فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب ممکن

کتاب شب ممکن

نسخه الکترونیک کتاب شب ممکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب ممکن

به‌خاطر کاغذهای مچاله‌ی کنار سطل آشغال اتاقم است که نمی‌دانم به رمانت به چشم یک منتقد نگاه کنم یا یکی از شخصیت‌ها. همه‌ی این کاغذپاره‌ها نوشته‌هایی هستند که در آن‌ها سعی کرده‌ بودم در برابر رمانت ــ نمی‌دانم بنویسم رمانت، رمان هاله یا رمانم ــ نقش منتقدی خارج از گود را بازی کنم. نمی‌شود، نشد. شاید نگه‌شان دارم تا از خواندن‌شان سر ذوق بیایی که جناب آقای استاد دانشگاه، منتقد و ویراستار بسیار جدی، همین که به اسم هاله می‌رسد، به‌رغم همه‌ی تلاشی که می‌کند، باز هم نمی‌تواند جلوِ احساساتش را بگیرد. در یکی از آن‌ها همین که خواستم ایراد صحنه‌ی برف‌بازی را بنویسم، به توصیف صورت سرخ‌شده‌ی هاله که رسیدم و به دستش، وقتی گلوله‌ی سرما را به صورتم می‌چسباند، باور کن از گرمایش گُر گرفتم. بگذریم. نوش‌داروی پس از مرگ سهراب، همیشه و در هر زمان تلخ‌ترین بیهوده‌‌ی جهان است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب ممکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فریب جهان قصه ی روشن است
ببین تا چه زاید، شب آبستن است

حافظ

شب بوف

بی شک بی تو، بارها و بارها خواهم خندید. می دانم این قدر سربه هوا هستی و شاید بزرگوار که حتا یادت نمی آید یک روز قسم خوردم دیگر بی تو نخندم. وقتی حرفی می زنم، مثل آن روزی که قسم خوردم دیگر محال است بی تو بخندم، واقعاً فکر می کنم دارم یقینی ترین حقیقت عالم را می گویم... یادت می آید؟ روزِ بعد از آن شب بود. درست تر بگویم شبِ بعد از آن شب بود. همان شبی که به قول تو هر دو باهم ناگهان بزرگ شدیم. اگر بخواهم رمانتیک شوم، زیادی رمانتیک شوم، باید بگویم گاهی که دست از شوخی برمی داشتی و جدی حرف می زدی، کلمه ها یک طور دیگر می شدند. چرا مزخرف می گویم! یک طور دیگر یعنی چی؟ من که به قول تو نانم را از کنار هم گذاشتن کلمه ها می خورم چرا نمی توانم به جای «یک طور دیگر» چیزی مناسب، مناسبِ معنای کلمه ها، گاهی که دست از شوخی برمی داشتی و جدی حرف می زدی، انتخاب کنم؟ مثل «ناگهان» و «بزرگ» که وقتی تو صبح، درازکشیده توی تخت به من گفتی، ناگهان بزرگ شدند. شبِ همان روزی را می گویم که تولد من بود و تو برخلاف حالا که آرام دراز کشیده ای، یک جا بند نمی شدی. رستوران بوف بودیم. سمیرا هم بود و تو سفارش کوبیده ی پپرونی با سس قارچ دوبل دادی. پیش از آن هی به ما می گفتی تو را به جان هر که دوست دارید بگذارید امشب مثل آدم تمام شود. ما، من و سمیرا کاری باهات نداشتیم. حداقل من کاری باهات نداشتم. بدم نمی آمد کمی خوش بگذرانیم، اما تو را تشویق به کاری نمی کردم. سمیرا هم هر چند کارهایی می کرد و حرف هایی می زد، اما همه ی این ها آن قدر نبود که رو به من بگویی: «فردا نگویی هاله ی دیوانه، همین یک شبِ تولد من شد آدم حسابی.» آن اوایل باتعجب نگاهت می کردم که چه طور در یک لحظه از دختر محترم و ماخوذ به حیایی که کنارم نشسته، تبدیل می شوی به یک دیوانه ی پیش بینی ناپذیر. اما بعدها دیگر نه.
شبِ بوف هم ماجرا همین طوری ها پیش می رفت. هی ما که: «همین طوری بی ماجرا هم خوش می گذرد.» و تو هی که: «تعارف می کنید.» بعد آن سفارشِ مسخره را دادی. یعنی اول رو به سمیرا کردی. گارسون منتظر بود. به سمیرا گفتی: «?What would you like to eat» سمیرا گفت: «?What's on the menu» تو مِنو را طرفش گرفتی و او بلافاصله دستش را روی غذایی گذاشت که من ندیدم. اول فکر کردم داری درس هایی را که بهش دادی مرور می کنی. شاید اول همان بود و تو در لحظه نقشه را کشیده بودی. درباره ی تو چه وقت می شد مطمئن بود؟ گارسون مفلوک گیج نگاهت می کرد و تو خیلی جدی با همان ابروهای درهم، که من هم اوایل بارها جدیت شان را باور کرده بودم، با قرمزی یی که ازت می بارید به چشم های گارسون خیره بودی؛ بارانی چرم قرمز، شال قرمز با راه راه های باریک زرد، روژ جیغِ قرمز، کفش های اسپرت قرمز. وقتی عصر دیدمت، گفتم: «کافی بود شلوار قرمز چرم هم پات می کردی تا...» که حرفم را قطع کردی و گفتی: «تا سه سوت جردن را بند بیاورم!» و این یعنی حسودی ممنوع. اگر نمی دانستم دو دقیقه ی دیگر مثل دختربچه ی کوچکی که از پدرش عروسک پشت ویترین را می خواهد به گردنم آویزان نمی شوی، تحملش سخت بود. ولی آخر این همه قرمزی؟ به خصوص کنار آبی سمیرا.
گارسون برای سومین بار پرسید: «فرمودید با کوبیده ی پپرونی؟» تو، بی هیچ حرفی مِنو را جلوش گذاشتی و انگشتت را همین طور الله بختکی روی یکی از اسم ها بردی و گفتی: «عزیزم، شما چند وقت است این جا استخدام شده اید؟» تا گارسون بیاید انگشت تو را روی منو پیدا کند، آن را با صدا بستی و دادی دستش و گفتی: «برو به آقای تقوی بگو خانم دکتر رضوی با همسر و خواهرشان سر میزِ...» بعد به شماره ی میز نگاه کردی و ادامه دادی: «۱۱۳ هستند و شما به جای آوردن پپرونی با سس دوبل قارچ ایستاده اید نگاه شان می کنید. خواهش می کنم زودتر. امشب کشیک هستم و تا سه ربع دیگر تو بیمارستان آتیه یه عمل بواسیر دارم.» حرفت تمام نشده سمیرا رو به گارسون گفت: «?Would you call the head waiter please»
تمام مدت سرم پایین بود. می دانستم اگر لحظه ای نگاهت کنم می زنم زیر خنده و همه چیز خراب می شود. از کِی دیگر تعجب نمی کردم؟ از دیشب که نبود، دیشب که ناگهان بزرگ شدیم. قبل تر از آن بود. آن موقع فقط داشتم از این که تعجب نمی کردم تعجب می کردم. من چیزی نگفتم. فقط به سمیرا نگاه کردم که خوب شاگردی بود برایت. بی خیال آینه اش را از توی کیفش درآورده بود و روژش را پررنگ می کرد. گارسونِ بدبخت زیر لب چَشمی گفت و راهش را گرفت و رفت. با قرمزی پوست صورتت که می دانستم از خجالت و این همه زیاده روی بود، یک دست قرمز شده بودی. گفتی : «به خدا هر دوتای تان خیلی نامردید. چرا برای خنده ی خودتان من را سرِ چوب می کنید؟ من که رفتم.» کیفت را از روی میز برداشتی و بلند شدی. می دانستم اگر کسی چیزی نمی گفت، واقعاً می رفتی. به نظرم خراب کاری هنوز آن قدر نشده بود که دیگر نتوانیم بمانیم.
بیشتر به خاطر سوز برفِ بیرون و سرما که گاه در که باز می شد از زیر میزها می خزید توی تنم، مصمم بودم بمانیم. هنوز با سری پایین امیدوار بودم تمام کنی. اما سمیرا که داشت آینه اش را توی کیفش می گذاشت، گفت: «حالا این تقوی کی هست؟ سرپیشخدمت که نیست؟» همین کافی بود تو را که بلند شده بودی بنشاند روی صندلی و رو به سمیرا بگویی: «خوب پیشرفت کردی!head waiter»
سمیرا که چشم غره ی من را دید آرام و تک زبانی به تو گفت: «سرپیشخدمت است؟»
ـ مدیر رستوران.
ـ واقعاً؟! از کجا فهمیدی؟
ـ بماند. کمی حواست به دوروبرت باشد، خیلی چیزها را می فهمی.
نه، با آن برق چشم هایت و با آرامشی که روی صندلی لم داده بودی، امیدواری ام بی خود بود. می دانستم باید انرژی زیادی صرف کنم تا همه چیز را به حالت عادی برگردانم، اما یادم آمد عصر، بعد از «یعنی حسودی ممنوع» که از خانه بیرون آمدیم، گفته بودی: «خواهش، امشب چیزی نگو، غر نزن و فقط تماشا کن. اگر خواستی بخند، اما اعتراض نکن. قبول؟» همیشه فکر می کردم چه طور شیطان مخوف وجود سمیرا را کشف کردی، پروبالش می دادی و می انداختی به جان مردم و خودت به تماشا می ایستادی. طوری که فقط وقتی با تو بود انگار برای سبقت گرفتن از... از همه چیز آماده است. سمیرا لحظه ای نگاهی به دوروبر انداخت و گفت: «من خیلی که حواسم جمع باشد، آقا کت وشلواری میز بغلی را می بینم. فکری ام قبل از رخت خواب چه طور کت و شلوار اتوکشیده اش را درمی آورد. پیر آدم درمی آید، مخصوصاً با این کراوات سفید مکُش مرگ ماش که تا بیاید گره اش را باز کند، اذان صبح را گفته اند.»
ـ سمیراخانم قشنگ، این آقایان بعد از اذان صبح تازه یاد تخت خواب می افتند. یعنی بعد از این همه وقت نفهمیدی؟

نظرات کاربران درباره کتاب شب ممکن

فضای سرد و سفید و وحشتناک. این کتاب عالی بود
در 9 ماه پیش توسط pey...hab
رمان خوبی بود و ساختار و فرم در خور توجه ای داشت
در 2 سال پیش توسط روزبه سراجی
رمان جالبی بود. روان و فصیح و دوست داشتنی اما عامه پسند نیست البته.
در 4 روز پیش توسط نادر اکبری