کشتی جنگی از دل ابرها پایین میرفت، اما آنابث مدام به تصمیمش شک میکرد: اگر ایدهی این سفر از ابتدا بد بود، چه؟ اگر رومیها با دیدن کشتی در آسمان میترسیدند و به محض رسیدن آنها به تیررسشان حمله میکردند، چه؟
کشتی آرگو دو قطعاً ظاهری دوستانه نداشت. شش متر طول داشت، پوشش بیرونیاش از جنس برنز بود، کمانهای زنبورکی در نوک و انتهای کشتی دیده میشد، یک اژدهای فلزی آتشین هم نوک کشتی قرار داشت و دو منجنیق حاضربهکار هم در میانهی کشتی دیده میشدند که میتوانستند توپهایی آتشین پرتاب کنند که سیمان و بتن را هم چند تکه کند... خب به هر حال، این کشتی وسیلهای دوستانه برای یک آشنایی دلنشین با همسایهها به حساب نمیآمد.
آنابث کوشیده بود پیش از رسیدن به مقصد به رومیها هشدار دهد. او از لئو خواسته بود یکی از آن اختراعهای مخصوصش را برایشان بفرستد: یک طومار هولوگرافیک برای هشدار به دوستانشان در کمپ رومیها. خوشبختانه پیغام آنابث به کمپ رسیده بود. لئو میخواست یک صورتک خندان همراه با عبارت چهخبرا؟ هم پایین متن نامه بگذارد که البته آنابث او را از این کار منع کرد، چون مطمئن نبود رومیها شوخطبعی سرشان میشود یا نه.
دیگر برای بازگشت دیر شده بود.
ابرها از اطراف کشتی کنار رفتند و فرش سبز و طلاییرنگِ تپههای اوکلند زیر پایشان نمایان شد. آنابث یکی از سپرهای برنزیِ کنارهی سمت راست کشتی را برداشت.