فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم

نسخه الکترونیک کتاب ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم

دیرزمانی است که ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم. عکس‌هایی از زمان‌های دور و نزدیک که شادی‌های کوچک و اندوه‌های بزرگ را به خاطرمان می‌آورند. اندوهبارترینِ لحظه‌ها برای من لحظه‌ای است که مردی را با صورتی خندان و نگاهی زنده در عکسی نشان بدهم و بگویم که این مرد زمانی عاشق من بوده. کوچک کردن لحظه‌ها در عکس‌ها و نگه داشتن آدم‌ها در قاب‌های شیشه‌ای هیچ گاه از سنگینی حضور آن‌ها کم نکرده؛ برعکس، آن‌ها را مثل عصاره‌ای تلخ یا شیرین یا سایه‌ای پررنگ از تمام روزهای رفته برای من نگه داشته است.
من از سال‌های دور عاشق عکس‌های سیاه و سفید بوده‌ام. اما برای عماد عکس‌های سیاه و سفید غم‌انگیز و دلهره‌آورند. او از همان روز اول آشناییمان مؤدبانه فاش کرد که از سه چیز در دنیا خوشش نمی‌آید؛ بعدها توی خلوتمان گفت که حتی از این سه چیز هراس دارد: عکس‌های سیاه و سفید، موزه‌های بزرگ، سلسله قاجار. گفت که همه این‌ها او را به یاد ارواح کابوس‌های کودکی‌اش می‌اندازند؛ به یاد روزهای بی‌برقی زمان جنگ و به یاد دندان‌های مصنوعی مادربزرگش که وقت خواب توی لیوان آب بالای سرش بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

دیرزمانی است که ما در عکس ها زندگی می کنیم. عکس هایی از زمان های دور و نزدیک که شادی های کوچک و اندوه های بزرگ را به خاطرمان می آورند. اندوهبارترینِ لحظه ها برای من لحظه ای است که مردی را با صورتی خندان و نگاهی زنده در عکسی نشان بدهم و بگویم که این مرد زمانی عاشق من بوده. کوچک کردن لحظه ها در عکس ها و نگه داشتن آدم ها در قاب های شیشه ای هیچ گاه از سنگینی حضور آن ها کم نکرده؛ برعکس، آن ها را مثل عصاره ای تلخ یا شیرین یا سایه ای پررنگ از تمام روزهای رفته برای من نگه داشته است.
من از سال های دور عاشق عکس های سیاه و سفید بوده ام. اما برای عماد عکس های سیاه و سفید غم انگیز و دلهره آورند. او از همان روز اول آشناییمان مودبانه فاش کرد که از سه چیز در دنیا خوشش نمی آید؛ بعدها توی خلوتمان گفت که حتی از این سه چیز هراس دارد: عکس های سیاه و سفید، موزه های بزرگ، سلسله قاجار. گفت که همه این ها او را به یاد ارواح کابوس های کودکی اش می اندازند؛ به یاد روزهای بی برقی زمان جنگ و به یاد دندان های مصنوعی مادربزرگش که وقت خواب توی لیوان آب بالای سرش بود.

زمانی بود که می خواستم در داستان ها زندگی کنم. سیزده سالگی اوج سال های خیالپردازی ام بود؛ سالی که فکر می کردم برای اولین بار عاشق شده ام. بعدها فهمیدم که اولین عشق زندگی ام نه آقای راچستر در سیزده سالگی، که بهروز همبازیِ کودکی هایم بوده. با این حال بعد از سال های کودکی، او دیگر هیچ وقت در زندگی ام جایی پیدا نکرد. نوجوان که شدیم، انزوا و گوشه گیریمان از هم دورمان کرد. آن قدر دور که بعدها دیگر به ندرت یادم می آمد که تمام کودکی ام را با او گذرانده بودم. امروز هم به سختی چهره اش را به خاطر می آورم. اما روزهای کودکی ام با اسم او گره خورده. هر وقت به آن روزها فکر می کنم، خاطره بهروز مثل ستاره ای بی دنباله از ذهنم عبور می کند و در گوشه تاریکی از خاطره هایم محو می شود. الآن سال هاست که از او بی خبرم و تنها از عمه شنیده ام که مهندس ناظر شرکت بزرگی وابسته به صنایع فولاد شده. شاید هم تا الآن خانه ای قسطی در محله ای متوسط خریده باشد تا آرام آرام از باریکه حقوق ماهانه اش قسط هایش را بدهد و تا رسیدن به میانسالی صاحبخانه شود. مادرش دخترعمه باباست و پنج روز زودتر از این که مامان مرا به دنیا بیاورد، او بهروز را زاییده بود. وقتی به نوجوانی رسیدم، بهروز دیگر در زندگی ام نبود. عاشق آقای راچستر شده بودم و در داستان ها زندگی می کردم.

از آن سال ها عکس های زیادی داریم. عکس گرفتن در خانواده ما سنتی دیرینه است. بابا حتی سال ها قبل از ازدواجش با مامان عکس های زیادی در عکاسی های کوچک و بزرگ شهر انداخته. آن موقع ها لاغرتر بوده و کلکسیونی از کراوات های ایتالیایی داشته. بعدها که من به دنیا آمدم، دیگر از آن خیل کراوات های باریک و پهنِ توی عکس ها چیزی نمانده بود. مامان عادت عجیبی در دور انداختن اشیائی دارد که از نظرش دیگر کاربردی ندارند و کراوات ها هم به همین منوال یکی یکی به خاطرات پیوستند تا من فقط آن ها را توی عکس ها ببینم و تعریفشان را از بابا بشنوم. ولی عکس ها برای مامان همیشه باارزشند. از عکس های سیاه و سفید دوران دختری اش گرفته، که مثل هلال ماه لاغر بود و دامن های تا زیر زانو و صندل های لژبلند می پوشید، تا عکس های اتفاقیِ بعدتر که به نظر خودش تویشان بدریخت افتاده و دوستشان ندارد. مثل عکس ماه آخر حاملگی اش سر من یا گلاله، یا ماه های اول به دنیا آمدنمان که بدریخت ترین مامان دنیا شده بود. خودش می گوید که حاملگی و شیردهی هیچ وقت به او نمی ساخته، در عوض بچه هایش چاق و سفید و پرمایه می شدند؛ مثل عروسک ها.
عکس های من از سال هایی که کودکی ام پر از بهروز بود، عکس های رنگ پریده ای است، سال های آخر جنگ، سال های ایوان خانه مادرپری و آفتاب. مامان می گوید که آرام ترین بچه اش گلرخ بوده و همین او را برای داشتن بچه های بیش تر امیدوار می کرده. برای همین من و گلاله اسم گلرخ را گذاشته ایم دختر شایسته مامان و بابا؛ نفس بابا، همدم مامان. از همان بچگی معلوم بود که برای بانو شدن آفریده شده. نقشه های بزرگ کشیدن در سرش نبود. مثل برکه ای آرام در هیجده سالگی ازدواج کرد و تا بیست و هشت سالگی دامنش پر از مرغابی شد. همیشه می گفت که دوست دارد شلوغی و سرزندگیِ سه چهار تا بچه جوانی اش را پر کند. حاملگی های بدی داشت. برخلاف مامان خوشگل می شد. گونه هایش گل می انداخت و چشم هایش برق خاصی پیدا می کرد. اما هیچ چیز توی دلش بند نمی شد. استفراغ امانش را می برید. هر وقت او را می دیدم که با شکم برآمده و دست های خسته توی راهروِ نزدیک دستشویی چنبره زده و سعی می کند با لبخند خفیفی به تو نشان بدهد که اتفاق مهمی نیفتاده، از خیلی چیزها بدم می آمد. اما خودش هیچ وقت خسته نشد. از همان اوایل عادت کرد که سه سایز لباس بچگانه را با هم بخرد. هنوز هم همین طور است. شلوارهای جین پسرانه با پیراهن های چهارخانه از خریدهای دائمی اش است. بارها به او گفته ام که بچه ها دیگر بزرگ شده اند و شاید دلشان نخواهد که مثل هم لباس بپوشند. می خندد، مثل برکه آرامی که موج کوتاهی برمی دارد. می گوید که بچه ها همیشه سلیقه اش را قبول داشته اند، که هیچ وقت نخواسته بینشان فرقی بگذارد، که دوست دارد برای هر سه شان همان طوری باشد که از اول بوده است.

امروز پانزدهم ژانویه است. تقویم توی آشپزخانه را باید دور بیندازیم. مال سال قبل است و چند بار ما را به اشتباه انداخته. به گمانم مال مستاجرهای قبلی باشد که روی دیوار جا گذاشته اند. اگر مامان بود، همان دقیقه اولی که وارد خانه می شد نگاهی سریع به آشپزخانه می انداخت، تقویم را به سرعت از دیوار می کند و با صدای بلند طوری که بابا بشنود می گفت: «یادمان باشد برای این جا یک تقویم جدید دست و پا کنیم.» من ولی حیفم آمد. این تقویم عکس های قشنگی دارد که به آشپزخانه حس خوبی می دهد. صبح های یخزده که برای قهوه درست کردن پابرهنه کنار قهوه جوش این پا و آن پا می کنم، عکس هایی که به در یخچال زده ایم و عکس های این تقویم مرا از خواب بیدار می کنند. همه عکس های آشپزخانه رنگی اند. عماد می گوید که نمی خواهد صبح هایش را با دلهره آغاز کند. عکس های توی تقویم عکس های دلفریبی از پل هایی کوچک در روزهای آفتابی تابستان و بهارند. چند بار به عماد گفته ام که تقویم را دور بیندازد. گفته است بعدا. خودم هم همیشه می گویم بعدا. بارها وسوسه شده ام که با عماد برویم چند تا از این پل های گمنام را پیدا کنیم و ازشان عکس بگیریم. همه شان توی شهرهای کوچک همین اطرافند. عکس هایمان شاید به خوبی عکس های تقویم نشود، اما آن وقت می توانیم با آسودگی تقویم را دور بیندازیم و یک تقویم جدید بخریم. عکس جدید پل ها را هم که خودمان گرفته ایم، می زنیم روی در یخچال کنار عکس سالخوردگی های مادرپری؛ همان عکسی که مادرپری تویش روسری سفید پوشیده و سرش را کج کرده طرف پنجره. من دوست داشتم یکی از عکس های جوان تر مادرپری را بگذارم روی در یخچال، اما عکس های جوانی او همه اش سیاه و سفید است. عکس های رنگی اش همه سالخورده اند؛ مال روزهایی که مادرپری حافظه اش کمرنگ تر شده بود و دیگر به ندرت آدم ها را به خاطر می آورد.
نه گلرخ و نه گلاله هیچ کدام مادرپری را آن طور که من به خاطر دارم به یاد نمی آورند. گلرخ از بچگی چسبیده به دامن مامان بود. از شعاع نیم متریِ مامان تکان نمی خورد. مامان می گوید که از بس بچه آرامی بود چشمش زدند. دوسالگی گوش درد بدی گرفت. غذا نمی توانست بخورد. ولی باز هم آن قدر مظلوم بود که جیغ و داد نمی کرد. آرام آرام اشک می ریخت. آن قدر این دکتر و آن دکتر برده بودندش که بالاخره خانم دکتری فهمید توی گوشش یک دانه چربی درآورده. دانه را با چیزی شبیه سوزن بلند ترکانده بودند. مامان می گوید مثل آب بود روی آتش. بچه خوب شد. دوباره افتاد به غذا خوردن. وقتی از مامان می پرسم کدام دکتر، اسمش را به خاطر نمی آورد. می گوید: «این ها همه مال قبل انقلاب بود. انگار انقلاب که شد خانم دکتر هم خانه و زندگی اش را فروخت رفت آمریکا.» می گوید شنیده که با شوهرش آن جا پمپ بنزین زده اند و پزشکی را هم کنار گذاشته اند.

امروز پانزدهم ژانویه است. تعطیلات کریسمس تمام شده و فکر نمی کنم قرار باشد اتفاق خارق العاده ای بیفتد. به احتمال زیاد امروز هم مثل همه یکشنبه های خاکستریِ دیگر خواهد گذشت: با تنبلی از خواب بیدار می شوم و تمام روز دلهره تمام شدن تعطیلی آخر هفته را دارم. معمولاً یکشنبه ها به مامان و دخترها تلفن نمی کنم. ایران یکشنبه هایش خاکستری نیست. مثل روزهای دیگر هفته است. عماد بدش می آید که می گویم یکشنبه خاکستری. می گوید که نباید روز آخر هفته را با دلتنگی گذراند. معمولاً یکشنبه ها غذای مفصلی تدارک می بیند. سینما نمی رویم؛ سینما مال شنبه هاست. یکشنبه ها طبق قاعده نانوشته ای در خانه می مانیم. عماد از قبل از یکی از بقالی های عرب خیابان اِجوِررود یا مغازه آقارضا در کنزینگتون گوشت تازه، ریحان، خیار قلمی، نان تافتون و تربچه نقلی می خرد. توی باغچه پشتی بساط کباب راه می اندازد و آوازهای شاد محلی می خواند. نمی دانم که این همه آواز را کی و از کجا یاد گرفته. صدایش تعریفی ندارد، اما آوازها را خوب می خواند و لهجه های ترکی و گیلکی را ماهرانه تقلید می کند. هوا که خوب باشد، من با یک کتاب روی نیمکت گوشه باغچه لم می دهم و به جای مطالعه از دور شوقش را برای پختن کباب ها دید می زنم که انگار هیچ وقت تمامی ندارد. می گذارم فکر کند که کباب ایرانی و آوازهای شاد محلی یکشنبه مان را رنگی کرده است. عکس های زیادی از او در حال باد زدن منقل گرفته ام. پیشانی اش پر است از دانه های ریز و درشت عرق، و دود لبخند عمیقش را محو کرده. به شدت گرمایی است و پشت منقل نشستن برایش جهنم است. اما هر بار یکشنبه ها با اشتیاقی تمام نشدنی بساط کباب راه می اندازد و پشت سر هم عرق می کند. من هم وقتی ایران بودم گرمایی بودم. سوخت ارزان تر از این جا بود و خانه ها ارزان تر گرم می شد. چله زمستان پابرهنه و با زیرپیراهنی توی خانه راه می رفتم و مامان حرص می خورد که آخرش کلیه هایم سرما می خورد. این جا که زمستان ها سرد و خانه ها یخ کرده اند، لباس زیاد می پوشم و باز هم مثل سگ می لرزم. توی ایران عاشق پاییز و زمستان بودم. این جا بهار که شود تازه زندگی من هم شروع می شود. مثل کرم ابریشم کم کم از پیله ام درمی آیم، بال درمی آورم و تا اواخر سپتامبر پروانه ام. عماد چله زمستان هم توی خانه تی شرت و شلوارک می پوشد. باز هم وقتی بهش دست می زنی مثل کوره آجرپزی داغ است. اگر یک لایه بیش تر بپوشد کلافه می شود. لباس های زمستانی زیادی ندارد. من چند تا چمدان لباس زمستانی دارم. گاهی چندتاشان را روی هم می پوشم و مثل پیرزن ها کز می کنم کنار شوفاژ. مارکو که باشد، با صدایی آرام بعد از چند تا تک سرفه ریز می گوید که اگر ژانویه و فوریه را دوام بیاورم، مارس برایم بوی بهار را می آورد. نمی فهمم چه می گوید. حرف هایش شبیه شعرهای کوتاه است و مرا که تا مغز استخوانم سرد شده گرم نمی کند. غروب های یکشنبه سر و کله اش پیدا می شود. در را که باز می کنم، کلاهش را برمی دارد و بی سلام و احوالپرسی می گوید که آمده قهوه عمادپز بنوشد. همیشه همین را می گوید و هیچ وقت هم قهوه اش را تا ته نمی نوشد. یک ساعتی می نشیند، گاهی هم دو ساعت. بعد کلاهش را برمی دارد و می رود. هر بار مثل پیرزن های غرغرو پیشش می نالم که از یکشنبه های خاکستری این جا بدم می آید. با من موافق است. می گویم توی ایران عصرهای جمعه است که این حال و هوا را دارد. سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و می گوید که می داند. دیگر بعد از این چند سال چیزهای زیادی از ما و ایران می داند. می گوید: «غربت همه روزهایش تا همیشه خاکستری می مانَد، مگر این که بلیت بازگشت در آینده ای نزدیک توی دستت باشد.» حالا دیگر کم و بیش مارکو بخشی جدانشدنی از یکشنبه های خاکستری ما شده. گویی ما هم بخشی جدانشدنی از عصرهای یکشنبه او شده ایم.

با مادرپری نشسته ایم روی قالیچه، کنار پنجره رو به حیاط و پاهایمان را دراز کرده ایم توی آفتاب خردادماه. مادرپری پاهای سفید ورم کرده اش را روی قالیچه جابجا می کند و با نوک انگشتان دایره ای شکلش کف پاهای لاغر مرا قلقلک می دهد. پاهایم را با اخم جمع می کنم. نمی خندم و نگاهم را برمی گردانم طرف پنجره. شش ساله ام و سرخک گرفته ام. مامان می گوید که بی شک از کودکستان است و توی بدترین وقت سال. مرا بعد از مطب دکتر، مستقیما می برند خانه مادرپری تا گلرخ و گلاله وسط امتحان های آخر سال از سرخک در امان بمانند. قبل از این که همه این دانه های قرمز از پوستم بیرون بزند و تب کنم، قرار بود جمعه بابا مرا به مزرعه ذرت آقامرتضی ببرد. آقامرتضی یکی دو سالی است که به شهر آمده و توی کارگاه بابا کار می کند. اما مزرعه ذرتش را هنوز نگه داشته است و دو روز در هفته، از کارگاه تا مزرعه را یکنفس رکاب می زند تا به کارهای مزرعه سرکشی کند. از وقتی بابا قول داده که مرا به دیدن مزرعه ببرد، یکی دو هفته ای خواب مزرعه ذرت می بینم و بعد صبحِ دو روز مانده به مزرعه ذرت، با تب و لرز و پوستی پر از دانه های ریز از خواب بیدار می شوم. خانه مادرپری همیشه گزینه اول و آخر است. مرا می گذارند آن جا، با یک ساک قرمز چرمی که مامان آن را باعجله پر از لباس، حوله، برس و مسواک من کرده است. نه حرفی می زنم، نه گریه می کنم، اما ابروهایم گره کوچکی می خورد و چشم هایم دیگر جایی را مستقیم نگاه نمی کنند. زل می زنم به در قهوه ای رنگ تا مامان حرف هایش تمام شود. می بوسدم و می گوید: «می دانم که خانه مادرپری را بیش تر از خانه خودمان دوست داری.» مادرپری ساک را از دست مامان می گیرد و مامان سوار بر رنوی سبزرنگ توی پیچ کوچه ناپدید می شود.
پاهای مادرپری سفید است و رگ های آبی مثل مارماهی های کوچک زیر پوستش خزیده اند. مادرپری سر حرف را باز می کند. آرام آرام آن قدر زیر گوشم حرف می زند تا حالم جا بیاید. حرف زدنش مثل زمزمه آرام است. خیره شده ام به پاهای استخوانی ام که جابه جا دانه صورتیِ مایل به سرخ درآورده است. بدنم کرخت شده و انگار پوستم توی آفتاب داغ دارد بخار می شود. مادرپری پاهایش را جمع می کند و از آفتاب می کشد بیرون. هنوز خیره مانده ام به آفتاب و نقش قالی و پاهای استخوانی ام که مادرپری برمی گردد. بغلش پر است از آلبوم های قدیمی. لبخندزنان به چشم های ذوقزده ام نگاه می کند. می پرسد: «از کدام شروع کنیم گلی؟»
توی تمام فامیل فقط مادرپری بود که مرا گلی صدا می کرد. آن هم فقط در خلوت دوتاییمان. جاهای دیگر نمی شد. بعدها عماد و غیرایرانی ها هم گلی صدایم کردند. مامان از همان اول همه فامیل را عادت داده بود که هر سه ما را با اسم کامل صدا بزنند. می گفت: «اسم هر سه شان گل دارد. گلی کوتاه شده اسم هر سه شان است. نمی شود فرق گذاشت.» اما من و مادرپری همیشه قرارهای خودمان را داشتیم. او هیچ وقت گلرخ و گلاله را گلی صدا نکرد. من گلی اش بودم. می گفت: «جمع من و تو می شود گل پری!» بعد می خندید و یکدفعه می زد زیر آواز. مامان می گوید که برایش تعریف کرده اند که مادرپری از نوجوانی صدای خوبی داشته و همه توی خانه شان از صدای بَمَش باخبر بوده اند. حتی یک بار اشرف آغا، زنِ نمی دانم چی چی الدوله که با مادرِ مادرپری، ستاره خانم، رفت و آمد مختصری داشته، می نشیند زیر پای ستاره خانم که: «حیف این صداست؛ بگذارید ببریمش پیش استاد آواز. من توی صدای این دختر قمر دیگری می بینم.» بعد از آن حاج رضا قدغن کرده بود که دیگر این زن، اشرف آغا، پا به خانه شان بگذارد. ستاره خانم پیغام فرستاده بود برای اشرف آغا که چند وقتی آن طرف ها آفتابی نشود که احوال حاج رضا در هم ریخته؛ حاج رضا هم گفته بود که دیگر وقت شوهر دادن پریماه است، باید در خانه را به روی خواستگارها باز کرد. دختر را که شوهر دادند، آمد و رفت اشرف آغا هم به خانه ستاره خانم از سر گرفته شد.

هنوز آلبوم اول را شروع نکرده، چشم هایم از حال می رود. پوستم می سوزد و نفس نفس می زنم. مادرپری زیر بازوهای لاغرم را می گیرد و بلندم می کند و می بَرَدم دستشویی. توی خواب و بیدار یکهو پاهایم خنک می شوند. بوی مادرپری توی وجودم می پیچد. می نالم که: «آلبوم ها...» مادرپری نمی گذارد حرفم تمام شود. می گوید: «آلبوم ها همان جا وسط هال می مانند تا تو از خواب بیدار شوی.» ابروهایم باز گره می خورند. ضعف تمام بدنم را می گیرد و همان جا توی دستان مادرپری از هوش می روم.

خیابان های لندن را باریک و پرپیچ و خم ساخته اند. این جا کم تر خیابانی را می بینی که مثل خیابان های تهران صاف و مستقیم باشد. یک بار توی یک برنامه تلویزیون شنیدم که از قدیم این طور خیابان ساختن شگردی دفاعی برای تاخیر انداختن در پیشروی دشمن در سطح شهر بوده. بعدها هم که ماشین های بخار و اتوبوس جایگزین درشکه ها و کالسکه ها شد، خیابان ها باز هم در هیبتِ باریک خودشان باقی ماندند. در عوض، اتوبوس ها را باریک و از آلومینیوم سبک ساختند تا بتوانند به نرمی از پیچ و خم این خیابان ها بگذرند بدون این که آسیبی به ساختمان های قدیمی برسانند. آن قدر از در و دیوارهای این شهر عکس گرفته ام که شاید برای بازگوییِ مصور کل تاریخ لندن کافی باشد. همیشه عاشق در و دیوارها و خانه ها و مغازه ها و پل ها بوده ام. با کوچه ها و کلیساها و بازارچه های زیادی در راه حرف زده ام. گاهی که وقت داشته باشیم با عماد برای گرفتن عکس های درست و حسابی به محله های دور و نزدیک می رویم. برای عماد یک قهوه اسپرسو می گیریم تا مثل پسربچه ای آرام کناری بایستد و من تند و تند از گوشه و کنار عکس بگیرم. اما گاهی بهترین عکس هایم، از قضا، عکس هایی است که بی برنامه سر راهم به دانشگاه و با دوربین موبایل گرفته ام. وقتی با ذوق به مارکو می گویم که این عکس های اتفاقی چقدر مرا هیجانزده می کنند، فنجان قهوه اش را پایین می گذارد و می گوید: «عکس های اتفاقی مثل باران های تابستانند؛ بدون این که انتظارشان را داشته باشی تو را به هیجانی وصف نشدنی می رسانند.»

آلبوم های مادرپری را از حفظم. مامان می گوید که نمی فهمد چطور بچه ای شش ساله می تواند این قدر دلبسته چند آلبوم قدیمی و مشتی عکس سیاه و سفیدِ رنگ پریده باشد. خودش عاشق عکس های قدیمی مادرپری است و نمی داند که بچه ها هم می توانند عاشق خاطرات هرگز ندیده بشوند. با مادرپری دوباره می نشینیم کنار پنجره. اما این بار، آفتاب خودش را از کنار دیوار روبرویی جمع کرده. شیربرنج مادرپری پز می خورم و مزرعه ذرت را به کلی از یاد برده ام. مامان چند بار تلفن کرده و هر بار مجبورم چند کلمه ای با او حرف بزنم تا مطمئن بشود که حالم خوب است. مادرپریِ پانزده ساله را توی لباس سفید با انگشت نشان می دهم و می گویم که این جا خیلی خوشگل شده. توی عکس، مادرپری چشم هایش نیمه باز است؛ انگار که عکاس عکس را وسط پلک زدنِ مادرپری گرفته باشد. دور و بر عروس شلوغ است و چند تا زن با ابروهای کمانی و چادرهای سفیدِ گلدار که توی عکس معلوم نیست گل هایشان چه رنگی است، با صورت های خندان دارند دست می زنند. موهای مادرپری کوتاه است و موجدار. مادرپری چند بار تعریف کرده که مهری خانم چطور صورتش را برای روز عروسی بند انداخته و موهایش را از صبح زود با آلومینیوم داغ پیچیده تا برای مراسم موجدار شود. عروس با همه شلوغی های توی عکس تنهاست. بارها پرسیده ام: «پس آقاجان کجا بود که این جا توی عکس نیست؟» مادرپری گفته است که نمی داند، شاید توی قسمت مردانه. من آقاجان را هیچ وقت ندیده ام. مامان هم ندیده. آقاجان خیلی سال پیش که بابا و عمه کوچک بوده اند، توی تصادف مرده. نگاه مادرپری توی عکس از لای پلک های نیمه باز نگران است. مادرپری می گوید که عروسی کردن آن زمان ها اتفاق عجیبی نبوده، فقط یک روز صبح چشم هایت را باز می کردی و می دیدی که کنار مردی خوابیده ای که قرار است یک عمر خانه و زندگی اش را بگردانی و بچه هایش را بزایی و بزرگ کنی. می گوید که بقیه اش حساب و کتاب های بزرگ ترها بوده و حرف و حدیث های خان باجی ها، و مشتی رویاهای دخترانه که از ده یازده سالگی شب ها زیر لحاف کرسی برای خودشان سر هم می کردند.
سرم را کج می کنم و زل می زنم به لب های باریک مادرپری که از پایین با چند خط عمیق به طرف چانه اش کشیده شده. می گویم که من هم می خواهم با بهروز عروسی کنم، که بهروز می خواهد یک موتور بخرد و جمعه ها که سر کار نمی رود با هم برویم خرید. مادرپری می خندد. خنده اش بی صداست. فقط دندان هایش را نشان می دهد. می گوید: «زود است گلی! وقتی بزرگ شدی آن وقت تصمیم بگیر که می خواهی با زندگی ات چه کار کنی. درس هایت را که خواندی و آدم ها را که دیدی، آن وقت می دانی که می خواهی چمدانت را توی کدام خانه باز کنی. سال های بیست سالگی سال های پریشانی است، به سی سالگی که برسی همه چیز آرام می شود. سی سالگی سن خوبی است. سی ساله که باشی، مردت را پیدا کرده ای، بچه هایت را از آب و گل درآورده ای و جای پایت توی زندگی محکم است.» می گویم: «بهروز می خواهد خلبان بشود.» می خندد. می پرسم: «خلبان ها هم مثل بابا جمعه ها سر کار می روند؟» باز می خندد. نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازد و می گوید که وقت داروهایم شده و الآن است که باز مامان زنگ بزند.
شب دوباره تب می کنم. تنم می سوزد و میان خواب و بیداری، مادرپری را می بینم که مرا آرام آرام تا دستشویی می برد. دوباره پاهایم خنک می شوند و می خوابم. خواب می بینم که با هواپیمای بهروز به مزرعه ذرت رفته ایم و زیر پایمان تا چشم کار می کند ساقه های سبز و بلند ذرت است.

نظرات کاربران درباره کتاب ما در عکس‌ها زندگی می‌کنیم

قشنگ و لطیف بود.
در 1 ماه پیش توسط
نسخه کاغذیشو دارم ،خیلی خوبه
در 12 ماه پیش توسط