فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تماشای رنج دیگران

کتاب تماشای رنج دیگران

نسخه الکترونیک کتاب تماشای رنج دیگران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تماشای رنج دیگران

این مردمان کامبوجایی، این قربانیان بی و نام و نشان با آن صورت های مات، بدن های نزار و شماره های سنجاق شده به پیراهن، تا ابد به مرگ می نگرند. آنها حتی اگر نامی هم داشته باشند برای ما ناشناخته اند، مانند همان عکسی که در یکی از نوشته های وولف به آن اشاره شد: جسد مرد یا زنی مثله شدن که می توانست از آن لاشه یک خوک باشد. نکته مورد نظر او مقیاس درنده خویی جنگ است که آنچه را از انسان به عنوان ارزش فردی یا بشری شناخته شده ویران می کند البته وقتی به چهره جنگ در قالب تصویر و از راه دور نگریسته شود، نمی توان انتظار بیشتری داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تماشای رنج دیگران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

در ژوئن ۱۹۳۸، ویرجینیا وولف کتاب سه گینی را منتشر کرد، کتابی که حاوی اندیشه های جسورانه و دلخراش او از ریشه های جنگ بود. نگارش این کتاب دو سال طول کشید؛ زمانی که او و بسیاری از دوستان صمیمی و نویسندگان همترازش از هجوم حکومت متجاوز فاشیست در اسپانیا در شوک به سر می بردند. در حقیقت این کتاب پاسخ معوقی بود به وکیلی سرشناس در لندن که این سوال را مطرح کرده بود «به نظر شما چگونه باید مانع وقوع جنگ شویم؟» وولف با لحنی گزنده این گونه آغاز می کند که برقراری دیالوگی صحیح میان شان امکان پذیر نیست. با این که هر دوِ آن ها به یک طبقه ی اجتماعی، یعنی طبقه ی «تحصیل کرده» تعلق دارند، ورطه ای عمیق در این میان وجود دارد: آن وکیل یک مرد است و او یک زن. مردها جنگ آفرینند. مردها (اکثر مردها) جنگ را دوست دارند، زیرا در آن «شکوه، سربلندی، ضرورت و خرسندی»ای می یابند که زنان (اکثر زنان) یا احساسش نمی کنند یا از آن لذت نمی برند. زنی فرهیخته، بهتر است بگوییم محترم و ثروتمند، مانند وولف از جنگ چه می داند؟ آیا میزان انزجار آن دو از اغواگری جنگ به یک اندازه است؟
بیایید برای روشن کردن آن چه وولف «دشواری برقراری ارتباط» می نامد، به تماشای عکس هایی بنشینیم که دولت سرخورده ی اسپانیا هفته ای دوبار منتشر می کرد. وولف در زیرنویس اشاره می کند «نوشته شده در زمستان ۱۹۳۷ ـ ۱۹۳۶»، و در ادامه می پرسد «آیا زمانی که ما به یک عکس مشخص نگاه می کنیم از احساسات مشابه برخورداریم؟»، و سپس به این شرح می پردازد:

مجموعه ی امروز صبح حاوی عکسی از جسد مرد یا زنی است، چنان مثله شده که می تواند لاشه یِ یک خوک باشد، اما واقعیت قضیه این است که آن ها اجساد کودکان هستند و آن مکان بخشی از خانه ای است که بمب گوشه ای از آن را منفجر کرده و هنوز قفسِ پرنده ای از سقفش آویزان است؛ به یادگار از آن چه روزی اتاق نشیمن بوده...

سریع ترین و در عین حال سطحی ترین راه برای بیان اغتشاش درونیِ حاصل از تماشای عکس ها این است که فکر کنیم ویرانی انسان ها و خانه ها به اندازه ای بی نقص ثبت شده که دیگر جایی برای انکار باقی نمی ماند. پس از این مرحله وولف فوراً سراغ اعلام نتیجه اش می رود؛ او به آقای وکیل می گوید ما هر دو، با وجود دانش های مختلف و سنت های ازسرگذشته، به پاسخ های مشابهی دست یافته ایم؛ و خاطرنشان می کند: هم «ما» ــ این جا منظورش از «ما» زنان است ــ و هم شما، ممکن است از کلمات یکسانی برای نشان دادن واکنش مان استفاده کنیم:

شما، آقای عزیز، آن ها را بنامید: وحشت! نفرت! ما نیز می خوانیم شان: وحشت! نفرت! به جنگ بگویید پلیدی، ددمَنشی؛ و بگویید باید به هر قیمتی آن را پایان داد. ما نیز پژواک واژگان شما خواهیم بود؛ جنگ پلیدی و ددمَنشی است و باید به آن پایان داد!

امروزه چه کسی باور دارد جنگ منسوخ خواهد شد؟ هیچ کس، حتا مدافعان صلح! تنها می توان امیدوار بود (هر چند به عبث) که نسل کشی خاتمه یابد، و آن ها که قوانین جنگ را بی رحمانه زیر پا می گذارند (از آن جا که جنگ قوانینی دارد که نظامیان باید آن ها را رعایت کنند) محاکمه شوند، و جلو جنگ هایی که با مذاکره حل و فصل می شوند گرفته شود و راهبردهای جدید جای درگیری مسلحانه را بگیرند. پس از درک این حقیقت که ویرانی اروپا به دست خودش شکل گرفت، شاید بها دادن به تصمیمی که از سر استیصالِ پس از شوک جنگ جهانی اول گرفته شد، دشوار باشد؛ تصمیمی که شاید در آن زمان خیلی عبث و مهمل به نظر نمی رسید و با روی کاغذ آمدن اوهام پیمان کلوگ ـ برایند (۱۹۲۸) توسط پانزده کشورِ بانفوذ، از جمله امریکا، فرانسه، بریتانیای کبیر، آلمان، ایتالیا و ژاپن، جنگ از آن جهت که بازیچه ای در خدمت سیاست ملی است، مردود شمرده شد؛ حتا فروید و اینشتین نیز در ۱۹۳۲، با نامه هایی سرگشوده با عنوان «چرا جنگ؟»، درگیر این مباحثه شدند. سه گینی وولف که تقریباً دو دهه پس از محکومیت پُر طنین جنگ جهانی اول منتشر شد، از این اصالت برخوردار است که موضوعی را پیش می کشد که پرداختن به آن زیادی بدیهی و یا ناشایست است (همین مساله باعث شد به این کتاب، در مقایسه با باقی آثارش کمتر توجه شود)؛ این که جنگ یک بازی مردانه محسوب می شود و ماشینِ کشتار جنسیت دارد و آن هم مذکر است. به هر حال، بی پروایی او در پاسخ به «چرا جنگ» به هیچ وجه از متعارف بودن انزجارش از جنگ نمی کاهد؛ این نکته را می توان در نحوه یِ کلام، جمع بندی و ازدیاد جملاتِ تکراری یافت. عکس های قربانیان جنگ نیز فصاحتی بر اثبات نظریاتش هستند: آن ها همان سخنان را تکرار می کنند، ساده سخن می گویند، آشفته می کنند و همان میزان از بیزاری و نفرت را در عموم ایجاد می کنند.
وولف با در نظر گرفتن چنین تجربه ی مشترک موهومی («که ما به همراه شما به تماشای بدن های مُرده و این خانه های ویران نشسته ایم»)، به وضوح بر این باور است که شوکِ ناشی از تماشای چنین تصاویری می تواند مردم خیرخواه را متحد کند و قاعدتاً نمی تواند شکست بخورد؛ آیا می تواند؟ بی شک وولف و مخاطب گم نام نامه ی بلندبالایی که به یک کتاب تبدیل شده است، افرادی معمولی نیستند. اگرچه وولف به او یادآوری کرده است که آن دو به واسطه ی وابستگی های عاطفی که به مرور زمان شکل می گیرد، و تفاوت جنسیتی از هم تفکیک می شوند، اما این وکیل به هیچ وجه یک مرد عادی جنگ طلب به شمار نمی آید و عقاید ضد جنگ او نیز به اندازه ی نگرش وولف قوی می نمایند. در هر صورت، سوال او این نبود که نظر شما درباره ی جلوگیری از وقوع جنگ چیست؟ بلکه این بود که ما چه طور می توانیم از وقوع جنگ ممانعت کنیم؟
وولف در ابتدای کتاب این شخص را به سبب کاربرد واژه ی «ما» به چالش می کشد. او حاضر نیست به طرفِ گفت وگو اجازه دهد از واژه ی «ما» سوءاستفاده کند، اما پس از پُر کردن چند صفحه با عقاید فمینیستی، اعتراضش فروکش می کند.
زمانی که سوژه به تماشای درد مردمان دیگر نشسته است، هیچ «ما»یی نباید بدیهی فرض شود.
***
این «ما» که چنین تصاویر هراسناکی را برای جلب توجه شان گرفته اند چه کسانی هستند؟ این «ما» نه تنها شامل غم خوارانی ا ست که دل شان به حال ملت کوچک یا مردم بی کشوری می سوزد که برای حیات شان می جنگند، بلکه در مقیاس وسیع تر، آن هایی را هم که به ظاهر نگران جنگی کثیف در کشوری دیگر هستند را نیز در بر می گیرد. عکس ها «واقعیت» را می سازند (حتا «واقعی تر»)، و آن افرادی که از اهمیتی ویژه برخوردارند و صرفاً در امنیت به سر می برند، ترجیحاً، نادیده اش می گیرند.
«عکس ها جلو ما روی میز هستند.» وولف با این جمله ی خواننده و همین طور آن وکیل موردنظر را در تجربه ای ذهنی سهیم می کند؛ وکیلی سرشناس که سِمَت «وکیل عالی رتبه ی پادشاهی» را به دوش می کشد ــ و حتا ممکن است شخصیتی خیالی باشد. پاکتی را روی میز تصور کنید که امروز صبح، مامور پست آورده و دسته ای عکس، پخش و پلا، از آن بیرون ریخته است؛ آن ها راویان جنگ و پیکرهای مثله شده ی زنان و مردان و کودکان هستند و نشانگر این که چگونه جنگ همه جا را غارت و تبدیل به ویرانه می کند، درهم می کوبد و تلاش بشر را با خاک یکسان می کند. «بمب خانه را ترکانده»، وولف درباره ی یکی از عکس ها این گونه می نویسد. مطمئناً شهر از گوشتِ تن ساخته نشده، اما ردیف ساختمان های منهدم شده، حس اجساد رها در خیابان را منتقل می کنند (کابل، سارایوو، موستار شرقی، گروزنی، ۱۶ آکِری(۱) جنوب منهتنِ بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، اردوگاه پناهندگان در جِنین...). عکس ها می گویند: تماشا کنید! جنگ این شکلی ست! این است کاری که جنگ می کند؛ پاره می کند، می شکافد، جِر می دهد، می درَد، دل و روده را بیرون می کشد، می سوزاند، مثله می کند! جنگ ویرانگر است!
اگر این عکس ها شما را نیازارند، اگر از آن ها روی برنگردانید و تلاشی برای از بین بردن این وحشی گری نکنید، به نظر وولف از ویژگی های یک سیرت دیوصفت برخوردارید. او همچنین خاطرنشان می کند ما دیو نیستیم و به طبقه ی فرهیخته تعلق داریم. قصور ما غرق شدن در تخیل و همدردی است: ما نتوانسته ایم واقعیت را در ذهن بپرورانیم.
آیا فکر نمی کنید چنین عکس هایی که به جای نشان دادن درگیری های جنگ، سلاخی مردم غیرنظامی را نشان می دهند تنها می خواهند اذهان را علیه جنگ بشورانند؟ بی شک آن ها قادرند بر خشم جمهوری خواهان اسپانیا دامن بزنند؛ آیا اصلاً این عکس ها را به این منظور نگرفته اند؟ بعید نیست که وولف و آقای وکیل از پیش به توافق رسیده و با انتخاب عکس های هولناک قصد داشته باشند بر قرارهای ازپیش تعیین شده مُهر تاییدی بزنند. اگر سوال این بود که چگونه می توانیم به بهترین وجه از جمهوری اسپانیا در برابر نیروهای جنگ طلب فاشیست مذهبی دفاع کنیم، ممکن بود به جای این عکس ها، عکس هایی را انتخاب می کردند که جنگی عادلانه را برای اثبات عقایدشان می آفرید.
در حقیقت، عکس هایی که وولف به آن ها اشاره می کند از یک جنگ واقعی، این چنین واقعی، سخن نمی گویند، بلکه ترفندی خاص از جنگ را به نمایش می گذارند که در آن دوره عموماً «وحشیانه» خوانده می شد و هدفش کشتار غیرنظامیان بود. در دهه ی ۲۰، ژنرال فرانکو، به عنوان فرمانده کل در مراکش، به بهترین شکل از همین ترفند برای بمباران، کشتار، شکنجه، قتل عام و مثله کردن زندانیان بهره جست. و همان طور که به مذاق قدرت حاکم آن زمان خوش آمد، قربانیان او که تیره پوستان و خائنان مستعمره های اسپانیا بودند، حالا هم وطنانش محسوب می شدند. اگر بخواهیم همان خوانش وولف از عکس ها را دنبال کنیم، تنها چیزی که انزجار عمومی از جنگ را تایید می کند پشت کردن به اسپانیا به عنوان کشوری با پیشینه ی خشونت است و این همانا دوری گزیدن از سیاست نام دارد.
همچون اکثر مبلغان ضد جنگ، وولف نیز بر این باور است که جنگ هویت را نابود می کند: همه ی تصاویر به قربانیان بی نام و نشان تعلق دارند. به نظر، عکس های منتخب دولت مادرید هیچ توضیحی به همراه ندارند (یا شاید وولف معتقد است که عکس خودش باید حرفش را بزند). هنگام اعتراض به جنگ، این که عکس را چه کسی و کِی و کجا گرفته است چندان اهمیتی ندارد؛ استبداد مطلق در کشتار سفّاکانه دیگر برای کسی جای حرف باقی نمی گذارد. برای آن دسته از افرادی که می اندیشند حق یک سو نشسته و ظلم در سوی دیگر است و جنگ باید ادامه پیدا کند، تنها مسئله ی مهم این است که دقیقاً چه کسی و به دست که کشته شده است. برای یک یهودی اسراییلی، عکس بچه ای که در یک حمله ی جنگی به پیتزافروشی اسبارو در مرکز شهر اورشلیم تکه تکه شده، در وهله ی اول عکسی است از یک بچه ی یهودی که یک بمب گذار انتحاری فلسطینی تکه پاره اش کرده؛ و برای یک فلسطینی، عکس بچه ای که در غزه با یک گلوله ی تانک کشته شده، در نگاه نخست عکسی است از یک بچه ی فلسطینی ای که یک جنگ افزار اسراییلی هزار تکه اش کرده است؛ اما برای نظامیان هویت همه چیز است. و همه ی عکس ها در صفِ انتظار می نشینند تا با شرح و زیرنویس توجیه یا تحریف شوند. در آغاز جنگ های اخیر بالکان، صرب ها و کروات ها، هر دو، در جلسات تبلیغاتی شان با تغییر شرح عکس، بارهاوبارها، از عکس های یکسانی از قتل عام و مرگ کودکان روستایی به نفع خود بهره جستند.
تصاویر قربانیان غیرنظامی و خانه های ویران شده ممکن است انزجار از دشمن را تسریع کنند؛ درست به همین سان شبکه ی ماهواره ای عرب «الجزیره» در قطر هر ساعت یک بار فیلم هایی از تخریب اردوگاه پناهنده های جِنین در آوریل ۲۰۰۲ را نمایش می داد و درون آن ها که در سراسر دنیا به تماشای تلویزیون الجزیره می نشستند آتشی برپا می شد؛ اما این برنامه ها از ارتش اسراییل چیزی به زبان نیاورد که مردم انتظار شنیدنش را نداشته باشند؛ و از طرفی هم هر تصویر مستندی که خلاف آرمان های ارزشمندشان بود، بی چون و چرا، با این بهانه که صحنه سازی است مردود اعلام می شد. واکنش در برابر آن دسته از عکس هایی که جنایات ارتش خودی را ثبت می کنند، به طور معمول، آن است که این عکس ها ساختگی اند، چنین ظلمی هرگز اتفاق نیفتاده، این اجساد را دشمن با کامیون هایی از غسال خانه ی شهر آورده و آن وسط ولو کرده است؛ یا این که خب بله، این دشمن بود که چنین کشتاری از نیروهای خودش راه انداخت. در این وضعیت است که رییس پروپاگاندای مقاومت ملی رژیم فرانکو مدعی می شود این باسکی ها بودند که شهر تاریخی و پایتخت پیشین خود، گِرنیکا، را در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ با منفجر کردن دینامیت در مجرای فاضلاب به خاک و خون کشیدند (و بعدها اعلام کردند بمب ها از تولیدات باسکی ها بوده است) تا خشم آن سوی مرزها را برانگیزانند و ایستادگی و سرسختی جمهوری خواهان را به رخ ملت بکشند. و به این شکل بود که بیشتر صرب هایی که در صربستان یا خارج از آن می زیستند، تا آخرین لحظاتِ محاصره ی سارایوو و حتا پس از آن ، اعتقاد داشتند این خود بوسنیایی ها هستند که با پرتاب خمپاره هایی با کالیبر بالا به مرکز پایتخت و به صف «اطعام مساکین» در مه ۱۹۹۲، و مین گذاری در «کشتار بازار» در فوریه ی ۱۹۹۴، مرتکب کشتارهای وحشیانه شدند تا صحنه های رقت انگیزی برای دوربین ژورنالیست های خارجی بیافرینند و حمایت بین المللی بیشتری برای خودشان کسب کنند. تصاویر بدن های مثله شده، همان طور که وولف نیز از آن ها استفاده کرد، قطعاً می توانند کاربرد خاصِ خود را داشته باشند؛ آن ها قادرند نفرت از جنگ را احیا کنند و برای جادو کردن هم که شده است، تکه ای از واقعیت را به خانه ی مردمی بیاورند که تجربه ای از جنگ ندارند؛ با وجود این، کسی که باور دارد در این جهانِ پُر از نفاق، وقوع جنگ اجتناب ناپذیر و حتا به حق است ممکن است بگوید عکس ها هیچ مدرکی برای تکذیب جنگ ارایه نمی دهند؛ برای آن ها اعتقاد به دلاوری و فداکاری از هر گونه معنا و اعتبار عاری است. ویرانگری جنگ ــ که تباهی کامل نه، بلکه خودکشی است ــ به خودی خود، دلیلی علیه جنگ افروزی نیست، مگر این که کسی بر این باور باشد (و حقیقتاً برخی این گونه می اندیشند) که غارتگری و خشونت همیشه توجیه ناپذیر، و ظلم وتعدی در هر شرایطی اشتباه است ــ اشتباه از آن جهت که سیمون وِی در مقاله ی ارزنده اش در باب جنگ، «ایلیاد، یا شعر زور» (۱۹۴۰)، چنین اظهار می کند که در مقابل جنایت، همه چیز به شی تبدیل می شود(۱). در چنین وضعیتی عده ای چاره ای جز مقاومت مسلحانه نمی بینند و وحشی گری و قساوت می توانند مقام قربانیِ خود را تا مرحله ی شهادت یا قهرمانی اسطوره ای اعتلا بخشند.
در حقیقت فرصت های بی شماری که زندگی مدرن در اختیار ما می گذارد، همچون عکاسی و امکانِ مشاهده از راه دور، کاربردهای متعددی را برای نگریستن به درد و رنج دیگران فراهم می آورند. عکس های خشونت و غارت ممکن است عکس العمل های مخالف را بیدار کنند، شاید نوایی برای صلح، یا نعره ای برای انتقام بیافرینند، یا صرفاً یک آگاهی گُنگ ایجاد کنند و آن آگاهی، به تدریج، با داده های عکس احیا شود تا ثابت کند چیزی رعب آور در حال وقوع است. چه کسی می تواند عکس رنگی سه لَتی تایلر هیکس، با عنوان ملتی در معرض چالش، را فراموش کند که در ۱۳ نوامبر ۲۰۰۱ در نیم صفحه ی بالایی بخش حوادث روز نیویورک تایمز (ویژه ی جنگ جدید امریکا) چاپ شد؟ تصاویری که سرنوشت محتوم سربازی زخمی، ملبّس به یونیفُرم طالبان، را نشان می دهند که سربازان اتحاد شمال که به سمت کابل در حال پیش رَوی بودند، در سنگری پیدایش کردند. قاب اول: اسیرکنندگانش او را به پشت از بازو و پا گرفته اند و روی زمین پر از سنگلاخ می کشند. قاب دوم (نمای بسیار نزدیک): او را محاصره کرده اند و می خواهند به زور روی پا نگهش دارند؛ او با وحشت به بالا خیره شده است. قاب سوم: در لحظه ی مرگ، با بازوانی گشوده و زانوانی خمیده و از کمر به پایین برهنه و غرقِ خون، گروهی نظامی دورش جمع اند تا کارش را یکسره کنند؛ قصابی اش کنند. تحمل زیادی می خواهد صفحات روزنامه را هر صبح ورق بزنیم و عکس های خانمان سوزی را به نظاره بنشینیم که می توانند اشک مان را درآورند. ترحم و نفرتی که تصاویری چون عکس های هیکس منتقل می کنند نباید ما را از اندیشیدن به این موضوع باز دارند که چه بسیارند جنایت ها و کشتارهایی که هیچ تصویری از آن ها موجود نیست.
***
برای زمانی طولانی برخی مردم بر این باور بودند که اگر وحشت به شکلی آشکار و عریان به نمایش گذارده شود، نهایتاً بیشتر مردم به جنبه ی متعفن جنگ پی خواهند برد. چهارده سال پیش از آن که وولف سه گینی را منتشر کند، یعنی در دهمین سالگرد جنبش ملی در آلمان و بزرگداشت جنگ جهانی اول (۱۹۲۴)، ارنست فریدریش، یک معترض ضد جنگ، کتاب جنگ علیه جنگ را منتشر کرد: مجموعه عکسی که به نوعی شوک درمانی محسوب می شد. در بحبوحه ی جنگ، این آرشیو با بیش از یکصد و هشتاد عکس که اکثراً از بایگانی ارتش آلمان و بیمارستان ها بیرون کشیده شده بود، در اختیار عموم گذاشته شد؛ حال این که از نظر سیستم سانسورگذاریِ دولت، بسیاری از آن ها غیرقابل انتشار بودند. کتاب با عکس هایی از سربازان کوچک پلاستیکی و توپ های جنگی اسباب بازی و دیگر دلخوش کنک های نوعیِ پسربچه ها آغاز، و در نهایت، به تصاویری از قبرستان های نظامی ختم می شود. خواننده با ورق زدن این کتاب، در دنیای اسباب بازی ها و قبرهایی فرو می رود که حاصل چهار سال شکنجه، غارت، سلاخی و قهقرا هستند: قلعه ها و کلیساهای منهدم شده و سوخته، جنگل های تخریب شده، کشتی های بخار و خودروهای منفجرشده، ایثارگران معترضِ به دارآویخته ، فاحشه های نیمه لخت در روسپی خانه های نظامی، سربازان غرق در تقلای با مرگ پس از حمله ی شیمیایی، و کودکان زارونزار ارمنی. تقریباً به دشواری می توان به صحنه های انتخابی در کتاب جنگ علیه جنگ نگریست، به خصوص تصاویر مربوط به انبوهی از اجساد سربازان ارتش های مختلف که در دشت ها و جاده ها و سنگرهای خط مقدم گَندیده اند؛ اما بی شک تحمل ناپذیرترین بخش کتاب که از طاقت بیننده گام را فراتر گذاشته و با هدف تضعیف روحیه و ایجاد رعب و وحشت انتخاب شده فصلی به نام «چهره ی جنگ» است: بیست و چهار کلوز آپ از سربازانی با زخم های عمیق، مُهرشده بر صورت! و فریدریش اشتباه نکرد؛ این عکس ها قلب را جِر می دهند، دل را هزارپاره می کنند و به راحتی حرف شان را می زنند. هر عکس به همراه چهار خط توضیح مهیّج و کوبنده، به زبان های آلمانی، فرانسوی، دانمارکی و انگلیسی، شرارت ایدئولوژیِ جنگ طلبی را از نطفه بیرون می کشد و به سُخره می گیرد. این کتاب به سرعت به دست دولت و افسران جان فشانش و دیگر سازمان های وطن پرست متهم شد ــ در بعضی از شهرها پلیس به کتاب فروشی ها حمله کرد و حتا علیه این کتاب به سبب نمایش عمومی عکس ها دادگاه هایی برگزار شد ــ با این حال اظهارات فریدریش در کتاب جنگ علیه جنگ را نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران چپ گرا و همین طور اعضای انجمن های ضد جنگ ستودند؛ آن ها پیش بینی می کردند این کتاب بر اذهان عمومی تاثیر چشم گیری خواهد گذاشت. تا سال ۱۹۳۰ جنگ علیه جنگ ده بار در آلمان تجدید چاپ و به زبان های متعدد ترجمه شد.
در ۱۹۳۸، یعنی همان سالی که سه گینی منتشر شد، کارگردان برجسته ی فرانسوی، آبل گانس، رزمندگانی را که به شکل مخوفی علیل شده بودند و در خفا زندگی می کردند در نماهای نزدیکِ نقطه ی اوج فیلم بلندش، من متهم می کنم، گنجاند. این افراد در زبان فرانسه با اصطلاح «لیوان های شکسته» خوانده می شوند (گانس پیش تر هم نسخه ی ابتدایی این فیلم بی همتای جنگ را با همین عنوان مقدس ساخته بود (۱۹۱۹ ـ ۱۹۱۸). همانند فصل آخر کتاب فریدریش، فیلم گانس در یک قبرستان نظامی نوساز به پایان می رسد؛ تلنگری که نه تنها مرگ میلیون ها نوجوان را به رُخ مان می کشد که زندگی خود را فدای «جنگیدن برای فیصله دادن به تمامی جنگ ها» کردند و قربانی جنگ طلبی و حماقت های چهار ساله ی جنگ جهانی اول (۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸) شدند؛ بلکه می خواهد بگوید این مردگان اگر می دانستند بیست سال بعد زمزمه ای برای یک جنگ قریب الوقوع دیگر برپا می شود، مطمئناً علیه سیاستمداران و ژنرال های اروپایی قد عَلَم می کردند. در سکانسِ قبرستان، قهرمان فیلم که معلول جنگی است فریاد می زند «برخیزید ای مردگان وِردن!» و به آلمانی و انگلیسی شعارش را تکرار می کند «فداکاری های تو پوچ بودند، پوچ!.» پس از چند لحظه، قبرستان پهناور مُرده هایش را زنده می کند؛ ارتشی از ارواح سرگردان با یونیفُرم های پوسیده و صورت های منهدم از درون قبرهای شان بیرون می خزند و به هر سو یورش می برند و جمعیتی را وحشت زده می کنند که در حال آماده کردن مقدمات جنگ دیگری در سرتاسر اروپا، یعنی همان جنگ جهانی دوم، هستند. مجنونی که نوید شهادت به او داده شده بود رو به جمعیتِ فراری زندگان بانگ برمی آورد «دیدگان تان را آکنده از هراس کنید! این تنها حربه برای متوقف کردن شماست!.» سپس او هم به همرزمان مُرده اش می پیوندد؛ دریایی از ارواحِ عاری از احساسْ جنگجویان آینده را لگد می کنند، زیرا آن ها قربانیان جنگ فردا هستند. جنگ دگربار با ویژگی آخرالزمانی اش همه چیز را در هم می کوبد؛ و سال بعد جنگ همه چیز را در هم کوفت.

مقدمه ی مترجم

در باب رنجی که از آن «من» نیست و به «دیگران» تعلق دارد، سخن گفتن بی نتیجه و واهی ست؛ چرا که هر گفتمانی به سرعت به کلیشه ختم می شود و گنده گویی سرنوشت محتومش است. عکاسی هم از این جهت که در معرض سوءاستفاده و انحراف بی وقفه قرار دارد، در جایگاه متزلزلی به سر می برد و همواره در چنگال قدرت و رسانه ها دست و پا می زند؛ رسانه ای که به جای پاکسازی باورها و عقاید کور، مدام به این تفکر پروبال می دهد که جنگ را هرگز پایانی نخواهد بود تا به خونسردی و بی شوری مردم بیشتر وسعت بخشد. سانتاگ از دلسوزی بیزار است و «ترحم» را حسی سست و نابجا می داند که تنها زمانی به درد می خورد که تبدیل به حرکت شود. چیزی که احساسات را جریحه دار می کند، پیغامی ست که منتقل شده و باید کاری برایش انجام داد. اگر فکر کنیم کاری از دست «ما» و «آن ها» ساخته نیست؛ این ما و آن ها چه کسانی هستند: مای امن و آن های رنجکش؟ امنیت با خودش بی تفاوتی می آورد و عدم کنش احساسات را کرخ می کند.
مرگ های مکرر و رذالت های بی پایان مدام در حال ثبت شدن اند. نمایش فلاکت «آن دورها»، در اکثر مواقع سانسور، یا حتا قدغن می شوند و تماشای آن هم که همیشه طاقت فرسا و اسفناک بوده و هست؛ اما به هر حال، استناد به عکس ها برای راه یافتن به حقیقت و مددجویی از تصاویر برای پاسخ دادن به «چرا جنگ» غیرموثق و تا حدودی از ریشه های عاطفی و نابخردانه برخوردار است؛ تنها آن ها که در جنگ بوده اند می دانند شاهد انفجار و فروپاشی پیکرها و سوختن آرزوهای غیرقابل بازگشت بودن به چه معناست و ویرانی یکدست چگونه طی چند ثانیه ی ملعون همه چیز را زیرورو می کند. نثر بُرنده و بی باک سانتاگ اما دست از تلاش برای یافتن متهمان و راهکارها و به چالش کشیدن سیستم های قدرت برنمی دارد و مرتباً از آذین بستن عکس های جنگ و سیستم قدیس پروری انتقاد شدید می کند؛ او امیدوار است، نه به اتوپیا، بلکه به پادزهری برای بازماندگان و دانشی برای شیفتگانِ جنگ افروزی و ستیزه جویی و پیروزی.

زهرا درویشیان

نظرات کاربران درباره کتاب تماشای رنج دیگران

توی گودریدز براش ریویو نوشتم. کتاب معرکه ایه.
در 1 سال پیش توسط نازنین بنایی
ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ -ﺑﻪ‌ﺧﺼﻮﺹ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ- ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﮎِ ﻣﻘﻮﻟﻪ‌ﯼ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺭﺍﻫ‌ﮕﺸﺎﺳﺖ. ﺗﺮﺟﻤﻪﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ.
در 2 سال پیش توسط مریم پیردهقان
سوزان سانتاک یکی از نظریه پردازان به نام در جهان هست. و این کتابش هم برای تمامی افراد چه کسانی که خواستار جنگ هستند و چه نیستند و چه عکاس هستند و چه روزنامه نگار، پیشنهاد میشه!
در 5 ماه پیش توسط Sara Far
در ادامه‌ی کتاب قبلیِ نویسنده‌س. ولی به عنوان کتاب مستقل هم می‌شه خوندش.
در 1 ماه پیش توسط galile