فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ریخت‌شناسی قصه‌های قرآن
بازخوانش دوازده قصه قرآنی

نسخه الکترونیک کتاب ریخت‌شناسی قصه‌های قرآن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ریخت‌شناسی قصه‌های قرآن

در متن کتاب بر آن مبتنی است؛ یعنی فرم‌شناسی اثر با توجه به مضمون در قالب یک شکل هندسی ترسیم شده به گرد هسته‌ای مشخص. از این رو مخاطب می‌تواند این کتاب را خوانشی بداند متمرکز بر متن و نه فرامتن. خوانشی که ساختار را نیز در خدمت تأویل متن می‌شناسد و بر آن است متن را با یاری گرفتن از فرم بازخوانی کند.
بدین منظور برای شناخت بهتر خصوصیات قصه و گسترش دامنه این شناخت به مباحث ارائه شده، نخستین فصل کتاب «ریخت‌شناسی کهن‌الگویی قصه» نام گرفته است؛ البته این فصل تنها به ارائه بحث‌های تخصصی نمی‌پردازد، که در این باره کتاب بسیار است، بلکه قصه‌ای انتخاب شده است تا بر اساس آن با تکیه بر آنچه صاحب‌نظران نگاشته‌اند، به بررسی عینی فرم یک قصه پرداخته شود. قصه انتخاب شده، قصه چندان دور تحریرشده‌ای نیست، اما بافت کهن خود را حفظ کرده است.
فصل بعدی به روایت چند قصه از منظر دیگر کتب آسمانی پرداخته است تا مخاطب با روایت قصه از منظر تورات و انجیل آشنا شود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ریخت‌شناسی قصه‌های قرآن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

قصه قدمتی کهن دارد، قدمتی به کهنسالی خلق زبان به عنوان ابزاری برای ایجاد ارتباط. قرآن قصه را پی گرفتن(۱) می داند، کلام باید که از ماجرایی خبر دهد تا پی گرفته شود. و قصه حضور نخستین انسان یا آنچه پیش از او بوده است، بی شک کلامی دنباله دار است و آنچه او با بعدآمدگان در میان گذاشته است یقیناٌ قصه بوده است.
گفته های ما، تعریف و خبردهی از تجربه هایمان، پرس و جوها و گفت و شنودهایمان، گاه بی آن که خود بدانیم، رنگ و بوی قصه می گیرد و در این میان هر که قصه گونه تر بگوید دایره مخاطبانش وسیع تر است و قدرت نفوذش بیش تر.
ذهن انسان ذهنی پویاست، ذهنی کمال گرا که جستجو و تعلیق را دوست دارد. این ذهن از سرراستی و یکبارگی زود خسته می شود، همچنان که از پیچیدگی بیش از حد و انتظارِ سرنیامدنی. هنر حاصل همین ویژگی است و در میان فرم هنرها قصه سازگارترین فرم را با ذهن بشر دارد. قصه پیچیدگی های این ذهن را می شناسد و علاقه هایش را می داند، از این رو خود را با ذهن مخاطب هماهنگ می کند و می گوید که دنیا در ذهن راوی اش چگونه است و راوی دنیا را چگونه می خواهد. اطلاع رسانی و نشاط بخشی، دو هدفی که همیشه توام با یکدیگر قصه را به ابزاری برای اندیشیدن و بهتر زیستن بدل کرده اند، حاصل همین فرایند است.
می توان صرفا به قصه گوش سپرد و از شنیدنش لذت برد و تجربه اندوخت. می توان در قصه دقیق شد و چند و چون شکل گیری اش را دریافت. انتخاب با مخاطب است و شاید ارجحیتی هم نتوان قائل شد. اما تردید نمی توان کرد که توجه به ساختار قصه ها و دقیق شدن بر چگونگی خلق آن ها، به یاری مخاطب می آید تا ناگفته ها را مجسم کند و گفته ها را بهتر دریابد و با قصه ارتباطی صمیمانه تر برقرار سازد.
در باره ساختار قصه ها پژوهش های بسیار انجام شده است، عبارت ریخت شناسی(۲) را هم گویا اولین بار ولادیمیر پراپ در کتاب ریخت شناسی قصه های پریان به کار گرفته است. پراپ در کار خود تلاش دارد ثابت کند که تمام قصه ها از دیدگاه ساختاری به ساختی نهایی وابسته اند و در بطن خود از یک شکل ساختاری واحد پیروی می کنند.
تلقی این کتاب از عبارت ریخت شناسی همان چیزی است که روش کار در متن کتاب بر آن مبتنی است؛ یعنی فرم شناسی اثر با توجه به مضمون در قالب یک شکل هندسی ترسیم شده به گرد هسته ای مشخص. از این رو مخاطب می تواند این کتاب را خوانشی بداند متمرکز بر متن و نه فرامتن. خوانشی که ساختار را نیز در خدمت تاویل متن می شناسد و بر آن است متن را با یاری گرفتن از فرم بازخوانی کند.
بدین منظور برای شناخت بهتر خصوصیات قصه و گسترش دامنه این شناخت به مباحث ارائه شده، نخستین فصل کتاب «ریخت شناسی کهن الگویی قصه» نام گرفته است؛ البته این فصل تنها به ارائه بحث های تخصصی نمی پردازد، که در این باره کتاب بسیار است، بلکه قصه ای انتخاب شده است تا بر اساس آن با تکیه بر آنچه صاحب نظران نگاشته اند، به بررسی عینی فرم یک قصه پرداخته شود. قصه انتخاب شده، قصه چندان دور تحریرشده ای نیست، اما بافت کهن خود را حفظ کرده است.
فصل بعدی به روایت چند قصه از منظر دیگر کتب آسمانی پرداخته است تا مخاطب با روایت قصه از منظر تورات و انجیل آشنا شود. شیوه کار در این فصل بر مبنای خلاصه نویسی با استناد گاه به گاه به متن بوده است.
در فصل پایانی نخست آیات مربوط به هر قصه از سوره های مختلف استخراج شده(۳) و بنا بر چینش قرآنی در امتداد هم قرار گرفته اند؛ سپس تک تک قصه ها، پس از تنظیم ترتیب ارائه اطلاعات، از منظر ریخت شناسی بررسی شده اند. در بررسی قصه ها الگویی یکسان شناسایی نشده و به هر قصه به شکل یک اثر مستقل نگاه شده است، با این حال مخاطب می تواند ویژگی های عمومی شیوه قصه گویی قرآن را با توجه به آنچه آمده است خود دریابد؛ ویژگی هایی چون: حذف زمان های مرده و حذف حواشی، استفاده از گفتگو به مثابه ابزاری برای فضاسازی و شخصیت پردازی، پابند روایت خطی نبودن، تاکید مداوم بر آموزشی بودن قصه ای که روایت می شود، نگاه حداقل گرایانه به حضور زن، حذف مقدمه و آغاز قصه از بزنگاه داستانی، استفاده مداوم از عنصر تعلیق و.... در پایان مبحث مربوط به هر قصه نیز یک فرم هندسی طراحی شده است به این قصد که با نگاه به آن کلیت قصه و شیوه روایت آن به سهولت در ذهن تداعی گردد.
و سرانجام متنی پیوستی از مجموعه دو جلدی داستان های قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان(۴) انتخاب شده تا مروری باشد بر آنچه در تفاسیر در باب فرم قصه های قرآن آمده است.
اما فکر این پژوهش به جلسه ای برمی گردد که چند سال پیش در سالن اجتماعات خانه سینما تشکیل شده بود. آن روز، در آن جلسه، نویسنده ای مسلط به تکنیک های مدرن داستان نویسی از قرآن می گفت و شیوه اختصاصی و قابل توجه قصه گویی قرآن. حیرت و شگفتی از این افق تازه ای که پیش رویم گشوده می شد، چنان عظیم بود که هرگز نتوانسته ام وصفش کنم. فکر انجام این پژوهش به آن جلسه و به آن نویسنده فقید باز می گردد، به زنده یاد هوشنگ گلشیری. روحش شاد باد.
در شکل گیری این کتاب خانم لیلا سبحانی و آقایان برزین ضرغامی، پیروز قاسمی، جواد جزینی، علی اصغر محمدخانی و مرتضی شفیعی شکیب هر یک به نحوی نقش داشته اند. سپاسگزار یکایک ایشانم، و گفتن ندارد که خطاهایی که در متن نامحتمل نیست، فقط و فقط متوجه نگارنده است.

م. ح.

فصل یکم: ریخت شناسی کهن الگویی قصه

حکایت صیاد

... صیادی سالخورده، زنی با سه پسر داشت و بی چیز و پریشان روزگار بود. همه روزه دام برگرفته به کنار دریا می رفت و چهار دفعه بیش تر دام در دریا نمی انداخت.
روزی دام برداشته به کنار دریا شد. دام در آب انداخته، ساعتی بایستاد. پس از آن خواست که دام را بیرون آورد، دید که سنگین است. آنچه زور زد به درآوردن نتوانست. در کنار دریا میخی کوفته دام فرو بست و خود در آب افتاده غوطه خورد. با توانایی تمام دام از آب به در آورد. دید که به دام اندر خری مرده. محزون گردید و گفت: «سبحان اللّه، امروز عجب رزقی نصیب من شد.»
پس دوباره دام در آب انداخت. زمانی بایستاد. چون خواست بیرونش آورد، دید که سنگین تر از نخست است. گمان کرد که ماهی ای بزرگ است. خود در آب فرو رفت. به مشقت تمام بیرونش آورد. دید که خمره ای بزرگ است پر از ریگ و گل. چون این را بدید به حزن اندر پیوسته گفت:

فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست 
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

پس خمره را بشکست و دام فشرده به دریا انداخت. پس از زمانی دام بیرون کشیده دید که سفالی و شیشه شکسته ای به دام اندر است. این بیت برخواند:

به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش 
به کردگار رها کرده به مصالح خویش

پس از آن سر به سوی آسمان کرده گفت: «خداوندا، من بیش از چهار دفعه دام در آب نمی اندازم و همین دفعه چهارم است.» پس نام خدا بر زبان رانده دام در آب انداخت.
پس از زمانی خواست بیرون آورد. دید که بسی سنگین است. بند دام را به میخ فرو بسته خود را به دریا انداخت. به زور و توانایی دام را بیرون آورده دید که خمره ای است رویین که ارزیر بر سر آن ریخته، به خاتم حضرت سلیمان علیه السلام مهرش کرده اند. چون صیاد این را بدید انبساط و نشاطش روی داد و با خود گفت که سر این بباید گشود. پس کارد گرفته ارزیر از سر آن رویین خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده بجنبانید که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد. دودی از آن خمره بیرون آمده به سوی آسمان رفت.
صیاد را عجب آمد و حیران همی بود تا آن که دود در یک جا جمع شد و از میان دود عفریتی به در آمد که سر به ابر می سود. چون صیاد او را بدید از غایت بیم بلرزید و آب اندر دهانش بخشکید. اما عفریت چون صیاد را بدید به یگانگی خدا و پیغمبری سلیمان زبان گشوده گفت: «ای پیغمبر خدا، مرا مکش. پس از این سر از فرمان تو نپیچم.» صیاد گفت: «ای عفریت، اکنون آخرالزمان است و سلیمان هزار و هشتصد سال است سپری شده. حکایت خویش بازگوی.»
چون عفریت سخن صیاد بشنید گفت: «ای مرد، آماده مرگ باش.» صیاد گفت: «سزای من که تو را از چنین زندان رها کردم این خواهد بود؟» عفریت گفت: «آری، تو را از مرگ چاره نیست. اکنون درخواه که تو را چگونه بکشم؟» صیاد گفت: «گناه من چیست که باید ناچار کشته شوم؟» عفریت گفت: «حکایت مرا بشنو.» صیاد گفت: «بازگوی و لکن سخن دراز مکن که نزدیک است از بیم، جان از تنم جدا شود.»
عفریت گفت: «من و صخرالجن عصیان سلیمان کرده، به خدای او ایمان نیاوردیم. او وزیر خود آصف بن برخیا را نزد من فرستاد. او مرا پیش سلیمان برد از من پرستش و فرمانبرداری خواستند. من سرپیچی نمودم. همین خمره رویین را بخواست و مرا در این جا به زندان اندر کرده با ارزیر سر آن بیندود و مهر کرده فرمود مرا بدین دریا انداختند.
«هفتصد سال در قعر دریا بماندم و در دل داشتم که هر که مرا خلاص کند او را تا ابد از مال دنیا بی نیاز گردانم. کسی مرا از آن ورطه خلاص نکرد. هفتصد سال دیگر بماندم، با خود گفتم هر که مرا رها کرد گنج های زمین را بهر او بگشایم. کسی مرا نرهاند. چهارصد سال دیگر بماندم، با خود گفتم هر کس مرا برهاند او را به هر گونه که خواهد بکشم. در این مقال بودم که تو مرا بیرون آورده مهر از خمره برداشتی. اکنون بازگو که تو را چگونه بکشم؟»
چون صیاد این را بشنید به حیرت اندر شد و بگریست و او را سوگند داده، بخشایش تمنا کرد. عفریت گفت: «بجز کشته شدن چاره نداری.»
چون صیاد مرگ را عیان دید گفت:

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی 
در شرط تو نبود که با من تو این کنی

بر دوستی تو چو مرا بود اعتماد 
هرگز گمان نبردم بر تو که دشمنی

عفریت گفت: «در حیات طمع مبند که بجز مرگ چاره نداری.» صیاد با خود گفت: «تو آدمی زاده هستی و این از جنیان است. تو باید در هلاک این تدبیر کنی.» پس به عفریت گفت: «اکنون که مرا خواهی کشت، تو را به نام خدای بزرگ سوگند می دهم که راست بگو که تو با این هیکل بزرگ در این خمره چطور جا گرفته بودی؟» عفریت گفت: «مگر تو را گمان این است که من به خمره اندر نبودم؟» صیاد گفت: «تا عیان نبینم باور نکنم» [...] عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرود آمد. فی الحال صیاد مهر بر سر خمره گذاشته بانگ بر عفریت زد که «بازگوی اکنون با تو چه کار کنم؟» عفریت خواست که بیرون آید، به در آمدن نتوانست و دانست که صیاد او را در زندان کرده و مهر سلیمان نبی بر آن نهاده است.
پس صیاد رویین خمره را برگرفته و به کنار دریا شد. عفریت گفت: «چه خواهی کرد؟» گفت: «تو را به دریا خواهم افکند که تا ابد در آن جا بمانی.» عفریت بنالید و گفت: «مهر از سر خمره بردار و مرا رها کن که به پاداش نیکو خواهی رسید.» صیاد گفت: «دروغ می گویی و مَثل من و تو مَثل وزیر ملک یونان و حکیم رویان است [...]»
صیاد با عفریت گفت که «چون تو قصد کشتن من کرده بودی، اکنون من تو را در این رویین خمره به زندان اندر کنم و به دریا بیفکنم.» عفریت چون این بشنید فریاد برآورده نالید و صیاد را به نام بزرگ خدا سوگند داد و گفت: «تو بدکرداری، مرا پاداش بد مده و چنان مکن که امامه به عاتکه کرد.» صیاد گفت: «چگونه بوده است حکایت ایشان؟»
عفریت گفت: «من چون توانم که به زندان اندر حدیث کنم؟ اگر مرا بیرون بیاوری حکایت بازگویم.» صیاد گفت: «ناچار تو را به دریا افکنم که دیگر راه بیرون شدن ندانی. من پیش تو بسی نالیدم و زاری کردم. تو بر من رحمت نیاوردی و همی خواستی که بی گناهم بکشی و به پاداش این که من تو را از زندان به در آوردم تو در هلاک من همی کوشیدی. اکنون بدان که تو را بدین دریا در افکنم و بدین جا خانه کنم و همه کس را از کردار بد تو بیاگاهانم و نگذارم که دیگر کس تو را به در آورد که تا ابد در همین جا بمانی و گونه گونه رنج ها ببری.»
عفریت گفت: «اکنون وقت جوانمردی و مروت است. مرا رها کن، من نیز با تو پیمان بربندم که هرگز با تو بدی نکنم و تو را از مردم بی نیاز گردانم.» پس صیاد از عفریت پیمان بگرفت و به نام بزرگ خدا سوگندش داده، مهر از سر رویین خمره برداشت. درحال دودی از خمره بیرون آمده بر آسمان رفت. پس از آن در یک جا جمع آمده عفریتی شد زشت منظر و پا به رویین خمره بزد و آن را به دریا انداخت.
چون صیاد دید که عفریت خمره به دریا افکند، مرگ را آماده گشته با خود گفت: «این علامت نیک نبود.»
پس از آن پیش عفریت بیامد و گفت: «ای امیر عفریتان، تو پیمان بستی و سوگند یاد کردی که با من بدی نکنی که خدای تعالی تو را پاداش بد دهد.» آن گاه عفریت بخندید و گفت: «ای صیاد، از پی من بیا» و صیاد دل به مرگ نهاده همی رفت تا به کوهی برسیدند. به فراز کوه بر شده از آن جا به بیابان بی پایان فرود آمدند و در آن بیابان برکه آبی بود. عفریت بر آن برکه بایستاد و صیاد را گفت: «دام به این برکه بینداز و ماهیان بگیر. صیاد دید که در برکه ماهیان سرخ و سفید و زرد و کبود هستند. او را عجب آمد و دام به برکه بینداخت. پس از زمانی دام بیرون آورد. چهار ماهی به چهار رنگ در دام یافت. پس عفریت به او گفت: «ماهیان را به نزد سلطان ببر که او تو را بی نیاز سازد و اگر گناهی از من رفت ببخشای و عذر مرا بپذیر که من هزار و هشتصد سال به دریا اندر بوده ام و روی زمین را ندیده ام. تو همه روز از این برکه یک دفعه ماهی بگیر، والسلام.»
پس زمین شکافته شد و عفریت به زمین فرو رفت و صیاد به شهر آمد و از سرگذشت خود با عفریت در عجب بود. پس به خانه بیامد. ظرفی پر از آب کرده ماهیان در آن بینداخت و آن را چنان که عفریت آموخته بود برداشته به بارگاه ملک آمد و ماهیان را به پیشگاه ملک برد. ملک چون بدان سان ماهیان ندیده بود از آن ماهیان در عجب مانده بود گفت: «این ماهیان به کنیز طباخ بسپارید.» آن کنیز را سه روز پیش ملک روم به هدیه فرستاده و هنوز چیزی نپخته بود. چون ماهیان به کنیز سپردند، وزیر به فرمان ملک چهارصد دینار زر به صیاد بداد. صیاد زرها به دامن کرده شادان و خرم به خانه خویش بازگشت.
اما کنیز طباخ ماهیان را به تابه انداخته بر آتش بگذاشت تا یک سوی آن ها سرخ گردید و آتش در زیر تابه همی سوزاند که دید دیوار مطبخ شکافته شد و دختری ماهروی به مطبخ در آمد که در خوبی چنان بود که شاعر گفته:

شاه را ماند که اندر سدره دیبا بود 
هر که اندر سدره دیبا بود، زیبا بود

عاشقان را در دل به دام عنبرین کرده ست صید 
صید دل باید چو دام از عنبر سارا بود

هست دریای ملاحت روی او، از بهر آنک 
عنبر و مرجان و لولو هر سه در دریا بود

گر به حکم طبع یغما رسم باشد ترک را 
آن صنم ترک است و دل در دست او یغما بود

در دست آن دختر شاخه خیزرانی بود، آن شاخه را بر تابه زد و گفت: «ای ماهی، آیا در عهد قدیم و پیمان درست خود هستی؟» چون طباخ این را بدید بی هوش افتاد و دختر همان سخن مکرر می کرد تا این که ماهی سر برداشته گفت: «آری، آری.» پس از آن همه ماهیان سربرداشته گفتند:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنیم 
ز مهر و دوستی دیگران کرانه کنیم

دخترک چون این بشنید تابه را سرنگون کرده از همان جا که در آمده بود به در شد و شکاف دیوار به هم پیوست. چون کنیز به هوش آمد دید که ماهیان سوخته و تباه شده اند.
کنیز ملول نشسته به بخت خویشتن گریان بود و می گفت: «شکست خوردن در جنگ نخست مبارک نباشد.» کنیز با خود گفتگو همی کرد که وزیر در رسید و ماهیان بخواست. کنیز گریان شد و چگونگی باز گفت. وزیر را عجب آمد و صیاد را بخواست و گفت از آن ماهیان چهار دیگر بیاور. صیاد به سوی برکه شتافت و دام بینداخت. پس از زمانی دام بیرون کشید، دید که چهار ماهی مانند همان ماهیان به دام اندرند. ماهیان را پیش وزیر آورد. وزیر آن ها را به کنیزک بداد. کنیز ماهیان به مطبخ آورده به تابه بینداخت. درحال دیوار مطبخ شکافته همان دختر آفتاب روی به مطبخ اندر آمد و شاخه خیزران بر تابه زد و گفت: «ای ماهی، در عهد قدیم و پیمان درست خود هستی؟» ماهیان سر برداشتند و همان بیت پیشین بخواندند.
[...] چون ماهیان آن بیت بخواندند، دختر تابه را سرنگون کرده از همان جا که در آمده بود بیرون گشت. وزیر گفت: «این کاری است شگفت. از ملک نتوان پنهان داشت.» درحال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید. ملک گفت: «من نیز باید ببینم.» پس صیاد را حاضر آورده به برکه اش روان ساختند. صیاد به سوی برکه شتافته، در حال چهار ماهی بیاورد و ملک گفت چهارصد دینار زر به صیاد بدادند. پس ملک با وزیر گفت: «در همین جا ماهیان بریان کن تا به عیان ببینم.» وزیر گفت تابه حاضر کردند و ماهیان به تابه انداختند. هنوز یک روی آن ها سرخ نشده بود که دیوار بشکافت. غلامکی بیامد سیاه و چوبی اندر کف داشت. با زبان فصیح گفت: «ای ماهی، به عهد قدیم و پیمان محکم هستی؟» ماهی سر برداشته گفت: «آری، آری.» و همان بیت پیشین برخواند. پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هر چهار بسوختند و غلامک از همان جا که در آمده بود، بیرون شد.
ملک گفت: «باید این راز بدانم.» درحال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویان شد. صیاد گفت: «از برکه ای است در پشت این کوه.» ملک گفت: «چند روزه مسافت است؟» صیاد گفت: «ای ملک، نیم ساعت بدان جا توان رفتن.» ملک را عجب آمد و همان ساعت سپاهیان و صیاد بیرون رفتند. صیاد به عفریت لعنت همی کرد و همی گفت:

ز بد اصل چشم بهی داشتن 
بود خاک بر دیده انباشتن
***
پس به فراز کوهی بر شدند و در بیابان بی پایان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند که ملک و سپاهیان در تمامت عمر آن جا را ندیده بودند. پس به کنار برکه رفته چهار رنگ ماهی در آن جا دیدند. ملک به حیرت اندر ایستاده از سپاهیان پرسید: «تا اکنون این برکه را دیده بودید یا نه؟» گفتند: «لا واللّه.» ملک گفت: «دیگر به شهر بازنگردم تا چگونگی این برکه و ماهیان بدانم.» آن گاه سپاهیان را گفت فرود آمدند و وزیر را بخواست. وزیر مرد دانشمند هشیار بود. پیش ملک آمده زمین ببوسید. ملک گفت: «من همی خواهم که تنها نشسته از چگونگی این برکه و ماهیان آن جویان شوم. تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه نشود.» وزیر چنان کرد که ملک بفرمود.

نظرات کاربران درباره کتاب ریخت‌شناسی قصه‌های قرآن