فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فرار از اردوگاه ۱۴
داستان واقعی فرار ادیسه‌وار مردی از کره‌ی شمالی به سوی آزادی

نسخه الکترونیک کتاب فرار از اردوگاه ۱۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فرار از اردوگاه ۱۴


اردوگاه زندان سیاسی کره‌ی شمالی دو برابر گولاگ‌های استالین و دوازده برابر اردوگاه‌های نازی عمر دارند. هیج کسی که در آنها آمده، فرار نکرده است جز شین دوگ‌هیوک.
فرار از اردوگاه ۱۴، از طریق داستان تکان‌دهنده‌ی حبس و فرار شگفت‌انگیز شین اسرار تمامیت خواه‌ترین حکومت جهان را افشا می‌کند.
این کتاب با تمرکز بر داستان این جوان شگفت‌انگیز که در امنیتی‌ترین زندان امنیتی‌ترین کشور رشد کرده است، اسرار مخفی این کشور را افشا می‌کند. فرار از اردوگاه ۱۴ خاطراتی بی‌نظیر است از یکی از تاریک‌ترین کشور‌های جهان.
این کتاب داستان تحمل، شجاعت، تلاش برای بقا و امید است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فرار از اردوگاه ۱۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تصویر نقاشی از بلِین هاردِن

کیش شخصیتی که در اطراف خانواده ی کیم قرار داشت با رهبر کبیر، کیم ایل سونگ، آغاز شد که در تبلیغات حکومتی، او را پدر مهربانِ مردمش به تصویر کشیدند. اگرچه رهبری او ظالمانه بود، اما به خاطر مرگش در سال ۱۹۹۴ به شدت عزاداری شد.

هیچ «مسئله ی حقوق بشری» در این کشور وجود ندارد، چون همه ی مردم در موقرانه ترین و سعادتمندانه ترین شکل ممکن زندگی می کنند.


خبرگزاری مرکزی کره [ی شمالی]، ۶ مارس ۲۰۰۹

پیش گفتار

اولین خاطره ی او یک اعدام است.
همراه با مادرش به طرف مزرعه ی گندمی در نزدیک رودخانه ی تائِدونگ(۱) می رفت که نگهبانان در آن جا چند هزار زندانی را گردِ هم آورده بودند. پسرک که به خاطر جمعیت هیجان زده بود، از میان پاهای بزرگ سالان به ردیف جلو خزید و دید که نگهبان ها مردی را به تیرکی چوبی می بندند.
شین این گِئون(۲) چهارساله بود و بسیار کوچک تر از آن که از سخنرانی پیش از اعدام سر نگهبان سر در بیاورد. در اعدام های فراوانی که در سال های آینده اتفاق می افتادند او به سخنرانی سرنگهبان گوش خواهد داد که به جمعیت می گوید به زندانی در آستانه ی مرگ «رستگاری» از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد، اما او این سخاوتمندی حکومت کره ی شمالی را رد کرد. نگهبانان برای جلوگیری از ناسزا گویی زندانی به حکومتی که می خواهد جانش را بگیرد، دهان او را پُر از سنگ ریزه کردند و سرش را با پارچه ای پوشاندند.
در اعدام اول، شین دید که سه نگهبان هدف گیری کردند و هر کدام سه بار ماشه را چکاندند. صدای شلیک تفنگ ها پسرک را ترساند و او سریعاً به عقب پرید. اما از همان پشت، بالا و پایین می پرید تا ببیند نگهبانان به سمت بدن آغشته به خون می روند و آن را در پارچه ای می پیچند و به زحمت در گاری می گذارندش.
در اردوگاه ۱۴ که زندانی برای دشمنان سیاسی کره ی شمالی است، تجمع بیش از دو نفر ممنوع است مگر مواقع اعدام. همه باید در این مراسم شرکت کنند. در اردوگاه کار اجباری از اعدام در ملاعام و ترس حاصل از آن برای درس عبرت استفاده می شد.
نگهبانان شین در اردوگاه، معلم هایش بودند ــ پرورش دهنده هایش. آن ها پدر و مادرش را انتخاب کرده بودند. به او آموخته بودند زندانیانی که قوانین اردوگاه را زیر پا بگذارند سزاوار مرگ هستند. در دامنه ی تپه و نزدیک مدرسه اش شعاری نصب شده بود؛ «همه چیز باید مطابق قوانین و مقررات باشد.» پسرک ده قانون اردوگاه را حفظ کرد، بعد ها آن ها را «ده فرمان»(۱) نامید و هنوز هم می تواند آن ها را از بر بگوید. اولین قانون می گفت «اگر کسی در حال فرار گیر بیفته بلافاصله بهش شلیک می شه.»
ده سال پس از اولین اعدام، شین به همان مزرعه بازگشت. باز هم نگهبانان جمعیت زیادی را دورِ هم گرد آورده و تیرکی چوبی بر زمین فرو کرده بودند. یک چوبه ی دار موقتی هم آن جا ساخته شده بود. این بار شین بر صندلی عقب اتومبیلی نشسته بود که راننده اش یکی از نگهبانان بود. او دست بند به دست داشت و چشم بندی از پارچه ای کهنه بر چشم هایش بود. پدرش نیز با دست ها و چشم های بسته کنارش نشسته بود.
آن ها پس از هشت ماه حضور در یک زندان زیرزمینی داخل اردوگاه ۱۴، آزاد شده بودند. یکی از شروط آزادی شان این بود که اسنادی را امضا کنند که بر اساس آن، قول می دادند هیچ گاه پیرامون مسائلی که در زندان زیرزمینی بر آن ها گذشته، صحبتی نکنند.
در آن زندان زیرزمینی، نگهبانان کوشیدند با شکنجه از شین و پدرش اعتراف بگیرند. آن ها می خواستند در مورد فرار ناموفق مادر و تنها برادر شین بدانند. نگهبانان لباس های شین را درآوردند، مچ دست ها و پاهایش را با طناب بستند و او را از قلابی که به سقف بود، آویزان کردند. بعد در همان حالی که معلق بود او را به آتشی که در پایین شعله می کشید نزدیک کردند. وقتی گوشت تنش شروع به سوختن کرد، از هوش رفت.
اما او به هیچ چیز اعتراف نکرد، چیزی برای اعتراف نداشت. او برای فرار با مادر و برادرش توطئه نکرده بود و به چیز هایی که نگهبانان از زمان تولدش به او آموخته بودند باور داشت؛ او هیچ گاه نمی تواند فرار کند و باید هر کسی را که در مورد تلاش به فرار صحبت کرده باشد، لو دهد. شین حتا در خواب هم درباره ی زندگی خارج از اردوگاه خیال بافی نکرده بود.
نگهبانان هیچ گاه چیز هایی را که هر بچه مدرسه ا ی اهل کره ی شمالی در مدرسه می آموزد، به او نیاموختند؛ امریکایی ها «حرام زاده هایی» هستند که می خواهند به وطن تجاوز کرده و تحقیرش کنند. کره ی جنوبی «سگ» ارباب امریکایی اش است. کره ی شمالی، کشوری عظیم است که همه ی جهان به رهبران شجاع و باهوشش حسادت می برند. در واقع، او چیزی از موجودیت کره ی جنوبی، چین یا ایالات متحده ی امریکا نمی دانست.
بر خلاف هموطنانش که در همه جا تصاویر کیم جونگ ایل(۳) را که رهبر عزیز نامیده می شد می دیدند، او در چنین شرایطی بزرگ نشد. حتا تصاویر یا مجسمه ی پدر کیم، کیم ایل سونگ(۴) ، رهبر کبیر را هم که کره ی شمالی را بنیان گذاشته بود و با وجود درگذشتش در سال ۱۹۹۴ همچنان رییس جمهور دائم کره ی شمالی باقی مانده بود، ندید.
هنگامی که نگهبانی چشم بندش را باز کرد و شین جمعیت، تیرک چوبی و چوبه ی دار را دید باورش شد در آستانه ی اعدام است.
اگرچه دهانش پُر از سنگ ریزه نشده بود اما دست بند هایش باز شدند. یک نگهبان او را به صف اول جمعیت برد. او و پدرش تماشاگر بودند.
نگهبان ها زنی میان سال را به سمت چوبه ی دار کشاندند و مردی جوان را به تیرک چوبی بستند. آن ها مادر و برادر بزرگ تر شین بودند.
نگهبانی حلقه ی طناب دار را دور گردن زن محکم کرد. مادر سعی کرد که نگاه شین را به سمت خودش جلب کند. شین رویش را برگرداند. وقتی که مادر از تکان خوردن روی طناب بازایستاد، سه نگهبان به برادر شین شلیک کردند. هر کدام سه بار.
درحالی که شین مُردن شان را تماشا کرد، بابت این که خودش اعدامی نبود نفس راحتی کشید. او از دست مادر و برادرش به خاطر برنامه ریزی برای فرار عصبانی بود. اگر چه شین پانزده سال برابر هیچ کسی چنین اعترافی نکرد، اما می دانست خودش مسئول اعدام آن هاست.



تقدیم به آن دسته از مردم کره ی شمالی که در اردوگاه ها هستند.

مترجم وظیفه ی خود می داند تا از پدر و مادرش بابت تلاش های شان برای پیشرفت او تشکر کند.
همچنین از زحمات دکتر علی زاهد که بدون کمک ها و راهنمایی های او امکان نداشت این کتاب به این شکل آماده شود.

مقدمه

نُه سال پس از این که مادرش به دار آویخته شد، او به سختی از یک حصار الکتریکی عبور کرد و از میان برف گریخت. آن روز دوم ژانویه ی ۲۰۰۵ بود. تا قبل از آن، هیچ کدام از کسانی که در یک اردوگاه زندانیان سیاسی به دنیا آمده بودند، موفق به فرار نشده بودند. طبق شواهد موجود، هنوز هم شین تنها کسی است که این کار را انجام داده است.
او ۲۳ سال سن داشت و هیچ کس را آن طرف حصار نمی شناخت.
او یک ماه پیاده به سوی چین رفته بود. دو سال بعد از فرارش در کره ی جنوبی اقامت داشت. چهار سال بعد، در جنوب کالیفرنیا زندگی می کرد و سفیر ارشد «آزادی در کره ی شمالی»(۵) بود که یک گروه حقوق بشری امریکایی است.
حالا اسم او شین دونگ هیوک(۶) است. نامش را پس از رسیدن به کره ی جنوبی تغییر داد تا از این طریق خودش را به عنوان انسانی آزاد احیا کند. خوش تیپ است و چشمان تیز و نگرانی دارد. یک دندان پزشک اهل لس آنجلس روی دندان هایش که نمی توانست آن ها را در اردوگاه مسواک بزند، کار کرده است. اگرچه شرایط سلامت کلی او عالی است اما بدنش نمایانگر سختی های دوران رشد در یکی از اردوگاه های کاری است که دولت کره ی شمالی اصرار می کند وجود ندارند.
به خاطر سوء تغذیه، قد کوتاهی دارد و لاغر است ــ ۱۷۰ سانتی متر قد و ۵۴ کیلوگرم وزن. به دلیل کار در دوران کودکی، دست هایش انحنا دارند. روی پایین کمر و باسنش نشانه های سوختگی آتشِ شکنجه وجود دارد. روی پوست لگنش زخم قلابی است که برای نگه داشتن او بالای آتش استفاده می شد. روی مچ پاهایش زخم زنجیری است که در زندان انفرادی با آن آویزانش کرده بودند. یک بند از انگشت وسط دست راستش قطع شده؛ تنبیهی که یکی از نگهبانان به خاطر افتادن چرخ خیاطی از دستش در کارخانه ی پوشاک اردوگاه برای او در نظر گرفته بود. حصار سیم خاردار الکتریکی که نتوانسته بود مانع فرارش از اردوگاه ۱۴ شود، ساق های هر دو پایش، از مچ تا زانو را سوزانده و زخم کرده بود.
شین حدوداً همسن کیم جونگ اون(۷)، فرزند سوم و تُپُل کیم جونگ ایل است که پس از مرگ پدرش در سال ۲۰۱۱ قدرت را به دست گرفت. شین و کیم جونگ اون دو نفر از یک نسل، نماینده ی دو قطب متضاد طبقه ی مرفه و محروم جامعه هستند، جامعه ای که اسماً بی طبقه است اما در آن اصالت و خونِ خانوادگی همه چیز را تعیین می کند.
کیم جونگ اون به عنوانِ یک شاهزاده ی کمونیست متولد و پشت دیوارهای کاخ بزرگ شده بود. او با نامی غیرواقعی در سویس تحصیل کرد و سپس به کره ی شمالی بازگشت تا در دانشگاه ممتازی درس بخواند که به احترام پدربزرگش نام گذاری شده بود. به خاطر والدینش، فراتر از قانون زندگی می کرد. برای او، همه چیز ممکن است. در سال ۲۰۱۰ ، به رغم این که هیچ گونه تجربه ی عملی ای در حوزه های نظامی نداشت، عنوان ژنرال چهارستاره ی ارتش خلق کره را به دست آورد. یک سال بعد و پس از این که پدرش به دلیل حمله ی قلبی فوت کرد، رسانه ی دولتی کره ی شمالی او را «رهبر دیگری که از آسمان فرستاده شده است» توصیف کرد، هر چند او احتمالاً مجبور شد که دیکتاتوری زمینی اش را با اقوام مُسن تر و رهبران نظامی شریک شود.
شین به عنوان یک برده به دنیا آمد و پشت حصار سیم خاردار با ولتاژ الکتریکی بالا بزرگ شد. در مدرسه ی اردوگاه خواندن و شمردن را در حد ابتدایی آموخت. او زیر قانون زندگی می کرد به خاطر این که تبار او با جرم های مشهود برادرانِ پدرش تباه شده بود . برای او، هیچ چیز ممکن نبود. مسیر زندگی و شغلی که حکومت برای او تعیین کرده بود، کار سخت و مرگ زودرس بر اثر بیماری های ناشی از گرسنگی دائمی بود و همه ی این ها بدون هیچ اتهام، دادگاه یا فرجام خواهی، و همه در خفا اتفاق افتاده بود.
در داستان های بقا در اردوگاه کار اجباری، همیشه یک روایت مشترک وجود دارد. نیروهای امنیتی قهرمان داستان را از خانواده ای مهربان و خانه ای راحت می ربایند. او برای زنده ماندن اصول اخلاقی را ترک می گوید، احساساتش را به دیگران سرکوب می کند و از متمدن بودن دست می کشد.
در کتاب شب(۸)نوشته ی الی ویسِل(۹) ــ نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل ــ که شاید معروف ترینِ این نوع داستان ها باشد، راوی سیزده ساله درد و رنج خود را با گزارش زندگی عادی اش ــ قبل از این که او و خانواده اش را دستگیر و سوار بر قطار راهیِ اردوگاه های مرگ نازی ها کنند ــ توضیح می دهد. ویسل روزنامه تلمود می خواند. پدرش مغازه دار بود و به کار های روستای شان در رومانی رسیدگی می کرد. پدربزرگش همیشه در جشن های مذهبی یهودیان حاضر بود. اما بعد از این که تمام خانواده ی پسرک در اردوگاه ها مُردند، ویسل «تنها ماند، خیلی خیلی تنها، در جهانی بدون خدا و بدون انسان. بدون عشق یا بخشش.»
داستان بقای شین متفاوت است.

نظرات کاربران درباره کتاب فرار از اردوگاه ۱۴

این کتاب داستان زندگیه یکی از مردمان کره ی شمالیه که تونسته از اردوگاههای کار اجباری فرار کنه و تجربیات کودکی تا بزرگسالیشو بیان کرده اطلاعات خوبی میده ولی من بعد که درمورد نویسنده ی کتاب سرچ زدم گویا یه سری شاخ و برگای اضافی به زندگینامه ش داده و صداقتش در مواردی قربانی شده، اما درکل یه چشم انداز از اوضاع و احوال حکومت و مردم کره ی شمالی میده که ارزش خوندن داره.
در 7 روز پیش توسط
از کتابایی که یه لحظه ام نمیشه گوشیو از خودت جدا کنی به خاطرش
در 1 هفته پیش توسط
عالی
در 1 هفته پیش توسط
متن کتاب پیوسته و منسجم نیست. نه میشه گفت کتاب حالت رمان گونه داره نه اینکه مسنتد. اینکه لابلای داستان اصلی سرگذشت افراد دیگه ای گفته شده و یا گاها چندین صفحه راجع به سیاست های کشورهای دیگه توضیح داده شده خسته کنندست. از بعد از فرار کتاب عملا جذابیت خودشو از دست میده. کتاب روح گریان من، متن روان تر و تاثیرگذارتری داره.
در 1 هفته پیش توسط
کتابی که واقعا ارزش خوندن داره ، کتاب روایت از یک اتفاق واقعی است ولی به صورت کاملا روان و داستان وار گفته شده
در 2 هفته پیش توسط