فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر

در نقطه‌ای دور از من و بالای سرم، آن جلو جلو‌ها، یک خط طولانی از هواپیماهایی را دیدم که در آسمان پرواز می‌کردند. آن‌ها در ستون تیره‌ی واحدی پیش می‌رفتند، همه با سرعت یکسان. همه در یک مسیر، همه نزدیک به هم در پی هم می‌رفتند و آن ستون، از این سر تا آن سر آسمان، تا جایی که چشم کار می‌کرد، امتداد داشت. آن راه محتوم آن‌ها برای پیشروی بود. گویی تندبادی آن‌ها را یکجا به پیش می‌راند. با دیدن این منظره بود که من دریافتم شاهد چه چیزی هستم. من ابدیت را می‌دیدم.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پرواز به نیروانا

رولد دال

من و همکارم روی چارپایه ی جلوی آشیانه هواپیما نشسته بودیم. نیمروز بود، خورشید بالای آسمان می درخشید و گرمایش آنچنان بود که انگاری کنار بخاری داغ نشسته باشیم. با هر نفسی، احساس می کردیم که حرارت آن تا اعماق ریه های ما رخنه می کند و ترجیح می دادیم که لب های خود را نیمه بسته نگه داریم و کوتاه و سریع نفس بکشیم. این طوری خنک تر می شد. دمای آفتاب را روی شانه ها و پشت خود احساس می کردیم و تمام مدت، عرق از سر و گردن و شانه ها و سینه مان تا روی شکم سرازیر بود تا این که در ناحیه ی کمر به کمربند که می رسید، کند می شد و تجمع آن در بالای کمربند تنگ، باعث ناراحتی مان می شد و یک نوع احساس داغی و سوزش و اگزما در پوست ناحیه ی شکم به وجود می آورد.
دو هواپیمای شکاری هاریکین(۱) (توفان) چند قدم آن طرف تر در سکوتی بالنده که از هر هواپیمایی با موتور خاموش، ساطع می شود، ایستاده بودند و در آن سو، باند فرودگاه چون نواری خاکستری تا دوردست ساحل دریا امتداد می یافت. سطح خاکستری رنگ باندِ پرش و شن های آجری رنگ دو سمت آن، زیر نور خورشید می سوختند. ابری گرم همچون بخار آب، برفضای پایگاه هوایی سایه افکنده بود.
استاگ به ساعتش نگاه کرد و گفت: تا الآن باید برمی گشت. چطور نیامد؟
هر دوی ما در حالت آماده باش آن جا نشسته بودیم تا دستور پرواز به ما بدهند. استاگ به حالت عصبی پایش را روی زمین کوبید و دوباره تکرار کرد: یعنی چی؟ باید تا حالا برمی گشت.
دوساعت ونیم از زمانی که جیم به سمت مقصد تعیین شده پرواز کرده بود، می گذشت و باید خیلی زودتر از این به پایگاه بازمی گشت. نگاهم را به آسمان دوختم و گوش فرادادم. تنها صدای کارکنان پرواز، که کنار کامیون حمل بنزین گفتگو می کردند، و صدای موج کوبنده از سوی ساحل دریا شنیده می شد و نشانی از آمدن هواپیما نبود.
بازهم سرجای خود نشستیم و دیگر حرفی نزدیم. آخرش گفتم: باید اتفاقی افتاده باشد.
استاگ گفت: بله حتماً اتفاقی افتاده.
او با گفتن این حرف پا شد و دستانش را داخل جیب شلوارک نظامی اش فروبرد. من هم از جای برخاستم. دوباره ایستادیم و به آسمان در سمت شمال چشم دوختیم و روی شن نرم و گرم پا به پا کردیم.
استاگ، همان طور که به آسمان نگاه می کرد، پرسید: نام آن دختر چی بود؟
پاسخ دادم: نیکی
او، همچنان که دستانش داخل جیبش بود، دوباره روی چارپایه ی چوبی نشست و به زمین و جلوی پاهایش چشم دوخت. استاگ مسن ترین خلبان در اسکادران ما بود. بیست وهفت سال داشت. موهای سرش به رنگ زنجبیل و درهم ریخته بود. هیچ گاه به آن بروس نمی کشید. صورتی رنگ پریده داشت. حتی بعد از این همه آفتاب خوردن، رنگ آن تغییر نکرده بود. تنها لکه های قهوه ای این جا و آن جا در چهره اش دیده می شد. دهانش کشیده و لب هایش به هم فشرده بود. قد بلندی نداشت ولی شانه هایش زیر بلوز نظامی مثل کشتی گیر ها پهن و ستبر به نظر می رسید. مرد آرامی بود و معمولاً کم حرف می زد. گفت: شاید هم بلایی سرش نیامده. من باید با آن فرانسوی دولت ویشی(۲) ملاقات کنم.
ما در فلسطین بودیم و با حکومت ویشی فرانسه در سوریه می جنگیدیم. سه ساعت پیش، استاگ، جیم و من به حالت آماده باش درآمده بودیم. جیم به دنبال دستوری فوری از سوی نیروی دریایی، ماموریت یافته بود به بندر بیروت پرواز کند. گزارش رسیده بود که در آن جا دو ناوشکن فرانسوی بندر را ترک کرده اند. باید کشف می کرد به چه مقصدی می روند. نیروی دریایی گفته بود فقط از فراز ساحل پرواز کن، نگاهی به پایین بینداز و سریع برگرد و به ما بگو چه خبر است.
جیم هم با هواپیمای شکاری طوفان اش پرواز کرده بود. ولی از وقت پروازش ساعت ها گذشته و باز نگشته بود. ما می دانستیم که دیگر نباید امیدی به بازگشت او داشته باشیم و اگر هواپیمای او را با ضد هوائی ساقط نکرده باشند تا حالا بنزینش تمام شده.
به زمین نگاه کردم و کلاه آبی خلبانی اش را یافتم که هنگام دویدن به سوی هواپیما پرت کرده بود. روی سطح و نوک کلاه کهنه اش این جا و آن جا لکه های روغن موتور دیده می شد. دشوار بود قبول کنیم که او دیگر زنده نیست.
او در مصر بود، در لیبی و در یونان. در پایگاه هوایی و در سالن غذاخوری همواره و تمام وقت با او بودیم. جوان بلند بالا، پرانرژی و شادی بود. موهای سیاه و بینی کشیده ای داشت. نحوه ی گوش دادنش هنگامی که داستانی را برای او شرح می دادید، خاص خودش بود. به نیمکت تکیه می داد درحالی که صورتش متمایل به سقف ولی چشمانش به زمین دوخته شده بود. درست شب پیش، هنگام صرف شام ناگهان به ما گفت: می دانید؟ مهم نیست که چرا من با دختری چون نیکی ازدواج می کنم. مهم این است که دختر خوبی است.
در آن هنگام استاگ روبه روی او نشسته و داشت غذا می خورد. گفت: چطور ناگهان فهمیدی که دختر خوبی است؟
نیکی در کاباره ای در حیفا کار می کرد.
جیم گفت: دخترهایی که در کاباره بوده اند، همسران خوبی از آب در آمده اند. هرگز دیده نشده که از آن پس، دست از پا خطا کنند. فایده ای برایشان ندارد که به شغل قدیمی شان بازگردند.
استاگ از تمرکز روی بشقاب غذا دست برداشت و سرش را بلند کرد و گفت:
ـ این قدر احمق نباش. مبادا با نیکی ازدواج کنی.
جیم خیلی جدی گفت: او از یک خانواده ی خوب است. خودش دختر خوبی است. وقتی می خوابد هرگز زیر سرش بالش نمی گذارد. می دانی چرا؟
ـ نه.
حالا کسان دیگری که آن جا پشت میز غذا نشسته بودند، توجه شان به گفتگوی آن ها جلب شده و گوش می دادند.
ـ وقتی دختر خیلی جوانی بود، نامزد یک افسر فرانسوی شد که در نیروی دریایی خدمت می کرد. قرار بود با هم ازدواج کنند. آن افسر را خیلی دوست داشت. روزی که هردوی آن ها درساحل نشسته بودند، افسر برحسب اتفاق به دختر گفت که عادت ندارد هنگام خواب، بالش زیر سرش بگذارد. این از آن حرف ها بود که انسان گاهی اوقات منباب آن که حرفی زده باشد، می گوید، ولی نیکی هیچ گاه این حرف او را از یاد نبرد. از آن هنگام تصمیم گرفت که بدون بالش بخوابد. روزی یک کامیون افسر فرانسوی را زیر گرفت و کشت. از آن پس، او دیگر هرگز بالش زیر سرش نگذاشت هرچند که بسیار از این بابت ناراحت بود. او هنوز به این کار ادامه می دهد تا خاطره ی افسری را که دوست می داشت، پیوسته زنده نگه دارد.
آ ن گاه جیم قاشقی از غذایش را به دهان برد و آهسته شروع به خوردن کرد. بعد گفت: داستان غم انگیزی است و همین خود نشان می دهد که دختر خوبی است. به این دلیل است که می خواهم با او ازدواج کنم.
این آن چیزی بود که جیم شب گذشته سر میز شام گفت. حالا او رفته بود و من نمی دانستم که نیکی برای بزرگداشت خاطره ی او چه کار خواهد کرد.
داغی آفتاب را بر پشت خود احساس می کردم و چرخیدم تا گرمای آن را به سمت دیگر بدنم منتقل کنم. هنگامی که می چرخیدم، نگاهم به شهر حیفا افتاد. رنگ سبز کم رنگ دامنه ی کوه را که به دریا سراشیب بود، می دیدم و زیر آن، شهری که بام خانه هایش زیر انوار خورشید می درخشیدند. خانه هایی با دیوارهای بسیار سفید که انگاری آن ها را شسته بودند و بام های سرخ آجری که همچون لکه های سرخ کهیر، بر چهره ی کوه جلوه می کردند.
از سوی آشیانه ی خاکستری و زنگ زده ی هواپیما، سه مرد که جلیقه های نجات زرد رنگشان را بر شانه های خود حمل می کردند و کلاه هایشان را در دست داشتند، با گام های آهسته به سوی ما می آمدند. آن ها دنباله ی خلبانانی بودند که دستور آماده باش در دست داشتند. وقتی به ما رسیدند، استاگ گفت: جیم مرده.
آن ها گفتند: بله می دانیم.
رفتند روی چارپایه هایی که ما قبلاً روی آن ها نشسته بودیم، نشستند. آفتاب بر شانه هایشان و پشت شان تابید و مثل ما شروع به عرق ریختن کردند. من و استاگ از آن جا دور شدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر

کتابی زیبا و گیرا، من عاشق داستان اول این کتابم.
در 9 ماه پیش توسط