فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم

کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم
یازده روایت آبگوشتی

نسخه الکترونیک کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم

چاق و چلّه نبودیم. حتی یک‌جورهایی ریقو هم به حساب می‌آمدیم. من و بهروز به اضافه مامان و بابایمان سرجمع صد و پنجاه کیلو هم نمی‌شدیم. بهروز تا دوازده‌سالگی بیست کیلو بود. من ده دوازده کیلو بیشتر. مامان‌بزرگ رویمان اسم گذاشته بود. چپ می‌رفت و راست می‌آمد بهمان تشر می‌زد: «شماها آدم نیستید که، جزو خانواده عنکبوتیانید.»
مامان‌بزرگ چاق و تپل بود و پیرهن‌های گل‌درشت می‌پوشید و موهایش را مثل هایده کوتاه می‌کرد. داشت می‌رفت نهضت سوادآموزی و دیپلم آرایشگری‌اش را قاب کرده بود زده بود سر دیوار. همقد بودیم. همقد که نه، هم‌درس. من سوم دبستان بودم و مامان‌بزرگ سوم نهضت درس می‌خواند. هی من را می‌نشاند ور دلش و هی می‌گفت ازش درس بپرسم. از کل علوم سوم دبستان فقط یک جمله بلد بود: «مولکول‌هایش به هم چسبیده.» ازش می‌پرسیدم آب در چند درجه می‌جوشد، می‌گفت: «وقتی مولکول‌هایش به هم بچسبد.» می‌گفتم آتشفشان چه‌جوری ساخته می‌شود، می‌گفت: «چون مولکول‌هایش به هم می‌چسبد، فوران می‌کند.» می‌پرسیدم منظومه شمسی چند تا سیاره دارد، می‌گفت: «مولکول‌هایش به هم می‌چسبند و سیاره درست می‌شود.» من، با همه خریت نُه‌سالگی‌ام، فهمیده بودم نباید بزنم توی پَر پیرزن شصت‌ساله. با همین وضع بغرنج و چهار تا مولکول نصفه و نیمه، بلند می‌شد می‌رفت مدرسه، چهارده پانزده می‌گرفت و برمی‌گشت خانه.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . آبگوشت

خیلی طول کشید تا این گزاره بهمان ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانه مان داشت از بیخ و بُن کن فیکون می شد که یکهو شاخک های مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانواده ها هستیم؛ از آن ها که وقتی آبگوشت می خورند، پاچه هم را می گیرند و از گَل و گردن همدیگر آویزان می شوند و می پرند به هم.
چاق و چلّه نبودیم. حتی یک جورهایی ریقو هم به حساب می آمدیم. من و بهروز به اضافه مامان و بابایمان سرجمع صد و پنجاه کیلو هم نمی شدیم. بهروز تا دوازده سالگی بیست کیلو بود. من ده دوازده کیلو بیشتر. مامان بزرگ رویمان اسم گذاشته بود. چپ می رفت و راست می آمد بهمان تشر می زد: «شماها آدم نیستید که، جزو خانواده عنکبوتیانید.»
مامان بزرگ چاق و تپل بود و پیرهن های گل درشت می پوشید و موهایش را مثل هایده کوتاه می کرد. داشت می رفت نهضت سوادآموزی و دیپلم آرایشگری اش را قاب کرده بود زده بود سر دیوار. همقد بودیم. همقد که نه، هم درس. من سوم دبستان بودم و مامان بزرگ سوم نهضت درس می خواند. هی من را می نشاند ور دلش و هی می گفت ازش درس بپرسم. از کل علوم سوم دبستان فقط یک جمله بلد بود: «مولکول هایش به هم چسبیده.» ازش می پرسیدم آب در چند درجه می جوشد، می گفت: «وقتی مولکول هایش به هم بچسبد.» می گفتم آتشفشان چه جوری ساخته می شود، می گفت: «چون مولکول هایش به هم می چسبد، فوران می کند.» می پرسیدم منظومه شمسی چند تا سیاره دارد، می گفت: «مولکول هایش به هم می چسبند و سیاره درست می شود.» من، با همه خریت نُه سالگی ام، فهمیده بودم نباید بزنم توی پَر پیرزن شصت ساله. با همین وضع بغرنج و چهار تا مولکول نصفه و نیمه، بلند می شد می رفت مدرسه، چهارده پانزده می گرفت و برمی گشت خانه.
دیپلم آرایشگری اش هم روی دیوار بود. یک بار داشت با آب و تاب تعریف می کرد که تا حالا هفت تا عروس درست کرده، یکی از یکی قشنگ تر. یکهو خودش گیر کرد توی جوّی که خودش ساخته بود. بند کرد که: «پاشو پاشو، تا مامانت نیامده، بیا موهایت را کوتاه کنم.»
وسواس داشت. بدش می آمد موهایم بریزد روی فرش خانه. مرا برد توی حیاط، پیشبند سفید گل و گشادی بست دور گردنم و گفت جُم نخورم. با تیغ و قیچی افتاد به جان کله ام. کپه کپه موهایم می ریخت دور و برم. آینه نداشتم که ببینم چه دسته گلی به آب داده آن بالا. تهش تیغ برداشت و پشت گردنم را تیغ انداخت. تا ته اعماقم و اعماق تهم سوخت. یک دور قیچی به دست دور سرم گشت. خودش که انگار خیلی راضی بود. هی لبخند می زد و هی می گفت آها و هی گوشه چشمش از خوشی چروک می افتاد. رفت از توی دستشویی حیاط آینه قرمز روی دیوار را برداشت و داد دستم.
مامان بزرگ به آرزویش رسیده بود. شده بودم خود هایده. بچه نُه ساله ریقو با یک تپه فکل جلوِ موهایش. جانم در آمد و فقط یک جمله توانستم بهش بگویم: «این که خیلی کوتاه شده خب.» آن جا بود که مامان بزرگ جمله تاریخی اش را گفت: «شماها آدم نیستید که. جزو خانواده عنکبوتیانید. یک پرّه گوشت روی تنتان نیست. آخر دختر به سن و سال تو این قدر ریقماسی؟» واقعیت عین پتک خورد توی سر نُه ساله ام. گردن لاغرم توی آینه درازتر شده بود. فهمیدم علاوه بر این که خانوادگی لاغر و بینوا هستیم، مامان بزرگ یک کلمه دیگر هم از درس علوم یاد گرفته: «عنکبوتیان.»
شاخ آبگوشت دومین واقعیت بزرگ زندگی ام بود؛ هنوز هم است. مامان می گفت آدم یا نباید آبگوشت بپزد، یا باید حجت را بر بقیه تمام کند. می گفت خوردن آبگوشت خالی نه تنها مزه ای ندارد، بلکه بی فایده است. تِزش این بود که بی برو برگرد کنار آبگوشت باید نان سنگک، سبزی خوردن، ماست و خیار، سالاد شیرازی، ترشی لیته و دوغ باشد. این ها حواشی زندگی بود. مشکل اصلی و همیشگی خانه ما خودِ خود آبگوشت است. فرضیه ای که بعدها به نظریه مهم خانوادگی مان تبدیل شد «شاخ» بود؛ شاخ آبگوشت.
تا وقتی که مامان داشت بساط آبگوشت را آماده می کرد، همه به هم لبخند می زدیم و خنده های گل و گشاد نثار هم می کردیم. پیش چشم مامان و بابا، آبگوشت فقط برای ناهار معنا داشت؛ برنامه آیینی خانه مان این جوری بود: آبگوشت فقط برای ظهر است. بابا می گفت اگر شب آبگوشت بخوریم، باد می کنیم و می ترکیم و می میریم. تا صبح به خودمان می پیچیم. فلان پیچ می شویم. بعدها که کمی عقل رس شدیم، یک بار بهروز غرغر کرد که چرا شب ها آبگوشت نمی خوریم؟ مگر فقط آدم شب ها فلان پیچ می شود؟ بعد من یکهو شکوفا شدم و گُل گفتم. جمله آسَم را رو کردم: «اتفاقا وقتی سر ظهر آبگوشت می خوریم، زودتر فلان پیچ می شویم. چند ساعت زودتر بقیه را به دردسر می اندازیم. اما اگر شب آبگوشت بخوریم و همان شب دل درد بگیریم و فلان پیچ شویم، فقط خودمانیم و پتوی مبارک. به کسی هم آسیب نمی زنیم.»
این ها پیش درآمد جنگ بود. هنوز آن قدر جان در بدن داشتیم که به هم لبخند بزنیم و قربان صدقه همدیگر برویم. آبگوشت که داشت جا می افتاد، زندگی روال عادی اش را طی می کرد. لوبیاسفیدها مغزپخت می شدند. نخودهای پخته توی دیگ جولان می دادند. گوشت ها دل می بُردند و دنبه ها قر می دادند. سیب زمینی ها می ترکیدند و گوجه ها می شکفتند. وقتی مامان فلفل سیاه می پاشید توی دیگ، تازه بوی آن لعبت بهشتی می پیچید توی خانه. یکی مان بشقاب را از سبزی تازه پر می کرد. من خیار رنده می کردم روی ماست. مامان سالادشیرازی درست می کرد. بابا دبه های قدیمی ترشی لیته و سیرترشی های قهوه ای چندساله اش را از توی زیرزمین می کشید بیرون. من نعناخشک می پاشیدم روی ماست و خیار. بهروز پیاز چهارقاچ می کرد و کاسه های سفالی لالجین مامان را از توی کابینت های فلزی درمی آورد. سفره پهن می شد. منتظر می ماندیم؛ عین جوجه های یک روزه، با دهان های باز و چشم های خمار. منتظر بودیم مامان تغار آبگوشت را بیاورد سر سفره و ما نان تریت کنیم.
یکهو آن لحظه باشکوه می رسید. گردباد می آمد. طوفان می شد. سیل می آمد. تگرگ می شد. باد سیاه می وزید. بوران می گرفت. آسمان می شکافت. زمین ترک می خورد. یکی با دیگری دعوایش می شد. کسی به پر و پای دیگری می پیچید. بحث می شد. جدل می شد. فتنه می شد. غوغا می شد. همگی با هم قهر می کردیم. با لب و لوچه آویزان، با دماغ بادکرده، با گوش های کش آمده، می نشستیم به خوردن آبگوشت. با غصه نان تریت می کردیم. با فین فین پیاز می خوردیم. با دلخوری گوشت کوبیده را می لمباندیم. با آه ترب گاز می زدیم. با ناله کاسه ترشی را می لیسیدیم.
گاهی تیممان را ضربدری می بستیم. یک روز من و بهروز می پریدیم به هم، یک روز مامان و بابا. یک روز من و مامان، یک روز من و بابا. یک روز مامان و بهروز، یک روز بهروز و بابا. حسابْ حساب همان احتمالات درس ریاضی بود. گاهی به جنگمان تنوع می دادیم. دو نفر به دو نفر. من و مامان در یک جبهه، بابا و بهروز در جبهه دیگر. من و بابا این ور گود، مامان و بهروز آن ور گود. من و بهروز توی جبهه خودی، مامان و بابا توی جبهه رقیب. گاهی سه به یک، گاهی چهار به صفر. گاهی همه با هم. حالا برعکس.
بالاخره مامان به ستوه آمد. یک بار گفت: «بمیرید ان شاءالله. هروقت آبگوشت داریم، گند می زنید به سر تا پای هم.» انگار خودش ناظر کیفی بود. دانای کل بود. گل و بلبل بود. ما خاک برسر بودیم. ما یاغی بودیم. ما جنگلی بودیم. چند ماه که گذشت، به کشف و شهود رسید. گفت: «شستم خبردار شده چه مرگتان است. عیب از آبگوشت است. شاخ دارد. اسمش هم که می آید، یکی آن یکی را انگولک می کند.»
دامنه شاخ هی بزرگ تر و بزرگ تر شد. فرضیه ای که روزی روزگاری توی ذهنمان جرقه زده بود، دیگر داشت ضرب المثل خانوادگی مان می شد. ترس برم داشته بود که شاخ پله های ترقی را طی کند و جهانی شود.
چند وقت پیش، دوست هایم پیله کردند بهم که ما را دعوت کن خانه ات. یکیشان حتی سفارش غذا هم داد. گفت: «بیا و خوبی کن و آبگوشت بپز و دوست های قدیمی را جمع کن دور هم.» پیمان گفت: «بیا به همه شان ایمیل بزنیم و بگوییم دوست عزیز، شما به آبگوشت پارتی` دعوت شده اید.» از ذوق لوله شدم توی خودم. کارت دعوت بته جقه ای طراحی کردم و اسم خودم و پیمان را نوشتم آن زیر. به هفت هشت ده تا از دوست های مشترکمان ایمیل فرستادم. بعدش، خوش خوشک، نقشه کشیدم چی کار کنم که آبگوشتم عزیزتر و لذیذتر شود. رفتم بازار، دو دست کاسه چینی گل قرمزی پیدا کردم. در کنج مغازه تارعنکبوت گرفته ای لیوان های بلوری سبزی دیدم و خوشم آمد. لیوان های نازنین جان می دادند برای دوغ های دست ساز خانگی.
روز موعود، پیمان رفت توی صف نان ایستاد. من، خوشحال و شاد، نان سنگک های خشخاشی را تکه تکه کردم. ترب های سبزی را برش زدم. گل ساختم. موش ساختم. کفشدوزک ساختم با ترب ها. با پیازچه های سبزی، دسته گل درست کردم. با ماست و نعنا و پونه و سوسن عنبر، خودم دوغ به پا کردم. ماست و خیار و گل سرخ، سالادشیرازی و لیموی جهرم، ترشی لیته عمه لیلا، چای و نبات، فنجان های کمرباریک ناصرالدین شاهی، نبات های زعفرانی، عرق نسترن، عرق بیدمشک.
منهدم شدیم. سفره مان پهن مانده بود و از کسی خبری نبود. مهمان هایمان با هم دعوایشان شده بود. هیچ کدامشان نیامدند خانه مان. آبگوشت عزیز مظلوم پکید. شاخ جهانی شده بود.

۲ . خورش کرفس

چند ماه پیش، استعفایم را نوشتم و از شرکت زدم بیرون. دندان هایم را تیز کرده بودم و سمباده کشیده بودم و دربه در دنبال پاچه می گشتم برای گرفتن. تهش هیچ غلطی نکردم. اُلدرم بُلدرم هایم راه به جایی نمی بَرد. توی دلم خط و نشان می کشم و هیچ کاری نمی کنم. به جایش کارخانه آبغوره سازی ام سریع فعال می شود و یک دل سیر برای پیمان آبغوره فرد اعلا می گیرم. دفعه پیش که با رئیسم دعوایم شد، آمدم خانه و تنها حرکت اعتراضی مدنی ام کوبیدن در دستشویی بود. یک ربع نشسته بودم آن تو و زوزه می کشیدم. این اخلاق گندم از بچگی تا حالا باهام مانده. در عنفوان هفت سالگی، یک بار با مامانم دعوایم شد و رفتم بست نشستم توی مستراح و یک ربع گریه کردم و برای سیفون توالت شرح مصیبت گفتم. حالا هم هروقت عرصه بهم تنگ می شود، راه دستشویی را پیش می گیرم و گوش سیفون را مفت گیر می آورم.
دنبال پاچه می گشتم. خانم رئیس زورگوی مدعی کم سواد آخرش آن قدر ایرادهای بنی اسرائیلی گرفت و موی دماغم شد که مجبور شدم جُل و پلاسم را جمع کنم و دفتر و دستک و دنبکم را بزنم زیر بغلم و بزنم به چاک. رسیدم خانه و به هوای پختن خورش کرفس چپیدم توی آشپزخانه. خورش کرفس بالذات خورش افسرده ای است. ترکیب نعنا و جعفری ترکیب غم انگیزی است. بوی برگ ها و ساقه های سرخ شده کرفس آدم را از هستی ساقط می کند، از پا می اندازد، مضمحل می کند. همان روز، وسط جنگ و دعوای من و رئیس، همکار میز کناری ام هی چشم و ابرو بالا می انداخت. اولش نمی فهمیدم چه مرگش است. تقصیر خود خرش بود که پایم به این شرکت باز شد. همین دختره ریزه سبزه نمکی که عمر رفاقتمان به ده سال می رسد؛ در دانشکده ادبیات.
من و طلیعه هر دو با هم ادبیات خواندیم، هر دو با هم عاشق دو تا از پسرهای انجمن حقوق شدیم و هر دو با هم لیسانس هایمان را گذاشتیم درِ کوزه و آبش را خوردیم. طلیعه از بی کاری رفت منشی شد؛ به قول خودش کارمند روابط عمومی شرکت بازرگانی صادق اختران و پسران. من آن روزها افسرده بودم؛ شکست عشقی خورده بودم و اشکم دم مشکم بود. یک روز به خودم آمدم و دیدم نشسته ام کنج خانه، هی غزلیات سعدی می خوانم و هی خورش کرفس می پزم. مچ خودم را گرفتم و دیدم توی یک مهمانی خانوادگی، پیش چشم آدم هایی که چند سال است ندیده امشان، دارم دُرافشانی می کنم. یک بابایی توی فامیل توبه کار شد و یک بیت از حافظ خواند. من پله های منبر را رفتم بالا و بی هوا گفتم: «ببینید، حافظ می گوید هر که ترسد ز ملال اندُه عشقش نه حلال، سرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش...` می دانید، حافظ مصرع دوم را خبری می گوید. یعنی مثلاً سرِ ما و قدم حضرت دوست، و لب ما و لب شیرین شکرخایش. حافظ تشویش و اضطراب سعدی را ندارد. اگر سعدی بود، این قدر محکم و با قاطعیت از عشق نمی گفت. سوءال می کرد، مضطرب بود، مشوش بود، دلتنگ بود، که یعنی دلش با من است؟ لبش با من است؟ شاید اگر سعدی بود، می نوشت هر که ترسد ز ملال اندُه عشقش نه حلال، سرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش؟` سعدی سوءال می کرد، مضطرب، ترسان، اندوهگین، با دل آشوبه مخصوص خودش.» خاله خانباجی ها میخکوب شده بودند. عمومردک ها سبیل تاب می دادند. دخترهای دم بخت با حیرت و حسرت نگاهم می کردند و پسرها با پوزخند. لب حوض ِ دلم رخت می شستند. مخاطب خیالی ام، پسرک انجمن حقوق، نشسته بود لب حوض و برّ و بر نگاهم می کرد.
مامان فکر کرده بود خَرم. فکر می کرد نمی توانم مچش را بگیرم. دور از چشم من، به طلیعه گرا داده بود که دختره دارد خل می شود. بهش گفته بود آبرویش را وسط مهمانی برده ام. بهش سپرده بود بگردد و برایم کاری دست و پا کند. فکر می کرد این قدر که توی خانه مانده ام، زده به سرم. یک روز طلیعه زنگ زد بهم. اوایل دهه هشتاد بود و خاتمی رئیس جمهور بود و من تازه موبایل خریده بودم. دو سال مانده بودم توی نوبت تا اسمم دربیاید. چه حظی می کردم که گوشی ام توی اتوبوس زنگ بخورد و همه گردن بکشند و دنبال صدا بگردند و بگویند: «اوووه، این دختره چقدر خرپول است.»
طلیعه راز بزرگی داشت. ترم دوم دانشکده بودیم. یک روز سر کلاس نظم ۱: فرخی و کسایی، گوشه جزوه ام نوشت: «بین خودمان می ماند؟» زیرش نوشتم: «می ماند.» نوشت: «من عقیمم.» زیرش نوشتم: «خاک بر سرت، مسخره.» نوشت: «به خدا.» نوشتم: «چه جوری؟» نوشت: «دکترها گفته اند بچه ام نمی شود.» نوشتم: «زر زده اند.» نوشت: «باور کن. گفته اند مادرزادی است. نقص زنانگی دارم.» نوشتم: «سرت سلامت الاغ.» نوشت: «آخ.» نوشتم: «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید.» نوشت: «به نظرت باید بهش بگویم؟» نوشتم: «باید بهش بگویی. باید بداند.» نوشت: «مثل سگ می ترسم.» نوشتم: «عاشق نمی ترسد.»
درسمان تمام شده بود و من افسرده بودم و طلیعه رفته بود سر کار. یک روز زنگ زد بهم و گفت: «پاشو بیا.» می گفت: «شرکت بازرگانی صادق اختران و پسران یک آدم درست و حسابی می خواهد که بتواند خوب بنویسد و چهار تا مکاتبه اداری بدون ایراد و اشکال با رقبا جفت و جور کند.» گفت: «رئیسمان خانم دکتر اختران است که تازه از خارج برگشته. باباهه، حاج آقا اختران، دیده از تنور پسرهای الدنگش هیچ نانی درنمی آید بیرون. به دخترش ندا داده که برگرد بیا به مام میهن.»
طلیعه به پسرک انجمن حقوق رسیده بود. اما پسرک من رفته بود دانشگاه سوربُن که دکترای حقوق بخواند؛ بدون این که خبر داشته باشد من این جا در فراقش جیحون راه انداخته ام و دیگچه روی دیگچه بار گذاشته ام و شهر را کرفس داده ام. بابایم پاپیچ شده بود که باز کنکور شرکت کنم و فوق لیسانس بخوانم. مامانم می گفت بروم سر کار. بهروز که ماجرا را فهمیده بود، یک روز من را نشاند ور دلش و گفت می داند سخت است، اما سعی کنم توی زندگی آدم باشم. می گفت توی اورکات رد پسره را زده و دیده پسر انجمن حقوق با یک دختر کک مکی برزیلی ساکن پاریس سرش گرم است. به بهروز گفتم کاش گاو بودم. کاش مثل گاو بی خیال بودم. گفتم مگر توی دنیا موجودی بی خیال تر از گاو هست؟ سرخوشانه دُمش را تکان تکان می دهد. می تواند دُم را پرت کند این ور، بعد یکهو شاتالاپ بکوبدش آن ور. آخر کی می تواند این قدر بی خیال باشد؟ مگس ها می نشینند روی سر و کولش، انگار نه انگار. نه به خودش تکانی می دهد، نه صدایی درمی آورد، نه اهن و اوهونی می کند که مگس را کیش کند. بی خیال دنیا ماغ های ریز و درشت می کشد و از زندگی اش لذت می برد.
استعفایم را نوشته بودم و از شرکت زده بودم بیرون و بعد از هزار سال، یاد خورش کرفس افتاده بودم. تا شب استعفا، فکر می کردم تا آن روز بزرگ ترین غصه های بشریت را از سر گذرانده ام. فکر می کردم پیچ تند زندگی را رد کرده ام و روزگار دارد باهام خوب تا می کند. نمی دانستم زندگی همیشه چیزی برای رو کردن دارد. توی آشپزخانه کز کرده بودم یک گوشه و هرازگاهی درِ قابلمه کرفس را باز می کردم و نیم نگاهی می انداختم بهش. می خواستم از فرط غصه و استیصال استعفا خورشم روغن سورمه ای بیندازد و بوی برنج دودی ام حسابی بپیچد توی راهروی ساختمان. دست انداختم توی فریزر. می خواستم گوجه سبزهای قیمتی ام را از کنج فریزر بکشم بیرون و بیندازمشان توی قابلمه خورش. آن قدر بهشان چشم بدوزم و نگاهشان کنم که پوستشان بشکفد. ترشی گوجه ها پخش و پلا شود توی خورش، بنشیند به جان کرفس ها. می خواستم کرفسی بپزم که پیمان از در بیاید تو و بو بکشد و بفهمد چه دیو هفت سری شده ام من.
سرم را کرده بودم توی قابلمه و شیشه عینکم بخار گرفته بود. طلیعه بهم پیامک داد: «ایسنا نوشته فردا روز جهانی افسردگی است. خاک بر سرت قشنگم. من هم کرفس پخته ام امشب. آخرش معروف شدی عزیزم.» نوشتم: «تو چرا کرفس پخته ای؟» نوشت: «بین خودمان می ماند؟» نوشتم: «آره.» نوشت: «حالم خوب نبود. استعفا که کردی، رفتم عق زدم.» نوشتم: «برای من؟» نوشت: «نه. برای تو باید رید.» نوشتم: «پس چه مرگت است؟» نوشت: «داری خاله می شوی الاغ.»

نظرات کاربران درباره کتاب می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم

کتاب از یازده روایت کوتاه زوجی جوان تشکیل شده که راوی زن هست. لحن داستان روان، ساده و طنز آمیز هست در عین حال در لابه لای سطرهای داستان دستور غذاهای ایرانی و خارجی رو‌هم قرار داده. از لحاظ ایده شبیه رمان مثل آب برای شکلات هست اما اجرایی متفاوت داره
در 7 ماه پیش توسط
داستان اول رو که خوندم فقط قش قش میخندیدم
در 12 ماه پیش توسط
یکی از بهترین کتابهایی که تا بحال خوندم. مجموعه چند داستان . مشابه کتاب آب برای شکلات.۱۱ غذا و ۱۱ داستان کوتاه. نثر کتاب بسیار روان هست و طنز و ادبیات به طرز جالبی با هم ترکیب شدن و داستانها رو پیش بردن. واقعا از خوندنش لذت بردم و پیشنهادش می کنم😊👌
در 12 ماه پیش توسط
واااای عالی بود مرسی .
در 1 سال پیش توسط