فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سامسای عاشق

نسخه الکترونیک کتاب سامسای عاشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سامسای عاشق

کتاب «سامسای عاشق» نوشته هاروکی موراکامی ( -۱۹۴۹) نویسنده مشهور ژاپنی است.
معروف‌ترین اثر موراکامی «کافکا در ساحل» است که به یکی از پرفروش‌ترین رمانهای ادبیات تبدیل شده است. داستان‌های او اغلب نهیلیستی و سوررئالیستی و دارای تم تنهایی و ازخودبیگانگی است.
«سامسای عاشق» ادامه مسخ کافکا است. در این رمان ، گریگور سامسا ( شخصیت اصلی مسخ) از موجودی دیگر مسخ و انسان شده است؛ یعنی روندی ۱۸۰ درجه مخالف با روند داستانی مسخ که یک انسان در آن، تبدیل به سوسک می‌شود. در خلال سطور «سامسای عاشق» متوجه می‌شویم که گریگور حشره بوده و حالا تبدیل به انسان شده است. فضاسازی و خانه‌ای که سامسا در آن خود را می‌یابد، با فضای تنگ و بسته خانه گریگور «مسخ» تفاوت دارد و نسبت به آن دارای حالت گشایش و فراخی است. سامسایی که موراکامی قصه‌ مسخ‌اش را روایت می‌کند، در پایان حتی عاشق یک دختر جوان خمیده و قوزی می‌‌شود. با این‌که دختر زیبا نیست و قوز دارد، اما سامسای تازه انسان‌شده، عاشق‌اش می‌‌شود؛ لقمه‌ای اندازه دهان خودش (چون خودش هم بدن خوش‌اندامی ندارد)، و تازه پایان داستان، شروعی برای شناخت انسان، دنیای اطرافش و عشق است. شاید موراکامی خواسته در مقابل «مسخ» بگوید این‌گونه هم می‌شد یا می‌شود؛ یا به عبارت دیگر، از این طرف هم می‌توان مسخ شد یا شخصیت داستانی را مسخ کرد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«زن با لحن محزونی گفت: عجیب است نه؟ دوروبر ما همه چیز دارد می رود روی هووا، ولی هنوز بعضی ها نگران یک قفل شکسته اند. بعضی ها هم اینقدر وظیفه شناسند که می ایند برای تعمیر... ولی شاید درستش همین باشد، همین سر و کله زدن با خرده ریزها. همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم، حالا که نیاز دارد سر و ته اش هم می آید، عقل مان را سر جایش نگه داشته».

ادامه...

  • ناشر: نشر افق
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.3 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سامسای عاشق



سامسای عاشق

هاروکی موراکامی

ترجمه: آرزو مختاریان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



از خواب که بیدار شد مسخ شده بود؛ شده بود گر گور سامسا.
به پشت دراز کشیده بود روی تخت و به سقف نگاه می کرد. طول کشید تا چشم هایش به بی نوری عادت کنند. سقف معمولی به نظر می آمد، از آن هایی که هرجایی پیدا می شوند. زمانی، رنگش سفید بوده یا شاید به رنگ سرشیر، ولی به خاطر سا ل ها گرد و خاک، رنگ شیر خراب گرفته بود. تزئینی نداشت؛ نه چیزی. نه حرفی، نه نقلی. از پس نقش اصلی اش برآمده بود، ولی به کار دیگری کار نداشت.
پنجره ی بلندی یک طرف اتاق بود. طرف چپ او، ولی پرده اش را برداشته و تخته هایی ضخیم به قاب پنجره کوبیده بودند. یک وجب یا همین حدود، بین تخته های افقی فاصله بود؛ معلوم نبود از قصد بوده یا نه، آفتاب صبح از میان شان راه باز می کرد و خط های موازی درخشانی کف زمین می انداخت. چرا این قدر کج سلیقه پنجره ها را کور کرده بودند؟ توفان یا گردبادی نزدیک بود؟ یا برای اینکه جلوی ورود کسی را بگیرند؟ یا جلوی رفتن کسی؟ (شاید او؟)
همچنان درازکش، آهسته سرش را چرخاند و اتاق را از نظر گذراند. اثاثی ندید، مگر تختی که رویش دراز کشیده بود. نه گنجه ای، نه میز تحریری، نه صندلی ای، نه نقاشی ای، نه ساعتی یا آینه ای به دیوار. نه چراغی، نوری. فرش و قالی ای هم کف اتاق به چشمش نمی خورد. فقط چوبِ لُخت. دیوارها را با کاغذدیواری طرح پیچیده ای پوشانده بودند، ولی چنان کهنه و محو که سر درآوردن از طرحش در آن نور بی رمق غیرممکن بود.
لابد اتاق یک وقتی، اتاق خوابی معمولی بوده، ولی الان، هیچ علامت حیاتی در آن نبود. تنها چیزی که مانده بود تخت او، آن وسط بود. رخت خواب هم نداشت؛ نه ملافه ، نه روتختی، نه بالش. فقط یک تشک از عهد بوق.
سامسا نمی دانست کجاست یا چه باید می کرد. تنها چیزی که می دانست این بود که آدمیزاد شده و اسمش گر گور سامساست. چطور این را می دانست؟ شاید وقتی خواب بوده کسی توی گوشش گفته، ولی قبل اینکه گر گور سامسا بشود که بوده؟ چه بوده؟
وقتی فکرش را متوجه این سوال کرد، چیزی مثل ستونی سیاه از پشه توی سرش به چرخ افتاد. ستون ضخیم تر و حجیم تر می شد و به طرف قسمت نرم مغزش که حرکت می کرد، یک سر صدای وزوز بود. سامسا تصمیم گرفت فکر کردن را تمام کند. در این موقع، فکرکردن به هر چیزی فقط باری طاقت فرسا بود.
باید یاد می گرفت بدنش را حرکت دهد. تا ابد که نمی توانست آنجا دراز بکشد و به سقف زل بزند. با آن وضعیت، زیادی آسیب پذیر بود. بختش را نداشت از حمله ـ مثلاً پرنده های شکاری ـ جان سالم به در ببرد. برای قدم اول، خواست انگشت هایش را تکان بدهد. ده تا بودند، چیزهایی دراز و چفت شده به دو دستش. هرکدام با تعدادی مفصل، که هماهنگی حرکات شان را پیچیده می کرد. بدنش هم خواب رفته بود، انگار فرو کرده باشندش توی مایع لزج غلیظی.
بااین حال، بعد از تلاش و شکست های مکرر، چشم هایش را بست و با متمرکزکردن ذهنش توانست، صاحب اختیار انگشت هایش شود. کم کم داشت یاد می گرفت با هم به کارشان بگیرد. انگشت هایش که به کار افتادند، کرختی بدنش از بین رفت. به جاش ـ مثل صخره ای تاریک و شوم که در عقب نشستن مدّ پیدا می شود ـ دردی عذاب آور سراغش آمد.
کمی طول کشید تا سامسا فهمید دردش، گرسنگی ست. ولع به غذا برایش تازگی داشت یا دست کم خاطره ی تجربه کردن چنین چیزی را نداشت. انگار یک هفته ی تمام، چیزی به دندان نکشیده بود. مرکز بدنش شده بود گودالی خالی. استخوان هاش غِژغِژ می کردند، عضلاتش سخت و اعضاء و جوارحش جمع می شدند.
سامسا دیگر نمی توانست درد را تاب بیاورد؛ آرنج هاش را گذاشت روی تشک و آهسته خودش را بالا کشید. ستون فقراتش ترق تروق خفیف و دردناکی کرد. سامسا فکر کرد خدای من، چند وقت است اینجا دراز کشیده ام؟ بدنش در برابر هر حرکتی مقاومت می کرد، ولی کوتاه نیامد، قوایش را جمع کرد تا عاقبت توانست بنشیند.
باکراهت به بدن لختش نگاه کرد. چه بدترکیب بود! از بدترکیب هم بدتر. هیچ وسیله ی دفاعی نداشت. پوست سفید صاف (با جلدی از موهای پرزمانند) که رگ های آبی نازکی از میانش پیدا بود. شکم نرم بی حفاظ، اسباب بی شکل چرند، دست و پاهای دراز لق (و فقط دوتا از هرکدام!)، گردن لاغر فکسنی و کله ای گنده با یک کپه موی سیخ سیخ وسط فرقِ سرش و دوتا گوش به دردنخور، مثل یک جفت گوش ماهی که از سرش بیرون زده بودند.
این چیز، واقعاً او بود؟ آیا بدنی این قدر مُهمل، این قدر بی دفاع (نه لاکی برای حفاظت داشت، نه سلاحی برای حمله)، می توانست از این دنیا جان سالم به در ببرد؟ چرا تبدیل به ماهی نشده بود؟ یا گل آفتاب گردان؟ ماهی یا گل آفتاب گردان معقول بود. به هرحال، معقول تر از این آدمیزاد؛ گر گور سامسا.
برای آماده کردن خودش، پایش را از لبه ی تخت آویزان کرد. کف پایش که رسید کف اتاق، نفسش را سرمای چوبِ لخت گرفت. بعد از چندبار تلاش بی نتیجه که باعث شد نقش زمین بشود، توانست روی پاهایش بایستد. خسته وکوفته، دستش چارچوب تخت را چنگ زده بود که دستگیر باشد. سرش زیادی سنگین بود و بالا نگه داشتنش سخت. عرق از زیرِ بغلش راه افتاد. مجبور شد چندتا نفس عمیق بکشد تا ماهیچه های منقبضش آرام بگیرند.
وقتی به ایستادن عادت کرد، باید یاد می گرفت راه برود. راه رفتن روی دو پا عذاب الیم بود؛ هر حرکت، درست مثل اعمال شاقه. فارغ از اینکه چه نگاهی داشت، جلو بردن پای راست و چپش یکی بعد از دیگری مسئله ی غریبی بود که همه ی قوانین را به سخره گرفته بود. فاصله ی مخاطره آمیز چشم هایش تا زمین، لرزه به تنش می انداخت. باید یاد می گرفت لمبرهایش را با مفصل های زانو هماهنگ کند. هربار که یک قدم جلو می رفت، زانوهایش می لرزید و او با دو دست، خودش را سینه ی دیوار نگه می داشت.
ولی می دانست نمی تواند تا ابد توی اتاقش بماند. اگر غذا پیدا نمی کرد، اگر نمی جنبید، شکم گرسنه اش گوشت خودش را مصرف می کرد و رشته ی حیاتش قطع می شد.
تلوتلوخوران رفت طرف در، پنجه کش به دیوار. عزیمتش ساعت ها طول کشید و البته راهی جز درد برای اندازه گیریِ وقت نداشت. حرکاتش ناشیانه بود، با قدم های حلزونی. نمی توانست بی تکیه به چیزی جلو برود. امیدش این بود در خیابان، مردم به چشم معلول نگاهش کنند.
دستگیره ی در را قاپید و کشید. تکان نخورد. هُل هم نتیجه نداد. بعد، دستگیره را چرخاند به راست و کشید. در با جیرجیر آهسته ای تا نیمه باز شد. از لای آن سرک کشید و به بیرون نگاه کرد. توی راهرو کسی نبود. به ساکتی اعماق اقیانوس.
پای چپش را از درگاه گذراند، بالاتنه اش را تاب داد بیرون، یک دست به چارچوب در، پای راستش را کشید. آهسته توی راهرو راه افتاد، دست به دیوار.
با دری که همین حالا بازش کرده بود، چهارتا در توی راهرو بود. همه هم مانند هم، از سبک وسیاقِ همان چوب تیره. چی یا کی آن طرف شان دراز کشیده بود؟ مشتاق بود بازشان کند و بفهمد. آن موقع شاید از شرایط رازآلودی که داشت سر درمی آورد یا دست کم سرنخی پیدا می کرد. بااین حال، از کنار هر دری که گذشت، تا جایی که ممکن بود سروصدا نکرد. نیاز پرکردن شکم، بر کنجکاوی غلبه می کرد. باید چیز به دردبخوری پیدا می کرد و می خورد و آن موقع می دانست کجا پیداش کند.
به خودش می گفت فقط دنبال بو را بگیر. بو می کشید؛ ریزه های شناور در هوا که به طرفش می آمدند، رایحه ی غذای پخته شده بود. آنچه گیرنده های بویایی بینی اش جمع آوری و به مغز ارسال می کردند، چنان اشتهای جاندار و هوس جابرانه ای به جانش می انداخت که حس می کرد اعضاء و جوارحش زیر دست شکنجه گر مجربی، به کندی پیچانده می شوند. آب دهانش راه افتاد.
البته برای رسیدن به سرچشمه ی رایحه، باید از پلکانی سراشیب، با هفده پله، پایین می رفت. به اندازه ی کافی از راه رفتن روی سطح زمین به زحمت افتاده بود که پایین رفتن از پله ها کابوس باشد. با دو دست، نرده ی پلکان را چنگ زد و فرودش را آغاز کرد. کم مانده بود مچ های استخوانی اش زیر بار وزنش از هم بپاشند. تقریباً پله ها را تا پایین سُرخورد.
اما حین پایین رفتن، در سر سامسا چه می گذشت؟ ماهی و گل آفتاب گردان! فکر کرد اگر به ماهی یا گل آفتا ب گردان تبدیل شده بودم، می توانستم عمرم را در آرامش سپری کنم، بدون اینکه این طور روی پله ها تقلا کنم.
وقتی پای آن هفده پله رسید، خودش را صاف کرد، ته مانده ی قوایش را جمع کرد و لنگ لنگان در مسیرِ بوی اغواگر راه افتاد. از زیر طاقی بلند دالان گذشت و از درگاه، قدم به اتاق غذاخوری گذاشت.
غذا را روی یک میز بزرگ بیضی چیده بودند. پنج تا صندلی بود، اما از کسی خبری نبود. از ظرف های غذا، رشته های سفید بخار بلند می شد. یک گلدان شیشه ای با دوجین زنبق، وسط میز بود. جلوی چهارتا صندلی، دستمال سفره و کاردو چنگال چیده بودند، دست نخورده. به نظر می رسید آدم ها چند دقیقه قبل نشسته بودند صبحانه شان را بخورند که یک دفعه اتفاقی پیش بینی نشده همه شان را فراری داده. چه شده بود؟ کجا رفته بودند؟ یا کجا برده بودندشان؟ آیا برمی گردند صبحانه شان را بخورند؟
ولی سامسا وقت فکرکردن به این مسائل را نداشت. روی نزدیک ترین صندلی افتاد و هر غذایی به دستش می رسید، قاپید و توی دهانش تپاند؛ بی خیال کاردوچنگال و قاشق و دستمال سفره. نان را پاره کرد و بدون مربا یا کره داد پایین، سس های جوشانده ی پرچرب را بلعید، چنان با ولع تخم مرغ های سفت آب پز را قورت داد که یادش رفت پوست شان را بکند، مشت مشت سیب زمینی له شده ی هنوز گرم قورت داد، خیارشورها را با انگشت هایش درآورد و خورد. همه را با هم جوید و باقی مانده را با آب پارچ شست و پایین داد. طعم اهمیتی نداشت؛ بی مزه یا خوشمزه، تند و تیز یا ترش، همه براش مثل هم بود. تنها چیزی که اهمیت داشت، پرکردن چاه درونش بود. در تمرکز غذا می خورد، اما انگار زمان کم می آمد. چنان غرق خوردن بود که وقتی انگشت هایش را لیسید، به شان دندان فرو کرد. همه جا ته مانده ی غذا ریخته بود. یک بار هم ظرفی افتاد و خرد شد، اما اصلاً و ابداً خیالش نبود.
وقتی شکمش را پر کرد و عقب نشست و تکیه داد که نفسش جا بیاید، تقریباً چیزی باقی نمانده و میز غذاخوری منظره ی وحشتناکی پیدا کرده بود؛ انگار دسته ای خروس جنگی از لای پنجره ی باز آمده بودند تو، دلی از عزا درآورده بودند و پر کشیده و رفته بودند. تنها چیزی که دست نخورده بود گلدان زنبق ها بود، که اگر غذا کم می آمد لابد آن ها را هم می بلعید.
مدت زیادی، گیج، توی صندلی اش نشست. از لای پلک های نیمه بسته زل زد به زنبق ها، دست ها روی میز، همان جور ماند، با نفس های کوتاه، تا غذایی که خورده بود راهش را در دستگاه گوارشش باز کند، از مری به روده. حسِ سیری مثل مدّ ازش بالا می آمد.
قوری فلزی را برداشت و در فنجان سفید سرامیکی، قهوه ریخت. عطر تند، چیزی به خاطرش آورد. البته، نه ناگهان، پرده پرده. حس غریبی بود، انگار از آینده، حال را به خاطر می آورد. انگار زمان دوپاره شده بود، خاطره و تجربه در دایره ای بسته، هرکدام پی آن یکی می چرخیدند. سرشیر زیادی در قهوه ریخت، با انگشتش هم زد و سر کشید؛ هنوز اندک گرمایی توش مانده بود. قهوه را قبل از اینکه بچکد توی گلویش، در دهانش نگه داشت. می فهمید مختصری آرامش کرد.
ناگهان، سردش شد. گرسنگی، بقیه ی حس ها را عقب رانده بود. ولی حالا که کامش روا شده بود، سوز صبح به لرزش انداخت. آتش خاموش شده بود. هیچ کدام از بخاری ها روشن نبودند. تازه، سرتاپا لخت بود، حتی پایش هم برهنه بود.
می دانست باید چیزی پیدا کند بپوشد. زیادی سردش بود. اگر هم سروکله ی کسی پیدا می شد، بی لباسی باعث دردسر بود. ممکن بود در بزنند یا ممکن بود آدم هایی که قرار بوده سر میز صبحانه بنشینند، برگردند. اگر به آن وضع و حال می دیدندش چه واکنشی نشان می دادند؟

نظرات کاربران
درباره کتاب سامسای عاشق

موراکامی‌مثل همیشه غافلگیرکننده و جذاب
در 1 هفته پیش توسط
مثل تموم نوشته های دیگه موراکامی عالی بود، شروع عالی که یهو خودت رو وسط داستان حس می کنی
در 1 ماه پیش توسط
نثر موراکامی جذابه و جذاب تر اونه که داستانی جمع و جور و خلاصه و دقیقا عکس داستان مسخ کافکا نوشته
در 4 ماه پیش توسط
داستان جذابی بود من که دوستش داشتم نگاهی تازه به زندگی انسانی...
در 9 ماه پیش توسط
کاش طولانی تر بود، دلم میخواست ادامه داشت
در 9 ماه پیش توسط