فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هولا... هولا

کتاب هولا... هولا

نسخه الکترونیک کتاب هولا... هولا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هولا... هولا

هیچ‌وقت در را کامل باز نمی‌کرد، شانه‌های پهن و شکم بزرگش همیشه آن میان گیر می‌کرد. ولی من اهمیتی نمی‌دادم، فکر می‌کردم نفس در سینه همه حبس می‌شود، جیرجیرِ کفش‌های واکس‌زده‌اش را روی زمین دنبال می‌کنند، تمام وجودشان چشم می‌شود تا ببینند چطور کیف سامسونتش را روی میز پرت می‌کند و لحظاتی از پنجره به بیرون خیره می‌شود. مطمئن بودم مثل من عاشق دودکش خانه روبروست که آسمان را سیاه می‌کرد. همان طور که مطمئن بودم بدون این که برگردد، از من که روی نیمکت جلو نشسته بودم، خواهد پرسید: «خوب، خانم عطایی کجاییم؟»
کتاب را باز می‌کردم و جواب می‌دادم: «صفحه ۲۳۰، فصل چهارم استاد.»
صدایم می‌لرزید و در طنین صدای او حل می‌شد که انگار هنوز داشت به دیوارهای کلاس کوبیده می‌شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هولا... هولا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ماسکوت

به یک انسان شریف؛
صفدر تقی زاده

نه برای این که نوزده ساله بودم و او چهل و هفت ساله، نمی دانم. شاید چون موهای سرش از فکر زیاد در باره مسائلی ریخته بود که خیلی ها راحت از کنارش می گذشتند. شاید چون روزی چهار بار پیپ می کشید و سنجاق نقره به کراواتش می زد. وقتی درِ کلاس را باز می کرد، حتی اگر کسی از جایش بلند نشده بود، تقریبا فریاد می کشید: «بفرمایید!»
هیچ وقت در را کامل باز نمی کرد، شانه های پهن و شکم بزرگش همیشه آن میان گیر می کرد. ولی من اهمیتی نمی دادم، فکر می کردم نفس در سینه همه حبس می شود، جیرجیرِ کفش های واکس زده اش را روی زمین دنبال می کنند، تمام وجودشان چشم می شود تا ببینند چطور کیف سامسونتش را روی میز پرت می کند و لحظاتی از پنجره به بیرون خیره می شود. مطمئن بودم مثل من عاشق دودکش خانه روبروست که آسمان را سیاه می کرد. همان طور که مطمئن بودم بدون این که برگردد، از من که روی نیمکت جلو نشسته بودم، خواهد پرسید: «خوب، خانم عطایی کجاییم؟»
کتاب را باز می کردم و جواب می دادم: «صفحه ۲۳۰، فصل چهارم استاد.»
صدایم می لرزید و در طنین صدای او حل می شد که انگار هنوز داشت به دیوارهای کلاس کوبیده می شد. حتی وقتی آهسته هم حرف می زد، کلماتش کلاس را پُر می کردند. به نظرم می رسید حرف هایش روی چروک های صورتش حک می شوند. خیلی شبیه به جملاتی می شد که از دهانش بیرون می آمد.
وقتی هم برای اولین بار میان دخترهای کلاس دنبالم می گشت، چند چین هلالی گوشه چشم هایش صدایم می کردند: «خانم عطایی؟... خانم عطایی؟»
بعد خودنویس طلایش را در جیب کتش گذاشت و بلند شد: «خُب... فرض بفرمایید در یک مهمانی به دوستی برخوردید که اسمش را فراموش کرده بودید، بعد یکی دیگر از دوستانتان جلو می آید، حالا جواب بدهید ببینم جانم! چطور آن ها را به هم معرفی می کنید که به طرف اول برنخورد؟»
خیلی سخت بود که بفهمم نگاهش برای این روی صورتم میخکوب شده است تا جواب سوال را از دهانم بیرون بکشد یا دنبال رگه های زیبایی در آن است. هیچ وقت کسی آن طور نگاهم نکرده بود. بعد رفت پای تخته و تمام چیزهایی را که گفته بود با گچ رویش نوشت. اگر متوجه سوال نشده بودم، از خطِ نستعلیق او هم چیزی نمی فهمیدم که بیش تر باعث می شد فکر کنم در کلاس خوشنویسی نشسته ام تا کلاس اصول خودشناسی. قلبم تند می زد و باورم نشد که جواب دادم: «هی... یعنی من هیچ دوستی ندارم...»
صدایم خش دار و کلفت شده بود، مثل کسانی که مدت هاست حرف نزده اند. دستش با گچ توی هوا خشک شد و چند نفر خندیدند. ولی چه جوابی می توانستم به او بدهم؟ بعدها به من گفت: «تو واقعا خنگی جانم!»
با این حرف به نظرم رسید مرا به گناهی متّهم کرده که مرتکب نشده بودم. فکر می کردم برای این که کسی جواب سوالش را بداند، لازم نیست حتما باهوش باشد. گرچه دیگر دیر شده بود. شب ها درِ اتاقم را قفل می کردم. صدای تلویزیون و پدرم که بلند بلند روزنامه می خواند، درهم و برهم به گوشم می رسید. روی تخت دراز می کشیدم و بالش را روی صورتم می گذاشتم. مثل آدمی بودم که تازه از خواب بیدار شده و فهمیده باشد تمام چیزهایی که تا به حال دیده خواب بوده نه چیز دیگری و از این به بعد....
حالا دیگر پیر شده است و زندگیِ من به شرایطِ مزاجی او وابسته است. هر روز با روغن «سدرکس» قفسه چوبیِ دو هزار و نهصد و سه کتابش را برق می اندازم و به برگ گلدان های «یوکا» و «بنجامین»اَش دستمالِ نم دار می کشم. ساعت را هر هشت ساعت یک بار کوک می کنم تا فراموش نکنم که باید داروهایش را سر وقت بخورد. شب ها مچاله شده روی مبل به نقش و نگار قالی زُل می زند. پشت سر هم نفس می کشد، مثل آدم هایی که تنگی نفس دارند. خطوطِ صورتش در هم می دَوَند و انگار از من می خواهند پنجره را باز کنم.
جواب می دهم: «نه! هوای بیرون خیلی سرده.»
آن قدر بالای سرش می ایستم تا خط های صورتش از هم باز شوند و نفس هایش آرام بگیرد. بعد قرص را میان لب های نازکش می گذارم. می دانم که دیگر می بلعدش و جرعه ای آب می نوشد. زیربغل هایش را می گیرم و به اتاق خواب می برمش، کمک می کنم روبدوشامبر ابریشمی را از تنش بیرون بیاورد. سرپایی هایش را پایینِ تخت جفت می کنم. می خوابانمش و لحاف را روی موهای سفید سینه اش می کشم. بالش را زیر سرش که حالا طاسِ طاس شده جابجا می کنم. اُپرای مورد علاقه اش را در پخش می گذارم. روی صندلی میز آرایش می نشینم. لیست خرید فردا را می نویسم و بلند بلند می خوانم: «صابون لوکس، پنبه، بوگیر توالت، واکس برای کفش هات، یک کیلو کدو...» به ندرت اتفاق می افتد در باره روزهای بی حادثه ای که پشت سر می گذاریم یا اتفاقات پیشِ پا افتاده برایش حرف بزنم: «بوی سوختگی راهرو را برداشته بود، سرایدار گفت همسایه طبقه بالایی داشته عکس های عروسی اش را آتش می زده. کم مانده بود زنگ بزنم به آتش نشانی، خنده دار نیست؟»
چند بار بلند نفس می کشد و جوابم را نمی دهد. لیوانی آب برایش می آورم تا دندان مصنوعی اش را در آن بگذارد. اگر تکان نخورد، خودم دست توی دهانش می کنم و بیرونشان می آورم. بعد پیراهن خواب توری ام را تنم می کنم و چراغ را خاموش می کنم. کنارش دراز می کشم. مثل مجسّمه تکان نمی خورد. در نوری که از چراغِ برق کوچه می تابد، به چروک های صورتش زل می زنم. می پرسم: «چیزی نمی خواهی؟»
اُپرای «کارمن» اتاق را پُر کرده است. خودش را به خواب می زند تا وانمود کند نمی داند پیراهن خواب پوشیده ام. شبیه پیراهنی است که چهارده سال قبل برایم خریده بود؛ اولین هدیه ای که به من داد. وقتی کاغذ کادوی سفیدی را که پُر از زنگوله بود باز می کردم نمی دانستم باید تشکر کنم یا...
آن زمان دیگر سه روز در هفته با هم بیرون می رفتیم. دستوراتش را بی چون و چرا می پذیرفتم. گمان می کردم چون این طور از من توقع دارد پس لابد باید همین طور باشد. حتی اگر برای اولین بار هم از من دعوت نکرده باشد که با هم بیرون برویم. محو و گنگ به خاطر می آورم که در تاریک ترین قسمتِ راهروی دانشکده ایستاده بودم و سعی می کردم دیده نشوم. کار خیلی سختی نبود، هیچ کس مرا نمی دید. خیلی ها در خیابان به من تنه می زدند و بعد بهت زده نگاهم می کردند، می گفتند: «اوه... ببخشید، ندیدمتان!» انگار درست در لحظه برخورد با آن ها روی پیاده رو ظاهر شده بودم و قرار هم بود بعد از آن ناپدید شوم. هیچ کدام از دخترها بعد از کلاس نگاهم نمی کردند تا ببینند کسی که استاد همیشه از او می پرسید: «کجاییم؟»، چه شکلی است. لابد گمان می کردند صورت رنگ پریده و بینی بزرگم ارزش نگاه کردن ندارد. بی اعتنا به من از سر و کولِ او بالا می رفتند که با متانت جمعشان را می شکافت و رو به اتاقش راه باز می کرد.
راهرو که خلوت شد، پشت در اتاقش ایستادم. قلبم تند می زد، انگشتم لای کتاب بود. می خواستم سوالی از او بپرسم که جوابش را می دانستم. فکر کردم حتما می فهمد که سوال فقط بهانه است. مثل آدم هایی که می ترسیدند سر کارِ خلافی غافلگیر شوند، به چپ و راست نگاه می کردم. دوباره که به در زدم، فریاد کشید: «بفرمایید!»
مثل بید می لرزیدم. در را باز کردم و گفتم: «استاد... من ببخشید که سوال...»
حتی سرش را بلند نکرد، خم شده بود روی تقویمی که تصویر آلونک های دود گرفته را نشان می داد با دودکش های بلند و مردانی که صورتشان از زغال سیاه شده بود. با خودکار دور بیست و سوم فروردین دایره قرمز کشید و گفت: «ساعت سه جلوی دراگ استور پاستور منتظرت هستم...»
مثل خوابزده ها از راهرو گذشتم. از میان دخترهایی که در حیاط سر و صدا می کردند، رد شدم. دو ساعت در خیابان ها پرسه زدم. بی هدف جلوی ویترین مغازه ها ایستادم و قیمت چیزهایی را پرسیدم که امکان نداشت بخرم. وقتی نیم ساعت زودتر از موعد مقرّر، زیر درخت چنار جلوی داروخانه ایستادم، تازه متوجه شدم مدتی است باران می بارد. آن جا بود که به فکرم رسید اگر مرا با یکی دیگر از دخترها اشتباه گرفته باشد، چه کار باید بکنم؟ شاید اصلاً منظورش این نبود که... از وحشت یخ کردم. به داروخانه رفتم و کنار بخاری خودم را گرم کردم. مسئول آن جا که مجله می خواند حتی سرش را بلند نکرد تا نگاهم کند.
راس ساعت سه، گلف نقره ای او کنار جدول خیابان ایستاد. فقط وقتی یادم است که توی صندلی ماشین فرو رفته بودم و به کره زمینی نگاه می کردم که از آینه ماشینش آویزان بود. بوی پیپ و ادوکلنش توی دماغم پیچید.
گفت: «هر وقت با مردی راندِوو داری حتما دیرتر سر قرار بیا...» و خندید. صدایش اصلاً شبیه زمانی نبود که می گفت: «خانم عطایی، کجاییم؟»
قطرات بارانی که به شیشه چسبیده بودند، نمی گذاشتند چیزی ببینم، وگرنه شاید دختری شبیه خودم را می دیدم که انگار از تمام آینه هایی بیرون آمده بود که روزگاری خود را در آن ها تماشا کرده بودم. مثل موش آب کشیده زیر درخت چنار ایستاده بود، بهت زده و گیج به من نگاه می کرد که سرم را به پنجره ماشین تکیه داده بودم و صورتم پشت قطرات باران روی شیشه گم شده بود. اگر جرئت داشتم درِ ماشین را باز و فرار می کردم. احساس می کردم فقط به خاطر یک تصادف است که من و او در ماشین کنار هم نشسته ایم. هر چند دقیقه یک بار نگاهش می کردم تا باور کنم هست، ولی نمی فهمیدم چقدر از دختری دور شده ام که انگار هنوز زیر درخت چنار ایستاده بود.
وقتی پشت چراغ قرمز ترمز کرد، گفت: «بهتر است از همین حالا همه چیز را روشن کنم.»
تکان سختی خوردم، اخم کرده بود و یقه پیراهنش روی گردن رَدِ سرخی انداخته بود. گره کراواتش را شل کرد و گفت: «ببین جانم... اسم کوچکت چی بود؟ ها... سارا. بله سارا خانم، من زن و بچه دارم، البته، فرانسه زندگی می کنند ولی خوش ندارم دو روز دیگر با صد تا بهانه و توقع گردنت را جلویم کج کنی... روشن شد جانم؟»
چراغ سبز شد، زد روی دنده یک و دوباره پرسید: «روشن شد جانم؟»
همین که مرا می دید برایم کافی بود. زودتر از آنچه فکر می کردم با عادت هایش اُنس گرفتم. اهل جر و بحث نبود، هیچ وقت نمی توانستم چیزی بگویم و وحشت نداشته باشم که به او برنخورد. سر تکان می داد و پوزخند می زد: «اظهار فضل جانم؟»
بعد برایم توضیح می داد که آدم های دنیا دو دسته اند، کسانی در حاشیه ایستاده اند و هوا را هدر می دهند تا کسانی که در میان صحنه درگیرند، به سختی تنفس کنند. می توانستم افکار بزرگ ترین نوابغ دنیا را ببینم که صورتش را خط خطی کرده بود. هر روز که می گذشت به علت آسم مزمن، چین کوچک دیگری در صورتش جا باز می کرد. هیچ وقت نفهمیدم خودم جزو کدام دسته بودم.
مرا به رستوران های ارزان قیمتی می برد که احتمال دیدن آشنایانمان در آن جا به حداقل می رسید. گاهی شب ها به رسیتال موسیقی می رفتیم و صبح های زود کوه. در کنگره هایی شرکت می کردیم که موضوعاتشان در باره روش های خودشناسی بود. کنار هم نمی نشستیم و وانمود می کردیم یکدیگر را نمی شناسیم. به جای گوش کردن به سخنرانی دکتر صاحبنامِ پشت کرسی خطابه، تمام حواسم به او بود که در ردیف جلو در کنار دیگر اساتید نشسته بود و به خاطر گرمای سالن با بروشور کنگره خود را باد می زد. بعد از پایان سخنرانی در کوچه های خلوت اطراف قدم می زدم تا خودش را از حلقه دوستدارانش نجات دهد، بعد ماشینش را در جای تاریک و خلوتی پارک کند تا آرام و بی سر و صدا سوار شوم. اغلب بی هدف دور شهر می گشتیم. ناگهان انگشت اشاره اش را زیر دماغم می گرفت و می پرسید: «ژان باپتیست پوکلن مولیر کی بود؟»
وانمود می کردم با سوال او هر چه در باره اش می دانستم، از حافظه ام پاک شده است. با تردید جواب می دادم: «حضور ذهن ندارم... ولی... نقّاش نبود؟»
با کف دست محکم به پیشانی اش می کوبید و از حماقتم تا بناگوش سرخ می شد: «حضور ذهن ندارم! هه... لابد نمی دانی یوتوپیا` هم یعنی چه؟ گرچه کسی که نداند...»
کلمات مثل آبشار از دهانش سرازیر می شد. گاهی اوقات به نظرم می رسید بی توجه به حضور من با صدای بلند فکر و خود را در موسیقی کلماتش فراموش می کند. برای این که زیر بار معلوماتش خُرد نشوم، شب ها، ساعت ها، دایره المعارف و کتاب ها را زیر و رو می کردم. حتی وقتی در آشپزخانه پیاز سرخ می کردم از خودم می پرسیدم: «گالوانی؟ گالوانی کی بود؟» با قاشق چوبی پیازها را برمی گرداندم و ادویه به آن ها می زدم. تکه های گوشت را رویشان می ریختم و به صدای پدرم گوش می دادم که فریاد می کشید: «اون جا چه غلطی می کنی؟ پس این شام چی شد؟»
ظرفِ خورش را که بخار داغی از رویش بلند می شد روی میز می گذاشتم و کفگیری پلو در بشقاب پدر می ریختم. فکر می کردم جنگ جهانی اول در کدام سال اتفاق افتاد؟
پدر غُر می زد: «این سالاد که آبلیمو ندارد، حواست کجاست؟»
آبلیمو و روغن زیتون را روی کاهوهای خلال شده می ریختم و می پرسیدم: «ریش آبی زن هایش را می کشت یا... موریس مترلینگ داستان او را نوشته بود یا...؟»
پدر گوشت را توی بشقابش تکه تکه می کرد و می پرسید: «چرا این قدر دیر آمدی؟»
لوبیاهای نپخته را گوشه بشقابم جمع می کردم و می گفتم: «شاگرد داشتم، تا ساعت پنج هم آموزشگاه بودم.»
لقمه را قورت می داد، سبیل سفیدش را با دستمال پاک می کرد و برای هزارمین بار می پرسید: «چقدر حقوق می گیری؟»
جوابش را نمی دادم و او که حواسش به لوبیاهای نپخته جلب شده بود، دیگر چیزی نمی پرسید. روحش هم خبر نداشت کجا بودم و چه کار می کردم. می پرسیدم: «باز هم پلو بکشم؟» و توی ذهنم تکرار می کردم «کنفرانس یالتا در شبه جزیره کریمه برگزار می شد. کنفرانس یالتا... ولی بین کدام کشورها؟»
بعد ظرف ها را می شستم و کف آشپزخانه را تی می کشیدم. پدر جلوی تلویزیون چرت می زد. زیر بغل هایش را می گرفتم و به اتاق خواب می بردمش. روی تخت می خواباندمش که ملافه هایش بوی ویکس می داد. بعد تا نیمه های شب کتاب می خواندم.
ولی فایده ای نداشت او همیشه در باره مسائلی صحبت می کرد که چیزی در باره شان نمی دانستم. انگار ناگهان به دیواری خورده باشد، دستش را که با حرارت در هوا تکان می داد، پایین می انداخت و گیج و گنگ نگاهم می کرد: «چقدر خنگی...»
دلم می خواست می توانستیم مکالمه ای پیش پا افتاده داشته باشیم، در باره هوا، افرادی که می شناختیم، خاطراتی از کودکی و بستگانمان، مثل همه آدم های دیگر. واقعا چه اهمیتی داشت که ندانم چطور باید دو دوستم را به هم معرفی کنم که اسم یکی از آن ها یادم رفته است یا هیچ کدام از دو هزار و نهصد و سه کتابش را نخوانده باشم. ناامیدش کرده بودم. همین باعث وحشتم می شد و تا صبح نمی گذاشت پلک هایم روی هم بیفتد. از خودم می پرسیدم این وضع تا کی می تواند ادامه داشته باشد؟ بالاخره یک روز تمام خواهد شد. سعی می کردم با پیش بینی جزئیات ماجرا از وقوعش جلوگیری کنم. تجربه کرده بودم همیشه عکس چیزی که فکر می کردم، رُخ خواهد داد. یک روز گلف نقره ای اش را جلوی داروخانه پارک می کرد و وقتی سوار می شدم، جواب سلامم را نمی داد. شرمزده به نظر می آمد و دو دوستی فرمان را می چسبید. می گفت: «خوب دیگر، خانم عطایی همه چیز تمام شد... همه چیز...»
می دانستم خیلی برایش سخت است که بگوید بهتر است از ماشینش پیاده شوم و گورم را گم کنم. برای همین کارش را راحت می کردم، خُرد شده زیر بار خفّت، از ماشین پیاده می شدم و پس از چند ساعت قدم زدن در خیابان ها به خانه برمی گشتم.
پدرم که روزنامه می خواند، می پرسید: «چطور شد زود آمدی؟»
جواب می دادم: «شاگردم مریض بود.»
بعد می رفتم تا شام درست کنم و رخت چرک ها را در ماشین لباسشویی بریزم. دیگر لازم نبود دغدغه این را داشته باشم که «نیکلا شووین» کی بود یا «ساتیاگراها» یعنی چه؟ کافی بود لباس ها را روی بند پهن کنم، لیست خرید فردا را بنویسم و برای این که دیوانه نشوم خودم را برای دوره کارشناسی ارشد آماده کنم.
ولی همه این ها احمقانه بود. یک سال و دو ماه از مرگ پدرم می گذشت. توی ماشین بودیم و به «رکوئیم موتزارت» گوش می کردیم که آمرانه گفت: «سه شنبه دیگر می برمت محضر.»
حتی تعجب نکردم، انگار پانزده سال گذشته را فقط برای این پشت سر گذاشته بودم تا به این لحظه برسم، تمام حدسیات قبلی از یادم برود و او با صدای پیرش بگوید: «سه شنبه دیگر...»؛ با صدای پیرش...
خانه پدری ام را فروختم. جرئت نکردم چیزی به خانه او ببرم که سابق بر این هم بارها آن جا رفته بودم. آن وقت ها چراغ راه پله ها را خاموش می کرد و آهسته می گفت: «اول من می روم بالا، در را نیمه باز می گذارم... اگر یکی از همسایه ها...» خط های صورتش می گفت که ترسیده، که پشیمان است، شاید برای این که ممکن بود به خاطرم دچار دردسر شود.
ولی من بدون ترس از دیده شدن از پله ها بالا می رفتم. اتاق هایش را جارو می کردم، مایع ماکارونی را در فریزر می گذاشتم، نصف فنجان آب در گلدان هایش می ریختم. خاک را از روی قاب خط نوشته های نستعلیق و ثلث و مدرک تحصیلی اش از سوربن پاک می کردم. به عکس زن و دو پسرش که می رسیدم، آن قدر نگاهشان می کردم تا از اتاقِ خواب صدایم می کرد. ولی سه شنبه بعد که آن جا رفتم منظره دودکش های بالای ساختمان ها خیلی تکراری شده بود.
روز بعد از ازدواج به سفری سه روزه به زادگاه او رفتیم. برفِ نازکی دو طرف جاده را پوشانده بود و از شاخه درخت ها قندیل های یخ آویزان بود. ماشین را نگه داشت. بدون کلمه ای حرف، قدم به مزرعه ای گذاشت که تمام محصولش را درو کرده بودند و پُر بود از کلوخ و ساقه های یخ زده. توی ماشین خودم را گرم می کردم و اصلاً دلم نمی خواست پیاده شوم. از پشت شیشه بخار گرفته نگاهش می کردم که دست ها را در جیب بارانی اش فرو برده بود و به کوه های دوردست نگاه می کرد. یکدفعه ترس برم داشت و عرق سردی روی پیشانی ام نشست. آن طور که وسطِ آن مزرعه بدون محصول، زیر آسمان سربی ایستاده بود؛ انگار غریبه ای پیر و خسته بود که برای بارِ اول می دیدمش. شاید اگر آن قدر پیر نبود، آن جا نبود تا من هم در حاشیه باشم و نفس های عمیق بکشم. سرفه تکانش داد. نفس هایش توی هوای سرد بخار می کرد و مثل هاله ای دورتادورش را می گرفت. نمی دانستم چه کار باید بکنم، ولی حتی تکان نخوردم. نشستم و از ترس لرزیدم، تا خودش کبود شده از سرما درِ ماشین را باز کرد و کنارم نشست. از کیفم شیشه ای بیرون آوردم و کمی از آن را توی فنجان ریختم. گفتم: «بخور... لعاب کتیرا برای سینه خیلی خوب است...»
توی نگاهش چیز عجیبی بود که تا آن وقت ندیده بودم. چند بار با صدای بلند نفس کشید. فنجان را گرفت و چیزی نگفت، می دانستم که دیگر چیزی نخواهد گفت.
این روزها عادت کرده ام ساعت هشت از خواب بیدار شوم و به دندان های مصنوعی او توی لیوانِ آب زل بزنم که خورشید خیلی وقت است رویش طلوع کرده. توی کیسه داروها به دنبال قرصش می گردم و آرام صدایش می کنم. چشم هایش را باز می کند و به جای این که به من نگاه کند به قرصی که کف دستم گذاشته ام زل می زند. انگار اگر قرص نباشد من هم نخواهم بود. انگشتم را به زور میان لثه هایش جا می دهم و قرص را توی دهانش می اندازم. سرش را بلند می کنم و جرعه ای آب به او می خورانم. بعد پالتوی بلندم را تنم می کنم و شال گردن را روی موهایم می گذارم. سبد خرید را برمی دارم و می گویم: «زود برمی گردم، یه کم دیگه بخواب...»
در راه پله به زنِ همسایه برمی خورم که گلدان های درِ خانه اش را آب می دهد. دلم می خواهد در باره همسایه ای با او صحبت کنم که عکس های عروسی اش را سوزانده بود. تکه هایی نیم سوخته از عکس تاج و دسته گلش را شناور روی آب حوض دیده بودم، ولی او با چشم های پُف کرده از بی خوابی معذرت می خواهد. می گوید بچه اش اوریون گرفته است و در را به رویم می بندد. لبخند می زنم و در هوای سردِ زمستانی نفس عمیقی می کشم. دلم می خواهد از او می پرسیدم از چه پوشکی برای بچه اش استفاده می کند؟ اگر قرمه سبزی اش شور شده باشد چه کار می کند؟ در مغازه ها به لیستِ خرید نگاه می کنم و دلم می خواهد از فروشنده ها بپرسم از کارشان راضی هستند؟ فروش روزانه شان چقدر است؟ اما آن ها سرشان شلوغ است، کلافه اند و بلند بلند داد می زنند: «کی بوگیر توالت می خواست؟» یا «این کدو مال کیه؟» و مرا نمی بینند که درست جلویشان ایستاده ام.
در راه برگشت به خانه آرام آرام قدم می زنم و به صدای قرچ قرچ چکمه هایم روی یخ پیاده رو گوش می دهم... بعد دلم شور می زند، فکرم هزار راه می رود. از خودم می پرسم، نکند چیزی بخواهد؟ نکند به دستشویی احتیاج داشته باشد؟ قدم هایم را تند می کنم. از پله ها دو تا یکی بالا می دوم و کلید را توی قفل می چرخانم. سبد خرید را روی زمین می اندازم و به اتاق خواب می روم. حتی تکان نخورده است. با چشم های باز به سقف نگاه می کند. نفس راحتی می کشم. شال گردن را از روی موهایم برمی دارم. با سینی نان رژیمی، پنیر بی نمک و چای تلخ از آشپزخانه برمی گردم. دندان مصنوعی اش را توی دهانش می گذارم. لقمه های کوچک درست می کنم و گوش می دهم ببینم آن ها را خوب می جَوَد یا نه؟ بعد برای شکستن سکوت می گویم: «راستی بچه همسایه پایینی اوریون گرفته...»
سینه اش خس خس می کند. آب دهانش را به سختی قورت می دهد. پشت سر هم زبانش را روی لب ها می کشد. پره های بینی اش می لرزند. به پنجره نگاه می کند.
سینی را زمین می گذارم و پرده ها را کنار می کشم. به دودکش روبرو نگاه می کنم که بد جور دود می کند. نمی دانم چه کار باید بکنم ولی فکر می کنم هوای خانه به اندازه کافی هست و پنجره را باز نمی کنم و او مدام دهانش را باز و بسته می کند. مثل ماهی از آب بیرون افتاده و من نمی دانم چه کار...

نظرات کاربران درباره کتاب هولا... هولا

عالی
در 1 سال پیش توسط