فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یادت نرود که ...

کتاب یادت نرود که ...

نسخه الکترونیک کتاب یادت نرود که ... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یادت نرود که ...

فروغ به زور خندید. چروک های زیرچشم، دوست داشتنی ترش کرده بودند. کیوان نگاه کرد به صورت او و چروک های ریز و پلک ها که کمی افتاده تر شده بودند. نگاهش را از او گرفت. فروغ زیبا بود. زیباترین زنی که دیده بود. او مثل هنرپیشه ها نبود. جنس زیبایی اش با همه فرقمی کرد، انگار فروغ یک جور دیگری زیبا بود. فکر کرد:«میانسالی اوج زنانگی یک زن است.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یادت نرود که ...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تهران

چمدان را از زیر دستگاه رد کرد. مرد باربر کمکش کرد که آن را دوباره روی چرخ دستی بگذارد. توی جیبش دنبال پول ایرانی گشت. یک هزار تومانی ته جیب پالتو پیدا شد. آن را گذاشت کف دست مرد باربر. مرد با نارضایتی به او نگاه کرد:«فقط همین؟!» شرمنده شد. تا خواست توضیح دهد که پول ایرانی ندارد مرد سر تکان داد و رفت. قلبش تند تند می زد. پانزده سال پیش، از فرودگاه مهرآباد رفته بود پاریس. فرودگاه جدید برایش آشنا نبود. وقتی که می رفت همه چیز فرق داشت. دکتر فرامرزی گفته بود که می آید دنبالش. دور و برش را نگاه کرد. با آن که فرامرزی کاملاً تغییر کرده بود و جاافتاده شده بود به راحتی او را پشت شیشه ها پیدا کرد. برایش دست تکان داد. دکتر او را دید و لبخند زد. فکر کرد:«چه قدر پیر شده.» و لابد فرامرزی هم درباره ی او همان نظر را داشت. چرخ دستی را هل داد جلو. از کنار مستقبل هایی که با دسته های گل منتظر مسافرینشان بودند رد شد. فرامرزی کمی عقب تر ایستاده بود. کراوات زده و کت و شلوار به تن، دست به ریش پروفسوری حواسش به مردم بود. کیوان با احتیاط رفت جلو. تک سرفه ای کرد. دکتر متوجه او شد. همدیگر را در آغوش گرفتند. فرامرزی بوی همان ادکلن همیشگی را می داد. بعد از سلام و احوالپرسی دکتر او را کاملاً برانداز کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی گفت:«بزنم به تخته مثل این که آب و هوای فرنگ بهت ساخته. هیچ عوض نشده ای.» کیوان فکر کرد:«تعارف می کند.» آهسته گفت:«نه دکتر جان، پیر شدیم رفت.» فرامرزی اشاره کرد به آسانسور:«پس من چه بگویم؟» کیوان لبخند زد:«شما؟!... فقط موهایتان سفید شده.» فرامرزی از صراحت او جانخورد. لبخند پهنی زد:«اتفاقاً چند وقت پیش یکی از پرستارها می پرسید چرا موهایم را رنگ نمی کنم؟! بهش گفتم این دو شوید هم مگر رنگ کردن دارد؟!» بلند خندید و ادامه داد:«البته فکر بدی هم نیست ها فقط حیف که خوشم نمی آید مردها مو رنگ کنند.» و قهقهه زد. کیوان لبخند زد. چمدان را از روی چرخ دستی آورد پایین:«من هم خوشم نمی آید.» کمی فکر کرد و پرسید:«ماشین کجاست؟» فرامرزی دسته ی چمدان را گرفت و آن را گذاشت روی چرخ:«فعلاً بگذار این رو باشد. پارکینگ طبقه پایین است.» کیوان نگاهی به دور و برش انداخت:«شنیده ام این فرودگاه از شهر دور است.» فرامرزی دکمه ی آسانسور را دوباره فشار داد:«آره، بهتر بود اسمش را می گذاشتند فرودگاه ساوه چون بیشتر نزدیک ساوه است تا تهران.» و بلند خندید. سوار آسانسور شدند. پرُ بود. فرامرزی آهسته گفت:«شانس آوردیم جا شدیم.» رسیدند به پارکینگ. دکتر از کیوان خواست صبر کند آنجا تا او ماشین را بیاورد. کیوان ایستاد و نگاه کرد به پارکینگ که پر بود و فکر کرد:«نباید مزاحم دکتر می شد.» دکتر ماشین را آورد. چمدان را گذاشتند صندوق عقب. حرکت کردند. از پارکینگ خارج شدند. کیوان از شیشه بیرون را نگاه کرد. هوا تاریک و سرد بود. از محوطه ی فرودگاه دور شدند. فرامرزی نیم نگاهی به او انداخت و گفت:«باورم نمی شود که این جایی! حتی وقتی زنگ زدی و گفتی داری می آیی ایران فکر کردم شوخی می کنی.» کیوان لبخند زد:«حق دارید. ناپرهیزی کردم.» فرامرزی نگاهی به آینه ی بغل انداخت:«مدتی هم که هیچ خبری از خودت نمی دادی.» کیوان به او نگاه نکرد:«یک کمی گرفتار بودم. می خواستم اسباب و اثاثیه را بفروشم و خانه را پس بدهم.» فرامرزی پرسید:«چرا پس بدهی، مگه از خانه ات راضی نبودی؟» کیوان فوراً گفت:«چرا، اتفاقاً خانه ی خوبی بود، ولی دیگر نمی خواهم برگردم پاریس.» فرامرزی با تعجب پرسید:«برنمی گردی؟!» کیوان به جاده ی تاریک خیره شد:«نه دکتر جان. به اندازه ی کافی آن جا ماندم. داشت طولانی می شد. دیگرکافی بود.» فرامرزی به شوخی گفت:«نمی دانم این ناتالی با تو چه کرد که دیگر پاریس هم دِلِت را زد.» کیوان بخار روی شیشه را با انگشت پاک کرد:«مسئله ناتالی نیست، ما از اول هم رابطه مان چندان جدی نبود.» فرامرزی دیگر حرفی نزد. چند لحظه هر دو ساکت شدند. مسیر طولانی بود و تاریک. گاه ماشینی به سرعت از کنارشان رد می شد. دکتر با احتیاط می راند. رسیدند به عوارضی. فرامرزی شیشه را پایین کشید:«خسته نباشید.» و اسکناس هزارتومانی داد به مردِ توی اتاقک. باقی پول را پس نگرفت. شیشه را داد بالا. کیوان پرسید:«لیلی جان چه طور است؟» فرامرزی کوتاه گفت:«خوب. خیلی خوب.» کیوان گفت:«انگار ماندگار شده آن جا؟» فرامرزی نگاهش به رو به رو بود:«پس چی؟! انتظار داری برگردد؟» کیوان رفت توی فکر:«گفتم شاید از آن جا خسته شده باشد.» فرامرزی خندید:«نه اتفاقاً برعکس، حوصله ی این جا را ندارد.» کمی فکر کرد و ادامه داد:«شاید هم حوصله ی من را.» کیوان فکر کرد:«این هم یک جور طلاق است.» و آهسته گفت:«این چه حرفی ست دکتر.» مرد آهی کشید:«با هم که تعارف نداریم کیوان جان... من دیگر پذیرفته ام که خاصیت کانادا همین است؛ آدم ها را از هم جدا می کند.» کیوان چیزی نگفت. فکر کرد باید حرف را عوض کند و پرسید:«بچه ها چه طورند؟» فرامرزی لبخند زد:«آن ها هم خوبند. ارشیا که دیگر دفتر وکالتش را هم زده. سارا هم می رود دانشگاه، گفته بودم که داروسازی می خواند.» کیوان پرسید:«ازدواج که نکرده؟» مرد پوزخند زد:«نه، اما دوست پسر هلندی دارد.» کیوان لبخند زد:«از هلندی ها نگویید که خسیس ترین آدم های روی زمین اند.» فرامرزی بلند خندید:«فعلاً که همه مخارج سارا با من است...امیدوارم بعد از دانشگاه پسره برگردد هلند و شرش کم شود.» کیوان خنده ی کوتاهی کرد. چند لحظه ساکت ماندند. کیوان زل زد به بیرون. تا چشم کار می کرد روشن بود. تهران بزرگ و درندشت شده بود با ساختمان های بلند و بزرگراه های پیچ در پیچ. فکر کرد:«فرامرزی چه طور همه ی خروجی ها را درست می رود؟!» هر از گاه، فرامرزی برایش توضیح می داد که در چه منطقه ای هستند و چه قدر مانده که برسند خانه و از خانه اش گفت که در یک برج بلند است و در بالاترین طبقه. کیوان گفت که به خانه باغ می رود و نه خانه ی فرامرزی. دکتر حواسش به رانندگی بود. کیوان آب دهان را قورت داد. آمد بپرسد «فروغ چه طور است؟» اما به جایش پرسید:«خسرو این ها چه طورند؟» فرامرزی لبخند زد:«عالی. با دمشان گردو می شکنند. فردا شب نامزدی فرید است.» کیوان با تعجب پرسید:«فرید؟! مگر فرید چند سالش است؟» فرامرزی به خنده افتاد:«بیست و چهار سال... برای خودش آقایی شده.» کیوان فکر کرد:«آخرین باری که پسر را دیده بود ده سالش بیش تر نبود.» فرامرزی ادامه داد:«تیپ و قیافه اش عین جوانی های خسرو شده، باید ببینی اش.» کیوان لبخند بی رمقی زد. فرامرزی توضیح داد:«عروس دختر یک خانواده ی اصیل و ثروتمند است. شیرین خیلی موافق ازدواج زودهنگام آن ها نبود اما خسرو از این که پسر از این سن وسال بار مسئولیت یک خانواده را به دوش بگیرد راضی است.» کیوان نگاه کرد به خانه های حاشیه ی بزرگراه. دهانش خشک شده بود. نمی دانست باید از کجا شروع کند. فرامرزی ادامه داد:«من فعلاً به شیرین این ها حرفی از آمدنت نزده ام. فردا شب می آیم دنبالت که با هم برویم نامزدی. بگذار غافلگیرشان کنیم.» کیوان خواست بپرسد:«فروغ هم می آید یا نه؟» اما چیزی نگفت. فکر کرد:«کاش فرامرزی خودش حرف فروغ را پیش بکشد.» فرامرزی گفت:«شیرین است و همین یک پسر. کلی برای نامزدی برنامه ریزی کرده، جیب های بذرافشان بیچاره خالی شده بس که تهیه و تدارک دیده اند.» کیوان لبخند زد:«شیرین خیلی باسلیقه است. فکر کنم مراسمشان خیلی متفاوت باشد.» فرامرزی سرتکان داد:«آره. صد در صد.»
شیشه های ماشین بخار گرفته بودند. برف، دامنه ی کوه ها را سفیدپوش کرده بود. کیوان به خیابان ها با دقت نگاه می کرد. بعضی ها را خوب یادش بود و بعضی ها را اصلاً نمی شناخت. یعنی فروغ کجا زندگی می کرد؟ اصلاً ایران بود یا نه؟ از کجا باید می دانست؟... سال ها بود با هیچ کس درباره ی او حرف نزده بود. بارها خواسته بود حالش را از فرامرزی یا خسرو این ها بپرسد اما نتوانسته بود. خودش هم باورش نمی شد که آن همه سال از فروغ بی خبر بوده است. یعنی او هم حال کیوان را از کسی نمی پرسید؟ فرامرزی نیم گاهی به او انداخت و گفت:«خیابان ها را این طور نگاه نکن که خلوتند. فردا صبح باید ببینی چه غلغله ای می شود.» کیوان حرفی نزد. فرامرزی ادامه داد:«ساعت پنج و شش بعد از ظهر را که نگو. انقدر ترافیک شدید می شود که بهتر است ماشینت را بگذاری و خودت در بری.» وارد خیابان ولی عصر شدند. خیابان مورد علاقه اش. خیابان خاطرات. خیابان پیاده روی های طولانی و رستوران های به یادماندنی. درخت ها لُخت بودند. برگ چنارها ریخته بود. کناره های جوی های آب یخ زده بود. فرامرزی نیم نگاهی به کیوان انداخت:«چیه، تو فکری؟» کیوان به او نگاه کرد:«نه، داشتم خیابان ها را تماشا می کردم.» فرامرزی لبخند زد:«چشمت به خیابانهاست اما حواست نه.» و با تردید ادامه داد:«می توانم حدس بزنم به چی فکر می کنی.» کیوان چشم ها را ریز کرد:«به چی؟» فرامرزی جدی شد:«به آرش؟!» کیوان سرش را پایین گرفت. نمی دانست چه جوابی به دکتر بدهد. فرامرزی ادامه داد:«حتی اگر هیچ حرفی هم نزنی از نگاهت پیداست. تو بی دلیل آن جا را ول نکردی بیایی این جا. مطمئن بودم روزی خودت به این نتیجه می رسی که باید برگردی.» کیوان باز هم حرفی نزد. از خودش خجالت کشید. او هیچ وقت پسرش را نخواسته بود. دست های سرد را در هم حلقه کرد. فرامرزی نفس بلندی کشید:«طبیعی ست. این همه سال گذشته. تو عوض شده ای. آرش بزرگ شده است. باید بروی دیدنش.» کیوان حرفی نزد. فرامرزی نیم نگاهی به او انداخت:«شیرین می تواند آلما را راضی کند که بروی پسرت را ببینی، گرچه چند وقت پیش بینشان دلخوری پیش آمده.» کیوان فکر کرد:«ای کاش هیچ وقت با آلما ازدواج نکرده بود.» فرامرزی ادامه داد:«ماشالا آرش برای خودش آقایی شده.» کیوان رفت توی فکر:«شما دیدینش؟» فرامرزی سرتکان داد:«من که نه ولی لادن تا وقتی ایران بود مرتب بهش سر می زد. کلی هم عکس ازش داشت. بیچاره همه ی سعیش را می کرد که آرش کمبودی احساس نکند، اما مگر می شد؟!» نفس بلندی کشید و انگار که با خودش حرف بزند ادامه داد:«بچه پدر می خواهد.» کیوان سر برگرداند. دیگران مدام آنچه را که از آن فرار می کرد به یادش می آوردند. در پاریس هم هیچ گاه نتوانسته بود تنهایی مطلقی را که عطش وار به دنبالش می گشت تجربه کند. در اوج بی خیالی و رخوتش، ناتالی از راه می رسید و در گوشش زمزمه می کرد:«تو دیگر چه جور پدری هستی که هیچ وقت دلت برای پسرت تنگ نمی شود؟!» و بعد دعوای جانانه ای به راه می افتاد. گوشش از این حرف ها پر بود. حرف همه شان تکراری بود و شبیه به هم. لابد از فردا نصیحت های شیرین و بذرافشان هم شروع می شد که «چرا نمی روی دیدن آرش؟»، «چرا به فکر پسرت نیستی؟» و از این جور حرف ها، اما هیچ کس حرفی از فروغ نمی زد. در آن سال ها همه شان «لال» شده بودند و برای همین سعی کرده بود از آن ها فاصله بگیرد. باز هم فرامرزی حرفی از فروغ نمی زد. کیوان اخم کرد. نمی دانست چرا همه شان خود را به خریت زده اند؟ هیچ کس نمی فهمید که او می خواهد بداند فروغ کجاست و چه کار می کند؟! فرامرزی هنوز داشت حرف می زد. از آرش می گفت و مطابق معمول درس اخلاق می داد. کیوان دست ها را مشت کرد. به خودش گفت:«آرام باش.» دکتر بعد از اتمام نصیحت هایش نفسی تازه کرد و گفت:«منِ بی حواس را باش. مرد حسابی! می خواهی بروی خانه ای که چهارسال است هیچ احدالناسی دَرآن نبوده؟! آن جا حتماً پر از گرد و خاک و کثافت شده است.» کیوان گفت:«مش رجب آنجاست. خانه را مرتب کرده.» فرامرزی آینه ی بغل را نگاه کرد:«گیریم که خانه را مرتب کرده باشد. می خواهی تک و تنها بروی آن جا چه کار؟ خب بیا پیش من. من هم که مثل خودت تنها هستم.» کیوان با قاطعیت گفت:«نه دکتر جان. ممنون می شوم اجازه بدهید بروم خانه باغ. مش رجب هم منتظرم است. این طوری خودمم راحت تر هستم.» باز هم دکتر اصرار کرد و کیوان زیر بار نرفت و در نهایت دکتر رضایت داد که کیوان را به خانه باغ ببرد. رسیدند به تجریش که حتی آن موقع شب هم شلوغ بود. چه قدر از آن محله خاطره داشت. در سال های کودکی گلبانو او و لادن را می برد بازارگردی و برایشان هله هوله می خرید. در بازارچه بدوبدو می کردند و سر به سر دستفروش ها می گذاشتند اما به امامزاده که می رسیدند ساکت می شدند. آن موقع تجریش شلوغ نبود. خوش آب و هوا و بی ترافیک. ده سال بعد خیابان کمی شلوغ تر و مغازه ها بیش تر شده بودند و بعد از انقلاب تجریش شده بود محله ای نسبتاً شلوغ و پررفت و آمد. با این حال هنوز هم عاشقانه آن جا را دوست داشت. نفس بلندی کشید. هوا بوی فروغ را می داد. چه قدر در آن کوچه و خیابان ها با هم پیاده روی کرده بودند.
دکتر راهنما زد. پیچید توی مقصودبیک. کوچه پس کوچه های مقصود بیک را یکی پس از دیگری رفتند تو. همه جا را برج های بلند گرفته بود. کیوان فکر کرد:«این همه برج توی خیابان های به آن باریکی!» با این حال نانوایی سنگکی سر کوچه هنوز هم سر جایش بود. فکر کرد:«باز هم جای شکرش باقی ست.» هر چه به خانه باغ نزدیک تر می شدند دلهره اش بیش تر می شد. چشمش افتاد به سقف شیروانی عمارت که از پشت شاخ و برگ درختان خودنمایی می کرد. فرامرزی گفت:«بالاخره رسیدیم.» کیوان خانه را نگاه کرد. رو به روی آن یک ساختمان بلند ساخته بودند و آپارتمان های اطراف هم ناآشنا بودند. کیوان با ناباوری پرسید:«توی این چهارده پانزده سال این جا این همه تغییر کرده؟» فرامرزی گفت:«همه جای تهران همین طور شده. کوبیدند و ساختند.» کیوان فکر کرد:«چه طور دلشان آمده؟» فرامرزی صندوق عقب را باز کرد:«آخرش من هم برج نشین شدم. این طوری یک آدم تنها، احساس امنیت بیش تری می کند.» کیوان چمدان را از صندوق عقب درآورد. فرامرزی گفت:«اگر لازم شد خبرم کن شمسی خانم را هم بفرستم کمک برای تمیز کردن این جا.» کیوان گفت:«صبر کنید! نمی خواهم تنها بروم تو.» فرامرزی قهقهه زد:«بفرما! دیدی نرسیده وحشت کردی!» کیوان رفت توی فکر:«وحشت نیست، هیجان است. پانزده سال است این خانه را ندیده ام. احساس غریبی دارم.» فرامرزی سر تکان داد:«درکت می کنم. اما نمی خواهی که پشت در نگهمان داری؟ در بزن تا از سرما یخ نزده ایم.» کیوان لحظه ای صبر کرد. سپس زنگ را فشار داد. صدای پاهای پیرمرد از حیاط به گوش رسید. چشم انتظار او بود. خود را زود رساند و فوراً در را باز کرد. خیلی پیر شده بود. همه ی موهایش ریخته بودند و لاغرتر از قبل به نظر می رسید. از پشت عینک ته استکانی نگاهی به کیوان انداخت و فوراً او را در آغوش گرفت:«آقا کیوان، خوش آمدی.» کیوان او را در آغوش فشرد. مش رجب او را به یاد سال های کودکی اش می انداخت. وقتی که او و لادن دبستانی بودند مش رجب یا زنش گلبانو که چندین سال پیش مرده بود آن ها را به مدرسه می رساندند. تابستان ها هم که پدر و مادر به سفر اروپا می رفتند بچه ها را دست مش رجب و گلبانو می سپردند. گلبانو برایشان پشمک و کلوچه درست می کرد و مش رجب می بردشان گردش و خرید. معلم سرخانه ای هم داشتند که از فرانسه آمده بود و مادمازل آشوری صدایش می کردند. سی و چند ساله و خوش اخلاق بود و با آن ها زبان فرانسه و نقاشی کار می کرد. پدرش ایرانی بود و مادرش فرانسوی. چشم های آبی و پوست روشنش به مادر رفته بود و موهای مشکی پرپشت و قدکوتاهش به پدر. در یازده سالگی کیوان فکر می کرد که او اولین عشق زندگی اش است که البته حداقل بیست سال از او بزرگ تر بود. بالاخره زن ازدواج کرده بود و به پاریس برگشته بود. کیوان مدت ها پکر شده بود و لادن که علت ناراحتی اش را می دانست او را مسخره می کرد. سال ها بعد از آن ماجرا، کیوان برای زندگی به پاریس رفته بود اما هیچ گاه دنبال مادام آشوری نگشته بود.
پیرمرد خواست چمدان را از دست کیوان بگیرد اما او مانعش شد. مش رجب گفت:«ببخشید آقا کیوان. دم در سرپا نگهتان داشتم. بفرمایید تو.» فرامرزی جلو آمد. نگاهی به باغ انداخت و آهسته گفت:«درخت ها خشک شده اند، باید بهشان رسیدگی شود.» کیوان باحسرت به باغ نگاه کرد. وقتی کار لادن اینها درست شده بود که بروند استرالیا هوشنگ خیلی سعی کرده بود لادن را راضی کند که خانه باغ را بفروشند اما لادن زیربار نرفته بود. مش رجب انگار که با خودش حرف بزند گفت:«زفت و رفت خانه ی به این بزرگی کار هر کسی نیست آقا. من هم که دیگر پیر شده ام. جانش را ندارم. آقا هوشنگ می گفتند بفروشیم جایش برج بسازیم، سهم آقا کیوان را هم بفرستیم ولی لادن خانم دلش راضی نشد.» کیوان به فرامرزی اشاره کرد که بیاید تو و به مش رجب گفت:«اوضاع عمارت چه طور است؟ تر و تمیز هست یا نه؟» مش رجب جلوجلو می رفت. مثل صاحب خانه ای که راه را به مهمان ها نشان دهد:«بله آقا. هفته ی پیش که گفتید دارید می آیید خانه را مثل دسته گل کردم. حالا خودتان می بینید.» فرامرزی در را پشت سر بست. به دور و برش نگاه کرد:«الان دیگر خانه های قدیمی را می کوبند جایش برج می سازند. زندگی توی خانه ی به این بزرگی کار آسانی نیست.» کیوان رفت توی فکر:«حق با شماست. اما شما که بهتر می دانید چه قدر از این جا خاطره دارم.» فرامرزی با دقت از روی یک گودال پر از آب رد شد:«می دانم. اما گاهی به نفع آدم است که از خاطرات گذشته فرار کند.» کیوان زیرلب گفت:«چند سال سعی کردم این کار را بکنم اما نشد. برای همین برگشتم. می خواهم نزدیک همه ی آن چیزهایی باشم که دوستشان دارم.» دکتر به شوخی گفت:«داری نگرانم می کنی کیوان. آمده ای سراغ چه؟» دل کیوان لرزید. سر را گرفت پایین. حرفی نزد. دکتر راست می گفت. به سراغ چه آمده بود؟ ته دل به خودش خندید. همه ی کارهایش همین بود. همیشه دلش را به چیزهای کوچک خوش می کرد و از اصل قضایا غافل بود.
رفتند جلو. هوا سوز برف داشت اما آسمان صاف بود. مش رجب گفت:«آقای نقره چی را که یادتان هست؟ همسایه ی رو به رویی.» کیوان سرتکان داد:«آره، آره. حالش چه طور است؟» پیرمرد ایستاد:«ده دوازده سال پیش خانه را فروخت به یک برج ساز، پول زیادی هم عایدش شد. نوه هایش را فرستاد فرنگ. خدا بیامرزدش سال پیش فوت شد.» کیوان با تاسف سر تکان داد:«حیف، مرد نازنینی بود.» مش رجب زیرلب گفت:«لامصب چه مرضی بود! شش ماهه از پا درش آورد.» کیوان نفس بلندی کشید. نگاهی به دور و بر انداخت. حیاط تاریک بود. برگ های خشک شده زیر پا خِرِش خِرِش می کردند. وقتی که کوچک بودند پاییزها با لادن برگ های زرد و نارنجی را جمع می کردند و در صندوقی نگه می داشتند و بعداً با آن ها کاردستی درست می کردند. دلشان نمی خواست وقتی که زمستان می شود برگ های پاییزی زیر برف مدفون شوند، اما برگ های دختر انار دیرتر خشک می شد و دیرتر می ریخت و هیچ کس نمی دانست چرا. فرامرزی پرسید:«بقیه چه طور؟ دیگر چه کسانی فروختند؟ آن دکتره که خانمش روی صندلی چرخدار بود چی شد؟» مش رجب کمی فکر کرد:«آهان! دکتر انتظام را می گویید؟... یک سال قبل از انقلاب خانه را گذاشت و فرار کرد رفت آن سر دنیا.» برگشت و به کیوان نگاه کرد:«شما باید یادتان باشد.» کیوان سر تکان داد:«آره، رفت امریکا. انگار جای خانه ی آن ها هم برج ساخته اند.» فرامرزی سر تکان داد:«حیف! چه خانه قشنگی داشتند.» جلوتر رفتند. استخر خالی بود و ته آن پر از برگ های خشک که روی هم تلمبار شده بودند. یک بار به شوخی لادن را هل داده بود توی آب و پدر چند روز تنبیهش کرده بود. به فکر فرو رفت. یادش آمد یک بار هم وقتی که دانشجو بودند فروغ پایش لیز خورده بود و کم مانده بود بیفتد توی استخر و کیوان نفهمیده بود که چه طور او را میان هوا و زمین گرفته است. لبخند محوی روی لب هایش آشکار شد. فکر کرد:«چه خوب که لادن زیر بار فروش خانه نرفت.» پله های عمارت را بالا رفتند. قلبش تند می زد. دلش گرفته بود. هیچ وقت خانه باغ را تا آن حد سوت و کور ندیده بود. مش رجب کلید عمارت را داد دست کیوان:«خودتان باز کنید آقا.» کیوان کلید انداخت. در باز شد. همه جا تاریک بود. مش رجب چراغ ها را زد. خانه روشن شد. بعد از فوت مادر، لادن و همسرش هوشنگ با دختر و پسرشان فرانک و کاوه در خانه ساکن شده بودند و سال ها بود که کیوان عمارت را ندیده بود. فرامرزی نگاهی به سالن انداخت:«یادش بخیر.» کیوان چمدان را گذاشت روی زمین و لپ تاپ را روی میز ناهارخوری. خانه در ظاهر تمیز بود اما همه جا بوی خاک می داد. وقتی مادر زنده بود همه جا از تمیزی برق می زد. لادن به مادر غر می زد که:«وسواس دارد.» و مادر می گفت:«اگر خانه تمیز نباشد خواستگارها با خودشان می گویند که لابد دخترشان هم شلخته است و فراری می شوند.» لادن پشت چشم نازک می کرد که یعنی «حالا که خواست ازدواج کند!» و مادر شروع می کرد به توضیح این که وقتی هم سن و سال لادن بوده شوهر داشته و یک بچه و لادن هم اگر دست دست کند ترشیده می شود و کیوان و لادن یواشکی به او می خندیدند. فکر کرد:«انگار همین دیروز بود.» مش رجب نگاهی به در و دیوار خانه انداخت:«تا وقتی خانم خدابیامرز زنده بودند خانه چه صفایی داشت.» فرامرزی آه کشید:«آره والا.» مش رجب عینک را از نوک دماغ داد بالا:«وقتی هم که خانم به رحمت خدا رفتند، لادن خانم و بچه ها آمدند و دوباره به خانه رونق دادند ولی الان چند سال است که اصلاً دل و دماغ این جا ماندن را ندارم. وقتی آقا کیوان گفت دارد می آید انگار عمر دوباره گرفتم.» کیوان لبخند زد:«خودت که می دانی مش رجب، من مثل لادن این ها نیستم. صدایی ازم در نمی آید.» مش رجب رفت طرف آشپزخانه:«همین که این جا باشید برکت است آقا. من بروم چای تازه دم بیاورم.» کیوان به فرامرزی تعارف کرد که بنشیند و خودش نشست روی درگاهی پنجره. نور چراغ ها از ساختمان بلند رو به رو می افتاد توی حیاط و آن را روشن می کرد. نور خانه کم بود. دیوارها چرک شده بودند. باید رنگشان می زدند. قاب عکس مادر روی میز کنارمبلی بود و رویش گرد و خاکی نبود. معلوم بود که مش رجب به آن توجه داشت. مادر به او لبخند می زد. بی اختیار به مادر لبخند زد و فکر کرد:«بیچاره مامان.» پرده های پر گرد و خاک را زد کنار. نور کم جانی از ساختمان های رو به رو تابیدند توی خانه. لادن پیش از مهاجرت به استرالیا تلفنی به او گفته بود که «وسایل به دردبخور و چیزهای قابل حمل خانه را با خودش می برد و به دردنخورها را می گذارد بمانند.» مبل ها همان مبل ها بودند. مادر قبل از انقلاب آن ها را سفارش داده بود و تاکید کرده بود که تا روز خواستگاری لادن آماده شوند. مبل ها همان روزی رسیده بودند که خواستگارها قرار بود بیایند و آخرسر هم لادن آن خواستگار را نپسندیده بود. وقتی که لادن و کیوان داستان مبل سفارش دادن مادر را برای فروغ تعریف کرده بودند او از خنده ریسه رفته بود و پرسیده بود:«یعنی خواستگار تا این حد مهم است؟» نشست روی مبل کنار فرامرزی. لادن گفته بود:«همه ی آلبوم های به دردبخور را با خود می برد و به درد نخورها را می گذارد توی جاکتابی بمانند.» فکر کرد:«باید برود سراغشان.» مش رجب با سینی چای آمد. استکان ها کمرباریکِ ناصرالدین شاهی بودند. چای پررنگ بود و قندپهلو؛ همان طور که همیشه مادر سفارش می کرد. فرامرزی بلند شد و سینی را از دست او گرفت:«شما چرا زحمت می کشی مش رجب؟» اشاره کرد به مبل:«بفرما بنشین.» پیرمرد با رودربایستی نشست. فرامرزی یک استکان گذاشت جلوی او و یکی هم جلوی کیوان و استکان خود را هم برداشت. کیوان به در و دیوار نگاه کرد. همه جای خانه او را یاد مادر می انداخت. فرامرزی آه کشید:«اگر فکر می کنی این جا بمانی اذیت می شوی بیا با هم برویم خانه ی من.» تا کیوان خواست چیزی بگوید مش رجب فوراً گفت:«چرا آقا کیوان بیاید آن جا؟ چرا شما شب را این جا نمی مانید؟» فرامرزی خندید:«ای بابا! من که جایم مشخص است. نگران کیوانم که یک وقت این جا یاد گذشته بیفتد و دلش بگیرد.» کیوان آهسته گفت:«نگران نباشید دکتر.» دوست داشت شب را در خانه باغ سپری کند، در تنهایی مطلق. فرامرزی چای را خورد و آماده ی رفتن شد:«خب من دیگه بروم... فردا بعد از پیاده روی می آیم دنبالت که با هم برویم همین نزدیکی ها صبحانه بخوریم.» کیوان قبول کرد. فرامرزی گفت:«اگر چیزی هم کم و کسر داری بگو برایت بگیرم.» کیوان سر تکان داد:«حتماً.» دکتر رفت طرف در:«یک فکری هم باید به حال مرمت این بنای تاریخی بکنیم.» کیوان خندید. مش رجب خواست برود بدرقه ی دکتر که او مانعش شد. بعد از رفتن فرامرزی، مش رجب استکان ها را جمع کرد:«آقا کیوان، تختخوابتان را مرتب کردم. گفتم حتماً می خواهید اتاق خودتان باشید. وقتی لادن خانم این ها این جا بودند، آقا کاوه توی اتاق شما می خوابید؛ به یاد دایی اش.» کیوان لبخند زد:«دستت درد نکند. به تو هم زحمت دادم.» مش رجب تعظیم کوتاهی کرد:«وظیفه ام است آقا.» و برگشت به آشپزخانه. کیوان رفت طرف پله ها. راه پله تاریک بود. با احتیاط رفت بالا. اتاق نشیمن خانه را دوست داشت. وقت هایی که مادر دوره ی زنانه می گرفت او ناچار بود بالا بماند و در همان اتاق بالا تلویزیون تماشا کند. گاهی هم به کتاب های پدر سرک می کشید و بعضی ها را با علاقه می خواند. وقتی پدر مُرد مادر و لادن تمام کتاب های او را به کیوان دادند. او همه را خوانده بود و با خود فکر کرده بود:«پدر مرد باسوادی بوده.» بخش زیادی از کتاب های پدر را با خود به فرانسه برده بود و تعدادی را هم پیش آلما جا گذاشته بود اما هنوز هم جاکتابی پر از کتاب بود. اتاق نشیمن تاریک بود. دکمه ی چراغ را زد. نور بی رمقی نشیمن را روشن کرد. رفت طرف جاکتابی. طبقه ی اول کتاب های کاوه بودند. از هری پاتر گرفته تا کتاب های خون آشامی و ترسناک. رمان های عاشقانه ایرانی و فرنگی هم که احتمالاً مال لادن و فرانک بودند. از بین کتاب ها خیلی زود کتاب های خودش را پیدا کرد. رویشان لایه ی نازکی گرد و خاک نشسته بود. به جز کتاب ها، پاکتی هم آن جا بود. پاکت را برداشت. در آن چند عکس بود. عکس ها را بیرون آورد. چند عکس قدیمی او و فروغ. همان عکس هایی که لادن گفته بود «به درد نخور» اند. با دقت به آن ها نگاه کرد. همه ی عکس ها در حیاط خانه گرفته شده بودند و فقط یک عکس دسته جمعی متعلق به کلاس دکتر فرامرزی بود. عینک طبی را توی چمدان گذاشته بود. چهره ها را درست تشخیص نمی داد. فقط فرامرزی قابل تشخیص بود که آن موقع ریش ها را شش تیغ می زد و کراوات قرمز می بست. خوب به یاد داشت که پیش از ازدواج با مهشید عکس های زیادی را در خانه باغ جا گذاشته بود. مادر همیشه می گفت:«پاره کن بریزشان دور.» اما کیوان آن ها را لا به لای کتاب ها مخفی کرده بود. دلش برای دیدن فروغ می تپید. فکر کرد:«حتماً برای نامزدی فرید می آید.» شاید هم مثل گذشته میل چندانی به مهمانی رفتن نداشت. به عکس خیره شد. تاریخ آن را نمی دانست اما هر دویشان خیلی جوان بودند. فروغ پیراهن بلند آبی کدر پوشیده بود و یک گل قاصدک گذاشته بود پشت گوشش و لبخند ملایمی می زد. کیوان آن روزها خود را خوشبخت ترین مرد دنیا می دانست. هیچ گاه تا آن حد عاشق نشده بود. یک بار لادن گفته بود:«عشق هم حد و اندازه ای دارد.» و کیوان جواب داده بود:«اگر هم حد و اندازه ای داشته باشد عشق من به فروغ بیشترین حد آن است.» نشست روی زمین. با آن که مش رجب می گفت از چند روز پیش شوفاژها را روشن کرده احساس سرما می کرد. پالتو را به خود چسباند. چرا فرامرزی و بقیه سکوتشان را نمی شکستند؟ یعنی فروغ کجا بود؟ کجا باید سراغش را می گرفت؟ شاید با فاران و آرش از ایران رفته بودند اما حسی به او می گفت که فروغ جایی نمی رود، اصلاً اگر می خواست برود همان موقع با سیروس می رفت. عکس ها را گذاشت توی پاکت. شاید هم فروغ با فرامرزی قطع رابطه کرده بود و فرامرزی خبری از او نداشت. فکرش کار نمی کرد. خسته بود. بلند شد و رفت طرف اتاقش. در را باز کرد. تخت همان تخت بود و قفسه همان قفسه. روی دیوار پوسترهای اسپایدرمن و هری پاتر نصب شده بودند. خنده اش گرفت. دغدغه های نوجوانی خواهرزاده اش هیچ شباهتی به دغدغه های نوجوانی او نداشتند. آخرین باری که او را دیده بود تنها پنج سال داشت و حالا جوانی نوزده ساله شده بود. پتو را زد کنار. توی تخت دراز کشید. خاطرات گذشته برایش زنده شده بودند. مهم ترین اتفاقات زندگی اش زمانی رخ داده بودند که در همان خانه زندگی می کرد. چشم ها را بست. خیلی زود خوابش برد.

نظرات کاربران درباره کتاب یادت نرود که ...

مگه پیجهای فیک خودش بیان تعریف و تمجید
در 4 روز پیش توسط
خیلی عالی بعد از مدتها کتاب خوب خواندم
در 1 هفته پیش توسط
دومین باره که شروع کردم به خوندمش و واقعا لذت میبرم
در 2 هفته پیش توسط
برای دوتا از کتاب های این خانوم تبلیغ زیاد شده بود و خیلی هم قیمتش بالا بود یکم تحقیق کردم که ببینم ب دردم میخوره بخرم یا نه، همون طور ک تو نظرات اومده یه سری خوششون اومد یه سری نه فکر میکنم کسایی که طرفدار رمان های ایرانی ان ازین کتاب خوششون بیاد و کسایی مث من که اخرین کتاب ایرانی که خوندم فکر میکنم در دوران راهنمایی بود و اسمش پریچهر بود! و فقط طرفدار رمان های غیر ایرانی هستم با نگاهه فراتر اونها برای ما جذابیتی نداشته باشه
در 3 ماه پیش توسط
حالا
در 4 ماه پیش توسط