فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آخرین رویای فروغ

نسخه الکترونیک کتاب آخرین رویای فروغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آخرین رویای فروغ

گفت مرد تعریف می کند که یک سال پیش یک روز عصر با پسرش می ایند آنجا و توی ساحل می نشینند، شاید همان اطراف، نزدیک جایی که امیر و دوستانش نشسته بودند. آن وقت مرد به سرش می زند که با پسرش بروند توی آب. لباس هایشان را درمی آورند و می زنند به آب. همانطور که دست همدیگر را گرفته بودند چند متری جلو می روند. فکر می کردند حتا تا چند متر جلوتر هم همانطور کم عمق است. به خاطر همین دست همدیگر را رها می کنند و می روند جلوتر. همه چیز تا چند دقیقه خیلی خوب بوده. تا اینکه مرد یکدفه می بیند پسرش نیست. غیب شده بود. ظرف مدت خیلی کوتاهی ناپدید شده بود.

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب آخرین رویای فروغ



۱

داد زد: «همین کوچه س.»
زدم روی ترمز. گفتم: «چرا داد می زنی؟»
«ببخشید. دست خودم نبود.»
«اون ها خودشون الان به اندازه ی کافی داغونن. تو تازه باید...»
نگذاشت حرفم را تمام کنم. «گفتم که. دست خودم نبود. مرده شور این کوچه ها رو ببرن که یه تابلوِ درست و حسابی ندارن. نوربالاتو بنداز اون جا!»
با انگشت دیوار کوتاه و سفیدی را نشان داد که پشت شاخه های درختِ چنار پنهان شده بود. پیچیدم به راست و نور ماشین را انداختم روی درخت . آذر گفت: «همینه.»
روی تابلوِ فلزیِ رنگ و رو رفته ای نوشته بود: یاسمن ۸.
وقتی پیچیدم توی کوچه، گفت: «نباید می آوردنش شمال.»
منتظر این حرف بودم. گفتم: «خودش خواسته بود. دست من و تو نبود. خودش خواسته بود. می فهمی دارم چی می گم؟»
داشتم خیلی آهسته می راندم. نگاهم به دیوار ویلایی بود که از جلوش رد می شدیم. می خواستم همین جا توی ماشین قضیه را تمام کنیم. دوست نداشتم بیشتر از این کش پیدا کند. آذر گفت: «خودش هم که می خواست، نباید می آوردنش. اگه یه ذره عقل توی کله هاشون بود، نباید قبول می کردن با این حال بیارنش این جا.»
همان جا وسط آن کوچه ی تاریک زدم روی ترمز. تقریباً تمام چراغ های تیرهای برق سوخته بود. گفتم: «تو هنوز مادرتو نمی شناسی؟ هر کاری بخواد می کنه، هیچ کس هم نمی تونه جلوشو بگیره.»
«با اون حالش...»
«با همون حالش هر کاری خواسته کرده. نباید بری اون جا. اون ها خودشون به اندازه ی کافی اعصاب شون داغون هست.»
زل زده بود توی چشم هایم. بعد گفت: «چرا وایسادی؟»
زدم توی دنده و حرکت کردم. گفتم: «ببین اون پلاک چنده؟»
با سر به دری اشاره کردم که چیزی تا آن فاصله نداشتیم. گفت: «یه چیزی شده که به ما گفته ن پاشیم بیایم این جا. مطمئنم.»
«پلاک چنده؟»
«اصلاً پلاک نداره.»
زدم کنار. وقتی داشتم توی داشبورد دنبال چراغ قوه می گشتم، گفت: «این جا نیست. همه ی چراغ ها خاموشه.»
حرکت کردم. دو ویلا بعد، روبه روی دیوار ویلایی که چراغ های ساختمانش روشن بود، پیچیدم سمت در. تقریباً هر دو نفرمان مطمئن بودیم همین جاست. وقتی زدم روی ترمز، شماره ی ۴۴ را دیدم که جایی گوشه ی در نوشته بودند. آذر گفت: «همه ش دارم فکر می کنم نکنه یه اتفاقی افتاده نخواسته ن به ما بگن.»
«هیچ اتفاقی نیفتاده. آوردنش خونه، خواسته ن ما هم پیشش باشیم. برو زنگو بزن.»
دستگیره ی در را گرفت. گفت: «خیلی حالم خرابه.»
پیاده شد. خواست زنگ بزند که صدایش زدم. سرش را آورد نزدیک شیشه. گفت: «چیه؟»
«کاریه که شده. نمی شه برگشت به سه روز قبل. دیگه نباید جر و بحث کرد.»
فقط نگاهم کرد. بعد رفت زنگ در را زد و سرش را برد نزدیک بلندگوی دربازکن. کمی بعد در باز شد. ماشین را بردم تو. وقتی از راهی سنگی، که دو طرفش بوته های کوتاه شمشاد ردیف شده بودند، آهسته جلو می رفتم، چراغ ایوان روشن شد. بعد پروین و نادر را دیدم که از درِ ساختمان بیرون آمدند. ماشین را گذاشتم پشت زانتیای سفیدرنگی که انتهای راهِ ماشین رو قرار داشت. پیاده که شدم، پروین بلند گفت: «راحت این جا رو پیدا کردین؟»
آذر بلند گفت: «با همسایه هاتون پول بذارین رو هم یه تابلو برای سر کوچه بخرین با یه چند تا پلاک برای درِ خونه هاتون!»
نادر برای مان دست تکان داد. با پروین از پله های ایوان پایین آمدند. ساک مان را از صندوق عقب بیرون کشیدم. وقتی می رفتم سمت ایوان، پروین گفت: «نادر داشت راه می افتاد بیاد اول جاده.»
نادر گفت: «به پروین گفتم این ها توی شهر یه جا رو اشتباه رفته ن.»
گفتم: «خیلی راحت پیدا کردیم.»
با هم دست دادیم. پروین صورت آذر را بوسید. گفت: «پیش پاتون آرزو زنگ زد. فکر کنم تا نیم ساعت دیگه برسن. ولی بیژن تازه راه افتاده.»
نادر گفت: «معلوم هم نیست راه افتاده باشه. کلی طول می کشه تا اون بخواد از جاش تکون بخوره.»
آذر گفت: «مامان چه طوره؟»
پروین به من نگاه کرد. بعد آهسته رو به آذر گفت: «بهتر شده، ولی هنوز کسی رو نمی شناسه.»
نادر گفت: «این چند روز کلی بهش آنتی بیوتیک تزریق کرده ن.»
آذر گفت: «الان بیداره؟»
توی چشم هایش اشک جمع شده بود. پروین سر تکان داد. نادر گفت: «دیشب توی بیمارستان چند بار بلند شد نشست لب تخت. تقریباً همه رو شناخته بود.» لبخند زد. «داد و بی داد راه انداخت که می خواد بره خونه.»
پروین گفت: «دوباره از صبح کسی رو نمی شناسه.»
دستش را گذاشت روی شانه های لاغر آذر. از پله های ایوان که بالا می رفتیم، نادر خواست ساک را بگیرد. نگذاشتم. از کنار باغچه ی کوچک ایوان، که توی آن گل کاشته بودند، رد شدیم. جلوِ در آذر گفت: «امروز از صبح که بیدار شدم، همین طور نگران بودم. دلم می خواست زودتر راه بیفتیم.»
پروین گفت: «حالا این وسط یه اتفاقی هم افتاده. یه چیزی که اگه بشنوی، باور نمی کنی. خدایا، چی بگم! هیچ کس باور نمی کنه.»
آذر گفت: «چی شده؟»
پروین گفت: «یه نفر امروز به این جا تلفن کرد. خودت می بینیش. قراره امشب بیاد این جا.»
آذر گفت: «کی؟»
نادر رو به پروین گفت: «صبر کن اول بیان تو، بعد حرفشو بزن!»
آذر گفت: «چی شده؟»
نادر گفت: «هیچی نشده.»
پروین گفت: «حالا اول بیا بریم پیش مامان.»
در را باز کرد و همه پا گذاشتیم توی سالنی که سقف بلندی داشت و دو لوستر بزرگ، آن را کاملاً روشن کرده بود. پروین و آذر رفتند سمت پلکانی چوبی که آن طرف سالن، جلوِ پنجره ی بزرگی قرار داشت. نادر مرا از راهروِ عریضی که سمت چپ در بود، به اتاق خواب بزرگی برد که شبیه اتاق هتل های گران قیمت بود. کمدی را که روی در آن آینه ی قدی کار گذاشته بودند، نشانم داد و گفت هر چیزی بخواهیم توی کمد هست؛ از حوله و ملافه های تمیز گرفته تا خمیردندان و مسواک های نو. بعد دری را که نزدیک تخت خواب دونفره بود، نشان داد و گفت: «دوش بگیر. الان می چسبه.»
«آخر شب دوش می گیرم.»
زد روی شانه ام. گفت: «مگه این جا ببینیمت!»
لبخند زدم.
گفت: «باید زمستونِ این جا رو ببینی. منظره هایی رو می بینی که توی عمرت ندیده ی . جدی می گم. امسال زمستون که اومدیم، شما هم باید بیاین. به پروین گفتم می خوام حتماً سامان و آذرو هم دعوت کنیم.»
«حتماً می آیم.»
نمی دانم چرا این حرف را زدم، چون بعید می دانستم زمستان بتوانم کلاس هایم را رها کنم. اما توی آن موقعیت نمی خواستم با چیزی مخالفت کنم. نادر گفت: «فردا صبح ساعت پنج قرار گذاشته یم با شادی بریم لب دریا. اگه خواستی تو رو هم بیدار می کنم. چیزی تا این جا راه نیست. می ریم تا قایقرانی و برمی گردیم.»
«خیلی عالیه. من خیلی وقت بود شمال نیومده بودم.»
و فکر کردم از آخرین باری که با آذر آمده بودیم، چند سال می گذرد. چهار، شاید هم پنج سال بود که نیامده بودم. یاد صبح روزی افتادم که نشسته بودیم زیرِ چادرِ رستورانی توی ساحل و داشتیم تخم مرغ و ژامبون می خوردیم. بعد یادم افتاد پدر آذر همان موقع به او زنگ زد. می خواست ببیند کجاییم و کی برمی گردیم. حالا سه سالی می شد که مُرده بود. نادر گفت: «تهرون مثل باتلاق می مونه. یهو سرِتو بالا می کنی می بینی تا گردن توش فرو رفته ی. اون وقته که دیگه هیچ راه فراری نیست. یه شلوار راحت بدم بهت؟»
«نه، ممنون. همه چی آورده م.»
«من تا دو سال پیش داشتم توش فرو می رفتم. ولی خودمو نجات دادم. یه وقت هایی به پروین می گم بیا دیگه برنگردیم توی اون خراب شده.»
از اتاق که بیرون آمدیم، گفت: «بریم توی آشپزخونه. پروین براتون آب هندونه گرفته.»
گفتم: «دکتر امروز دیدش؟»
جایی ایستاد و شانه اش را تکیه داد به دیوار. گفت: «بعدازظهر اومد بهش سر زد.»
«خوب، چی می گه؟»
برگشت و زیرچشمی به هال نگاه کرد. «به پروین گفت چرا هفته ی پیش که فهمیده بودن مشکل ادراری داره، نبرده بودنش دکتر؟» نفس عمیقی کشید. «خبر داری که یه بار توی رگ های پاش خون لخته شده بوده؟»
سر تکان دادم. راه افتادیم به سمت هال. آهسته گفتم: «چرا توی بیمارستان نگهش نداشته ن؟»
«دیگه لازم نبود بهش آنتی بیوتیک تزریق کنن.»
داشتیم می رفتیم سمت پلکانی که به اتاق های بالا راه داشت. نادر گفت: «نمی دونی دیشب چی کار کرد تا بیاد خونه. می گفت دیگه حاضر نیست یه دقیقه هم توی بیمارستان بمونه. پروین هم می خواست بیاردش خونه. چند بار به من گفت می خواد خودش از مادرش پرستاری کنه.»
از پلکان که بالا می رفتیم، گفتم: «شادی کجاس ؟»
«با اون پسره رفته ن یه چیزهایی بخرن و برگردن.»
و دستش را توی هوا تکان داد، انگار که نمی خواست در این باره حرفی بزند. گفتم: «حامد این جاس؟»
یک لحظه ایستاد. گفت: «پس چی! فکر کردی شادی، خانم جونو تنها آورده شمال؟! این لندهور نمی ذاره شادی یه لحظه به خودش باشه.»
بازویم را گرفت و سرش را آورد نزدیک. گفت: «یه عمر تموم عشق و محبتتو بریز به پاشون، دست آخر چی! هیچی. مثل غریبه ها باهات رفتار می کنن. انگارنه انگار که ما اصلاً وجود دار یم.»
قبلاً چندین و چند بار شنیده بودم که با ازدواج شان مخالف است، اما حالا داشتم مستقیم از زبان خودش می شنیدم. صورتش حسابی سرخ شده بود. فکر کردم بهتر است از چند باری که حامد را دیده بودم، حرف بزنم. بگویم شاید آن طورها که او فکر می کند نباشد. بگویم شاید باز هم باید صبر کرد. اما حرفی نزدم. وقتش نبود. نادر هم دیگر چیزی نگفت.

نظرات کاربران
درباره کتاب آخرین رویای فروغ

نثر خیلی ساده ، یک داستان چند خطی اما پرکشش. ارزش خوندن داشت.
در 3 هفته پیش توسط
ایرادات ویرایشی و تایپی کتاب زیاد و آزاردهنده است. قصه خیلی بی سر و تهی داره و انقدر با عجله روایت میشه که فقط خواننده رو عصبی میکنه
در 5 ماه پیش توسط
ذهنم رو خیلی درگیر کرد و دوسش داشتم....حس داشت و تصاویر زنده و عمیقی درونش بود! داستانش به زندگی خیلی از ماها شبیهه
در 6 ماه پیش توسط
امیدوارم خوب باشه
در 7 ماه پیش توسط
این کتاب قراره طی یک برنامه کتابخوانی دسته جمعی خوانده شود. اگه علاقه دارید به صفحه اینستاگرام yaldarta برید و همراه باشید🌻
در 8 ماه پیش توسط