فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جاویدان

کتاب جاویدان

نسخه الکترونیک کتاب جاویدان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جاویدان

سرگذشت نمایش‌نامه‌ی «جاویدان» گویای توانمندی و قلمِ شیوای نویسنده است: این اثر تا مدت‌ها در کشوی میز نویسنده باقی می‌ماند، چراکه دانشکده‌ی ادبیات علی‌رغم اقرار به تأثیرگذار بودن آن، از پذیرفتنش سر باز می‌زند و اجازه‌ی نشر آن را صادر نمی‌کند. اما داستان بدین جا ختم نمی‌شود. فیلم‌ساز برجسته میخائیل کالاتوزوف بر پایه‌ی درام «جاویدان» فیلم موفقی به نام «درناها پرواز می‌کنند» را به اکران می‌رساند. این فیلم شهرت جهانی یافته و در جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم کن برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم سال می‌شود. بعدها نمایش‌نامه‌ی جاویدان زیبنده‌ی پرده‌های تئاتر هم شده و تئاتر «ساورمِنیک = معاصر» با بر روی پرده رفتن «جاویدان» کار خود را آغاز کرده و پا به عرصه‌ی هنر می‌گذارد. به نقل از منتقدین ادبی تمامی نمایش‌نامه‌های رُزوف تصایری هستند از واقعیت‌های عصر نویسنده. شخصیت‌هایش زنده‌اند و با زبان روزمره سخن می‌گویند. نویسنده همواره به مسائل اخلاقی توجه ویژه داشته و ماجراهایش در محیط خانوادگی روی می‌دهد. ویکتور رُزوف در سایه‌ی خاطرات و مقالات و آثارش به‌عنوان چهره‌ای منزه و انسانی روشنفکر با ایده‌های ناب و اصیل به جهانیان معرفی شده است. او در پایان زندگی‌نامه‌ی خود می‌نویسد: «من انسان خوشبختی هستم». از ویکتور رُزوف ۲۶ نمایش‌نامه و ۱۴ فیلم‌نامه به‌جای مانده است. او مفتخر به دریافت چندین جایزه‌ی ادبی و هنری نیز گشته که از میان آن‌ها می‌توان به جایزه‌ی دولتی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی (۱۹۶۷) و جایزه‌ی رئیس‌جمهور روسیه‌ی فدراتیو (۲۰۰۱) اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جاویدان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرده ی اول

صحنه ی نخست

اتاق ورونیکا. ورونیکا روی کاناپه نشسته و پاهایش را جمع کرده است. رادیو گزارشی از اداره ی اطلاعات جماهیر شوروی پخش می کند: «... در جبهه ی مینسک...» ورونیکا به بلندگوی رادیو نزدیک می شود و محکم به آن می کوبد. رادیو خاموش می شود. باریس وارد می شود.

ورونیکا: به ساعت نگاه کن!
باریس: در حیاط کارخانه چند تا پناهگاه برای مقابله با حمله ی هوایی می کندند.
ورونیکا: این ها به من ربطی ندارد. تو نسبت به من سرد شدی، همین و بس.
باریس: ای دخترک احمق!
ورونیکا: خُب، چه خبر؟
باریس: هیچی.
ورونیکا: خوب است. فعلاً از شنیدن خبرهای جدید وحشت دارم. خُب ببینم، فردا چی به من هدیه می دهی؟
باریس: این راز است.
ورونیکا: نمی گویی؟
باریس: اصلاً و ابداً.
ورونیکا: خُب نگو. اگر چیز خوشمزه ای باشد فوراً می خورم و فراموشش می کنم. هدیه ای بده که تا مدت ها یادم بماند. تا زمان پیری. پدربزرگ و مادربزرگ که شدیم، نگاهش می کنیم و می گوییم: این مال وقتی است که سنجاب ۱۸ ساله شده بود. صد سال عمر می کنم و صد تا هدیه از تو می گیرم.
باریس: هشتاد و دو تا.
ورونیکا: اشتباه حساب کردم.

باریس به رادیو نزدیک می شود و می خواهد آن را روشن کند.

ـ لازم نیست روشنش کنی. اوضاع و احوال جبهه آن طوری نیست که رادیو اعلام می کند.
باریس: از کجا می دانی؟
ورونیکا: این طوری می گویند.
باریس: ای خاله زنک !
ورونیکا: باشد. اگر من خاله زنک هستم، بفرمایید!
باریس: ورونیکا!
ورونیکا: روشنش کن، روشنش کن.
باریس: داری اذیت می کنی؟
ورونیکا: نه خیر. می خواهی چشم هایم را هم ببندم؟
باریس: بنشین و چشم هایت را ببند.
ورونیکا: می توانم حرف بزنم؟
باریس: می توانی.
ورونیکا: برایت یک شعر می خوانم.
باریس: بخوان.
ورونیکا: «درناهای کوچولو
پر می کشن تو آسمون
خاکستری و سفید
با منقارهای بلند.
قورباغک ها، وزغ ها
لب برکه می گشتن
می پریدن، جست زنان
پشه می کردن شکار.
درناهای کوچولو
قورباغه ها رو دیدن
به سمت پایین پریدن
روی زمین جهیدن
و اون ها رو بلعیدن.
قورباغک ها، وزغ ها،
چرا بالا رو نپاییدین؟!
همش بالا و پایین می پریدین؟!
برا همین شدین شکار».
خوشت آمد؟
باریس: چه قدر معنادار بود!
ورونیکا: فکر کنم این اولین شعری بود که وقتی بچه بودم حفظش کردم.
باریس: و آخریش هم.
ورونیکا: به هم می رسیم!

باریس بالاخره موفق می شود رادیو را درست کند. از رادیو گزارشی با صدای لِویتان(۲) پخش می شود.

ورونیکا: باریس، تو نسبت به من سرد شدی؟
باریس: ای دخترک احمق.
ورونیکا: بله، بله. یک جورایی چشم هایت هم بی حالت شدند. چرا این طوری به من نگاه می کنی؟
باریس: دارم با دقت تماشایت می کنم.
ورونیکا: من یکی می دانم چرا این قدر مضطربی.
باریس: جالبه...
ورونیکا: می ترسی که ببرندت خدمت سربازی. بله، بله، شما را به زور می برند. آماده باش، همه می ترسند.
باریس: همه نمی ترسند.
ورونیکا: تو آدم با دل و جرئتی هستی، نکند بلند شوی با پای خودت بروی؟
باریس: مگر چه می شود؟ با پای خودم می روم.
ورونیکا: ای آب زیرکاه، آب زیرکاه!... باریس جان، ببین، کارت درست نیست. خودت خوب می دانی که بهت گواهی معافیت می دهند و برای همین است که داری لاف می زنی.
باریس: چه طوری این حرف به ذهنت خطور کرد؟
ورونیکا: می دانم، همه ی آدم های زرنگ گواهی معافیت دست و پا می کنند.
باریس: یعنی به نظر تو، فقط آدم های احمق می روند به جنگ؟
ورونیکا: دیگر با تو حرف نمی زنم.
باریس: اگر هم گواهی معافیتی در کار باشد، یکی هست برای دو نفر. یا من یا کوزمین.
ورونیکا: خودت را با کی مقایسه می کنی؟
باریس: در کارِ عملی او صد برابر بهتر از من است.
ورونیکا: بس است، بس است... ان شاءالله که کوزمین تو از همه چیزِ دنیا سر دربیاورد... پس بگو کی روز اول ماه مه جایزه گرفت؟ تو یا کوزمین؟ اخیراً از کی تقدیر کردند؟ از تو یا از کوزمین؟ تو توی یک کارخانه ی دولتی کار می کنی، والسلام! باریس جان، اگر واقعاً تو را به خدمت سربازی ببرند، من حتماً دیوانه می شوم. نه، نه، همه چیز مرتب پیش می رود. حالا می بینی. بگو ببینم، پاییز می روم دانشکده یا نه؟
باریس: ورونیکا، این موضوع خیلی مهم است. دوست داشتم باهات صحبت کنم...
ورونیکا: اما من دوست ندارم، تو هم حق نداری من را «ورونیکا» صدا کنی. می شنوی؟ من کی هستم؟

باریس سکوت می کند.

خُب، من کی هستم؟
باریس: سنجاب، سنجاب...
ورونیکا: من از تاریکی خوشم می آید: می توانی خانه ی همسایه ها را دید بزنی و از همه چی سر دربیاری. خُب، حالا... من را ببوس.

باریس او را می بوسد.

ـ خوب است!... در ضمن خودت هم دیده نمی شوی.

صدای تق تق در.

ـ بفرمایید، بفرمایید.

استپان وارد می شود.

استپان: خانواده ی باگداناف این جا زندگی می کند؟
باریس: استپان!
ورونیکا: من باگداناوا هستم.
استپان: (رو به باریس) این... همان دختر است؟
باریس: بله.
استپان: (با ورونیکا احوالپرسی می کند.) من استپان هستم. (رو به باریس، نفسی تازه می کند و می گوید همه هیجان زده هستند.) احضاریه را گرفتم... همین الان. تندی نزد تو آمدم... برای تو هم هست. خانواده ات نگران شدند... گفتند این جایی... من هم سریع آمدم...
باریس: برای چه تاریخی است؟
استپان: آدم های عجیبی هستند، ملتفتی، می بینی، همین امروز، با وسایلت. سریع به اداره برو، تسویه حساب کن... من به حسابداری گفتم... منتظرت هستند... راستی وکالت هم بده...
استپان: امروز؟!
استپان: ساعت ۱۰ شب. گلویی تازه کنم، همه اش بُدو بُدو... (به طرف پارچ می رود و آب می خورد.)
ورونیکا: چی گفت؟
باریس: ورونیکا، می بینی، فکر می کردم هنوز چند روزی وقت دارم این جا بمانم، اما حالا... از ارتش احضاریه آمده.
ورونیکا: برای تو؟
استپان: برای من هم آمد. ما هر دو داوطلب شدیم.
ورونیکا: (رو به باریس) تو می روی؟ خودت؟ پس من؟ پس من چی؟
استپان: من دیگر بروم، حرف هایم را زدم. خانم گریه نکنید، باریسِ شما طلاست. وضع خانه ی ما هم همین جوری است... با این زن ها چی کار کنیم؟... غصه نخورید. مرحمت شما زیاد! (بیرون می دود.)

ورونیکا و باریس تنها شده اند. ورونیکا با چشمان بهت زده به او نگاه می کند.

باریس: باید این طور می شد... جور دیگری ممکن نبود.
ورونیکا: نه، نه... آخر گفته بود که تو خودت داوطلب شدی. این چه کاری بود که کردی؟ من دوستت دارم.
باریس: بفهم، جنگ دیگر شروع شده. درست است، من خودم درخواست دادم. می خواستم به تو بگویم... فردا روز تولدت است... اما می بینی که باید بروم. کار دیگری نمی توانستم بکنم! اگر آدم با شرفی هستم، پس جای من آن جاست.
ورونیکا: برو بجنگ، از خودت شجاعت نشان بده، شاید مدال گرفتی! چه می شود کرد؟! تو دنبال شهرتی. برو برو.
باریس: هیچ طوریم نمی شود، من می دانم. برمی گردم. تو همه چیز را درک می کنی، تو دختر عاقلی هستی...
ورونیکا: چی را باید درک کنم؟ همه چیز را می فهمم. خنگ که نیستم.
باریس: از این که چیزی بهت نگفتم عصبانی هستی؟
ورونیکا: برو، خانواده ات نگرانند.
باریس: تو چی؟
ورونیکا: می آیم. سریع می آیم. خیلی زود. حالا می خواهم کمی تنها باشم... یک کمی... چند دقیقه... برو برو... نه نه... (ناگهان خودش را از گردن باریس می آویزد.) باریس جان، باریس، عزیزکم! نرو.
باریس: چه می گویی؟ چه می گویی؟ چیزی نگو.
ورونیکا: (باریس را رها می کند.) هیچی نمی گویم، نمی گویم.
باریس: باهم برویم.
ورونیکا: نه، نه.

باریس به ورونیکا نزدیک می شود و می خواهد او را در آغوش بکشد.

باریس: نمی توانم این طوری ترکت کنم...
ورونیکا: خُب... (باریس را می بوسد.) برو...
باریس نمی رود، خیره به ورونیکا چشم می دوزد.
ـ به چی نگاه می کنی؟
باریس: تو را به خاطر می سپارم.
ورونیکا: چه طوری؟
باریس: همین طوری که هستی. فقط دیر نکن سنجاب. (باعجله بیرون می دود.)

شخصیت ها:

فئودور ایواناویچ بارازدین: پزشک، ۵۷ ساله
واروارا کاپیتوناوْنا: مادر فئودور
باریس: پسر فئودور، ۲۵ ساله
ایرینا: دختر فئودور، ۲۷ ساله
مارک: برادرزاده ی فئودور، ۲۷ ساله
ورونیکا باگْداناوا: ۱۸ ساله
آنا میخایْلاوْنا کاوالُوا: استاد تاریخ، ۵۲ ساله
ولادیمیر: پسر آنا میخایْلاوْنا، ۲۱ ساله
اِستِپان: دوست باریس، ۲۱ ساله
آناتولی الکساندْراویچ کوزمین: همکار باریس، ۲۹ ساله
داشا: همکار باریس، ۱۷ ساله
لوبا: همکار باریس، ۱۶ ساله
آنتانینا نیکالایِونا ماناستیرسْکایا: ۳۳ ساله
واریا: کارگر کارخانه ی صابون سازی، ۲۰ ساله
نورا: کارگر نانوایی
میشا: دانشجو
تانِچکا: دانشجو
نیکالای نیکالایویچ چرنوف: رئیس آموزشگاه موسیقی، ۴۸ ساله
آنوساوا: همسایه ی خانواده ی بارازدین
واسیلی: پسر آنوساوا
کانستانتین: پسر آنوساوا
زایْتسِف: گروهبان یکم

این کتاب ترجمه ای است از:
вечно живые
Виктор Розов

نظرات کاربران درباره کتاب جاویدان