فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آزادی
مجموعه مقالات و مصاحبه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب آزادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آزادی


در حالی که ادیان جزءِ لایتجزای همه تمدن‌ها و همه فرهنگ‌ها به شمار می‌روند چگونه می‌توان نقش و سهم آنها را در گفت و گوی تمدن‌ها نادیده گرفت؟ در تاریخ بشریت هیچ اجتماع انسانی فاقد وجه دینی نبوده است. همواره چنین بوده است. به همین دلیل است که گفت و گوی میان ادیان یک بُعد عمده گفت و گوی میان فرهنگ‌هاست و می‌تواند به نزدیک شدن ارزش‌ها در زمینه‌های اخلاقی و روحی کمک کند. اما در زمان تحقق جهانی شدن و اشکال جدید فنون اطلاع رسانی، تدین چه صورتی باید داشته باشد تا گفت و گوی ادیان به لال‌بازی تبدیل نشود؟ در واقع این گفت و گو ممکن نخواهد بود مگر در جوهر تدین و در فراسوی مواضع خودمحورگرایانه. باید در گونه‌ای نمادین خود را در یک «رنگین کمان بیابیم و دریابیم که بدون رنگ سبز، رنگ سرخ پدید نخواهد آمد و بدون رنگ سرخ، رنگ سبز مرئی نخواهد شد، و این را نیز بفهمیم که هر رنگ واحد است، و هیچ تماشاگری در خارج پیدا نمی‌شود که بتواند بی آن که خودش در جایی از این رنگین کمان قرار گرفته باشد، چیزها را ببیند.»هر چند که دین امری کاملاً شخصی است، به هیچ وجه فردی نیست و نمی‌توان خود را در حد تعلق به یک باشگاه و حتی به یک کشور محدود کرد. وقتی که صحبت از تدین پیش می‌آید، آدمی از طریق دین خود و پذیرش عمیق تنوع در ادیان دیگر مشارکت می‌کند زیرا که درک می‌کند که تنوع صورت اصلی جهانی‌گری است.
این شکلِ عمومیت، گزینشی نیست بلکه خیلی عمیق‌تر از آن است. البته منظور این نیست که آدمی از هیچ سو محدودیتی برای خود قائل نشود، بلکه غرض این است که افراد آدمی همدیگر را بشناسند، و با هم گفت و گو کنند. در این معنی، جهانی‌گری بیان و توضیح وحدتی است که هرکس به شیوه خود درمی‌یابد.
وانگهی هدف گفت و گوی میان ادیان یکی شدن اعتقادات و ارزش‌های دینی، در نهایتِ امر، نیست. زیرا که پایان وجود ندارد، آنچه هست زندگی است. هدف در امکان گفت و شنود نهفته است و عبارت است از کشف تنوع، نه جست و جوی همخوانی و همسازی. در این صورت «آیا خواهید گفت که معنای یک سمفونی بتهوون در نهایت بخش آخر نهفته است و بقیه آن به همین بخش آخر بستگی دارد؟». نه. چنین نیست. بلکه هر لحظه زیبایی خود را دارد و معنای خود را می‌رساند.

ادامه...

  • ناشر: نشر افکار
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.93 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب آزادی



آزادی

مجموعه مقالات و مصاحبه ها

احسان نراقی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



الف: مقالات

آغاز و فرجام اولین دولت مقتدر سوسیالیست جهان مبتنی بر افکار کارل مارکس

گرامی باد خاطره شادروان مصطفی رحیمی که سال های آخر عمر پر برکتش را با همتی بلند صرف تحقیق و تفحص درباره یکی از حوادث مهم قرن بیستم کرد؛ حادثه ای که در زندگی اکثر ملل جهان، از جمله ملت ما، تاثیرات عظیمی به بار آورد. این محقق ارجمند با وسعت نظر و دانشی که در این امور داشت عالمانه کوشش کرد تا نقش «مارکس» و مارکسیسم و انقلاب اکتر ۱۹۱۷ را در ایجاد اتحاد جماهیر شوروی به درستی روشن کند. بدین منظور او آرا و نظریات متفکران بزرگ سوسیالیسم را که از نزدیکان «لنین» بودند همراه با فضای سیاسی آن زمان برای خواننده اش مجسم کرد و به خوبی نشان داد که لنین بعد از سال ها همکاری و همراهی صادقانه با سه متفکر مبارز و با اخلاص، یعنی «برنشتین» و «کائوتسکی» و «روزا لوگزامبورگ» از آن ها جدا شد. از آنجا که لنین به نقش نجاتبخش جهانی طبقه کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا و ادغام دولت در حزب و رساندن هر دوی آن ها به قدرت مطلقه اعتقاد داشت، ناچار از آزادی و دموکراسی که مورد توجه این سه متفکر بود فاصله گرفت.
البته مورخین امروزی معتقدند که این خصوصیت تا حدودی در اندیشه های مارکس وجود داشته است هرچند جملگی قبول دارند که مارکس در تحلیل اقتصاد سرمایه داری از خود نبوغ خارق العاده ای نشان داده است به قسمی که امروز هم با وجود فروپاشی دنیای شوروی، اندیشه و جنبه های تحلیل مارکس درباره جامعه قرن نوزدهم اروپا همچنان به قوت خود باقی است. در عین حال مسئله ای که مورد تایید مارکس شناسان است این است که اگر لنین با این شدّت و حدّت از دیکتاتوری پرولتاریا و تحلیل طبقاتی تاریخ سخن می گوید تا حدود زیادی تحت تاثیر کارل مارکس است. اخیرا دو نفر از استادان فرانسوی که در عین حال از شاگردان «رمون آرون» فیلسوف و جامعه شناس بزرگ فرانسوی (۱۹۷۵ـ۱۸۹۸)، بوده اند، تحت عنوان مارکسیسم مارکس کتاب مفصلی در پاریس منتشر کردند که همه خصوصیات فکری او را به خوبی شرح می دهد. در این کتاب آمده است که مارکس با چه سرسختی و عنادی با مخالفین فکری اش مقابله می کرد؛ مثلاً رمون آرون جریان گفتگوی مارکس را با فیلسوف و سوسیالیست بزرگ فرانسوی «پرودن» (۱۸۶۵ـ۱۸۰۹) شرح می دهد و می گوید هنگامی که پرودن، که تا حد زیادی حق استادی یا لااقل حق پیشکسوتی به گردن مارکس داشت، کتاب فلسفه فقر را در سال ۱۸۴۷ منتشر کرد، ناگهان با مخالفت شدید مارکس روبه رو شد. یعنی با اینکه مارکس هنوز سی سال نداشت و ده سال از پرودن جوانتر بود و هنوز به شهرت و معروفیت بعدی اش دست نیافته بود، در تخطئه پرودن کتابی به نام فقر فلسفه با لحنی خشن و تهاجمی، که به زبان فرانسوی Invective می گویند و تا آن روز میان فلاسفه معمول نبود، منتشر کرد. رمون آرون می گوید در این طرز برخورد، انگلس هم به مارکس تاسی کرد و در نیمه دوم قرن نوزدهم و سراسر قرن بیستم پیروان مارکس هم با آهنگی شدیدتر همچنان از او تبعیت کردند.
برای روشن شدن مطلب لازم می دانم خاطره ای از «ژرژ گورویچ» در این باره برای خوانندگان کتاب نقل کنم. اول باید گفت که گورویچ بعد از جنگ جهانی از شارحین و مفسران معتبر افکار پرودن و مارکس بود و در به کار بردن روش دیالکتیک مارکس در فلسفه و جامعه شناسی از پیشکسوتان بنام است. در تابستان سال ۱۹۶۴ (یک سال قبل از مرگش) به همراه گورویچ در سمیناری در یکی از کوهستان های ایالت کبک در کانادا شرکت داشتم. هر دو می بایست روز بعد از پایان سمینار به دعوت دانشگاه مونترآل به این شهر می رفتیم. از این رو گورویچ به من پیشنهاد کرد یک شبانه روز که وقت داریم در این کوهستان مفرح بمانیم. من با اشتیاق تمام پذیرفتم و از محضر او لذت فراوان بردم به خصوص که او داستان های جالبی از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ برای من نقل کرد که در هیچ کتابی نخوانده بودم. گورویچ با افکار سوسیالیستی که بیشتر به نظریات پرودن نزدیک بود، در انقلاب اکتبر شرکت کرده بود و می گفت با گروهی همکاری می کرد که درصدد بودند سوسیالیسم را با دموکراسی در شوراها توام کنند (اصولاً شوراها را پرودنیست ها مطرح کرده بودند). به گفته گورویچ در دوران انقلاب کارگران هم در این فکر بودند که در نظم جدید باید از آزادی کافی بهره مند گردند ولی «تروتسکی» و «استالین» زیر بار شوراها نمی رفتند. لنین هم در ظاهر از شوراها سخن می گفت ولی او عجیب به تقویت حزب علاقه داشت. گورویچ می گفت حالا که نزدیک پنجاه سال از زمان انقلاب می گذرد، من به خوبی در مقایسه پرودن با مارکس می بینم که پرودن به مسائل و منویات کارگران نزدیکتر از مارکس بوده است. آنچه را پرودن به عنوان خطرهای ناشی از قدرت نامحدود دولت گفته بود با تجربه روسیه شوروی دیدیم که دولت به چه غول خوفناکی تبدیل شد و نتیجتا آزادی افراد را به کلی از میان برداشت. بعد گورویچ گفت در نامه ای که پرودن به مارکس نوشته است خیلی مشفقانه به او توصیه می کند از جزم اندیشی و اقتدارگرایی و حذف دیگران اجتناب کند که این خصوصیات بلای سوسیالیسم در آینده خواهد بود. در عین حال گورویچ آینده نگری پرودن را تحسین می کرد چنان که ایجاد سازمان ملل و اتحادیه اروپا و گسترش دموکراسی از آرمان های او بوده است.
مع هذا درباره مارکس باید گفت که تندخویی و سماجت در نظریاتش در مقابل خصوصیت های دیگر او مثل آزاداندیشی و انسان دوستی ناچیز بوده است، ولی عمل انقلابی به این خصوصیات تند شاخصیت بیشتری می دهد کما اینکه از کمون پاریس تا دیگر انقلاب های سوسیالیستی طی قرن بیستم از روسیه و چین گرفته تا کامبوج و اتیوپی هیچ یک نتوانسته اند از تندروی در خشونت مصون بمانند.
حال که می خواهیم بستر انقلاب را در روسیه بررسی کنیم در درجه اول می بینیم که هرسه انقلابی که در روسیه رخ داد، نتیجه جنگ بود.
انقلاب اول در سال ۱۹۰۵ پدید آمد که شکست روسیه در جنگ با ژاپن بود، یعنی شکست سبب بروز نارضایتی ها و اعتصابات شد که صورت انقلاب به خود گرفت و نتیجه آن برقراری دوما (Parlement) و اعطای حقوق مدنی به مردم شد.
انقلاب دوم در اوج جنگ جهانی ۱۹۱۸ـ۱۹۱۴ در فوریه ۱۹۱۷ رخ داد که نتیجه صدمات فراوانی بود که به ملت روس وارد شده بود، به اضافه نارسایی هایی که سیستم استبدادی روسیه تزاری در قبال تحولات اقتصادی و اجتماعی ظاهر ساخته بود، زیرا توسعه سرمایه داری به خصوص پیشرفت صنایع نظامی باعث رشد طبقات متوسط شده بود که این طبقات خواهان دارا بودن نقشی در زندگی سیاسی و اجتماعی روسیه بودند. پزشکان، حقوقدانان و دیگر مشاغل آزاد اتحادیه ای برای تامین آزادی ها به وجود آورده بودند و تزار هم وعده اعطای آزادی ها را داده بود ولی طبقات ممتاز و نظامیان تحمل قبول این آزادی ها را نداشتند. در نتیجه، اجتماع آرامی را که از افراد طبقات متوسط در مقابل کاخ زمستانی سن پترزبورگ تشکیل شده بود، نظامیان به خون کشیدند و هزاران کشته به جای گذاشتند. بالاخره «تزار نیکلا» وادار به عقب نشینی می شود و از سلطنت کناره گیری می کند و یک دولت موقت به وجود می آید و امتیازاتی به کارگران می دهد، اما در عین حال با وجود اعطای امتیازات به طبقات پایین چون دولت روسیه به خاطر فشار متفقینش در جنگ (انگلیس و فرانسه) اقدامی برای متارکه جنگ نمی کند و دست به اصلاحات کشاورزی و تامین تقاضاهای روستاییان نمی زند، لنین و حزب بلشویک از این موضوع استفاده می کنند و با عنوان کردن این دو شعار جریانی به وجود می آورند که کار آن ها را در راه رسیدن به قدرت آسان می کند.
از اینجا انقلاب سوم، معروف به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، که البته اصالت انقلاب فوریه را نداشت آغاز می گردد. لنین که در سوئیس طرح اجرایی اش را آماده کرده بود، در آوریل ۱۹۱۷ خود را به پطروگراد می رساند و با یک گروه پنج نفری از جمله استالین طرح اجرایی انقلاب را تهیه می کند که روز ۲۹ اکتبر عملیات آغاز می گردد، یعنی با گروهی حدود بیست هزار نفر حمله به نقاط حساس شهر پطروگراد را آغاز می کند. بالاخره در روز هشتم نوامبر همه اعضای دولت موقت دستگیر شده و حزب بلشویک خود را جانشین تزار معرفی می کند و در این موقع لنین به عنوان مسئول دولت انقلابی آمادگی دولت را برای مذاکرات صلح با آلمان اعلام می کند و عهدنامه صلح در تاریخ ۳ مارس ۱۹۱۸ در برلن به امضا می رسد.
به موجب این عهدنامه حدود یک میلیون کیلومتر مربع از اراضی امپراطوری با شصت میلیون سکنه از آن جدا می شوند، همچنین فنلاند و لهستان و سه کشور بالتیک مستقل می شوند. روسیه انقلابی پرداخت شش میلیارد مارک آلمان را به امپراطوری های اروپای مرکزی برعهده می گیرد، و از همه مهمتر تقبل می کند که به هیچ گونه تبلیغات انقلابی در این کشورها دست نزند. مع هذا از آنجا که بلشویک ها خود را محور انقلاب جهانی می دانستند، در دو سال اول تشکیل دولت شوروی به تبلیغ مرام بلشویکی پرداختند. فی المثل اولین سفیر شوروی در آلمان که باید استوارنامه های خود را تقدیم امپراطور گیوم دوم بکند حاضر به شرکت در چنین مراسمی نمی شود و می گوید برای ما بلشویک ها دیگر امپراتوری در هیچ کجای دنیا معنا ندارد و نمایندگان شوروی در کنفرانس صلح برلن در هیچ یک از پذیرایی ها شرکت نمی کنند و کلیه این تشریفات را برای یک فرد بلشویک زننده و توهین آمیز می دانند. تروتسکی که کمیسر عالی امور خارجی بوده است می گوید: «هدف من انقلاب جهانی است، کار من در اینجا فقط این است که چند معاهده را لغو کنم و بعد در مغازه را ببندم.» به همین جهت تمام دیپلمات های ورزیده را از وزارت خارجه اخراج کرده و به جای آن ها دویست جوان بی تجربه را منصوب می کند.
کمیته مرکزی برای اثبات انقلابی بودن خود یکی از ماموران چکا (پلیس مخفی) را مامور می کند تا نیکلای دوم و خانواده اش را که در یکی از شهرهای اورال در اسارت به سر می بردند اعدام کند. در نتیجه، او در روز ۱۷ ژوئیه ۱۹۱۷ ساعت دو و نیم صبح در خانه ای در شهر کوچکی از اورال، تزار، همسرش و پسرشان آلکسی و چهار دخترشان و پزشک همراه و چهار نفر خدمتگزار آنها را در زیرزمین آن خانه گلوله باران می کند.
این اعدام اثر بسیار نامطلوبی در داخل و خارج روسیه به جا می گذارد. روسهای طرفدار تزار رسما علیه رژیم جدید قیام و جنگ داخلی خونباری را آغاز می کنند که سه سال صدمات مالی و جانی نامحدودی به بار می آورد و چون دولت انقلابی اعلام کرده بود که هیچ یک از قروض دولت تزاری را پرداخت نخواهد کرد، کشورهای اروپایی رسما بهانه پیدا کردند که علنا از نظر نظامی، اقتصادی و سیاسی روسیه را مورد تهاجم قرار دهند. فرانسه و انگلستان از طرف غرب و ژاپن از سمت شرق به روسیه حمله می کنند. برای مقابله با این حملات، لنین «کمونیسم جنگ» را اعلام می کند و در مقابله با دشمنان انقلاب به ارتش و چکا (دستگاه امنیتی) آزادی کامل می دهد که این دو ارگان از هیچ قتل و کشتاری خودداری نکنند.
در پایان جنگ های داخلی در سال ۱۹۲۱ شوروی در وضع بسیار وخیمی به سر می برد. از نظر سیاسی این جنگ ها جنبه استبدادی رژیم و انزوای دولت انقلابی را تشدید می کند و از نظر اقتصادی فقر عمومیت پیدا می کند، به خصوص که روسیه از نظر کادرهای متخصص که اکثرا مهاجرت کرده بودند در بدترین وضع به سر می برد. لنین، برای مبارزه با فقری که دامنگیر ملت روس شده است، برنامه جدیدی را از نظر اقتصادی به نام «نپ» (سیاست جدید اقتصادی) اعلام می کند و به سرمایه داران جزء و کشاورزان آزادی هایی می دهد. وی در همان زمان رسما اعتراف می کند که در آغازِ انقلاب، ملی کردن همه امور اقتصادی اشتباهی عظیم بوده است و سعی می کند به نوعی در بعضی از قسمت ها سرمایه داری را بازگرداند، تجارت خارجی را تا حد ممکن آزاد کند، و صنایع کوچک را (تا بیست و یک کارگر) احیا می کند.
این اقدامات در جان دادن به اقتصاد روسیه موثر واقع می شود. لنین برای خارج کردن روسیه از انزوای کامل سیاسی، فردی فرهیخته از خانواده ای اشرافی به نام «چیچرین» را که تمایلات سوسیالیستی داشته است به وزارت خارجه منصوب می کند و از او می خواهد که برخلاف کسانی نظیر تروتسکی وزارت خارجه را به تمام معنی متوجه خارج کند. چیچرین عده زیادی از دیپلمات های زمان تزار و آشنایان به امور بین المللی را به کار در وزارت خارجه فرا می خواند و در مدت کوتاهی اعتبار بین المللی برای روسیه تحصیل می کند و خود او مدت نُه سال در سمت وزیر خارجه باقی می ماند.
از آنجا که استالین هم در پیشرفت اتحاد جماهیر شوروی و هم در شکست و فروپاشی آن نقش اساسی داشته است، لازم می دانیم در اینجا به تفصیل بیشتری درباره او بپردازیم، به خصوص اینکه استالین از زمان انقلاب تا هنگام مرگ ( ۱۹۵۳ ) حدود سی و پنج سال نقشی کلیدی بازی می کرد. یکی از شوروی شناسان به نام «موشه لوون»(۱)، استاد دانشگاه پنسیلوانیا که سالیان دراز به شوروی رفت و آمد داشته و بعد از فروپاشی شوروی در سال های اخیر به آرشیوهای مربوط به دولت و حزب بلشویک دسترسی پیدا کرده است، اخیرا کتابی تحت عنوان دنیای شوروی به چاپ رسانده است. کتاب مفصل و جالبی است و زوایای تاریک بخشی از گذشته شوروی را روشن می کند. نظر به اهمیت نقش استالین او لازم دانسته است که کتابش را با فصل جامعی درباره استالین شروع کند. عنوان این فصل را هم گذاشته است: «استالین می داند کجا می خواهد برود و مستقیما می رود!» تحلیل او از راه و روش استالین، علل موفقیتش را در دو واقعه می داند؛ یکی از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ یعنی جنگ های داخلی که استالین وردست تمام عیار لنین بوده است و دیگری بیماری لنین از ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴ که به این علت او به کلی از دیگر رهبران جدا بوده و تنها استالین به عنوان دبیرکل حزب با او در ارتباط بوده است.
در دوران بیماری لنین، استالین که قدرت طلبی مطلق، انگیزه اصلی او بود جای پای خودش را محکم کرد، به خصوص اینکه چون از دیگر رهبران مانند «تروتسکی» و «زینوویف» و «کامنف» از فرهنگ و دانش کاملی برخوردار نبود و شناسایی جهانی اش به اندازه آنها نبود، آنها اهمیت چندانی برای او قائل نبودند و استالین با زرنگی و موذیگری کامل پله های ترقی و تسلط بر امور حزبی را به سرعت پیمود. با تحقیقاتی که موشه لوون بر مبنای یادداشت های منتشر نشده لنین انجام داده، به خوبی روشن می شود که لنین با استالین اختلافات عمده ای در سیاست کلی حزب داشته، زیرا استالین که در موقعیت دبیرکلی حزب بوده خیلی از مسائل را در دوره بیماری لنین از او مخفی نگاه می داشته است. خانمی به نام «فوتیوا»(۲) که منشی مخصوص لنین بوده مطالب دیکته شده توسط لنین را به روی کاغذ می آورد. استالین با روشهای خاص خودش این خانم را به کلی مرعوب خود کرده به طوری که آنچه لنین به آن خانم می گفت وی به استالین انتقال می داد. در میان این مطالب اظهارنظرهای لنین درباره استالین هم دیده می شود که این اظهارنظرها توام با سوءظن و بدبینی لنین نسبت به استالین بوده است. نویسنده می گوید به دو دلیل لنین قادر نبوده است استالین را از مقام دبیرکلی حزب دور کند: دلیل اول اینکه در آن زمان شخصیت قوی در دفتر سیاسی و کمیته مرکزی که اغلب با لنین مقابله می کرد تروتسکی بود و در این درگیری ها استالین در ظاهر خود را یار و کمک لنین معرفی می کرد. باید گفت که از روزهای اول انقلاب اکتبر تروتسکی تقریبا همردیف لنین شناخته می شده است، هم از لحاظ فکری و تئوری و هم از لحاظ عملی؛ ابتدا در بسیج افراد به منظور انقلاب و بعد در ایجاد ارتش سرخ و مبارزه با ضدانقلاب و حملات خارجی و داخلی. ولی از لحاظ فکری او تند و آتشین بود و به این جهت لنین سعی داشت همیشه مواضع او را تعدیل کند. دلیل دوم، بیماری لنین بود که او را سخت ضعیف کرده و روحا قدرت اتخاذ تصمیمات سخت از او سلب شده بود. تنها شخصی که نسبت به لنین صمیمانه عمل می کرد، «کروبسکایا» همسرش بود که هم عضو کمیته مرکزی بود و هم در دوره ای مسئولیت امور فرهنگی و آموزشی را در حزب به عهده داشت. او چندین یادداشت اعتراض آمیز نسبت به اعمال و رفتار استالین به لنین داده است. کلیه دستوراتی که لنین روی گزارش های همسرش به استالین می رسانده استالین با بازیگری و حیله گری خاص خودش به مرحله اجرا درنمی آورده است، ضمن اینکه استالین نسبت به کروبسکایا عداوت فراوان داشته که به گفته خیلی ها اگر او همسر لنین نبود در دوره ای استالین او را نیز نظیر دیگران از بین می برد.
کروبسکایا زن بسیار فرهیخته و به خصوص از لحاظ اخلاقی فرد محترم و درستکاری بوده است، درست نقطه مقابل استالین. او ضمنا با «ماکسیم گورکی» دوستی نزدیکی داشت، و نظریات خودش را راجع به استالین به ماکسیم گورکی می گفت. همین کروبسکایا بود که به اعضای کمیته مرکزی اصرار می کند وصیت نامه لنین را درباره استالین و خشونت او در کنگره قرائت کنند. ولی با وجود اینکه این قضاوت های سخت لنین راجع به استالین به اطلاع کنگره می رسد، اعضای کنگره ترتیب اثر نمی دهند زیرا استالین در همان مدت بیماری لنین چنان موقعیت خودش را محکم کرده بود که کنگره تحت تاثیر پیام لنین قرار نمی گیرد، چون در همان موقعی که دیگر اعضای کمیته با هم مشغول کشمکش های مختلف بودند، استالین با ایالات و شهرستان های سراسر روسیه ارتباط داشت و افراد طرفدار خودش را در همه این مناطق برای شرکت در کنگره شناسایی کرده بود. نتیجه آنکه استالین بعد از مرگ لنین با استفاده از اختلافاتی که میان تروتسکی و زینوویف و کامنف و بوخارین و دیگران در کمیته مرکزی وجود داشته است با بازیگری های خاص خودش روز به روز موقعیت قویتری به دست می آورد و دبیرکل حزب که در ابتدا بیشتر دارای یک نقش اداری و اجرایی بود به نفر اول تبدیل می شود.
استالین همه افراد قوی را از کمیته مرکزی دور می کند. تروتسکی را از سال ۱۹۲۷ از کمیته مرکزی خارج و در سال ۱۹۲۹ از مسکو به خارج تبعید می کند، تا اینکه بالاخره به کمک یکی از عواملش در سال ۱۹۴۰ او را در مکزیک به قتل می رساند. دیگر افراد قوی و باسابقه ای نیز که در کمیته مرکزی بودند، استالین جملگی را با وجود همکاری نزدیکی که طی دو دهه با آنها داشت با محاکمات ساختگی به دیار عدم می فرستد. نقش شیطانی اش به خصوص در این بوده است که به انواع حیله ها و به طرفه العین این افراد را وادار به اعتراف می کند. روش اصلی او این بود که توسط ایادی خودش هنگام بازپرسی به این افراد می گفته است اگر شما به حزب عقیده دارید برای مصلحت حزب هم که شده باید این مطالب را بگویید. در صورتی که مقاومت به خرج می دادند آنها را تهدید به نابودی زن و فرزندانشان می کرد. این روش استالین قوی ترین مردان را که از مرگ هم هراسی نداشتند به زانو درمی آورد و این روش او نه فقط در شوروی تا زمان جنگ کارساز بود بلکه به گفته خروشچف که گزارش مشروحی در این باره در کنگره بیستم در سال ۱۹۵۶ عرضه کرد تا سال ها در کشورهای وابسته به شوروی برای استقرار سیاست او به کار گرفته می شد. این گزارش محرمانه «خروشچف» به کنگره بیستم که پرده از روی اکثر جنایات استالین نسبت به میلیون ها نفر بی گناه برداشته است، بهت جهانیان را برانگیخت و تصور عموم را نسبت به رژیم شوروی دگرگون کرد.
هر چند نظر خروشچف افشاگری درباره کیش شخصیت و در درجه اول شخص استالین بود، از آنجا که در مدت بیش از سی سال زمامداری، استالین به صورت مذهب و نماد کامل اتحاد جماهیر شوروی و کمونیسم در جهان آن روز جلوه کرده بود، خواه ناخواه بیلان زندگی او بیلان کمونیسم در شوروی بود. لذا افشاگری خروشچف راجع به نقش استالین ضربه سنگینی به مجموعه نظام شوروی وارد کرد.
حال برای اینکه بدانیم این دومین قدرت سیاسی و نظامی جهان که عامل مهم پیروزی متفقین در مقابله با آلمان هیتلری در جنگ جهانی بود، چرا بدون هیچ حمله و تجاوزی از خارج خود به خود در آغاز دهه ۱۹۹۰ فروپاشید، لازم است وقایع مهم دیگری را که در این چند دهه قدرت استالین اتفاق افتاد در اینجا به اختصار مروری بکنیم.
این نکته را باید در نظر گرفت که مقاومت ملت روس در مقابل حمله «هیتلر» به آن کشور که صرفا یادآور سنت میهن دوستی ملت روس بود، در سرنوشت جنگ و موفقیت متفقین نقش اساسی داشت. به این جهت این مقاومت تحسین جهانیان را برانگیخت و شوروی با اعتبار هرچه تمامتر پس از پایان جنگ شاخصیت درخشانی به دست آورد، به طوری که همه احزاب کمونیست در سراسر جهان تکیه به شوروی را برای خود افتخاری می دانستند. ولی به تدریج اتفاقاتی باعث سلب این روحیه شد.

نظرات کاربران
درباره کتاب آزادی