فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز

کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز
درباره دلاوری‌ها، سختی‌ها و سرگرمی‌های خطرناک

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز

دنیای جادوگری می‌تواند دنیایی سیاه و خطرناک باشد. وردهایی هستند که در شش هجا می‌توانند باعث مرگ شوند، معجون‌هایی هستند که قادرند اختیار افراد را سلب کنند و جانورانی جادویی وجود دارند که می‌توانند حتی دلاورترین جادوگران را از پای در آورند. به همین دلیل است که کارهای شجاعانه و دلاوری‌ها در دنیای جادوگری اهمیت و قدرت بیشتری پیدا می‌کنند.
گرفتن یک چوبدستی در دست می‌تواند به شما جرأت بدهد اما در دنیای جادوگری برای اتخاذ تصمیم‌های شجاعانه به چیزی بیش از آن نیاز دارید. در این مجموعه از دست‌نوشته‌های جی.کی.رولینگ شما درباره عشق، غم و اندوه و اعتبار همیشگی مینروا مک‌گونگال، درباره سرنوشت غم‌انگیز ریموس لوپین، درباره رفتار بی‌ملاحظه سیلوانوس کتل‌بورن و چیزهای بسیار دیگر مطالعه خواهید کرد.

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

گرگینه ها به قلم جی.کی.رولینگ

در سراسر جهان گرگینه ها وجود دارند که از دیرباز در جامعه جادوگری منفور بوده اند. ساحران و ساحره هایی که درگیر شکار و یادگیری در مورد چنین موجوداتی هستند، بیش از مشنگ ها در معرض خطر حمله گرگینه ها قرار دارند. اواخر قرن نوزدهم، متخصص بزرگ انگلیسی در زمینه گرگینه ها، پروفسور مارلو فورفنگ(۴۴)، اولین مطالعه جامع در مورد عادت های گرگینه ها را به انجام رساند. او طی بررسی اش متوجه شد که تقریبا تمام گرگینه هایی که مورد مطالعه قرار داده و از آن ها سوال هایی پرسیده است، همگی پیش از گاز گرفته شدن جادوگر بوده اند. همچنین او متوجه شد که در نظر گرگینه ها، مشنگ ها نسبت به جادوگران طعم متفاوتی دارند و معمولا پس از حمله به خاطر زخم هایشان می میرند. در حالی که ساحران و ساحره ها زنده می مانند تا گرگینه شوند.
سیاست وزارت سحر و جادو در مورد گرگینه ها همواره مبهم و ناکارآمد بوده است. دستورالعمل اداره گرگینه ها در سال ۱۶۳۷ تصویب شد که طی آن تمامی گرگینه ها باید ثبت نام می شدند، قول می دادند که به هیچ کس حمله نکنند و هر ماه ]در زمان ماه کامل[ خود را در محلی امن زندانی کنند. طبق انتظار، همان طور که هیچ کس حاضر نبود به وزارتخانه برود و تایید کند که گرگینه است، کسی دستورالعمل فوق را امضا نکرد. مشکلی که بعدا فهرست گرگینه ها نیز با آن رو به رو بود. برای مدت طولانی فهرست گرگینه ها، که انتظار می رفت تمام گرگینه ها نام و مشخصاتشان را در آن وارد کنند، ناقص و غیر قابل اطمینان بود. زیرا اکثر افرادی که به تازگی گاز گرفته شده بودند، می خواستند وضعیتشان را پنهان کنند و از تبعید و شرمساری ای اجتناب ناپذیر، فرار کنند. سال های سال سازمان ساماندهی و نظارت بر امور موجودات جادویی گرگینه ها را بین بخش انسان ها و جانوران دست به دست می کرد، زیرا هیچ کس نمی توانست تصمیم بگیرد که باید گرگینه ها را به عنوان انسان ها به شمار آورد یا به عنوان یکی از جانوران جادویی. به گونه ای که زمانی کمیته فهرست گرگینه ها و واحد دستگیری گرگینه ها در بخش جانوران جادویی بودند و همان زمان دفتر خدمات حمایتی گرگینه ها در بخش انسان ها ایجاد شده بود. هیچ گرگینه ای، به همان دلیلی که تعداد کمی از آن ها در فهرست گرگینه ها ثبت نام کرده بودند، حاضر به معرفی خود به دفتر خدمات حمایتی نشد و این دفتر سرانجام بسته شد.
برای اینکه گرگینه شوید باید یک گرگینه زمانی که به شکل گرگی خود، هنگام کامل بودن ماه، در آمده است، شما را گاز بگیرد. زمانی که آب دهان گرگینه با خون قربانی آمیخته می شود، آلودگی اتفاق می افتد.
اکثر افسانه ها و اسطوره های مشنگ ها در مورد گرگینه ها اشتباه است، گرچه برخی از آن ها نشانی از حقیقت دارند. گلوله های نقره باعث مرگ گرگینه ها نمی شوند اما مالیدن ترکیبی از نقره پودرشده و پونه کوهی به محل گازگرفتگی تازه، زخم را می بندد و مانع از مرگ قربانی به خاطر خون ریزی زیاد می شود (البته داستان ها غم باری از قربانیانی وجود دارد که التماس می کنند به آن ها اجازه داده شود به جای زندگی به عنوان یک گرگینه، بمیرند).
در نیمه دوم قرن بیستم، چند معجون برای کاهش اثرات گرگینه گی اختراع شدند. موفق ترین این معجون ها، معجون ضد گرگینه بود.
تبدیل ماهانه یک گرگینه، اگر به آن رسیدگی نشود، بسیار دردناک است و معمولا چند روز قبل و بعدش با بیماری و رنگ پریدگی همراه است. هنگامی که فرد در شکل گرگی خود است، تمام احساسات انسانی اش را در مورد اینکه چه چیزی درست و چه چیزی غلط است، از دست می دهد. با این حال بیان اینکه آن ها در تمام طول زندگی شان بخشی از ویژگی های اخلاقی شان را از دست می دهند، درست نیست (همانطور که برخی از متخصصین، مانند پروفسور امرت پیکاردی(۴۵) معروف در کتابش درنده بی قانون: چرا گرگینه ها شایسته مرگ نیستند، به این نکته اشاره می کنند). گرگینه ها هنگامی که در شکل انسانی خود هستند، می توانند مانند هر فرد دیگری مهربان و خوب باشند. از طرف دیگر، مانند فنریر گری بک، آن ها ممکن است هنگامی که انسان هستند نیز خطرناک باشند، برای گاز گرفتن و آسیب رساندن به دیگران اقدام کنند و ناخن هایشان را به این منظور مانند پنجه گرگ تیز نگه دارند.
اگر فردی مورد حمله گرگینه ای واقع شود که هنوز در شکل انسانی اش است، باز هم برخی از خصوصیات گرگ ها مانند علاقه به گوشت خام را کسب می کند، اما از طرف دیگر با اثرات بلندمدت این بیماری رو به رو نخواهد شد. با این حال اثر هر خراش یا گاز گرفتگی که یک گرگینه به وجود می آورد، خواه در زمان حمله در شکل انسانی اش باشد یا شکل گرگی اش، همیشگی است.
هنگامی که یک گرگینه در شکل گرگی اش است، ظاهر او از گرگی واقعی غیر قابل تشخیص است، اما پوزه اش کوتاه تر و مردمک های چشمانش کوچک تر از گرگ واقعی است (در واقع در هر دو مورد حالتی انسانی تر دارند) و دم هایشان پرز کمتری دارد. تفاوت اصلی آن ها در رفتارشان است. گرگ های واقعی و اصیل زیاد پرخاشگر نیستند و حکایت های عامیانه زیادی که آن ها را به عنوان شکارچیانی بی فکر عنوان می کند، امروزه از طرف متخصصین دنیای جادوگری از ویژگی های گرگینه ها، نه گرگ های واقعی، به شمار می آید. یک گرگ معمولی، مگر در شرایط خاص، به انسان ها حمله نمی کند. اما گرگینه ها تقریبا همیشه به انسان ها حمله می کنند و معمولا خطری برای سایر موجودات محسوب نمی شوند.
به طور معمول، گرگینه ها از طریق حمله به غیر گرگینه ها تکثیر می شوند. قرن ها، گرگینه ها آنقدر بدنام بودند که تعداد بسیار کمی از آن ها ازدواج کرده و بچه دار شدند. با این حال هنگام ازدواج یک گرگینه با یک انسان، نشانه ای از انتقال گرگینه گی به فرزندانشان دیده نشده است.
یکی از موارد نادر گرگینه ها این است که اگر دو گرگینه هنگامی که ماه کامل است با یکدیگر جفت گیری کنند (احتمال وقوع این اتفاق آنقدر کم است که تا به حال تنها دو بار اتفاق افتاده است)، نتیجه جفت گیریشان توله گرگ هایی می شود که از همه لحاظ، به جز هوش بالای غیر طبیعی شان، شبیه گرگ های واقعی هستند. آن ها وحشی تر از گرگ های معمولی نیستند و به انسان ها حمله نمی کنند. چنین زایمانی یک بار، بسیار محرمانه، در جنگل ممنوعه هاگوارتز و با اجازه آلبوس دامبلدور انجام شده است. توله های به دنیا آمده تبدیل به گرگ هایی زیبا و به صورت غیر منتظره ای باهوش شدند و برخی از آن ها هنوز آن جا زندگی می کنند. این گرگ ها شایعات پیرامون وجود گرگینه ها در جنگل را افزایش داده اند. شایعاتی که نه استادان و نه شکاربان هاگوارتز تلاشی برای از بین بردنش نکرده اند؛ زیرا دوست دارند به هر طریقی دانش آموزان را از جنگل دور نگه دارند.

فصل ۳: سیبل تریلانی



***
از غم و اندوه مک گونگال گرفته تا رنج وحشیانه همیشگی لوپین، مطالبی در مورد دلاوری و سختی خواندیم. حال به قلمروی دیگری وارد می شویم که سرشار از پیش گویی های شوم، علائم و سرگرمی های خطرناک است.
در مورد استاد پیشگویی هاگوارتز و فال گیر ساکن قلعه، سیبل تریلانی(۴۶)، تنها استادی که می تواند از یک فنجان چای، مرگ وحشتناک شما را پیش بینی کند، بیشتر بدانید.
***

سیبل تریلانی به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۹ مارس

چوبدستی:
چوب درخت فندق و موی اسب شاخدار، ۹.۵ اینچ، بسیار انعطاف پذیر

گروه هاگوارتز:
ریونکلاو

توانایی ویژه:
یک غیب گو، هرچند استعدادش غیر قابل پیش بینی و ناخودآگاه است

اصل و نسب:
پدر ساحر، مادر مشنگ

خانواده:
ازدواجش خیلی زود پس از اینکه بسیار غیر منتظرانه از پذیرش نام خانوادگی هیگل باتم(۴۷) سر باز زد، به هم خورد. بدون فرزند

سرگرمی ها:
تمرین برای پیش گویی کردن هایی سرشار از عذاب در مقابل آینه، شراب اسپانیایی

سیبل نوه بزرگ یک پیشگوی واقعی، کاساندرا تریلانی(۴۸) است. استعداد کاساندرا به میزان بسیار کم به نسل های بعدی اش منتقل شده بود، اما سیبل بیش از آنچه می دانست این استعداد را به ارث برده بود. سیبل با اینکه خودش به حرف هایش در مورد استعدادش کاملا باور نداشت (بیش از نود درصد آن ها دروغ بود)، شرایطی نمایشی به وجود می آورد و از تحت تاثیر قرار دادن دانش آموزان ساده لوح ترش با پیش گویی هایی درباره عذاب و فاجعه، لذت می برد. او در زمینه حقه های پیشگوها بسیار ماهر بود: او در اولین کلاسش به درستی متوجه تاثیرپذیری و عصبی بودن نویل شد و به او گفت که به زودی فنجانی را می شکند؛ کاری که سرانجام او انجام داد. در موارد دیگر نیز دانش آموزان ساده لوح خود باعث به حقیقت پیوستن پیشگویی هایش می شدند. پروفسور تریلانی به لاوندر براون(۴۹) می گفت که چیزی که بسیار از آن می ترسد روز شانزدهم اکتبر برایش اتفاق می افتد. زمانی که لاوندر آن روز خبر مرگ خرگوش خانگی اش را دریافت کرد، فورا آن را به پیشگویی مرتبط کرد. او فاقد منطق و حواس خوب هرمیون بود (لاوندر از مرگ خرگوشش که بسیار کوچک بود وحشت نداشت و خرگوش نیز نه روز شانزدهم، بلکه روز قبلش مرده بود) و می خواست باور کند که غم و اندوهش قبلا پیش بینی شده بوده است. طبق قانون احتمالات پیشگویی های مسلسل وار پروفسور تریلانی گاهی درست از آب در می آمد، اما بیشتر اوقات حرف های او پر از چرندیات و تعریف های الکی از خودش بود.
با این حال، سیبل هر از چند گاهی نشانه هایی از یک پیشگوی واقعی را از خود بروز می داد که هرگز بعدا آن ها را به خاطر نمی آورد. او جایگاهش را در هاگوارتز به خاطر آن به دست آورد که در مصاحبه اش با دامبلدور نشان داد که صاحب ناخود آگاهی سرشار از اطلاعات ارزشمند است. دامبلدور در مدرسه به او مکانی برای زندگی داد، که بخشی از آن به خاطر محافظت از او و بخشی دیگر به خاطر آن بود که امیدوار بود پیشگویی های واقعی دیگری نیز انجام دهد (که برای پیشگویی واقعی بعدی مجبور شد سال های زیادی صبر کند).
سیبل با آگاهی از محبوبیت کمش بین همکارانش، که تقریبا تمامی آن ها از او با استعدادتر بودند، بیشتر وقتش را به دور از آن ها و در دفتر گرفته و شلوغش در بالای برج می گذراند. عجیب نیست که شاید او بیش از اندازه به الکل وابسته شده بود.

نظرات جی .کی.رولینگ

پروفسور تریلانی و مک گونگال مانند دو قطب متضاد آهن ربا هستند. یکی شارلاتان، عوام فریب و پر زرق و برق و دیگری به شدت باهوش، سخت گیر و درستکار. با این حال هنگامی که دلورس آمبریج خارجی و غیر هاگوارتزی می خواست سیبل را از مدرسه بیرون کند، مینروا مک گونگال، که در موارد متعددی منتقد تریلانی بود، مهربانی حقیقی اش را نشان داد و به دفاع از او شتافت. نکته ای در پروفسور تریلانی وجود دارد که ترحم آدم را بر می انگیزد، دیدن چنین آدم هایی در زندگی واقعی زجردهنده است، و من فکر می کنم که مینروا احساس بی کفایتی درونی او را درک کرده بود.
من زندگی نامه های پر جزئیاتی از بسیاری کارکنان هاگوارتز تهیه کرده ام (مانند آلبوس دامبلدور، مینروا مک گونگال و روبیوس هاگرید(۵۰)) که بعضی از آن ها در کتاب های مجموعه مورد استفاده قرار گرفته اند و بعضی نه. به همین دلیل من همیشه ایده مبهمی داشتم که چه اتفاقاتی برای استاد درس پیشگویی پیش از حضور در هاگوارتز افتاده است. به نظرم زندگی سیبل پیش از هاگوارتز زندگی ای بی هدف در دنیای جادوگری بوده که سعی می کرده است با استفاده از دودمان و تبارش برای خود کاری دست و پا کند، اما هر کاری را که احساس می کرده در شان یک پیشگو نیست، رد می کرده است.
من عاشق نام های خانوادگی کورنی(۵۱) هستم اما تا پیش از کتاب سوم از آن ها استفاده نکرده بودم و این گونه بود که پروفسور تریلانی نام خانوادگی اش را به دست آورد. من نمی خواستم که فامیل این شخصیت خنده دار باشد یا شخصیتی حیله گر را به ذهن خواننده متبادر کند، بلکه می خواستم فامیلی اثرگذار و جذاب باشد. «تریلانی» نامی بسیار قدیمی است که به وابستگی بیش از حد سیبل به تبار خانوادگی اش، زمانی که قصد دارد کسی را تحت تاثیر قرار دهد، اشاره می کند. همچنین آهنگ کورنی قدیمی زیبایی به این نام وجود دارد (نام دیگر این آهنگ آواز مرد غربی است). نام کوچک تریلانی، Sybill، هم آوا با کلمه Sibyl است که نام بانویی غیب گو در زمان های قدیم بوده است. ویراستار آمریکایی من از من خواست که از نام Sibyl استفاده کنم، اما من انتخاب خودم را ترجیح دادم. زیرا در عین حالی که به نام غیب گویی برجسته و قدیمی اشاره داشت، اما چیزی بیش از یک مشتق از نام زنانه غیرمعمول Sybil نبود. من احساس می کردم که پروفسور تریلانی واقعا شایسته نام Sibyl نیست.
***
شاید جی.کی.رولینگ تنها ایده ای مبهم از زندگی پیش از هاگوارتز سیبل تریلانی داشته باشد، اما ایده هایی کاملا مشخص در مورد پیشگویان، به خصوص رسم مشاوره با یک پیشگوی نام گذار دارد.
***

جانورنمایی به قلم جی.کی.رولینگ

یک جانورنما ساحر یا ساحره ای است که می تواند به یک حیوان تبدیل شود. این افراد هنگامی که به شکل حیوانی خود در آمده اند به بسیاری از توانایی ها مانند تفکر مثل انسان ها، حس تشخیصشان و خاطراتشان دسترسی دارند. حتی اگر مدت طولانی به شکل حیوانی خود باقی مانده باشند، میزان عمرشان مانند انسان های دیگر خواهد بود. با این حال احساسات و عواطفشان ابتدایی تر شده و خواسته های حیوانی بی شماری خواهند داشت. مثلا برای تغذیه باید هرچه بدن حیوانی شان میل دارد را بخورند نه آن چیزی که انسان ها می خورند.
تبدیل شدن یک فرد به جانورنما فوق العاده مشکل است و این فرآیند که پیچیده و زمان بر است ممکن است کاملا اشتباه از آب در بیاید. به همین دلیل کمتر از یک نفر از هر هزار جادوگر جانورنماست.
یک جانورنما پتانسیل برتر فوق العاده ای در حوزه های جاسوسی و جرم و جنایت دارد. به همین دلیل یک لیست جانورنمایان وجود دارد که همه جانورنماها باید اطلاعات شخصی و شکل دقیق حیوانی که می توانند به آن تغییر شکل دهند را در آن ثبت کنند. در اکثر اوقات ویژگی های شاخص ظاهری یا معلولیت های جسمی بدن انسانی به حالت حیوانی نیز منتقل می شود. عدم ثبت اطلاعات در این فهرست می تواند منجر به حبس در آزکابان شود.
با مشکل مواجه شدن فرآیند جانورنما شدن تبعات سنگینی دارد. معمولا بی صبری در این فرآیند پیچیده و طولانی علت اصلی فاجعه هایی است که نتیجه آن عمدتا جهش یافتن فرد به یک نیمه انسان نیمه حیوان است. برای چنین اشکالاتی درمانی یافت نشده است و قربانی مجبور است زندگی اش را با وضعیت رقت باری ادامه دهد که نه می تواند کاملا به انسان تبدیل شود و نه می تواند کاملا حیوان شود.
داشتن استعداد در تغییر شکل و معجون سازی برای جانورنما شدن ضروری است. هیچ مسئولیتی بابت آسیب های روحی یا جسمی که بر اثر دنبال کردن دستورالعمل زیر ممکن است به وجود آید، بر عهده گرفته نمی شود.
۱. به مدت یک ماه کامل (از زمانی که ماه کامل است تا دفعه بعدی که ماه کامل است) باید یک برگ مهر گیاه همواره در دهان قرار داشته باشد. برگ به هیچ وجه نباید بلعیده یا از دهان خارج شود. اگر برگ به هر طریقی از دهان خارج شود، فرآیند باید از ابتدا آغاز شود.
۲. پس از یک ماه در زمان ماه کامل، برگ را در حالی که به بزاق دهانتان آغشته است از دهانتان بیرون آورده و داخل یک بطری کوچک شیشه ای قرار می دهید تا بتواند نوارهای نور ماه را به خود جذب کند (اگر شبی که ماه کامل است، هوا ابری باشد باید یک برگ مهر گیاه دیگر پیدا کنید و تمام فرآیند را از ابتدا آغاز کنید.). به بطری شیشه ای این موارد را اضافه کنید: یکی از موهایتان، یک قاشق چای خوری شبنم جمع آوری شده از محلی که به مدت هفت روز نه نور خورشید و نه پای انسان به آنجا رسیده باشد و شفیره(۲۷) پروانه ی کله مرده(۲۸). این ترکیب را در محلی آرام و تاریک قرار دهید و تا زمان رعد و برق بعدی آن را تکان نداده و حتی نگاهش هم نکنید.
۳. در مدتی که منتظر رعد و برق هستید، فرآیندی که در ادامه می آید را باید هنگام طلوع و غروب خورشید انجام دهید. نوک چوبدستی باید روی قلبتان قرار بگیرد و این ورد خوانده شود: آماتو انیمو انیماتو انیماگوس(۲۹)
۴. انتظار برای رعد و برق ممکن است هفته ها، ماه ها و حتی سال ها طول بکشد. در این مدت بطری شیشه ای نباید تکان بخورد یا نور خورشید به آن برسد. آلوده شدن بطری به نور خورشید می تواند باعث بدترین جهش یافتگی ها شود. در مقابل وسوسه نگاه کردن به معجونتان تا زمانی که رعد و برق رخ بدهد، مقاومت کنید. اگر ورد گفته شده را هر طلوع و غروب تکرار کنید، پس از مدتی هنگامی که نوک چوبدستی را به قفسه سینه خود می فشارید ممکن است ضربان قلب دومی را احساس کنید. شدت این ضربان گاهی قوی تر و گاهی ضعیف تر از قلب اصلی شماست. با این حال همه چیز باید مانند سابق دنبال شود. ورد باید در زمان مناسب تکرار شود و این کار هرگز نباید ترک شود.
۵. به محض اینکه رعد و برق اتفاق افتاد، مستقیما به جایی بروید که بطری شیشه ای را پنهان کرده اید. اگر تمامی مراحل قبلی را به درستی انجام داده باشید، در بطری مقداری معجون قرمز رنگ خواهید یافت.
۶. ضروری است که بلافاصله به محلی بزرگ و امن بروید. جایی که تغییر شکل شما باعث به صدا در آوردن آژیر خطر یا آسیب فیزیکی برای شما نشود. نوک چوبدستی تان را مقابل قلبتان نگه دارید و ورد آماتو انیمو انیماتو انیماگوس را بخوانید. سپس معجون را سر بکشید.
۷. اگر همه چیز درست پیش رفته باشد، احساس دردی آتشین خواهید کرد و ضربان قلبتان دو برابر می شود. در ذهنتان تصویر موجودی که قرار است به آن تبدیل شوید نقش می بندد. نباید از خود ترس نشان دهید. اکنون برای منصرف شدن از تغییری که خودتان می خواسته اید، بسیار دیر است.
۸. اولین تغییر شکل معمولا ناراحت کننده و ترسناک است. لباس ها و وسایل مانند عینک و جواهرات با پوست ترکیب و تبدیل به بدنی یکپارچه پوشیده از خز، فلس یا خار می شوند. در مقابل تغییر مقاومت نکنید و وحشت زده نشوید. ممکن است ذهن حیوانی بر شما غلبه کند و کارهایی احمقانه کنید، مثلا برای فرار از پنجره تلاش کنید یا به دیوار حمله ور شوید.
۹. هنگامی که تغییر شکلتان کامل شد، باید احساس آرامش جسمی کنید. به شدت توصیه می شود که بلافاصله چوبدستی تان را بردارید و آن را جایی امن پنهان کنید تا بعدا که به شکل انسانی خود بازگشتید بتوانید آن را پیدا کنید.
۱۰. برای اینکه به شکل انسانی خود بازگردید، تا جایی که می توانید به دقت شکل انسانی خود را تجسم کنید. این کار برای تغییر شکل کافی است اما اگر این اتفاق بلافاصله رخ نداد، وحشت زده نشوید. با تمرین قادر خواهید بود که با تجسم شکل حیوانی تان هر زمان که خواستید به آن صورت در بیایید. جانورنمایی پیشرفته می تواند بدون کمک چوبدستی انجام شود.
به طور کل جادوگران ترجیح می دهند که با لباس هایشان تغییر شکل بدهند تا زمانی که دوباره به شکل انسانی بازگشتند، برهنه نباشند. با این حال اگر کسی بخواهد، امکان آن وجود دارد که لباس هایش با او تغییر شکل ندهند. هرچه از مدت زمانی که یک ساحر یا ساحره جانورنما شده است بگذرد، دقیق تر می تواند شکل تغییر یافته خود را مشخص کند.
به نظر می رسد همیشه جانوری که یک فرد اگر جانورنما شود می تواند به آن تغییر شکل دهد، همان جانور سپر مدافعش است. هیچ مثال شناخته شده ای وجود ندارد که اگر سپر مدافع کسی تغییر کرد، شکل جانورنمایی او نیز تغییر بکند. جانورنماها بسیار کم هستند و تا به حال مطالعه ای در این زمینه صورت نگرفته است که با قاطعیت بتوان نظر داد.

فصل ۲: ریموس لوپین



***
جانورنما بودن یک امتیاز است که به مهارت زیاد و تلاش سخت نیاز دارد. در سمت مقابل، گرگینه بودن چیزی است که بر خلاف میل جادوگران اتفاق می افتد. زندگی یک گرگینه، همانطور که از زندگی ریموس لوپین(۳۰) به آن پی برده ایم، می تواند زجرآور و سرشار از تنهایی باشد.
در ادامه در مورد کودکی لوپین، عشقش به نیمفادورا تانکس(۳۱) و روزی که فنریر گری بک(۳۲) او را گاز گرفت، همه چیز را بدانید و کشف کنید که چرا نوشتن زندگی نامه او بار دیگر جی.کی.رولینگ را غمگین کرده است.
***

ریموس لوپین به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۱۰ مارس

چوبدستی:
چوب سرو و موی اسب شاخدار، ۱۰.۲۵ اینچ، منعطف

گروه هاگوارتز:
گریفندور

توانایی ویژه:
استعداد استثنایی در دفاع در برابر جادوی سیاه، گرگینه

سپر مدافع:
گرگ

اصل و نسب:
پدر ساحر، مادر مشنگ

خانواده:
همسر نیمفادورا تانکس، فرزند ادوارد ریموس تدی لوپین(۳۳)

والدین

ریموس لوپین تنها فرزند لیال لوپین(۳۴) جادوگر و همسر مشنگش، هوپ هاول(۳۵) بود.
لیال لوپین بسیار زیرک و در جوانی تا حدودی خجالتی بود و هنگام سی سالگی شهرتی جهانی در زمینه اشباح روح گونه غیر انسانی داشت. این موجودات شامل جن های نفیره کش(۳۶)، لولوخورخوره ها و سایر موجودات عجیبی هستند که در شکل و رفتار حالتی روح مانند دارند، اما واقعا هیچ گاه موجودی زنده نبوده اند و به صورت معمایی حتی برای دنیای جادوگری باقی مانده اند.
در یک سفر اکتشافی به جنگل های انبوه ولز، جایی که گفته می شد لولوخرخره های شرور کمین کرده اند، لیال تصادفا با همسر آینده اش برخورد کرد. هوپ هاول که دختر مشنگ زیبایی بود و در دفتر بیمه ای در کاردیف کار می کرد، از روی بی اطلاعی در جنگلی قدم می زد که تصور می کرد سالم و بی ضرر است. مشنگ ها می توانند لولوخورخوره ها و جن های نفیره کش را احساس کنند و هوپ که فردی حساس و خیال پرداز بود، به این باور رسیده بود که چیزی از میان درختان تاریک به او نگاه می کند. در نهایت تخیل او به واقعیت تبدیل شد و لولوخورخوره در شمایل مردی بزرگ با چهره ای شیطانی ظاهر شد و در حالی به او نزدیک می شد که در تاریکی دستانش را باز کرده بود و دندان قروچه می کرد. لیال جوان با شنیدن صدای جیغ هوپ به سرعت از میان درختان خود را به او رساند و شبح را با یک حرکت چوبدستی به تکه ای قارچ تبدیل کرد. هوپ وحشت زده در حالت گیجی خود تصور کرد که آمدن لیال باعث فراری دادن مهاجم شده است و اولین جمله لیال به او، «چیزی نیست، فقط یه لولوخورخوره بود»، هیچ مفهومی برایش نداشت. لیال که متوجه زیبایی او شده بود، عاقلانه تصمیم گرفت دیگر در مورد لولوخورخوره ها با او صحبت نکند و در عوض تایید کرد که آن مرد بسیار بزرگ ترسناک بوده است و تنها کار عاقلانه آن است که برای محافظت از هوپ، او را تا خانه همراهی کند.
زوج جوان عاشق یکدیگر شدند و حتی اعتراف خجولانه چند ماه بعد لیال مبنی بر اینکه هوپ هرگز در معرض خطری واقعی نبوده است، علاقه هوپ به او را خدشه دار نکرد. هوپ خواستگاری او را پذیرفت و با ذوق و شوق مشغول آماده سازی مراسم عروسی شد که با یک کیک لولوخورخوره ای برگزار شد.
اولین و تنها فرزند لیال و هوپ، ریموس جان(۳۷)، یک سال پس از ازدواجشان به دنیا آمد. پسری کوچک، شاد و سالم که از همان ابتدا اولین نشانه های جادو را از خود بروز داد. والدینش تصور می کردند او پا جای پای پدرش خواهد گذاشت و در دوره های درسی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شرکت خواهد کرد.

گاز گرفتگی

زمانی که ریموس چهار ساله بود میزان فعالیت های مرتبط با جادوی سیاه در سراسر کشور به طور فزاینده ای در حال افزایش بود. در حالی که عده کمی می دانستند علت اصلی حملات روزافزون و بازرسی ها چیست، اولین قدرت گیری لرد ولدمورت در جریان بود و مرگ خواران مشغول به خدمت گرفتن همه نوع از موجودات سیاه بودند تا به آن ها برای غلبه بر وزارت سحر و جادو بپیوندند. وزارتخانه متخصصین موجودات سیاه، حتی موجودات کم اهمیتی مانند لولوخورخوره ها و جن های نفیره کش را فرا خواند تا بتواند خطرات موجود را شناسایی و آن ها را محدود کند. لیال لوپین یکی از افرادی بود که سازمان ساماندهی و نظارت بر امور موجودات جادویی از او درخواست کرد که به آن ها بپیوندد و او با کمال میل این درخواست را پذیرفت. اینجا بود که لیال با گرگینه ای به نام فنریر گری بک رو به رو شد که برای بازجویی در مورد مرگ دو کودک مشنگ به وزارتخانه آورده شده بود.
گرگینه ها برای ثبت شدن در فهرست گرگینه ها به شدت مقاومت می کردند. جامعه جادوگری شدیدا از گرگینه ها دوری می کرد و به همین دلیل آن ها معمولا از ارتباط برقرار کردن با سایر مردم پرهیز می کردند. گرگینه ها در گروه های مخصوص به خودشان زندگی می کردند و هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام می دادند تا در فهرست ثبت نشوند. گری بک، که وزارتخانه نمی دانست یک گرگینه است، ادعا کرد که چیزی بیش از یک مشنگ ولگرد نیست که در کمال ناباوری خود را داخل اتاقی پر از جادوگر یافته است و از صحبت های آن ها در مورد بچه های بیچاره ی مرده وحشت زده شده بوده است.
لباس های کثیف گری بک و نداشتن چوبدستی برای دو مامور کمیته بازجویی کافی بود تا متقاعد شوند او راست می گوید، اما لیال لوپین به این راحتی فریب نمی خورد. او متوجه نشانه های بارزی در ظاهر و رفتار گری بک شده بود و به کمیته گفت که آن ها باید گری بک را تا زمان ماه کامل بعدی، که ۲۴ ساعت بعد بود، در بازداشت نگه دارند.
گری بک هنگامی که همکاران لیال در کمیته به او می خندیدند، در سکوت کامل نشسته بود. («لیال، تو بهتر است به لولوخورخوره های ولزی برسی. این چیزیه که توش مهارت داری»). لیال که مردی نسبتا مودب و آرام بود، عصبانی شد. او گرگینه ها را افرادی «بی عاطفه، شیطان صفت و شایسته مرگ» خواند. او را از اتاق بیرون کردند، رئیس کمیته از مشنگ آواره عذرخواهی کرد و گری بک آزاد شد.
جادوگری که گری بک را به خارج از محل بازجویی هدایت می کرد، باید افسون حافظه را بر روی او اجرا می کرد تا به خاطر نیاورد که در وزارتخانه بوده است. قبل از اینکه او شانسی برای انجام این کار داشته باشد، مغلوب گری بک و دو همدستش شد که جلوی در ورودی کمین کرده بودند و سه گرگینه فرار کردند.
گری بک بدون معطلی برای دوستانش توضیح داد که لیال لوپین آن ها را چگونه توصیف کرده است. انتقام آن ها از جادوگری که فکر می کرد آن ها شایسته مرگ هستند، سریع و خشن بود.
اندکی پیش از تولد پنج سالگی ریموس لوپین، در حالی که با آرامش در تخت خوابش به خواب رفته بود، فنریر گری بک به زور پنجره اتاق پسرک را باز کرد و به او حمله کرد. لیال به موقع به اتاق خواب رسید تا جان پسرش را نجات دهد و با چند افسون قدرتمند گری بک را از خانه بیرون کرد. با این حال ریموس دیگر یک گرگینه کامل شده بود.
لیال لوپین هرگز خود را به خاطر جملاتی که جلوی گری بک در بازجویی به زبان آورده بود، نبخشید. «بی عاطفه، شیطان صفت و شایسته مرگ». او تنها نظر عمومی جامعه در مورد گرگینه ها را بازگو کرده بود، حال پسرش به جز دوره دردناکی که ماه کامل بود، مانند همیشه دوست داشتنی و زیرک بود. در آن زمان او تغییر شکل دردناکی را تحمل می کرد و به خطری برای اطرافیانش تبدیل می شد. سال های زیاد لیال حقیقت پشت حمله از جمله اینکه چه کسی به ریموس حمله کرده است را از او پنهان کرد، زیرا می ترسید ریموس او را متهم کند.

کودکی

لیال تمام تلاشش را کرد تا بتواند درمانی پیدا کند، اما نه معجون ها و نه افسون ها نتوانستند به پسرش کمک کنند. از این زمان به بعد زندگی خانواده تحت تاثیر ریموس و شرایطش قرار گرفت که باید پنهان می شد. آن ها به محض اینکه شایعات در مورد رفتارهای عجیب پسرک شدت گرفت، از روستا به شهر مهاجرت کردند. دوستان جادوگرشان متوجه می شدند که وقتی به زمان ماه کامل نزدیک می شوند، چقدر ریموس ضعیف می شود و به غیبت های ماهانه اش اشاره ای نمی کردند. ریموس اجازه نداشت با سایر بچه ها بازی کند مبادا از دهانش در برود و رازش را فاش کند. در نتیجه، با وجود داشتن والدینی که عاشقش بودند، ریموس پسر بسیار تنهایی بود.
زمانی که ریموس کوچک بود، مهار کردنش هنگام تغییر شکل چندان دشوار نبود. یک اتاق با در قفل شده و تعدادی افسون بی صداسازی معمولا کفایت می کرد. اما هر چه بزرگ تر شد، گرگ درونش نیز بزرگ تر شد و هنگامی که ده ساله شده بود می توانست درها را بشکند و شیشه ها را خرد کند. افسون های قدرتمندتری برای مهار کردن او نیاز بود و ترس و نگرانی هوپ و لیال را ضعیف تر می کرد. آن ها به فرزندشان عشق می ورزیدند اما می دانستند که جامعه آن ها، که در آن زمان مملو از ترس از افزایش فعالیت های سیاه بود، برخورد رئوفانه ای با یک گرگینه غیرقابل کنترل نخواهد داشت. آرزوهایی که زمانی برای پسرشان داشتند نابود شده بود و لیال با اطمینان از اینکه ریموس هرگز نمی تواند قدم به مدرسه بگذارد، او را در خانه آموزش می داد.
اندکی پیش از تولد یازده سالگی ریموس، آلبوس دامبلدور، مدیر هاگوارتز، شخصا و بدون دعوت قبلی به در خانه خانواده لوپین آمد. لیال و هوپ که ترسیده و سراسیمه شده بودند سعی کردند جلوی ورودش را بگیرند، اما به طریقی پنج دقیقه بعد دامبلدور پای بخاری نشسته و مشغول خوردن نان و تیله بازی جادویی با ریموس بود.
دامبلدور به خانواده لوپین توضیح داد که می داند چه اتفاقی برای فرزندشان افتاده است. گری بک در مورد کاری که کرده رجز می خوانده است و دامبلدور بین موجودات سیاه جاسوسانی داشته است. با این حال دامبلدور به لوپین ها گفت دلیلی نمی بیند که ریموس به مدرسه نیاید و توضیحاتی در مورد اقداماتی داد که انجام داده است تا محلی امن و مطمئن برای تغییرشکل های او مهیا کند. با توجه به تعصب شدیدی که در مورد گرگینه ها وجود داشت، دامبلدور تایید کرد که به خاطر امنیت خود ریموس وضعیت او نباید همه جا جار زده شود. ماهی یک بار باید از مدرسه خارج شده و به سمت خانه امن و راحتی در دهکده هاگزمید برود که با افسون های زیادی محافظت می شود و تنها راه دسترسی به آن راهرویی زیرزمینی است که از محوطه هاگوارتز آغاز می شود. او در آن مکان قادر خواهد بود در آرامش تغییر شکل دهد.
هیجان ریموس قابل وصف نبود. این آرزویش در تمام زندگی بود که بچه های دیگر را ببیند و برای اولین بار دوستان و هم بازی هایی داشته باشد.

مدرسه

ریموس لوپین که در گریفندور گروه بندی شده بود، به آسانی با دو پسر بچه شاد، با اعتماد به نفس و یاغی، جیمز پاتر و سیریوس بلک(۳۸) خودمانی شد. آن ها تحت تاثیر حس شوخ طبعی ملایم و مهربانی ریموس قرار گرفته بودند که آن را می ستودند، هر چند که خودشان همیشه آن قدر مهربان نبودند. ریموس، که همیشه ضعیف ترین رفیق بود، با پیتر پتی گرو(۳۹) کوتاه قد و کُند مهربان بود؛ کسی که جیمز و سیریوس بدون تشویق ریموس فکر نمی کردند ارزش توجه آن ها را داشته باشد. خیلی زود این چهار نفر تبدیل به دوستانی جدانشدنی شدند.
ریموس نقش وجدان گروه را داشت اما گاهی در این زمینه ضعیف عمل می کرد. او هرگز قلدری های پیاپی آن ها برای سوروس اسنیپ را تایید نمی کرد، اما به شدت جیمز و سیریوس را دوست داشت و به خاطر اینکه او را پذیرفته بودند بسیار از آن ها ممنون بود. به همین دلیل همیشه آن قدرها که باید و شاید مقابلشان نمی ایستاد.
ناگزیر، خیلی زود سه دوست کنجکاو شدند که چرا ریموس ماهی یک بار ناپدید می شود. ریموس که از کودکیِ گوشه گیرانه اش آموخته بود اگر دوستانش بفهمند او یک گرگینه است، ترکش خواهند کرد، دروغ های استادانه ای برای توجیه غیبت هایش می ساخت. جیمز و سیریوس در سال دوم تحصیلیشان متوجه حقیقت شدند. در کمال تعجب سپاسگزارانه ریموس، آن ها نه تنها دوستش باقی ماندند بلکه راهی خلاقانه یافتند تا تنهایی ماهانه او را آسان تر کنند. آن ها همچنین به او لقبی دادند که در ادامه دوران تحصیل روی او ماند: مهتابی. ریموس دوره تحصیلش در مدرسه را با نمره عالی به پایان رساند.

محفل ققنوس

زمانی که چهار دوست مدرسه را ترک کردند، قدرت گیری لرد ولدمورت تقریبا کامل شده بود. نیروی مقاومت حقیقی با او در سازمانی زیرزمینی به نام محفل ققنوس متمرکز شده بود که هر چهار مرد جوان به آن پیوستند.
مرگ جیمز پاتر به همراه همسرش لی لی به دستان لرد ولدمورت یکی از سنگین ترین اتفاقات زندگی دشوار ریموس بود. ریموس بیشتر از افراد دیگر به دوستانش اهمیت می داد زیرا مدت زیادی بود که پذیرفته بود اکثر مردم با او به صورت موجودی رفتار می کنند که نمی شود حتی به او دست زد و قبول کرده بود امکانی برای ازدواج و بچه دار شدنش وجود ندارد. از آن بدتر، در عرض ۲۴ ساعت بعد دو دوست دیگرش را نیز از دست داد. ریموس به منظور کاری برای محفل ققنوس به شمال رفته بود که خبر وحشتناک به قتل رسیدن یکی از دوستانش به دست دیگری را شنید. کسی که اکنون در آزکابان بود، به محفل ققنوس خیانت کرده بود و مسئول مرگ جیمز و لی لی نیز بود.
سقوط ولدمورت که باعث شادی باقی جامعه جادوگری شد، سرآغاز تنهایی و ناراحتی بی پایان ریموس بود. او سه دوست نزدیکش را از دست داده بود و با انحلال محفل هم رزمانش به زندگی های شلوغشان با خانواده هایشان برگشتند. مادرش اکنون مرده بود و گرچه پدرش، لیال، همواره از دیدن فرزندش استقبال می کرد، ریموس دوست نداشت زندگی آرام او را با بازگشت خود ناآرام کند.
ریموس اکنون زندگی بخور و نمیری داشت. شغل هایی را قبول می کرد که بسیار پایین تر از سطح توانایی هایش بود و همیشه می دانست که برای جلب توجه نکردن همکارانش، باید شغلش را پیش از ظهور نشانه های بیماری اش که هر ماه در زمان ماه کامل افزایش می یافت، ترک کند.

معجون ضد گرگینه

یکی از پیشرفت های جامعه جادوگری ریموس را امیدوار کرد: کشف معجون ضد گرگینه. این معجون گرچه مانع از تغییرشکل گرگینه از انسان به گرگ نمی شد اما باعث می شد تنها به گرگی معمولی و خواب آلود تبدیل شود. بدترین ترس همیشگی ریموس آن بود که هنگامی که عقلش سر جایش نیست، کسی را بکشد. با این حال معجون ضد گرگینه پیچیده بود و مواد اولیه اش بسیار گران. او بدون آنکه هویت اصلی اش را فاش کند، نمی توانست به آن دسترسی پیدا کند. بنابراین همچنان به زندگی تنها و دوره گردانه اش ادامه داد.

بازگشت به هاگوارتز

آلبوس دامبلدور زمانی که در کلبه خرابه نیمه متروکی در یورکشایر به دنبال ریموس لوپین رفت، بار دیگر مسیر زندگی او را عوض کرد. ریموس که از دیدن مدیر بسیار خوشحال شده بود، زمانی که دامبلدور تدریس درس دفاع در برابر جادوی سیاه را به او پیشنهاد کرد، بسیار متعجب شد. او تنها زمانی قبول کرد که دامبلدور به او توضیح داد به لطف معجون ساز مدرسه، سوروس اسنیپ، منبع بی پایانی از معجون های ضد گرگینه وجود خواهد داشت.
ریموس در هاگوارتز خود را به عنوان یک معلم خدادادی با استعدادی نادر در زمینه تدریسش و دارای درکی عمیق از دانش آموزانش ثابت کرد. او مانند همیشه مجذوب انسان هایی می شد که در دردسر می افتادند و هری پاتر و نویل لانگ باتم هر دو از درایت و مهربانی او استفاده کردند.
با این حال ایراد قدیمی ریموس هنگامی که مشغول به کار شد نیز ادامه یافت. تردیدهای زیادی در مورد یکی از دوستان قدیمی اش، یک فراری شناخته شده، در ذهنش وجود داشت اما با هیچ کس در هاگوارتز آن ها را در میان نگذاشت. آرزوی قدیمی او، اینکه متعلق به گروهی باشد یا مورد محبت واقع شود، به این معنا بود که او به اندازه ای که باید و شاید شجاع و صادق نبود.
ترکیبی از اتفاقات اندوه بار باعث شد که ریموس در محوطه مدرسه به یک گرگینه کامل تغییر شکل پیدا کند. نفرت سوروس اسنیپ، که به هیچ وجه با احترام و ادب ریموس کاهش پیدا نکرد، باعث شد او کاری کند تا همه بداند که استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه واقعا چه موجودی است. ریموس مجبور شد استعفا دهد و بار دیگر هاگوارتز را ترک کرد.

ازدواج

زمانی که لرد ولدمورت بار دیگر قدرت گرفت، گروه مقاومت قدیمی دوباره تشکیل شد و ریموس خود را بار دیگر عضوی از محفل ققنوس یافت.
این بار یکی از اعضای گروه کارآگاهی بود که بسیار جوان تر از آن بود که در دوره اول شکل گیری محفل، عضو آن بوده باشد. نیمفادورا تانکسِ باهوش، شجاع و بامزه با موهای صورتی دستیار الستور مودی، سخت گیرترین و کهنه کارترین کارآگاه بود.
ریموس که همیشه غمگین و تنها بود در ابتدا خوشش آمد، سپس تحت تاثیر قرار گرفت و در نهایت کاملا مغلوب ساحره جوان شد. او پیش از این هرگز عاشق نشده بود. اگر این اتفاق در زمان صلح می افتاد، ریموس به راحتی خود را کنار می کشید و به سراغ شغلی جدید و محل زندگی جدیدی می رفت تا مجبور نباشد ببیند تانکس عاشق کارآگاهی جوان و خوش قیافه می شود. اتفاقی که احتمال رخ دادنش زیاد بود. اما این جنگ بود، محفل ققنوس به هر دوی آن ها نیاز داشت و هیچ کس نمی دانست فردا ممکن است چه اتفاقی بیفتد. ریموس متقاعد شده بود در جایی که هست باقی بماند و احساساتش را پنهان کند. با این حال هر بار که در یکی از ماموریت های شبانه کسی او را با تانکس همراه می کرد، مخفیانه سرشار از خوشی می شد.
هرگز به ذهن ریموس خطور نمی کرد که تانکس بتواند احساسات او را پاسخ دهد؛ چون عادت کرده بود خودش را فردی کثیف و بی ارزش بداند. یک شب زمانی که بیرون خانه یکی از مرگ خواران شناخته شده کمین کرده بودند، یک سال پس از دوستی گرمشان که روز به روز صمیمانه تر می شد، تانکس در مورد یکی از همکارانشان در محفل به شوخی نکته ای گفت («اون حتی بعد از رفتن به آزکابان خوش قیافه است، مگه نه؟»). ریموس قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد به تلخی گفت که احتمالا تانکس عاشق دوست قدیمی او شده است. («اون همیشه زن ها رو عاشق خودش می کنه»). در این لحظه تانکس ناگهان عصبانی شد: «تو کاملا می دونی که من عاشق کی شدم، اگه وقت کردی، برای خودت متاسف باش که متوجه این نکته نشدی.»
اولین واکنش ریموس خوشحالی ای بود که هرگز در زندگی اش تجربه نکرده بود اما این احساس به سرعت فروکش کرد، زیرا احساس کرد عملیات دارد خراب می شود. او همیشه می دانست که نمی تواند ازدواج کند و خطر انتقال شرایط دردناک و شرم آورش به کسی دیگر را به جان بخرد. در آن لحظه او وانمود کرد که منظور تانکس را متوجه نشده است، اما تانکس به هیچ وجه فریب نخورد. تانکس که باهوش تر از ریموس بود مطمئن بود که ریموس عاشقش است اما قبول نکردن این مسئله از طرف ریموس را نجابت اشتباهی می دانست. پس از آن ریموس از گشت زنی به همراه تانکس خودداری می کرد، به سختی با او صحبت می کرد و برای خطرناک ترین ماموریت ها داوطلب می شد. تانکس نیز به شدت ناراحت شده و به این نتیجه رسیده بود مردی که عاشقش است نه تنها تمایل ندارد دیگر وقتش را با او بگذراند، بلکه به جای بیان احساساتش ترجیح می دهد به سمت مرگ برود.
ریموس و تانکس هر دو با لرد ولدمورت و مرگ خوارانش در سازمان اسرار مبارزه کردند. نبردی که بازگشت ولدمورت را علنی کرد. از دست دادن آخرین دوست صمیمی دوران مدرسه اش در این نبرد تاثیری در دیدگاه خود ویرانگرانه ریموس، که روز به روز بدتر می شد، نداشت. تانکس تنها می توانست با ناامیدی او را بنگرد که داوطلب شد به عنوان جاسوس برای محفل به میان گرگینه های دیگر برود تا آن ها را متقاعد کند که به جبهه دامبلدور بپیوندند. با این کار او خود را در معرض اقدامات تلافی جویانه گرگینه ای قرار می داد که زندگی اش را برای همیشه تغییر داده بود: فنریر گری بک.
ریموس تقریبا یک سال بعد، زمانی که محفل با مرگ خواران در محوطه هاگوارتز درگیر شده بود، با گری بک و تانکس رو در رو شد. در این نبرد ریموس یکی دیگر از افرادی که به او عشق می ورزید را از دست داد: آلبوس دامبلدور. همه اعضای محفل ققنوس دامبلدور را ستایش می کردند اما برای ریموس او نمایانگر نوعی مهربانی، بردباری و درک کردن بود که ریموس در هیچ کسی در جهان به جز والدین و سه دوست صمیمی اش ندیده بود. دامبلدور تنها کسی بود که به او جایگاهی در جامعه عادی جادوگران پیشنهاد کرده بود.
پس از نبرد خونبار، با الهام از فلور دلاکور(۴۰) که عشق پایدارش به بیل ویزلی(۴۱)، کسی که مورد حمله گری بک قرار گرفته بود، را ابراز کرد، تانکس شجاعانه احساسات خود را نسبت به ریموس جلوی همه نشان داد و شدت عشقش به لوپین را بیان کرد. با وجودی که به نظر می رسید ریموس همچنان به کارهای خودخواهانه خود ادامه خواهد داد، او در سکوت کامل در شمال اسکاتلند، در حالی که شاهدینی از میخانه جادوگری محلی را برای ازدواجش انتخاب کرده بود، با تانکس ازدواج کرد. او همچنان می ترسید که لکه ننگینی که بر پیشانی او چسبیده بود بر همسرش نیز اثر بگذارد و به همین دلیل دوست نداشت درباره ازدواجشان هیاهو و سر و صدا به پا کند. او همواره بین شادی اش به خاطر ازدواج کردن با زن رویاهایش و وحشتی از چیزی که ممکن بود به سر هر دویشان آورده باشد، در تضاد بود.

پدر شدن

چند هفته پس از ازدواجشان، ریموس متوجه شد که تانکس حامله است و این موضوع باعث شد همه ترس هایش بر سرش آوار شود. او به این باور رسیده بود که شرابطش را به فرزندی بی گناه منتقل کرده و تانکس را به زندگی ای شبیه زندگی مادرش محکوم کرده است که همواره در حرکت بود، نمی توانست یک جا ساکن شود و باید فرزند خشن در حال رشدش را از چشمان مردم پنهان می کرد. ریموس که خود را ملامت و سرزنش می کرد پا به فرار گذاشت و تانکس حامله را ترک کرد تا هری را پیدا کند و به او پیشنهاد همکاری در هرگونه ماجرای مرگ آسایی را دهد که در انتظارشان است.
در کمال تعجب و نارضایتی ریموس، هری هفده ساله نه تنها پیشنهاد او را رد کرد بلکه عصبانی شد و او را خوار و خفیف کرد. او به معلم سابقش گفت که خودخواهانه و غیرمسئولانه رفتار می کند. ریموس پاسخ این حرف را با خشونتی نامتعارف داد، از خانه بیرون زد، به پاتیل درزدار رفت و نوشید و دود کرد.
پس از چند ساعت ریموس به ناچار قبول کرد که شاگرد پیشینش به او درسی ارزشمند داده است. ریموس به این فکر کرد که جیمز و لی لی تا زمان مرگشان از هری جدا نشدند. والدین خودش، لیال و هوپ، آرامش و امنیتشان را فدا کردند تا خانواده شان را در کنار یکدیگر نگه دارند. ریموس که شرمسار بود، رستوران را ترک کرد، پیش همسرش بازگشت، از تانکس خواست که او را ببخشد و قول داد هر چه که پیش بیاید، دیگر هرگز او را ترک نخواهد کرد. در ادامه مدت حاملگی تانکس، ریموس از ماموریت های محفل ققنوس دوری کرد و اولین اولویت خود را حفاظت از همسر و فرزند به دنیا نیامده اش قرار داد.
پسر لوپین، ادوارد ریموس تدی، به نام پدر زن تازه فوت شده ریموس نام گذاری شد. در کمال شادی و شعف والدین، او هیچ نشانه ای از گرگینه بودن در زمان تولد از خود بروز نداد اما توانایی مادرش در تغییر دادن ظاهرش به صورت دلخواه را به ارث برده بود. در شب تولد تدی، ریموس مدت کوتاهی تانکس و فرزندش را با مادر زنش تنها گذاشت تا اولین بار پس از رویارویی خشمناکشان به دنبال هری برود و او را پیدا کند. او از هری خواست که پدر خوانده تدی شود و نسبت به کسی که او را به خانه و پیش خانواده اش بازگرداند تا بزرگترین شادی ها را تجربه کند، احساس سپاسگزاری می کرد.

مرگ

هم ریموس و هم تانکس برای نبرد نهایی مقابل ولدمورت به هاگوارتز بازگشتند و پسر کوچکشان را پیش مادربزرگش تنها گذاشتند. هر دوی آن ها می دانستند که اگر ولدمورت این نبرد را ببرد، بی شک خانواده شان نابود می شود؛ زیرا هر دو آن ها از اعضای مشهور محفل ققنوس بودند. از طرفی تانکس همچون خاری در چشمان خاله مرگ خوار ش، بلاتریکس لسترنج(۴۲)، بود و فرزندشان با توجه به دوستان و بستگان مشنگش و رابطه اش با یک گرگینه، یک اصیل زاده واقعی محسوب نمی شد.
با وجودی که ریموس بارها در نبرد با مرگ خواران رو به رو شد و با مهارت و شجاعت توانست خودش را از مخمصه های فراوان نجات دهد، زندگی اش به دستان آنتونین دالاهوف(۴۳)، یکی از با سابقه ترین، فدایی ترین و دگرآزارترین مرگ خواران ولدمورت، به پایان رسید. ریموس هنگامی که به جنگ ملحق شد در شرایط نبرد نبود. ماه ها عدم فعالیت و استفاده ی تنها از وردهای مخفی سازی و محافظت، سرعت او در نبرد را کند کرده بود و هنگامی که مقابل حریفی مانند دالاهوف قرار گرفت، شخصی که ماه ها مشغول نبرد و کشتن بود، واکنش هایش بسیار کند بود.
ریموس لوپین پس از مرگش مدال درجه یک محفل مرلین را دریافت کرد و تبدیل به اولین گرگینه ای شد که به چنین افتخاری دست پیدا کرده است. زندگی و مرگ او تا حد زیادی بدنامی گرگینه ها را از بین برد. کسانی که او را می شناختند هرگز او را فراموش نکردند: مردی مهربان و شجاع که در شرایط بسیار سخت بیشترین کاری که از دستش بر می آمد را انجام می داد. کسی که به افراد زیادی کمک کرد؛ بسیار بیشتر از آنکه خود متوجه آن باشد.

نظرات جی.کی.رولینگ

ریموس لوپین یکی از محبوب ترین شخصیت ها برای من در تمام مجموعه هری پاتر بود. نوشتن این متن باعث شد بار دیگر گریه کنم، زیرا از کشتن او متنفر بودم.
شرایط گرگینه گی لوپین استعاره ای از آن دسته بیماری هایی است که در جامعه بدنام هستند، مانند ایدز و HIV. همه نوع خرافاتی پیرامون شرایطی که با خون به دیگری منتقل می شود، هست که احتمالا به خاطر تابوهایی است که در مورد خون وجود دارد. جامعه جادوگری در زمینه تعصب و هیجانی شدن به جامعه مشنگی بسیار نزدیک است و شخصیت لوپین به من این فرصت را داد تا این طرز نگرش را زیر سوال ببرم.
سپر مدافع ریموس در کتاب های هری پاتر، حتی با وجود اینکه او به هری هنر ساخت یکی از آن ها را آموزش می داد، هرگز فاش نشد. در حقیقت سپر مدافع او یک گرگ، یک گرگ معمولی(نه یک گرگینه) بود. گرگ ها بسیار به خانواده شان پایبند و غیر پرخاشگر هستند، اما ریموس از شکل سپر مدافعش خوشش نمی آمد؛ زیرا یک یادآور همیشگی از مصیبتی بود که بر سرش آمده بود. او از هر چیز مربوط به گرگ ها متنفر بود و معمولا هنگامی که دیگران او را تماشا می کردند، عمدا دست به ساخت سپر مدافعی غیرجسمانی می زد.
***
زندگی یک گرگینه آسان نیست. در متنی که در ادامه درباره گرگینه ها نوشته شده است، خواهیم دانست که چرا برای ریموس و هم نوعانش سخت بود که با بقیه جامعه یکی شوند.
***

سیلوانوس کتل بورن به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۲۲ نوامبر

چوبدستی:
چوب درخت بلوط و پر ققنوس، ۱۱.۵ اینچ، منعطف

گروه هاگوارتز:
هافلپاف

توانایی ویژه:
دانشی کامل درباره موجودات جادویی، پر دل و جرئت

اصل و نسب:
پدر ساحر، مادر ساحره

خانواده:
بدون همسر، بدون فرزند

سرگرمی ها:
موجودات خطرناک هم شغل او و هم سرگرمی او هستند

سیلوانوس کتل بورن تا سال سوم تحصیل هری در هاگوارتز استاد درس مراقبت از موجودات جادویی بود و در آن زمان جایش را به روبیوس هاگرید داد.
کتل بورن مردی مشتاق و گاه گاهی بی ملاحظه بود که علاقه فوق العاده اش به موجودات خطرناکی که مطالعه می کرد و از آن ها مراقبت می کرد، معمولا باعث آسیب رساندن به خودش و گاهی دیگران می شد. این اتفاق ۶۲ بار باعث آزادی مشروطش در زمان استخدامش در مدرسه شد (رکوردی که همچنان پابرجاست). همانند هاگرید، او نیز خطرات موجوداتی مانند اوکمی ها(۵۶)، زردنبوها(۵۷) و خرچنگ های آتش(۵۸) را دست کم می گرفت. یک بار که او یک خاکسترگردان(۵۹) را برای ایفای نقش کرم سفید در نمایش چشمه خوشبختی(۶۰) جادو کرده بود، باعث شد تمام سرسرای بزرگ آتش بگیرد.
کتل بورن مرد دوست داشتنی ای بود و حفظ طولانی مدت شغلش در هاگوارتز نشانه ای از علاقه ای بود که کارمندان و دانش آموزان به او داشتند. هنگامی که دوره تدریسش به پایان رسید، تنها یک دست و نیمی از یک پا داشت. آلبوس دامبلدور هنگام بازنشستگی اش به او مجموعه کاملی از اعضای سحر شده چوبی هدیه داد که هر چند وقت یک بار باید تعویض می شدند. زیرا عادت کتل بورن مبنی بر بازدید از پناهگاه های اژدها در اوقات فراغتش، باعث می شد مرتبا اعضای مصنوعی اش آتش بگیرند.
کتل بورن ادامه زندگی اش را در هاگزمید گذراند اما به خاطر ضعف جسمانی اش قادر نبود که در نبرد هاگوارتز شرکت کند. اما از آنجا که مصمم بود نقشی در این نبرد داشته باشد، به سختی به اتاق زیر شیروانی اش رفت و همه موجودی کرم های فلوبرش(۶۱) را از پنجره بر سر مرگ خوارانی ریخت که از آنجا عبور می کردند. گرچه این کار تاثیر چندانی بر نتیجه نبرد نداشت، اما روحیه واقعی او را نشان می دهد.
***
اگر این داستان ها یک چیزی را نشان داده باشند، این است که دلاوری، خود را در شکل ها و اندازه های مختلف نشان می دهد؛ از ریموس لوپین که جانش را برای حفاظت از دنیای جادوگری داد گرفته تا سیلوانوس کتل بورن که کرم های فلوبرش را از اتاق زیر شیروانی اش بر سر مرگ خواران ریخت. از طرفی دیگر برای قهرمان بودن لازم نیست گریفندوری ای باشید که توانسته است شمشیر را از درون کلاه گروه بندی بیرون بکشد، گاهی فقط لازم است که در زمان و مکان مناسب، قلب خود را وارد عمل کنید.
امیدواریم که از این مجموعه دست نوشته های رولینگ لذت برده باشید.
***

پیشگویان نام گذار به قلم جی.کی.رولینگ

والدین جادوگر نام های بسیار متنوعی بر روی فرزندانشان می گذارند که ما برخی از آن ها را به عنوان نام های مشنگی می شناسیم (مثلا جیمز، هری یا رونالد). سایر نام ها رنگ و بویی آشکار از شخصیت یا سرنوشت دارنده آن دارند (مثلا زینوفیلیوس(۵۲)، ریموس(۵۳) یا آلکتو(۵۴)).
برخی از جادوگران سنت هایی خانوادگی برای نام گذاری دارند. برای مثال خانواده بلک دوست دارد که نام ستاره ها و صور فلکی را بر روی فرزندانش بگذارد (که بسیاری می گویند مناسب جاه طلبی های بی اندازه و غرور آن هاست). سایر خانواده های جادوگری (مانند پاترها یا ویزلی ها) بدون سختگیری آن نامی را که به آن علاقه داشته باشند روی فرزندانشان می گذارند و کاری به باقی مسائل ندارند.
بخشی از جامعه جادوگری نیز از رسم باستانی جادوگری پیروی کرده و با یک پیشگوی نام گذار مشورت می کنند. پیشگوی نام گذار کسی است که معمولا در قبال پرداخت مقدار زیادی طلا، آینده کودک را پیشگویی کرده و نامی مناسب را پیشنهاد می کند.
این رسم به سرعت در حال از بین رفتن است. بسیاری از والدین ترجیح می دهند که فرزندشان خودش راه زندگی اش را پیدا کند و بنا به دلایلی منطقی دوست ندارند پیش از موعد از استعداد ها، محدودیت ها و در بدترین حالت از مصیبت هایی که بر سر فرزندشان می آید باخبر شوند. پدر و مادرها معمولا زمانی که از پیش یک پیشگوی نام گذار به سمت خانه باز می گردند، بسیار نگران و آشفته هستند و آرزو می کنند که ای کاش هرگز پیش بینی پیشگو در مورد شخصیت یا آینده فرزندشان را نمی شنیدند.
***
اگر سیبل تریلانی در مقام استاد درس پیشگویی تنها باید خطر را پیش بینی می کرد، استخدام شما به عنوان استاد درس مراقبت از موجودات جادویی شما را با خود خطر رو به رو می کند. روبیوس هاگرید عاشق موجوداتی بود که از آن ها مراقب می کرد، از اژدهای ممنوعه اش گرفته تا دوست عنکبوتش، آراگوگ. کسی که پیش از هاگرید در این مقام قرار داشت، سیلوانوس کتل بورن(۵۵)، نیز عاشق موجودات جادویی بود. البته احتمالا او دوست داشته است که بتواند از همه اعضای بدنش نیز استفاده کند، اعضایی که هنگام بازنشستگی اش برخی از آن ها را از دست داده بود.
***

سخن سردبیر پاترمور:

دنیای جادوگری می تواند دنیایی سیاه و خطرناک باشد. وردهایی هستند که در شش هجا می توانند باعث مرگ شوند، معجون هایی هستند که قادرند اختیار افراد را سلب کنند و جانورانی جادویی وجود دارند که می توانند حتی دلاورترین جادوگران را از پای در آورند. به همین دلیل است که کارهای شجاعانه و دلاوری ها در دنیای جادوگری اهمیت و قدرت بیشتری پیدا می کنند.
گرفتن یک چوبدستی در دست می تواند به شما جرات بدهد اما در دنیای جادوگری برای اتخاذ تصمیم های شجاعانه به چیزی بیش از آن نیاز دارید. در این مجموعه از دست نوشته های جی.کی.رولینگ شما درباره عشق، غم و اندوه و اعتبار همیشگی مینروا مک گونگال، درباره سرنوشت غم انگیز ریموس لوپین، درباره رفتار بی ملاحظه سیلوانوس کتل بورن و چیزهای بسیار دیگر مطالعه خواهید کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز

چقد قید عشق زدن مک گونگال شبیه من بود
در 4 هفته پیش توسط
من از این سایت خرید کردم، نه کتاب را به من می دهند و نه پولم را پس می دهند. مراقب باشید با کلاهبردار طرف نشوید.
در 2 ماه پیش توسط
ملت زدن به سیم آخر😐😂
در 2 ماه پیش توسط
بعضی جاها اگه اسم‌ها ترجمه نمیشد مسلما تجربه بهتری بود
در 6 ماه پیش توسط
مثل گتاب های اصلی نبود شاید اگ نمیخوتدم بهتر بود به هر حال مرسی از نویسنده و مترجم و برنامه ی خوبتون و مرسی ک رایگان دود
در 1 سال پیش توسط