فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عطائی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب وقتی همه چیز به هم می‌ریزد

نسخه الکترونیک کتاب وقتی همه چیز به هم می‌ریزد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وقتی همه چیز به هم می‌ریزد

ما می‌توانیم هر روز زندگی را براساس رفتارهای متفاوت در جهت حس کردن درد و رنج پیش ببریم، به‌جای راندن درد و رنج، می‌توانیم آن را با دَم به درون برده و برای کلّ مردم دنیا دعا کنیم که ناراحتی‌شان پایان پذیرد و آن را با بازدم بیرون دهیم. آرزو کنیم مردم در اقصی نقاط دنیا رضایت، شادی، خوشبختی و آرامش را در قلبشان تجربه کنند. ما می‌توانیم درد را به شادی تبدیل کنیم.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات عطائی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۳۳صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب وقتی همه چیز به هم می‌ریزد

ترجمه ی این کتاب را به دو فرشته، دو ستاره پرفروغ آسمان زندگی ام، پدر و مادرم، تقدیم می کنم.

با عشق و احترام ابدی
شادی



وقتی همه چیز به هم می ریزد

پما چودرون

شادی زند





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

سال ۱۹۹۵ برای من دوران بلاتکلیفی بود. به مدت دوازده ماه به هیچ کاری دست نزدم اما از نظر روحی، این زمان برای من درخشان و روشنگرانه ترین مقطع زندگیام بود. تنها کاری که انجام میدادم، این بود: آرام بودن. من کتاب میخواندم، کوهنوردی میکردم، میخوابیدم، مینوشتم، مراقبه میکردم، غذا میپختم و میخوردم. هیچ برنامهی خاصی، وظیفهای و به ویژه هیچ بایدی در کارم نبود.
در خلال این دورانِ رهایی و بدون برنامه، بسیاری از مسائل برایم حل و هضم شد؛ به یک دلیل: من به آرامی شروع به خواندن یک سری از رونوشتهای ادیت نشده از سخنرانیهایی کردم که از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۴ به من داده شده بود و مشتمل بر دو جعبه بزرگ بود.
بر عکس آموزههای «داتان»(۱) در کتاب «حکمت نگریختن» و همین طور تعالیم لوجونگ(۲) در کتاب «از آن جایی که هستید، شروع کنید» شاید این نوشتارها غیرمنسجم به نظر میرسید. گه گاهی به این نوشته ها نگاهی میانداختم و در آنها، هرجور مطلبی پیدا میکردم، از عبارات قلمبه سلمبه گرفته تا مطالب ساده و دلچسب؛ ضمن جالب بودن، از این که آنها را حرف دل خودم مییافتم، برمیآشفتم. به تدریج که مطالب را میخواندم و پیش میرفتم، متوجه شدم هیچ مهم نیست که در گذشته چه رشتهای را انتخاب کردم، یا در چه کشوری زندگی میکردم یا این که الآن چه سالی است؛ همواره این دو چیز را آموخته بودم: نیاز به مِیتری(۳) (نگرش مهربانانه و عاشقانه نسبت به خود) و دیگر توسعهی نگرش خالی از ترس و مشفقانه، نسبت به دردهای خود و دیگران.
اگر زندگی شما آکنده از آشفتگی و استرس است، توصیههایی زیادی وجود دارد که میتوانید برای بهبود خود به آنها عمل کنید. اگر شما در حال گذراندن یک دورهی سخت هستید، از فقدانی رنج میبرید، یا به طور کلی ناآرامید، این آموزهها بسیار به شما کمک خواهد کرد.

پما چودرون
صومعهی گامپو ـ۱۹۹۶

فصل اول: آشنایی و دَمسازی با ترس

ترس یک عکسالعمل طبیعی است؛ برای نزدیک شدن به حقیقت.

در پیش گرفتن سفر معنوی، شبیه نشستن در یک قایق خیلی کوچک و راهیِ اقیانوسی بزرگ شدن است؛ به منظور یافتن سرزمینهای ناشناخته. با ممارست و تمرینهای مخلصانه، الهام حاصل میگردد ولی دیر یا زود با ترس مواجه میشویم. همان طور که میدانیم، وقتی به افق میرسیم، به انتهایی ترین نقطهی عالم نزدیک میشویم. مانند تمام کاشفان مجذوب کشف ناشناختهها میگردیم؛ بدون این که بدانیم آیا شهامت رویارویی با آن را داریم یا نه.
ما با مراقبهی آگاهانه، متوجه بودن و هشیاری را تمرین میکنیم و با حالت حضوری که پیدا میکنیم، متوجه کلیهی فعالیتها و افکار خود میشویم.
آموزههای واجرایانا(۴) کمک میکند تا هر آن چه را که در حالت بیداری از وجودمان سر میزند، به صورت یک کلیت و به صورتی منسجم مشاهده نمائیم. این تعالیم ممکن است ما را در راه کشف ناشناختههای بیشتر برانگیزاند.
وقتی به ارزش بسیار مهم زمان حال پی ببریم، درک مان بیشتر میشود، عمیق تر میشود؛ در عین حال حساس شده و دچار رقت قلب میگردیم.
وقتی سفر را شروع میکنیم، پذیرای هر نوع ایده و پیشامدی خواهیم شد. به دنبال جوابهایی هستیم که بتواند عطش سالهای متمادی را سیراب کند. آخرین چیزی که میخواهیم، آشنایی بیشتر با آن هیولا یعنی ترس است. البته مردم سعی میکنند به ما هشدار دهند. یادم میآید وقتی برای اولین بار دستورالعمل مراقبه به دستم رسید، خانمی تکنیک، اصول و نحوهی اجرای آن را به من یاد داد و گفت: «لطفاً از این چهارچوب خارج نشو و گمان نکن مراقبه، خلاصی از رنجشها و عصبانیتهاست.» به نوعی تمام هشدارهایی که در دنیا به ما داده میشود، ما را قانع نمی کند و در حقیقت درست برعکس آن عمل میکند! آنچه میخواهیم راجع به آن صحبت میکنیم، آشنایی و دَمساز شدن با ترس است، شناخت ترس، چشم در چشم شدن با آن؛ نه به عنوان ابزاری برای حل مشکلات؛ بلکه به عنوان راهی که تمامی افکار، تجربیات، دیدهها، شنیدهها و اصول قدیمی را کنار میگذارد.
در حقیقت وقتی ما واقعاً تصمیم میگیریم که این کار را بکنیم، کاملاً متواضعانه عمل خواهیم کرد. دیگر جایی برای منیّت و تکبر که عقاید شخصی مان را به یادمان میاندازد، وجود نخواهند داشت. تکبری که ناخودآگاه بروز میکند و به تدریج برای ادامهی راه با شهامت درونی فروکش میکند. اما اگر بخواهیم به لایه های عمیق آن وارد شویم و بلافاصله اقدام به تمرین کنیم، در پارهای از موارد قطعاً با ترس مواجه خواهیم شد.
ترس یک تجربهی جهانی است. حتی کوچک ترین حشره هم آن را حس میکند. در اقیانوس وقتی دستهای خود را نزدیک شقایقهای دریایی میبریم، آنها بسته میشوند. هر موجودی به طور غریزی نسبت به ناشناختهها عکسالعملی انجام میدهد. این اصلاً وحشتناک نیست که در رویارویی با آنچه نمی شناسیم، احساس ترس کنیم. این، بخشی از زنده بودن است؛ چیزی که همهی ما آن را تجربه میکنیم. ما در قبال احتمال تنهایی، مرگ یا نداشتن تکیه گاه، عکسالعمل نشان میدهیم. ترس نوعی عکسالعمل طبیعی برای نزدیک شدن به حقیقت است. اگر متعهد گردیم که در مقابل ترس پابرجا و استوار باقی بمانیم، تجربیات مان زنده و پویا خواهد گشت. در جایی که فراری در کار نباشد، همه چیز آرام و متین خواهد بود.
در یک دورهی خلوت نشینی آنچه برای من اتفاق افتاد، این بود که به حالتی از روشنگری رسیدم که میتوانستم در زمان حال زندگی کنم و در مسیر زندگی پیش بروم. این یک امر بدیهی است و وقتی برای شما پیش بیاید، شما را عوض خواهد کرد. در لحظهی حال، وضعیتهای موقت و ناپایدار – مانند شفقت، شگفت زدگی، شجاعت و نیز ترس- به شکل زنده و پویا درخواهند آمد. در حقیقت هر کسی که در لبهی ناشناخته ایستاده؛ کاملاً در لحظهی حال، نوعی تزلزل را تجربه خواهد کرد؛ گویی زیر پایش خالی است. این، درست زمانی است که بصیرت ما عمیق تر می گردد، زمانی است که درمییابیم «حال»، کاملاً آسیب پذیر است و در عین حال که بسیار ظریف و حساس است، می تواند ما را عصبی کرده و مرعوب نماید.
آنچه مورد توجه است، شهامت مردن است، شهامت مرگ مستمر. راه کاری برای حضور ذهن یا کار کردن با انرژی، همگی به یک اصل بر میگردند: «ما در آن جایی که باید باشیم، هستیم.» این دقیقاً یعنی بودن ما در زمانی که هستیم. وقتی آن جا متوقف شدیم، کاری نکنیم، سرکوب نکنیم، مرتباً تقصیر را به گردن دیگران نیندازیم و همین طور خودمان را مقصر ندانیم، با قلب خودمان روبه رو میشویم.
در سال ۱۹۶۰ در یک سخنرانی که مربوط به تجربیات معنوی در هند بود، حضور یافتم. یکی از دانش آموختگان اظهار میداشت زمانی تصمیم گرفته بود تا خود را از شر احساسات منفی جدا کند. او با خشم و شهوت مبارزه میکرد. با تنبلی و غرور دست و پنجه نرم میکرد اما در واقع میخواست از شر ترس خلاص شود. استاد مراقبه مرتباٌ به او یادآوری میکرد که دست از کلنجار رفتن بردارد ولی او ادامه این تلاش را به عنوان راهی برای برطرف کردن موانع تلقی میکرد. بالاخره معلم او را به یک آلونک در تپههای پائین کوه فرستاد. او در را بست و خود را برای تمرین آماده کرد. وقتی هوا تاریک شد، سه شمع روشن کرد و در تاریکی یک مار خیلی بزرگ را دید. مار کبری نگاه نافذی به او کرد و در حالی که تکان میخورد، مقابل او قرار گرفت. او بود و ترس مار. تمام شب در حالی که کاملاً هشیار بود، مار را میپائید. آن قدر ترسیده بود که نمی توانست از جایش تکان بخورد. درست قبل از سپیده دم، آخرین شمع هم خاموش شد و او شروع به گریستن کرد. گریهی او نه به خاطر مستاصل ماندن، بلکه به خاطر حساسیتی بود که پیدا کرده بود. او عطش و آرزومندی تمام موجودات جهان، اعم از حیوان و انسان را حس نمود. او حس جدایی و بیگانگی آنها از بقیه و تنازع آنها را درک کرد. آنچه تا آن روز با مراقبهها و تمرینات خود به دست آورده بود، چیزی نبود جز تنازع بیشتر و جدا شدن از دیگران.
با تمام وجود دریافت که خیلی مغرور و عصبانی بوده است و همین امر بود که باعث میشد پیشرفت نکند. پذیرفت که خودش را بیش از حد دست بالا فرض کرده بود و همین طور قبول کرد که در باطن، انسانی باارزش است؛ جمع تضادها در کنار هم: عاقل در عین نادانی، ثروتمند ولی فقیر و در عین حال غیرقابل تصور. آن قدر احساس تواضع کرد که در آن تاریکی کامل از جای برخاست. به طرف مار رفت و در مقابل آن تعظیم کرد. سپس در آرامشی کامل روی زمین به خواب رفت. وقتی بیدار شد، مار رفته بود. نمی توانست تشخیص دهد آیا آنچه دیده بود، واقعی بود و یا زائیدهی تخیلاتش.
وقتی به آخر سخنرانی رسید، به این نتیجه رسید که نزدیکی بیش از حد او با ترس، باعث از میان رفتن مشکلات او شد و توانست مجدداً به زندگیاش بازگردد. هیچ کس تا به حال به ما نگفته است که از ترس نگریزیم. به ندرت شنیدهایم که به ترس نزدیک شویم؛ این که دقیقاً سر جایمان باشیم تا با ترس آشنا شویم. یک بار از استاد ذن «کوبون چینو رُشی»(۵) پرسیدم که چه برخوردی با ترس دارد و او جواب داد: «با آن موافقم. با آن موافقم!»
اما معمولاً متخصصین به ما توصیه میکنند در برابر ترس، به گونهای رفتار کنیم که آن را قابل تحمل کنیم یا سخت نگیریم، قرص مصرف کنیم و یا حواس مان را به جای دیگر تمرکز دهیم و در هر حال از آن اجتناب نمائیم. ما به این نوع نصایح نیازی نداریم. ما به طور عادی کاری که انجام میدهیم، همراهی نکردن با ترس است؛ به طور مثال از آن روی میگردانیم و یا هنگام مواجهه با آن، دستپاچه میشویم. به محض ترس از چیزی، زود فرار میکنیم. خوب است که بدانیم چه میکنیم نه به این منظور که خودمان را هلاک کنیم، بلکه بتوانیم به درجهای از رافت بدون قید و شرط برسیم. دردناک ترین شرایط وقتی است که بدانیم در زمان حال داریم خود را گول میزنیم. علیالحال بعضی اوقات در زمان ترس نگران میشویم، همه چیز به هم میخورد و گزینهای برای فرار نداریم. در این زمان بیشترین حقایق روحی به نظر معمولی و پایدار میرسند. راهی برای فرار نیست. ما مثل دیگران میبینیم و چه بسا بهتر از همه. خواهی نخواهی درمییابیم که اگر چه ترس را زیبا جلوه میدهیم معهذا به آنچه تا به حال خوانده ایم و شنیده ایم، خواهیم رسید.

نظرات کاربران
درباره کتاب وقتی همه چیز به هم می‌ریزد