فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ

کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ

نسخه الکترونیک کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ

می‌خواستم یه شاخه زیتون توی باغچه خودم یادگار بذارم، درخت مقدسی که خداوند به میوه‌ش قسم خورد؛ اما به جای اون شجره طیبه از خونه من یه مار دراومده، و این مار توی اون لانه مرده. حالا من وارث اون لانه هستم، تا با عذابی که روی زمین می‌کشم، بار گناهان خودمو سبک کنم... یعنی مَشیت خدا برای من این بود؟... این لکه‌ایه که با آب کوثرم شسته نمی‌شه

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نقش ها:

موسی
انیس
حسین
محسن
شکوه
قیصر
آقابالا
ملیحه
اسی
آقای جلوه

تهران در عهد نوح
صدای کوچه «آبشار» که نبش کوچه دنیاست.

دو اتاق در چپ و راست صحنه و راهرویی در وسط که آن ته دو شاخه می شود. شاخه اول با سه پله به زیر، مشرف به حیاط است. و شاخه دوم با گردشی که به چپ می کند، مستقیم به طبقه بالا می رود. سمت راست ما اتاق پذیرایی است و اسباب منظره اش یک فرش کهنه، یک دست مبل نو، یک طاقچه که رویش آینه برنجی و یک جفت لاله احمد شاهی قرار گرفته و پنجره ای که رو به حیاطِ آجر فرش باز می شود. وقتی از قاب پنجره نگاه می کنیم، تمام چشم انداز ما یک دیوار بلندِ نم کشیده و یک درخت خرمالوی سرما زده است، فقط. اما سمت چپ اتاق نشیمن است، با دری که آن روبه رو به پستو می خورد. توی این اتاق اثاث مختصری هم دیده می شود، که هر کدام در جای خود بازی و معنایی در نمایش ما دارند: شمایل حضرت محمد، چند کتاب چرمی روی طاقچه، بخاری نفتی، صندوق چوبی اسقاط و تخت یک نفره ای که ملافه سفیدِ پاکیزه ای رویش کشیده اند و یک پتوی تا شده پایینش.
در اذان غم انگیز مغرب نور آهسته ای به اتاق نشیمن می تابد. موسی با جلیقه و عرقچین سیاه و ته ریش جوگندمی سر به سجده گذاشته، اندکی بعد بر می دارد. آقابالا با نان سنگک برشته بلندی در انتهای راهرو پیدا می شود. سیگاری به نی کشیده، شاپوی لهیده ای به سر، و یک بند انگشت سبیل پشت لب دارد؛ چنانکه از دور گویی خرمگسی زیر دماغش نشسته است. گشاد گشاد می آید و به اتاق نشیمن که می رسد، مکثی می کند، و آنگاه سرفه ای. موسی که نماز را سلام گفته، نگاه بی حالتی به آقا بالا می اندازد. بعد رویش را برمی گرداند، تسبیح صد دانه ای را از روی سجّاده بر می دارد و زیر لب مشغول ذکر می شود.

آقابالا: طاعت ها قبول... بسم الله!
موسی: التماس دعا... بیا تو باباجان.
آقابالا: مُچّکرم، خیلی ممنون. داشتم می رفتم، گفتم یه سری بیام خدمت شما.
موسی: خوب کردی؛ چه خبرها؟ (به سجده می رود.)
آقابالا: قابل به عرض نیس، سلامتی. (نان را روی صندوق می گذارد و می آید کنار بخاری.) اما سرده ها... صوبی خلاف ادبه، رفتم برم قصری، دیدم لوله آفتابه قندیلک بسّه یه همچی. این انگشت منم که...
موسی: (سر از مهر برداشته، دست به دعا بلند می کند.) یا مُقلِّب القُلوب... یا سَتّار العیوب... یا قدّوس! یا قدّوس! یا قدّوس! (و دست ها را به صورتش می کشد.) با من کاری داشتی جانم؟
آقابالا: عرضم به انور شما، بعله. (پکی به نی می زند.) می بخشینا... منزل ما گفته به شما بگم یه فکری واسه این درخته بکنین.
موسی: کدوم درخت؟
آقابالا: این یارو چناره دیگه.
موسی: مگه بازم بچه های کوچه روش تاب خوردن؟
آقابالا: صحبت سرِ شاخ و برگ شه آقا.
موسی: زمستون چه شاخ و برگی بابا جان؟
آقابالا: گرما که بیاد چی؟ سرشو می کنه تو بالکن و اتاق مون می شه حبس هارون.
موسی: خب برای اینه که خونه پشت به قبله س.
آقابالا: بعله، سابقم پشت به قبله بود و مام.
موسی: حالا می گی بنده چی کار کنم؟
آقابالا: تکلیف مارو با این درخت روشن بفرمین.
موسی: درخت چه ربطی به من داره؟
آقابالا: خب صاب خونه شمایین.
موسی: ولی درخت تو کوچه س.
آقابالا: حاجاقا، می بخشینا، شما آقای با دیانتی هسّی.
موسی: (با غرور و زیر لب.) حتی یه نفرم زیر سایه اون چنار بشینه، من ثواب خودمو برده م.
آقابالا: اما باهار که می شه، عوض یکی یه فوج.
موسی: بله، خداوند درختو برای همین آفریده.
آقابالا: که واسّن زیرش و تیریک بزنن به خونه مردم؟
موسی: تیریک بزنن؟
آقابالا: من این جا زن و بچه دارم حاجاقا. فردام چلّه تاوِسّونه. خب منزل آدمه، می خواد پنجره رو وا کنه دلش باد بخوره. دِ اینکه نمی شه که.
موسی: باشه... هرسش می کنم.
آقابالا: (سیگارش را روی زیلو می تکاند.) نُچ، فایده نداره.
موسی: تو حرف و سخنت چیه باباجان؟
آقابالا: باس درخته از ته ریشه بُر بشه.
موسی: من یه گونی کود و خاکه برگ پای اون درخت خالی کردم؛می گی ریشه بر بشه؟ حتی گفتن شم.
آقابالا: خب پس، منزل ما ممکنه فکر دیگه ای بکنه.
صدای قیصر: اِسی... اِسی... الاهی داغت به دلم بمونه که اِنقده منو تکون می دی.
آقابالا: دادِ بی داد، اومد!
صدای قیصر: حالا من چطوری برم رو پشت بون؟

قیصر وارد راهرو می شود. زن جا افتاده ای است با آب و رنگ و قدرکی فربه. چادر سفید گلدانه اش را روی شانه انداخته، دست ها و سینه اش از طلا می درخشد. بی خیال پیش می آید و یک سر داخل اتاق نشیمن می شود... موسی جا نماز را جمع کرده است.

قیصر: حسین آقا نیومده؟... اوا سلام! (رو می گیرد و کمی عقب می کشد.)

نظرات کاربران درباره کتاب تانگو‌ی تخم‌مرغ داغ

موضوعی که اکبر رادی خیلی روش تاکید داره خانه و خانواده است که خیلی زیبا در تانگوی تخم مرغ داغ بهش پرداخته شده
در 3 هفته پیش توسط
نمایشنامه های اکبر رادی آدم رو ناخودآگاه یا د کارهای ایبسن می اندازه اما اون مانایی کارهای ایبسن رو نتونستند به دست بیارند شاید به خاطر بومی گرایی بیس از حد
در 8 ماه پیش توسط