فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزنامه‌ فروش

کتاب روزنامه‌ فروش

نسخه الکترونیک کتاب روزنامه‌ فروش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روزنامه‌ فروش

روزنامه‌فروش داستان پسر یازده‌ساله‌ای است که در پرتاپ توپ هیچ یک از همسن و سال‌هایش به گرده پایش نمی‌رسند اما...در حرف زدن چنان ناتوان است که حتی اسمش را هم نمی‌تواند بدون لکنت بگوید! بنابراین وقتی برای یک ماه مسئولیت روزنامه‌فروشی دوستش را برعهده گرفت، برایش مثل روز روشن بود که در ارتباط با مشتری به دردسر می‌افتد. ولی در خواب هم نمی‌دید که همان تجربه‌ی پردردسر، زندگی‌اش را آنقدر دگرگون کند!

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روزنامه‌ فروش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت نویسنده

«یکی از سخت ترین چیزها در زندگی آن است که حرفی در دلت باشد و نتوانی آن را به زبان بیاوری.»
این سخن از جیمز اِرل جونز(۱)، صداپیشه ی سرشناس و بازیگر نامدار تئاتر و تلویزیون آمریکاست که خود در نوجوانی دردِ لکنت داشتن را تجربه کرده است. جیمز بعدها با تلاش بسیار و پشتکار فراوان نه تنها بر اختلال گویایی اش غلبه کرد، بلکه توانست صدایش را به نحو شگفت انگیزی در هنر صداپیشگی به کار گیرد!
تعداد افراد مشهوری که مشکلات گویایی دارند، بسیار است. با وجود این در برابر هر بازیگر شناخته شده یا رهبر جهانی که درگیرِ مشکلاتی از این دست است، میلیون فرد معمولی نیز از این مشکلات رنج می برند. موسسه ی لکنت زبان آمریکا تخمین می زند بیش از سه میلیون نفر در آمریکا و شصت و هشت میلیون نفر در سراسر دنیا اختلال گویایی دارند. فراوانی لکنت زبان در مردان سه تا چهار برابر بیش از زنان است.
لکنت زبان معمولاً در دوران کودکی بروز می کند.
نخستین خاطرات من از لکنت زبانم به پیش از پنج سالگی ام برمی گردد و اکنون بیش از شصت سال است که با لکنت ــ گاه شدید و گاه خفیف ــ دست به گریبانم. ولی لکنت زبانم باعث نشده است که از پیشرفت های چشمگیر در حرفه ی روزنامه نگاری ام بازبمانم! و شاید تعجب کنید اگر بگویم که از بازگو کردن داستان زندگی ام، به ویژه برای نوجوانان، لذت می برم!
آیا لکنتم درمان شده است؟ خیر! آیا بر آن چیره شده ام؟ آری!
ماجراهای رمان روزنامه فروش سال ۱۹۵۹ رخ داده است؛ زمانی که شیوه های نوین گفتاردرمانی هنوز در ابتدای راه شان بوده اند. در پنجاه سال اخیر قدم های بلندی در این راه برداشته شده است. هر چند هنوز کارهای بسیاری باید انجام شود و به سوالات بی شماری باید پاسخ داده شود. تحقیقات علمی فراوان نشان داده اند که لکنت زبان ارثی است.

وینس واتر

فصل یک

دارم حرف هایم را تَق تَق ماشین می کنم و برای این کارم دلیل موجهی دارم. من نمی توانم حرف بزنم.

در واقع بدون لکنت نمی توانم.

از آن گذشته به مام(۲) قول داده ام هیچ وقت به زبان نیاورم چه بلایی سرِ چاقوی دسته زردم آمده است. مام شاید بگوید ماشین کردن حقه بازی است ولی من حتماً باید حرف هایم را روی کاغذ ببینم تا مطمئن شوم همه چیز درست همان طور که یادم می آید اتفاق افتاده است. من به حرف های نوشته شده روی کاغذ خیلی بیشتر از حرف های شفاهی اعتماد دارم.

حرف زدنِ مضحکم شباهت چندانی به حرف زدن خرس های چاق توی کارتون ها ندارد چون من فقط موقع گفتن بعضی از صداها زبانم می گیرد و کلمه سخت از دهانم بیرون می آید. گاهی پس از کمی تلاش کردن سرانجام موفق می شوم. ولی گاهی صورتم سرخ می شود. از نفس می افتم و سرم گیج می رود. این جور وقت ها کاری از دستم برنمی آید جز آن که به فکر کلمه ی مناسب دیگری بیفتم یا همچنان به تلاش بی نتیجه ام ادامه بدهم.

خانمی که پدر و مادرم استخدام کرده اند تا درست حرف زدن را بهم آموزش بدهد کلکی یادم داده که خودش اسمش را «بازدمِ آرام» گذاشته است. یعنی باید پیش از گیر کردن در یک کلمه به آرامی نفسم را بیرون بدهم. بنابراین هر وقت احساس می کنم دارم به دردسر می افتم آهسته نفسم را بیرون می دهم و همزمان صدایی شبیه سوتِ مار درمی آورم!
سه ـ سه ـ سه ـ سه.

خُب آدم وقتی یازده سالش است بهتر است مار صدایش کنند تا عقب مانده!

روزهایی که توی مدرسه در گفتنِ کلّی کلمه گیر می کنم به خانه که می رسم فوری یک ورق کاغذ توی ماشین تحریر می گذارم و دست به کار می شوم. ماشین تحریر را کسی مدت ها پیش از دفتر پدرم به خانه مان آورده و فراموش کرده است آن را برگردانَد. حالا دارم با همان ماشین تحریر حرف هایم را می نویسم. من کلمه هایی را که در طول روز بیشتر دردسرساز بوده اند جدا می کنم. دست هایم جای حرف ها را می دانند و دیگر مجبور نیستم برای تلفظ هر کلمه دست به دامن کلک های مختلف بشوم!

از صدای برخورد کلیدهای ماشین تحریر به نوار سیاه خوشم می آید چون همیشه یک جور است. درحالی که من هرگز نمی دانم چه جور صدایی دارد از دهانم درمی آید. تازه اگر شانس بیاورم و صدایی دربیاید!

حتماً تا حالا متوجه شده اید که با ویرگول میانه ی خوبی ندارم و موقع ماشین کردن تا بتوانم قیدش را می زنم. معلم انشایم می گفت هر ویرگول یعنی یک مکثِ کوتاه. ولی من چه بخواهم چه نخواهم موقع حرف زدن یک بند مکث می کنم! آن هم چه مکث های جانانه ای! راستش ترجیح می دهم یک میلیون (واو) ماشین کنم اما یک ویرگول کوچک نه!

از بس توی اتاقم نشسته و ماشین کرده ام تمام حرف های سفید روی کلیدها دارند محو می شوند. ولی کلید ویرگول همان طور نو مانده است و گمانم همین طور هم بماند.

نظرات کاربران درباره کتاب روزنامه‌ فروش

بد نبود
در 2 سال پیش توسط ک آ
موضوع داستان جالبه اما اصلا منسجم نبست. تک تک کارها رو توضیح داده. مثلا"در خونه رو باز کردم رفتم جلو کتم رو برداشتم برای حانم دست تکان دادم راه افتادم در را بستم امدم بیرون"من با اینکه خیلی دوست داشتم اخرش رو بدونم اما یک سوم اول گذاشتمش کنار چون واقعا وقتم رو تلف می کرد
در 6 ماه پیش توسط احمد ملک نژاد