فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند

کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند

نسخه الکترونیک کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند

رفت بیرون توی ایوان تا دوباره بر تنهایی‌‌اش مسلط شود؛ تل‌‌ماسه‌‌ها، اقیانوس، هزاران پرنده‌‌ی مرده لابه‌‌لای شن‌‌ها، کرجی، زنگارِ یک تور ماهی‌‌گیری و گاه چند نشانه‌‌ی تازه: اسکلتِ نهنگِ به گِل نشسته، ردّ پاها، ردیفِ قایق‌‌های ماهی‌‌گیری در دوردست، آن‌جا که سفیدی جزیره‌‌های گوانو۱ با آسمان گلاویز می‌‌شد. کافه وسطِ تپه‌‌های شنی روی چند تیرک چوبی قد علم کرده بود؛ جاده از صد متری‌‌اش رد می‌‌شد: صداش نمی‌‌رسید. پلکانی متحرک می‌‌آمد پایین سمتِ ساحل؛ از وقتی دو دزد از زندان لیما۲ فرار کرده و توی خواب با ضربه‌‌های بطری از پا درش آورده بودند و صبح لاشه‌‌ی لایعقل‌‌شان را گوشه‌‌ی بار پیدا کرده بود، هر شب پل را بالا می‌‌کشید. آرنجش را تکیه داد به نرده‌‌ها و همان‌‌طور که داشت پرنده‌‌های افتاده روی شن را نگاه می‌‌کرد، سیگار اولش را کشید. چندتاشان هنوز بال‌‌بال می‌‌زدند. هرگز کسی نتوانسته بود برایش توضیح دهد چرا جزیره‌‌های وسط دریا را ول می‌‌کنند که بیایند توی این ساحل تا در ده کیلوتری شمال لیما جان بدهند: هیچ‌‌وقت نشده بود بروند سمتِ شمال یا جنوبِ این‌‌جا، صاف می‌‌آمدند روی این باریکه‌‌ساحلِ شنی که طولش دقیق سه کیلومتر می‌‌شد. شاید مکان مقدس‌‌شان بود، مثل بنارسِ۳ هند که مؤمنان می‌‌روند آن‌‌جا تا جان‌‌شان را هدیه کنند: می‌‌آمدند تا لاشه‌‌شان را بیندازند این‌‌جا، قبل از آن‌که جان از تن‌‌شان بیرون رود. شاید هم قضیه ساده‌‌تر از این‌‌ها بود؛ پرندگان راستِ سینه‌‌شان را می‌‌گرفتند و از جزیره‌‌های گوانو که پُر بود از صخره‌‌های سرد و عور پرواز می‌‌کردند تا وقتی خون‌‌شان شروع می‌‌کند به ماسیدن و ته‌‌مانده جانی می‌‌ماند برای پشت‌سر گذاشتنِ دریا، برسند به ماسه‌‌های گرم‌ونرم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی انتشارات گالیمار

رومن کاتسف با نامِ مستعار رومن گاری، در سال ۱۹۱۴ در مسکو متولد شد. او را مادری بزرگ کرد که امید بسیاری به پسرش بسته بود، چنان چه نویسنده در وعده ی سپیده دم به تفصیل درباره اش سخن گفته است. فقیر، کمی قزاق، کمی تارتار با نژاد جهود، در چهارده سالگی پا به فرانسه گذاشت و با مادرش مقیمِ نیس شد. بعد از پایان تحصیلاتش در رشته ی حقوق، به خدمتِ نیروی هوایی درآمد و در سال ۱۹۴۰ به ژنرال دوگل پیوست. رمان اولش، تربیت اروپایی در سال ۱۹۴۵ با موفقیت بسیار روبه رو شد و نویدِ نویسنده ای را داد با سبکی شاعرانه و درعین حال پر فراز و نشیب. همان سال پا به وزارت امور خارجه ی فرانسه گذاشت و به لطف ورود به عرصه ی سیاست، در شهرهایی چون صوفیا، لاپاس، نیویورک و لوس آنجلس زندگی کرد. در ۱۹۴۸ رخت کن بزرگ را نوشت و در ۱۹۵۶ جایزه ی گنکور فرانسه به خاطر نوشتن ریشه های آسمان به او تعلق گرفت. طی سال های رایزنی اش در لوس آنجلس، با جین سیبرگِ هنرپیشه ازدواج کرد، چند سناریو نوشت و کارگردانی دو فیلم را بر عهده گرفت. در ۱۹۶۱ دنیای سیاست را کنار گذاشت، مجموعه داستان به افتخار پیشتازان سرافرازمان را نوشت و رمان لیدی ال. را و بعدتر کمدی امریکایی و برادر اُسه آن را تحویل مخاطبان داد. در ۱۹۷۹ زنش مُرد و رمان های گاری کم کم رنگ وبوی افول و پیری به خود گرفت: از این محدوده به بعد بلیت شما اعتبار ندارد، روشنایی زن و بادبادک ها. رومن گاری در سال ۱۹۸۰ در پاریس خودکشی کرد درحالی که اسنادی از خود به جای گذاشته بود مبنی بر وجودِ رمان هایی دیگر از او با نام های مستعار. موفق ترین نام مستعارش امیل آژار بود که با آن توانست جایزه ی گنکور فرانسه را به خاطر نوشتن زندگی در پیش رو در سال ۱۹۷۵ برای بار دوم به خود اختصاص دهد.

چگونه اش بماند، اما بی چون و چرا موافقیم که انسان بدون شک روزی به وجود خواهد آمد! صبر داشته باشید، استقامت نشان دهید: ده هزار سال بیشتر نمانده. باید یاد بگیرید به انتظار بنشینید، دوستان عزیز، باید وسعتِ دید داشته باشید، دوره های زمین شناسی را محاسبه کنید، قدرت تخیل تان را به کار بیندازید؛ در این صورت است که وجودِ انسان کاملاً ممکن می نماید، حضورش محتمل خواهد شد: کافی ست عمرتان قد دهد به ابراز وجودش. هم اکنون فقط و فقط اثری از آثارش هویداست، اندکی خیالات و اندکی دلهره از وقوع احتمالی اش... هم اکنون انسان چیزی نیست جز پیشتازِ خویش. پس به افتخار پیشتازان سرافرازمان!

ساشا پوشکین
در
پرسه های عاشقانه زیر نور ماه

پرندگان می روند در پرو بمیرند

رفت بیرون توی ایوان تا دوباره بر تنهایی اش مسلط شود؛ تل ماسه ها، اقیانوس، هزاران پرنده ی مرده لابه لای شن ها، کرجی، زنگارِ یک تور ماهی گیری و گاه چند نشانه ی تازه: اسکلتِ نهنگِ به گِل نشسته، ردّ پاها، ردیفِ قایق های ماهی گیری در دوردست، آن جا که سفیدی جزیره های گوانو۱ با آسمان گلاویز می شد. کافه وسطِ تپه های شنی روی چند تیرک چوبی قد علم کرده بود؛ جاده از صد متری اش رد می شد: صداش نمی رسید. پلکانی متحرک می آمد پایین سمتِ ساحل؛ از وقتی دو دزد از زندان لیما۲ فرار کرده و توی خواب با ضربه های بطری از پا درش آورده بودند و صبح لاشه ی لایعقل شان را گوشه ی بار پیدا کرده بود، هر شب پل را بالا می کشید. آرنجش را تکیه داد به نرده ها و همان طور که داشت پرنده های افتاده روی شن را نگاه می کرد، سیگار اولش را کشید. چندتاشان هنوز بال بال می زدند. هرگز کسی نتوانسته بود برایش توضیح دهد چرا جزیره های وسط دریا را ول می کنند که بیایند توی این ساحل تا در ده کیلوتری شمال لیما جان بدهند: هیچ وقت نشده بود بروند سمتِ شمال یا جنوبِ این جا، صاف می آمدند روی این باریکه ساحلِ شنی که طولش دقیق سه کیلومتر می شد. شاید مکان مقدس شان بود، مثل بنارسِ۳ هند که مومنان می روند آن جا تا جان شان را هدیه کنند: می آمدند تا لاشه شان را بیندازند این جا، قبل از آن که جان از تن شان بیرون رود. شاید هم قضیه ساده تر از این ها بود؛ پرندگان راستِ سینه شان را می گرفتند و از جزیره های گوانو که پُر بود از صخره های سرد و عور پرواز می کردند تا وقتی خون شان شروع می کند به ماسیدن و ته مانده جانی می ماند برای پشت سر گذاشتنِ دریا، برسند به ماسه های گرم ونرم. باید تن داد به این که همیشه یک توجیه علمی می زنند تنگِ همه چیز. این جور موقع ها می شود پناه برد به شعروشاعری، به رفاقت با اقیانوس، گوش سپردن به صداش، ایمان آوردن به راز و رمزهای طبیعت. کمی شاعر، کمی خیال باف... بعد از جنگ و درگیری در اسپانیا۴، شرکت در جنبش های چریکی در فرانسه و کوبا، دیگر وقتِ پناه بردن است به پرو، به کوهپایه های آند۵، به ساحلی که همه چیز تمام می شود آن جا، چرا که تا چهل و هفت سالگی آن چه لازم است، یاد گرفته و دیگر نه امیدی بسته به آرزوهای دوست داشتنی و نه به زن ها: دلش را خوش می کند به منظره ای زیبا. منظره ها کمتر به آدم رکب می زنند. کمی شاعر، کمی خیال... تازه، یک روز می آید که توجیه علمی شعروشاعری را هم بگذارند روی میز و مثل یک عارضه ی ترشح داخلی درباره اش صحبت کنند. علم دارد با افتخار، همه جوره هوار می شود سرِ آدمی زاد. کافه ای را میان تل ماسه های ساحل پرو به نام خودش می زند، همه کسش می شود اقیانوس، البته که تنگِ این هم توجیهی چسبیده: مگر نه این که اقیانوس تصویری است از زندگی بی پایان، وعده ی حیاتِ پس از مرگ، واپسین تسکین؟ کمی شاعر... شانس بیاورد روح وجود نداشته باشد؛ تنها راه برای این که دُم به تله ندهد. همین روزهاست که دانشمندان بروند سراغش و جِرم حجمی اش را حساب کنند، غلظتش را اندازه بگیرند و سرعتِ عروجش را تخمین بزنند... وقتی فکرش می رود پیش میلیاردها روحی که از آغاز تاریخ پر زده اند و رفته اند بالا، اشکش درمی آید: چه منبعِ خارق العاده ای از انرژی هدر رفته. خوب است چند تایی سد عَلم کنند تا درست موقع عروج بگیرندشان. کل زمین را می شود با انرژی شان روشن کرد. همین روزهاست که سرتاپای آدمی زاد مصرفی بشود. تا حالاش که خواب وخیال های رویایی را ازش گرفته اند تا با آن ها جنگ و زندان بسازند. توی ماسه ها، چند پرنده هنوز رو پا بودند: همان ها که تازه پاشان باز شده بود این جا. نگاه شان به جزیره ها بود. جزیره ها، وسط دریا، پوشیده بودند از فضولاتِ پرنده ها: صنعتی بسیار سودآور؛ محصولِ کودِ یک مرغ ماهی خوار در طول زندگی اش می تواند از پس خرج کل اعضای یک خانواده در همان مدت زمان برآید. پس پرندگان که ماموریت دیگری توی این دنیا نداشتند، می آمدند این جا تا بمیرند. با این حساب، او هم می توانست ادعا کند ماموریت دیگری ندارد: آخرین بار، در سیرا مادره۶، با کاسترو۷. اگر آرمانی هم نگاه کنیم، عایدی یک روحِ درست کار می تواند در همان مدت زمان یک حکومتِ پلیسی را سیر کند. کمی شاعر، همین و تمام. همین روزها سراغ ماه هم می روند و دیگر اثری از ماه باقی نمی ماند. سیگارش را انداخت توی ماسه ها. همان طور که ریشخند می زد و از تهِ دل دوست داشت بمیرد، فکری زد به سرش کرد: یک عشق واقعی حتماً می تواند اوضاع را سروسامان بدهد. تنهایی بعضی صبح ها همین طوری می آمد سراغش؛ تنهایی لعنتی: جای آن که کمک کند تا نفس تان بالا بیاید، از پا درتان می آورد. دولا شد سمتِ قرقره، طناب را گرفت، پل را پایین آورد و برگشت صورتش را اصلاح کند، همزمان مثل هر روز صبح با تعجب قیافه اش را توی آینه ورانداز کرد و به ریش خودش خندید «نمی خواستم این جوری شه!» با این موهای خاکستری و چین وچروک ها، حسابی می شد سردرآورد از آن چه قرار بود توی یکی دو سال آینده سرش بیاید: چاره ای نیست جز پناه بردن به یک زندگی متفاوت. صورتش کشیده بود و باریک، با چشم هایی خسته و ریشخندی که هر چه از دستش برمی آمد، می کرد. دیگر به کسی نامه نمی نوشت، دیگر نامه ای برایش نمی آمد، هیچ کس را نمی شناخت: دل کنده بود از همه، مثل تمام آن لحظه هایی که بی خود دست و پا می زنی بلکه دل از خودت بکنی.
صدای جیغ و داد پرنده های دریایی به گوش می رسید: حتماً یک دسته ماهی گذرشان افتاده بود لب ساحل. آسمان سفیدِ سفید بود، جزیره ها، توی دلِ آب، کم کم زرد می شدند از آفتاب، اقیانوس سر از لاک اندوهِ شیری رنگش بیرون می آورد، فوک ها نزدیک ویرانه های موج شکنِ قدیمی پشتِ تل ماسه ها زوزه می کشیدند.
قهوه را گذاشت داغ شود و باز برگشت به ایوان. یکهو پای یکی از تپه های شنی سمتِ راستش چشمش خورد به شبهِ آدمی دراز کشیده روی شکم، صورتش توی ماسه، بطری به دست، خواب رفته کنار جنازه ای چروکیده که فقط مایو تنش داشت و از سر تا پا بدنش را با رنگ های آبی و قرمز و زرد بَزک کرده بود، بغل دستِ یک سیاه برزنگی غول پیکر که تاق باز پخش زمین شده، کلاه گیسِ سفیدِ مدلِ لویی پانزدهم سرش گذاشته، لباسِ آبی مخصوص درباریان تنش کرده، تنکه ی ابریشمی سفید پوشیده، اما چیزی پاش نداشت: آخرین موجِ کاروانِ شادی که تازگی همین جا، روی ماسه ها به گِل نشسته بود. به نظرش آمد حتماً سیاهی لشکرند: لباس شان با شهرداری بود، شبی پنجاه سول۸ هم به شان می داد. سرش را به چپ، سمتِ مرغ های ماهی خوار که مثل ستونی از دودِ سفید و خاکستری درست بالای سرِ دسته ی ماهی ها موج برداشته بودند چرخاند و دیدش. زن پیراهنی پوشیده بود رنگِ زمرّد، شالی سبز دستش گرفته بود، سرش را داده بود عقب، موهای ژولیده اش ریخته بود روی شانه های عورش، شال را توی آب می کشید و می رفت سمتِ صخره های ساحلی. آب تا بالاتنه اش می رسید و هرازگاه اقیانوس که جلوتر می آمد، روی پاهاش لق می خورد. موج ها کم وبیش جلو صورتش تا بیست متر بالا می رفتند و می شکستند. بازی هر آن خطرناک تر می شد. یک لحظه دیگر هم صبر کرد، ولی زن دست بردار نبود و هنوز داشت جلو می رفت و اقیانوس حالا دیگر آرام آرام در جَستِ پلنگی اش، نَرم و درعین حال سنگین خیز برمی داشت: جَهشی کافی بود تا بازی تمام شود. از پله ها رفت پایین، دوید طرف زن، گاه پرنده ای را زیر پاش حس می کرد، بیشترشان مُرده بودند، همیشه شب ها می مردند. فکر می کرد خیلی دیرتر از این حرف ها می رسد: موجی بلندتر از بقیه کافی بود تا بدبختی شروع شود: تلفن به پلیس و سوال و جواب. بالاخره رسید بهش، زیر بغلش را گرفت: زن صورتش را چرخاند سمتش و آب یک آن هر دوشان را زیر گرفت. بازوش را محکم با دستش چسبید و شروع کرد به کشیدنش سمتِ ساحل. زن هیچ دست وپایی نزد. مرد بی آن که سرش را برگرداند، چند قدمی روی ماسه ها جلو رفت، بعد ایستاد. قبل از نگاه کردنش، دل دل کرد: آخر بعضی وقت ها بدجور توی ذوقت می خورَد. اما او جا نخورد. صورتی با نهایتِ ظرافت، بسیار رنگ پریده، با چشم هایی زیادی جدی، زیادی درشت، میانِ قطره های آب که زیادی به چشم ها می آمد. گردن بندی از الماس دور گردنش بسته، گوشواره به گوش هاش آویزان کرده و چند انگشتر و دست بند انداخته بود. هنوز شال سبزش دستش بود. مرد از خودش پرسید آخر این زن آن جا چه می کند، از کجا آمده، با این همه طلا و الماس و زمرد، ساعت شش صبح بیدار شده، آن هم در ساحلی پرت، میان پرندگانِ مرده.
زن به انگلیسی گفت «باید ولم می کردین.»
گردنش عجیب شکننده به نظر می رسید و آن قدر زیبا تراش خورده بود که تمامِ وزنِ سنگ های گردن بندِ الماس را نشان می داد و درخشش و جلاش را می گرفت. مرد هنوز مچ دستش را گرفته بود.
«شما می فهمین من چی می گم؟ اسپانیایی حرف نمی زنم ها.»
«چند متر بیشتر رفته بودین، موج می بُردتون. جریان آبِ این جا خیلی شدیده.»
زن شانه هاش را بالا انداخت. صورتِ بچه گانه ای داشت که همه اش چشم بود. به این نتیجه رسید که کار، کارِ شکستِ عشقی است. این جور وقت ها همیشه پای شکستِ عشقی در میان است.
زن پرسید «این همه پرنده از کجا می آن؟»
«وسط دریا پر از جزیره ست. جزیره های گوانو. زندگی شون اون جاست و مردن شون این جا.»
«برای چی؟»
«منم نمی دونم. همه جور دلیلی می آرن.»
«شما چی؟ برای چی اومدین این جا؟»
«این کافه مال منه. زار و زندگیم این جاست.»
زن نگاهش افتاد به پرنده های مُرده ی جلوِ پاهاش.
مرد نمی دانست گریه کرده، یا قطره های آب است که روی گونه هاش سُر می خورد. هنوز هم داشت پرنده های روی شن را تماشا می کرد.
«باید یه دلیلی داشته باشه. همیشه یه دلیلی هست.»
نگاهش را برگرداند سمتِ تل ماسه ای که آن شبهِ آدم و وحشی رنگ ووارنگ و برزنگی کلاه گیس دارِ درباری پوش روش خوابیده بودند.
مرد گفت «کاروان شادیه.»
«می دونم.»
«کفشاتون رو کجا درآوردین؟»
پایین را نگاه کرد.
«چیزی یادم نمی آد... دلم نمی خواد بهش فکر کنم... چرا نجاتم دادین؟»
«شد دیگه. بیاین.»
مرد چند لحظه توی ایوان تنهاش گذاشت، بعد خیلی سریع با یک فنجان قهوه ی داغ و کمی کنیاک برگشت. زن نشست پشت یک میز، درست روبه روی او، و باوسواس شروع کرد به خواندنِ خطوط چهره اش با درنگ روی تک تک چین و چروک ها. مرد لبخندی زد و گفت «باید یه دلیلی داشته باشه.»
زن گفت «باید ولم می کردین.»
زد زیر گریه. مرد دست گذاشت روی شانه اش؛ بیشتر برای قوتِ قلبِ خودش بود تا کمک به او.
«درست می شه؛ مطمئن باشین.»
«بعضی وقتا فکر می کنم دیگه بسّه مه. خسته شدم. دیگه نمی تونم این جوری ادامه بدم...»
«سردتون نیست؟ نمی خواین لباساتون رو عوض کنین؟»
«نه، ممنون.»
اقیانوس افتاده بود به سروصدا: خبری از مَدّ نبود، اما معمولاً در این ساعت از روز شکستِ امواج هر لحظه بیشتر می شد. زن سرش را بلند کرد؛ «تنها زندگی می کنین؟»
«تنها.»
«می تونم پیش تون بمونم؟»
«تا هر وقت دل تون بخواد.»
«دیگه نمی تونم. دیگه نمی دونم باید چی کار کنم.»
به هق هق افتاد. درست همان لحظه، آن چه مَرد اسمش را گذاشته بود حماقت رام نشدنی، دوباره آمد سراغش و با این که کاملاً از وجودش خبر داشت، با این که عادت کرده بود همیشه همه چیز جلوِ چشم هاش پودر شود و بریزد کفِ دستش، همان بود که بود و کاری اش نمی شد کرد: چیزی توی وجودش بود که نمی گذاشت بزند زیرش و اصرار داشت به هر قلابِ امیدی آویزان شود. تهِ دلش ایمان داشت همای سعادت وجود دارد؛ خودش را قعرِ زندگی مخفی کرده و یکهو می آید و درست در تاریک ترین لحظه ، همه جا را روشن می کند. این حماقت لعنتی همیشه با او بود، یک جور معصومیت که هیچ شکستی، هیچ بی عفتی یی هرگز نتوانسته بود از بین ببرد نیروی تخیلی را که با خود کشانده بودش به منطقه های جنگی اسپانیا، به مخفی گاه های ورکور۹ و سیرا مادرِ کوبا و هُلش داده بود سمتِ دو سه زنی که همیشه درست لحظه ی کفّ نفس می آیند تا دوباره برت گردانند به زندگی؛ زمانی که به نظر همه چیزت را باخته ای. بااین حال فرار کرده و دست به دامنِ گوشه ای از پرو شده، مثل آن هایی که خلوت نشین می شوند، یا روزشان را توی یکی از غارهای هیمالیا۱۰ شب می کنند. او در ساحل اقیانوس روزگار می گذراند، همان طور که دیگران در کرانه ی آسمان: یک تابلو آبستره ی زنده، پر هیاهو و درعین حال آرام، عظمتی آرامش بخش که با هر بار دیدن از خود بی خود می شوید. بی نهایتی در دسترس که جلو می آید تا زخم هاتان را بلیسد و کمک تان کند برای چشم پوشیدن از دنیا. ولی زن آن قدر جوان بود، آن قدر دست وپاش را گم کرده بود، با چنان اعتمادی او را نگاه می کرد و آن قدر پرنده جلو چشمان مَرد، روی تل ماسه ها جان داده بودند که یک آن فکرِ نجاتِ یکی از آن ها، زیباترین شان، حفظ جانش، داشتنش، این جا، تهِ دنیا، رسیدن به چنین خط پایانی در زندگی اش، به او بازگرداند ساده لوحی مطلقی را که تا آن موقع هنوز پشتِ ریشخندش و قیافه ی سرخورده اش مخفی مانده بود. چیز زیادی هم لازم نبود برای به دست آوردنش. زن سرش را بالا آورده بود سمتِ او و با صدایی بچه گانه و نگاهی پر از التماس که برق آخرین قطره های اشک هنوز توش موج می زد گفت «بذارین این جا بمونم، خواهش می کنم.»
مرد عادت داشت انگار: موج نهم تنهایی بود این؛ شدیدترینش، همان که از خیلی دورترها می آید، از دل دریا، می زندتان زمین و باز بلندتان می کند، پرت تان می کند به قعر و بعد یکهو ول تان می کند به حال خودتان، درست اندازه ای که وقت کنید دوباره برگردید بالا، روی آب، دست ها رو به آسمان، آغوشْ باز، در نهایتِ تلاش برای آویزان شدن از اولین پرِ کاهِ آب آورده. تنها وسوسه ای که هرگز کسی نتوانسته از پسش برآید: وسوسه ی امید. مرد سر تکان داد، مبهوت از این پافشاری خارق العاده ی میل جوانی در خودش: فکر کرد در سن و سالی نزدیک پنجاه، وضع و حالش واقعاً امیدوارکننده نیست.
«بمونین.»
دستِ زن توی دستش بود. تازه آن موقع بود که دید زن لباس کافی تنش نیست. دهانش را باز کرد تا از او بپرسد از کجا آمده، اصلاً کی هست، آن جا چه کار می کند، برای چه می خواسته بمیرد، چرا با آن گردن بند الماسِ دور گردنش، با دست هایی پر از طلا و زمرد، لباس کافی ندارد؛ جاش لبخندی زد غمگین: بی شک آن زن تنها پرنده ای بود که می توانست به او بگوید چرا آمده آن جا تا روی تل ماسه ها به گِل بنشیند. باید دلیلی داشته باشد، همیشه دلیلی هست، اما بهتر است نداند. درست است که علم پرده از اسرار جهان بر می دارد، روان شناسی موجودات را می کاود، ولی خود آدم هم باید بلد باشد کاری برای خودش بکند، دست و پا بسته نباشد، نگذارد بازمانده ی خُرده تخیل هاش را هم به زور بگیرند ازش. ساحل، اقیانوس و آسمانِ سفید به سرعت روشن می شدند از نوری کم رمق و از آفتاب ناپیدا چیزی معلوم نبود جز همین رنگ آمیزی هایی که به زمین و دریا جان می بخشید. پیراهنش خیس بود، چنان احساسی دست می داد به آدم از درماندگی و عجزی که توی وجودش می دیدی، چنان معصومیتی توی چشم های روشن و کم وبیش درشتش، در نگاهِ خیره اش، چنان شوروشوقی در هر تکانِ شانه اش موج می زد که یک آن دنیای دور و بَرت به نظرت بی ارزش تر و پست تر می آمد، تحملش راحت تر می شد، طوری که بالاخره می توانستی توی بغلت بگیری اش و ببری اش سمتِ سرنوشتی بهتر. با ریشخندی توی دلش گفت «ژاک رنیه، تو هیچ وقت عوض نمی شی» تا دست وپایی بزند برای دفاع از خودش در برابر این نیاز به حمایت که اختیار آغوشش، شانه ها و دست ها را از او گرفته بود.
زن گفت «خدایا، فکر کنم قراره از سرما تلف شم.»
«از این ور.»
اتاقش پشتِ بار بود، پنجره هاش رو به تل ماسه ها و اقیانوس باز می شد. زن لحظه ای ایستاد پشتِ شیشه ی پنجره. مرد زیر نظرش داشت که یواشکی نگاهی سریع انداخت به راست، بعد سرش را چرخاند همان طرف: شبهِ آدم چمباتمه زده بود پای تپه ی شنی، داشت بطری اش را هورت می کشید، برزنگی درباری پوش هنوز خوابیده بود زیر کلاه گیس سفیدش که سُر خورده بود تا روی چشم هاش، مردی که بدنش با نقش های آبی، قرمز و زرد زشت و بدترکیب می زد، زانو زده، خیره شده بود به یک جفت کفش زنانه ی پاشنه بلندِ توی دست هاش. چیزی گفت و زد زیر خنده. شبهِ آدم دست از نوشیدن برداشت، دستش را دراز کرد، از روی ماسه ها چیزی برداشت، بُرد دمِ لب هاش، بعد پرتش کرد توی اقیانوس. حالا هم یکی از دست هاش را گذاشته بود روی قلبش و شعر می خواند.
زن گفت «باید ولم می کردین بمیرم. خیلی وحشتناکه.»
صورتش را زیر دست هاش پنهان کرد. به هق هق افتاده بود. مرد یک بار دیگر دست و پا زد چیزی نفهمد، نپرسد.
زن ادامه داد «اصلاً نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاد. تو خیابون بودم، وسط جمعیتِ کاروان شادی، منو کشیدن توی ماشین، آوردنم این جا... بعدم... بعدم...»
مرد فکر کرد: پس که این طور، همیشه دلیلی هست: پس پرنده ها هم بی دلیل از آسمان نمی افتند. خب دیگر. مرد رفت دنبال حوله ی حمام تا زن هم لباس هاش را عوض کند. از پشتِ شیشه ی پنجره سه مرد را پای تل ماسه دید. یادش افتاد توی کشو پاتختی اش تپانچه دارد، ولی خیلی سریع این فکر را از سرش بیرون کرد: دستِ آخر آن ها همین جا تک وتنها می میرند و اگر بخت باهاشان یار نباشد، کمی سخت تر جان خواهند داد. کفش ها هنوز هم دستِ مردِ رنگ ووارنگ بود؛ انگار داشت باهاشان حرف می زد. شبهِ آدم می خندید. برزنگی درباری پوش زیر کلاه گیس سفیدش خواب بود. هر سه ولو شده بودند پای تپه ی شنی، رو به سوی اقیانوس، لابه لای هزاران پرنده ی مُرده. حتماً زن کلی فریاد کشیده بوده، دست وپا زده بوده، التماس ها کرده بوده، کمک خواسته بوده، و مرد هیچ نشنیده. ولی او که همیشه خوابش سبک بود: صدای بال زدنِ یکی از این پرستوهای دریایی روی سقف برای بیدار کردنش کافی است. شاید قیل و قال اقیانوس نگذاشته صداش را بشنود. مرغ های ماهی خوار با جیغ هایی بَم در طلوع آفتاب چرخ می زدند و هر از گاه مثل قلوه سنگ شیرجه می رفتند سمتِ دسته ی ماهی ها. جزیره های وسط آب بر فرازِ افق قد علم کرده بودند، سفید مثل گچ. مردها نه رشته ی الماسش را ازش گرفته بودند، نه انگشترها را؛ انگار واقعاً به چشم شان نیامده بود. به هرحال شاید لازم بود بکشی شان، دستِ کم به خاطر پس گرفتنِ کمی از آن چه دزدیده بودند. یعنی زن چند سالش بود؟ بیست و یک؟ بیست و دو؟ قطعاً تنها نیامده بود لیما، پدری، شوهری... سه مرد به نظر عجله ای برای رفتن نداشتند. انگار از پلیس هم نمی ترسیدند. با خیال راحت نشسته بودند کنار اقیانوس و گُل می گفتند و گُل می شنیدند؛ آخرین بازمانده های کاروان شادی که حسابی به شان خوش گذشته بود. مرد که برگشت، زن وسط اتاق ایستاده و با لباس خیسش درگیر بود. کمکش کرد تا لباسش را عوض کند، کمکش کرد حوله را دورش بگیرد، یک آن لرزش زن را و تپیدن قلبش را حس کرد. جواهرها روی بدنش می درخشیدند.
زن گفت «نباید از هتل می زدم بیرون. باید خودم رو حبس می کردم تو اتاق.»
مرد یادش آورد «جواهرات تون رو بر نداشتن.»
باید ادامه می داد که «شانس آوردین»، ولی چیزی نگفت جز «می خواین به کسی خبر بدم؟»
زن انگار گوش نمی داد. گفت «دیگه نمی دونم باید چی کار کنم. نه. واقعاً نمی دونم. دیگه نمی دونم... شاید بهتر باشه برم پیش یه دکتر.»
«به اونم می رسیم. فعلاً دراز بکشین. برین زیر پتو. دارین می لرزین.»
«سردم نیست. اجازه بدین این جا بمونم.»
زن روی تخت دراز کشیده و پتو را تا زیر چانه اش کشیده. همان طور هم با دقت مرد را نگاه می کرد.
«ازم که دلخور نیستین، هستین؟»
مرد لبخند زد، نشست لبه ی تخت، دستی به موهاش کشید. گفت «ببینین، به هر حال...»
زن دستش را گرفت و به گونه اش چسباند. چشم هاش به چه درشتی بودند. چشم هایی بی کران، در جریان، کم وبیش میخ کوب، با برقی از زمرد، مثل اقیانوس.
«اگه می دونستین...»
«دیگه بهش فکرم نکنین.»
زن چشم هاش را بست، گونه اش را خواباند کفِ دستِ او.
«دلم می خواست تمومش کنم. باید تمومش کنم. دیگه نمی تونم زندگی کنم. دیگه نمی خوام. حالم از بدنم به هم می خوره.»
هنوز چشم هاش بسته بود. لب هاش کمی می لرزید. مرد تابه حال صورتی این قدر ساده و معصوم ندیده بود. کمی بعد چشم هاش را باز کرد، نگاهی به مرد انداخت و مثل کسی که صدقه می خواهد، پرسید «شما حال تون از من به هم نمی خوره؟»
خم شد. حس می کرد چیزی زیر بدنش زندانی شده.
یکهو دست وپاش را گم کرد. معجونی شد از حیا و غیظ: ولی نمی توانست خلافِ ذاتش کاری کند. پسربچه های زیادی را دیده بود که روی ماسه ها راه می روند و دنبال پرنده هایی می گردند که هنوز جان دارند تا زیر پاشنه هاشان کارشان را تمام کنند. بعضی شان را کتک زده بود، حالا دیگر خودِ او بود که داشت تسلیم خواهش این لطافتِ رنجور می شد، خودِ او بود که داشت ضربه ی آخر را می زد، که خم می شد دست هاش را روی شانه هاش حس می کرد.
زن خیلی جدی پرسید «حال تون از من به هم نمی خوره؟»
مرد دست و پا زد مقاومت کند. خودش بود، نهمین موج تنهایی داشت هوار می شد سرش، ولی او نمی گذاشت ببرَدش. فقط دلش می خواست چند لحظه ی دیگر همان طور بماند، و جوانی اش را بو بکشد.
زن گفت «ازتون خواهش می کنم.کمکم کنین فراموش کنم. کمکم کنین.»
زن نمی خواست هیچ وقت از پیشش برود. می خواست بماند این جا، توی این کلبه ی چوبی، توی این کافه ی کم رفت وآمد، در قعرِ دنیا. با هر زمزمه اش چنان اصراری می کرد، توی چشم هاش چنان التماسی موج می زد، توی دست های ظریفش که شانه هاش را گرفته بود، چنان تعهدی و چنان امیدی داشت که مرد یک آن حس کرد با تمامِ مشکلاتی که داشت، در آخرین ثانیه ها زندگی اش را بُرده گاه آرام سرش را که توی دست های او بود، بلند می کرد، همزمان سال های تنهایی بازمی گشتند و به ناگاه روی شانه هاش خُرد می شدند و موج نهم زمینش می زد و همراهِ خود می بُردش در دلِ دریا.
وقتی موج عقب نشست و مرد دوباره پاهاش را روی ساحل دید، احساس کرد زن گریه می کند. او را به حال خودش گذاشت تا هق هق گریه اش بلند شود، بی آن که چشم هاش را باز کند و سرش را که چسبانده بود به گونه اش، بالا ببرد؛ همزمان اشک هاش را که پایین می ریخت و قلبش را که پشتِ قفسه ی سینه اش می تپید، حس کرد. بعد سروصدایی به گوشش خورد و پشت بندش از ایوان صدای پا آمد. یادِ سه مردِ پای تپه ی شنی افتاد و با خیزی بلند شد تا برود دنبال تپانچه اش. کسی توی ایوان قدم برمی داشت، فوک ها آن دورترها پارس می کردند، پرندگانِ دریایی وسطِ آسمان و آب جیغ می کشیدند، موجی سهمگین که از دل دریا بلند شده بود توی ساحل شکست و صداهای دیگر را پوشاند، بعد عقب نشست و پشتِ سرش تنها صدای خنده ای کوتاه و غمگین باقی گذاشت و صدای دیگری که به زبان انگلیسی می گفت «جهنم و دَرَک عزیز من، جهنم و درک، کلمه ی بهتری سراغ داری؟ دیگه دارم ذله می شم. آخرین باره باهاش میام دور دنیا رو بگردم. جمعیتِ دنیا دیگه واقعاً زیاد شده.»
لای در را باز کرد. مردی با لباس رسمی، حدودِ پنجاه ساله، نزدیک میز، به عصایی تکیه داده بود و داشت با شال گردن سبزی که زن کنارِ فنجان قهوه اش ول کرده بود، وَر می رفت. سبیل خاکستری کوتاهی داشت، خُرده های کاغذرنگی روی شانه هاش ریخته بود، دست هاش می لرزید، چشم هاش آبی بود و نم دار، رنگ وروش به آدم هایی می ماند که زیادی نوشیده اند، حالتِ مبهم چهره اش نمی گذاشت بفهمی متشخص است یا فاسد، چهره اش پر بود از خط های ریز و درهم که خستگی بیشتر به هم ریخته بودشان، موهای رنگ شده اش شبیهِ کلاه گیس بود؛ پشتِ درِ نیمه باز رنیه را دید و ریشخندی زد، نگاهی به شال انداخت، بعد دوباره سرش را بلند کرد و چشم دوخت به او، لبخندش کش آمد، لبخندی پر از تحقیر، غم، کینه. کنارش مردی جوان و خوش قیافه با لباس گاوبازی، موهایی بسیار مشکی و صاف، با چهره ای گرفته، سرش را پایین انداخته، سیگار به دست، تکیه داده بود به پایه ی قرقره. کمی دورتر، روی پله های چوبی، راننده ای با لباس کارِ خاکستری و کلاه کپی ایستاده، یکی از دست هاش را روی نرده گذاشته و پالتو زنانه ای روی بازوش انداخته بود. رنیه تپانچه را گذاشت روی یکی از صندلی ها و رفت بیرون توی ایوان.
مردی که لباس رسمی تنش بود، شال را گذاشت روی میز و گفت «یه بطری اسکاچ لطفاً، پِر فاوُر۱۱...»
رنیه به زبان انگلیسی گفت «بار رو هنوز باز نکردم.»
مرد گفت «باشه، پس قهوه بیارین. تا خانوم لباساشون رو بپوشن، برامون قهوه درست کنین.»
نگاه آبی و غمگینی به او انداخت، کمرش را صاف تر کرد، تکیه داده بود به عصاش. صورتش توی نورِ رنگ پریده، کبود به نظر می رسید، چین وچروک صورتش از فرط بغضِ فروخورده خشکیده بود، همزمان موجی تازه کلبه را روی تیرک های چوبی اش به لرزه می انداخت.
«موج های عظیم، اقیانوس، قدرت های طبیعت... به نظر فرانسوی میاین، نه؟ خب اینم از این، داره با پای خودش برمی گرده. با همه ی این حرفا ما نزدیک دو سال فرانسه بودیم، هیچی برامون نداشت، بازم انگار زیادی معروف شدیم. اما ایتالیا... منشی من، که ایشون باشه، خیلی ایتالیاییه... اونم هیچی برامون نداشت.»
گاوباز گرفته و درهم جلو پاش را نگاه می کرد. انگلیسی سرش را چرخاند سمتِ تل ماسه ای که شبهِ آدم پاش دراز کشیده و دست به سینه رو به آسمان خوابیده بود، مردِ آبی و قرمز و زرد، نشسته بود روی ماسه، سرش را عقب برده، دهانه ی بطری را گرفته بود لای لب هاش و سیاهِ برزنگی که کلاه گیسِ سفید سرش کرده و لباس درباری تنش داشت، ایستاده بود، پاهاش را توی آب کرده، دکمه های تنکه ی سفید ابریشمی اش را باز کرده بود و داشت توی اقیانوس خودش را خالی می کرد.
مرد انگلیسی عصاش را گرفت سمتِ تپه ی شنی و گفت «مطمئنم واسه ی اینام چیزی نداشته. بعضی وقتا روی همین زمین موقعیتی پیش می آد برای نشون دادنِ جوون مردی، ولی از قدرتِ بشر خارجه. باید بگم حتا از قدرتِ این سه مرد... امیدوارم جواهراتش رو ندزدیده باشن. ثروتیه واسه خودش. بیمه م خسارتش رو نمی ده. متهمش می کنن به بی احتیاطی. آخرش یه روز یکی گردنش رو می شکنه. راستی، می شه بهم بگین این همه پرنده ی مُرده از کجا می آن؟ هزار هزار تا می شن. درباره ی قبرستونِ فیل ها شنیده بودم حرف می زنن، ولی قبرستونِ پرنده ها... شاید یه جور مریضی افتاده توشون. نه؟ به هرحال باید یه دلیلی داشته باشه.»
شنید که در پشتِ سرش باز شد، ولی جنب نخورد.
مردِ انگلیسی آرام تعظیمی کرد و گفت «اُه، بالاخره اومدین! دیگه داشتم نگران می شدم عزیزم. چهار ساعته تو ماشین منتظریم قضیه تموم شه بره. به هر حال ما این جا تهِ دنیاییم آخه... پلک رو هم بذارین، یه بلایی اومده سرتون.»
«ولم کنین. برین پی کارتون. هیچی نگین. خواهش می کنم ازتون، ولم کنین. واسه چی اومدین؟»
«عزیزم، یه نگرانی کاملاً طبیعی...»
«ازتون متنفرم. حالم رو به هم می زنین. چرا تعقیبم می کنین؟ بهم قول داده بودین که...»
«عزیزم، دفعه ی دیگه دستِ کم جواهرات رو بذارین تو هتل. بهتره که.»
«چرا همه ش می خواین منو کوچیک کنین؟»
«اول از همه که خود من کوچیک شدم، عزیزم. دستِ کم بنابر قراردادهای معمول... قطعاً ماوَرای این حرفاییم. دِ هَپی فیو۱۲... ولی این بار، واقعاً زیادی پاتون رو گذاشتین اون ور خط. حرف، حرفِ من نیستا! خودتون خوب می دونین که من واسه همه چی آماده م. دوست تون دارم. به اندازه ی کافی به تون ثابت کردم. ولی آخه، شاید بلایی سرتون می اومد... من که چیزی ازتون نمی خوام، فقط یه ذره بیشتر... بفهمین مال چه طبقه ای هستین.»
«شما مستین. بازم مستین.»
«فقط از سرِ ناامیدیه، عزیزم. چهار ساعت تو ماشین، همه جور فکروخیال... قبول دارین که من خوشبخت ترین مردِ روی زمین نیستم.»
«ساکت شین. وای! خدایا، ساکت شین!»
زن به هق هق افتاده بود. رنیه نمی دیدش، اما مطمئن بود مشت ها را چپانده توی چشم هاش: مثل بچه ها سکسکه می کرد. مرد دست و پا زد فکر نکند، سر در نیاورَد. دلش می خواست فقط صدای زوزه ی فوک ها را بشنود، جیغ پرنده های دریایی را، غرش اقیانوس را. بین آن ها بی حرکت ایستاده، سرش را پایین انداخته و سردش بود. شاید هم فقط مو بر تنش راست شده بود.
زن فریاد زد «چرا نجاتم دادین؟ باید ولم می کردین. یه موج اومده بود، تموم شده بود دیگه. دیگه بسه مه. نمی تونم ادامه بدم. باید ولم می کردین.»
مرد انگلیسی زد به زبان بازی «آقا، چه طور مراتبِ تشکر خودم رو تقدیمِ شما کنم؟ باید تشکراتِ مون رو عرض کنم خدمت تون. اجازه بدین از طرفِ همه مون... تا آخر عمر ازتون سپاس گزاریم... خب دیگه، عزیزم، بیاین بریم. مطمئن باشین دیگه حالم خوبه... درباره ی بعدن هم باید بگم که... می ریم مونته ویدئو۱۳ پیش پروفسور گوسمان۱۴. گویا نتایجش خارق العاده بوده. نه ماریو؟»
گاوباز شانه هاش را بالا انداخت.
«نه ماریو؟ مردِ بزرگیه، پزشک تجربیه، اما موثقه... علم حالا حالاها حرف داره واسه گفتن. ولی اون همه ی اینا رو تو کتابش نوشته. نه ماریو؟»
گاوباز گفت «باشه. خوبه.»
«اون زنه یادته، اشراف زاده هه که فقط از اسب سوارای دقیقاً پنجاه و دو کیلویی خوشش می اومد؟... یا اونی که احتیاج داشت سر بزنگاه یکی در بزنه، سه تا ضربه ی کوتاه، یکی بلند. روح آدمی زاد رو نمی شه شناخت. یا زن اون بانک داره که همیشه باید صدای زنگِ خطرِ گاوصندوق رو می شنید تا راحت شه، همه شم تو دردسر می افتاد، چون صدای زنگ شوهره رو بیدار می کرد...»
گاوباز گفت «آخ راجر۱۵، خوبه دیگه. اینایی که می گین اصلاً خنده دار نیستن. شما مستین.»
«یا اونی که به نتیجه ی دلخواهش نمی رسید، مگه این که درست همون لحظه یه تپانچه رو محکم می چسبوند به گیجگاهش. پروفسور گوسمان همه شون رو معالجه کرد. همه ی اینا رو تو کتابش نوشته. همه شون الان بهترین مادرای خونواده شدن، عزیزم. اصلاً نباید خودت رو ببازی.»
زن از کنارش رد شد، بی آن که نگاهش کند. راننده با احترام پالتوش را انداخت روی شانه هاش.
«یا مثلاً همین چیز، مسالین۱۶، اونم این طوری بوده. تازه اون که زن امپراتورم بود.»
گاوباز گفت «راجر، بسه دیگه.»
«البته اون موقع ها هنوز روان کاوی عَلم نشده بود، وگرنه پروفسور گوسمان حتماً معالجه ش می کرد. خب دیگه ملکه ی عزیزم، این جوری نگام نکنین. یادت میاد ماریو، اون زن جوونه رو که مدام بهونه می گرفت، اخم وتخم می کرد و می خواست تو قفس شیر باشه و شیره کنارش عربده بکشه. یا اونی که شوهرش همیشه مجبور بود با یه دست براش بعدازظهرِ یک فان۱۷ رو اجرا کنه. عشق من حد و مرز نداره. یا اون زنه که همیشه باید می رفت ریتز۱۸ تا بتونه هر وقت خواست، ستون واندوم۱۹ رو ببینه. روح آدمی زاد رو نمی شه شناخت، پر از رمز و رازه! یا اونی که خیلی جوون بود و ماه عسل رفته بود مراکش۲۰ و عادت کرده بود به صدای موذن. یا زنی که موقعِ جنگِ لندن ازدواج کرده بود و همیشه از شوهرش می خواست موقعِ کار صدای سوتِ افتادنِ بمب از خودش در بیاره. همه شون الان بهترین مادرای خونواده شدن، عزیزم.»
مردِ جوان که لباس گاوبازی تنش بود، آمد نزدیک انگلیسی و چَکی خواباند توی صورتش. انگلیسی زد زیر گریه و گفت «این جوری نمی شه ادامه داد.»
زن داشت از پله ها پایین می رفت. مرد او را دید که پابرهنه روی ماسه ها قدم برمی دارد لابه لای پرنده های مرده. شالش را گرفته بود دستش. نیم رخش را می دید با ظرافتی که نه دستِ بشر می توانست چیزی بهش اضافه کند، نه دستِ خدا.
منشی گفت «خب دیگه راجر، آروم باشین.»
انگلیسی لیوان نوشیدنی یی را که زن روی میز ولش کرده بود، برداشت و یک نفس خالی اش کرد. لیوان را گذاشت سر جاش. از توی کیف پولش اسکناسی بیرون کشید و گذاشت توی نعلبکی. بعد زل زد به تل ماسه ها، آهی کشید و گفت «این همه پرنده ی مرده. باید یه دلیلی داشته باشه.»
همه رفتند. نوک تپه ی شنی که رسیدند، قبل از آن که از دیدرس خارج شوند، زن ایستاد، دل دل کرد، سرش را برگرداند. ولی مرد دیگر آن جا نبود. هیچ کس نبود. کافه خالی بود.

نظرات کاربران درباره کتاب پرندگان می‌روند در پرو بمیرند

khoob nabood.
در 2 سال پیش توسط msg...gho
با وجود ترجمه درخشان زنده‌یاد ابوالحسن نجفی از این اثر، انتشار ترجمه جدید جسارتی است که اگر حرف تازه‌ای نداشته باشد وقت خواننده را هدر داده است.
در 4 ماه پیش توسط جلیل جعفری