دست چپ... درِ سوم.
از در می برد بیرون و بعد از سالن.
حالا دیگر فهمیده ام اتفاق خیلی بدی افتاده. اما فکر مرگ؟ اصلاً. یک آن، فکر تبعید. یا انتقال به زندان دیگر. تمامی بدنم می لرزد، حالا.
ساک توی دست سرباز است و من مثل آدم های برق گرفته مات و بهت زده بچه را محکم روی سینه می چسبانم و بااحتیاط پشت سر سرباز قدم برمی دارم. از در خروجی رَد می شویم.
بیرون از زندان، توی پیاده رو، سرباز ساک را روی زمین می گذارد. همین طور سرش پایین است. چیزهایی از لای لب های سرباز به گوشم می خورد اما انگار گوش ها مقاومت می کنند که چیزی نشنوند.
«شوهرت دو روز پیش اعدام شد.»
و خیلی تند برمی گردد و در ورودی پشت سرش پرصدا بسته می شود، انگار. فکر می کنم اشتباهی شنیده ام. چند بار این جمله بی اختیار تکرار می شود، انگار. دو روز پیش اعدام. اع... دو روز...
انگار یادم رفته کجام و باید کجا بروم. فقط بچه را محکم تر می چسبانم روی سینه. قلبم تندتند توی گلو می زند. دهان خشک خشک و دنبال جایی می گردم تا بنشینم. اما می ترسم پاها نتوانند تا جدول کنار خیابان مرا بکشانند.

نظرات کاربران
درباره کتاب شهریور هزاروسیصد و نمی‌دانم چند...