فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مارمولکی که ماه را بلعید

کتاب مارمولکی که ماه را بلعید

نسخه الکترونیک کتاب مارمولکی که ماه را بلعید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مارمولکی که ماه را بلعید

باور قلبی‌اش بود که، بالاخره، روزی او را خواهد یافت. حتی یک بار، در کشوری آن سوی آب‌های خلیجی نیلگون، موسوم به خلیج همیشه فارس، در روستایی به نام داریان یا داریون جهانگرد را دستگیر و به او تفهیم می‌کنند، که تو از اعضای پایین دسته اخوان فراماسون هستی، این‌جا، این سوی آب‌های خلیج نیلگون همیشه فارس چه می‌کنی؟ و او هرچه سوگند یاد می‌کند، که من روحم نیز از چند و چون این فرقه ضاله اطلاعی ندارد و اصلاً فراماسون دیگرچه صیغه‌ای است که باب کرده‌اید، باورشان نمی‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب مارمولکی که ماه را بلعید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نوشته ای برای همسرم، که در طول سی و سه ماه، برابر با مراتب سی و سه گانه فراماسونری، نگارش این اثر را تحمل کرد.
با تشکر از دوست گرامی: محمد هنرمند.

۱. شاگرد تازه وارد

... من، ژان ژاک ژی گاردیو، دهانم را با تمثیل و استعاره خواهم گشود؛ چیزهایی خواهم گفت که از بدو خلقت تاکنون نهان مانده است (انجیلِ متی، باب ۱۳، آیه ۳۵).
شاید برای شروع داستان، جمله بالا، بهترین گزینه ممکن باشد. باید، به طریقی، از ابتدا تکلیف خودم و البته خواننده را مشخص کنم، بدون این که ذره ای پرحرفی کرده باشم. من نویسنده ام. درست خوانده اید، مثل ده ها یا صدها نویسنده دیگر. البته با یک تفاوت چشمگیر. نویسنده ام، اما نویسنده ای مرده. به عبارتی دیگر، اکنون، وجود خارجی ندارم؛ مرده ام! سال های سال است که مرده ام. نه نه، براس کوباس نیستم. من را با او اشتباه نگیرید. او، در زمان حیات نویسنده نبود، ولی من، حداقل در محدوده اندکی که زندگی می کردم، کم و بیش شهرتی ــ تحت عنوان یک نویسنده ــ داشتم. او صاحب ایده مشمای براس کوباس بود، در حالی که من هیچ گونه ایده قابل توجهی ندارم.
زمان مرگ من، درست همان روز و ساعتی است که براس کوباس هم مرد، البته با بیست و هفت سال تفاوت. یعنی: دو بعدازظهرِ جمعه ای از ماه اوت سال ۱۸۹۶؛ چرا که او در سال ۱۸۶۹ مُرد. و دیگر این که او، در خانه ییلاقی زیبای خودش ــ واقع در کاتومبی ــ جان به جان آفرین تسلیم کرد و من، درون کافه ای به نام دومگو واقع در پاریس، در حالی که روی یک صندلی لهستانی نشسته بودم، و مشغول نوشیدن قهوه ای تلخ. بدون حتی ذره ای شیر و شکر. هر کداممان یک سوی دنیا. البته دلیل مرگ من، خوردن آن قهوه بدون شیر و شکر نبود؛ همیشه عادت داشته ام قهوه ام را بدون شیر و شکر بخورم. پدرم نیز همین طور، و البته مادرم. دلیل اصلی مرگ من، تنها، یک سرماخوردگی مزمن بود. عفونتی که طی چند سال درون ریه هایم جمع شده بود، آرام آرام وارد خونم شد و آخرالامر هم، توی کافه دومگو، قلبم را از کار انداخت؛ همان گونه که قلب پدرم را از کار انداخته بود. سرماخوردگی من، از پدرم به من سرایت کرد. تنها چیزی هم که پدرم برای من باقی گذاشت، همین سرماخوردگی ناچیز بود. شاید در جایی از این روایت، کسی مدعی شود که من، ژان ژاک ژی گاردیو، به مرگ طبیعی نمرده ام، بلکه خودکشی کرده ام. همین جا، میان این سطرهای ابتدایی که داستان هنوز شکل نگرفته، یادآور می شوم چنین ادعایی کذب محض است و نه تنها حقیقت، بلکه محلی از اعراب ندارد.
از این که چند سال از مرگم می گذرد، اطلاع چندانی ندارم. صد سال، هزار سال، یا شاید هم بیش تر. زمان برای کسی که مرده، معنا و مفهومی ندارد. در واقع، شاید، از نظر خودش چندین و چند قرن باشد که مرده، اما در نظر افراد زنده تنها یک ثانیه، یا یک دقیقه، از مرگ او بگذرد.
من صاحب بلامنازعه سه کتاب بودم، و البته تعدادی مقاله ادبی، که آن ها را گاهی اوقات برای چاپ به روزنامه ها می سپردم. پول زیادی از این کار عایدم نمی شد، چرا که نوشته هایم خواننده چندانی نداشت.
بیش تر نسخه های اولین کتاب من روی دست ناشر ماند. البته دور از ذهن هم نبود. حداقل خودم تعجبی نکردم. موضوع آن را نیز فراموش کرده ام. حتی نامش هم در خاطرم نیست. فقط نام دو کتاب دیگر در ذهنم باقی مانده: مارمولکی که ماه را بلعید و در جستجوی ریش سفید عصر نوح.
مارمولکی که ماه را بلعید شرح حال زندگی مسخره شخصی متوهم و خیالپرداز بود. مردی که احساس می کرد، گاه انسان است و زمانی دیگر مارمولک. توهم و خیال بود یا واقعیت؛ خودش نیز نمی دانست. به هر کس که می رسید از او می پرسید: شما به من بگویید که من کیستم؟ آیا انسانی هستم که مستحیل شده در بطن یک مارمولک، یا مارمولکی که خواب انسان بودن دیده است؟
ساعت های متوالی، روی پرچین خانه ای متروک، نظاره گر ماه می نشست تا ــ در فرصتی مناسب ــ آن را ببلعد. در انتها هم، این کار را به انجام می رساند. یعنی در فرصت مناسبی که به دست می آورد، قرص ماه را تمام و کمال می بلعد. آن فرصت طلایی زمانی بوده که خسوفِ کاملی روی می دهد. ذکر کرده بودم: خسوف، بزرگ ترین خسوف قرن بود. مردم دسته دسته روی پشت بام ها، درخت ها و تکیه داده بر نرده های آهنی مشغول تماشای خسوف بوده اند و با دست آن را به بغل دستی نشان می داده اند.
دقایقی پس از این که ماه کاملاً از چشم مردم ناپدید می شود، رعد و برقی مهیب درمی گیرد. به گونه ای که تا ساعتی چشم هیچ کس جایی را نمی دیده است. هر کس کورمال کورمال در جستجوی دیگری بوده. ساعتی بعد، که اوضاع به حالت اول بازمی گردد و چشم ها بینایی گذشته را بازمی یابند، مردم دیگر اثری از ماه در آسمان نمی بینند. یک روز، یک ماه، یک سال می گذرد، اما خبری از ماه نمی شود. هر کس نظری ابراز می کرده. به عنوان مثال، یکیشان که پیرمردی مفلوک و رو به موت بوده است، چنین عنوان می کند که: «بدانید و آگاه باشید که این اتفاق از نشانه های نزدیک شدن رستاخیز است، و هفت سال طول می کشد. سال اول، ماه ناپدید می شود، که چنین نیز شده. سال دوم، همه ستارگان بجز خورشید، از پهنه آسمان، یکی یکی و نوبت به نوبت رخت برمی بندند. و چون چنین شود، سرمای کشنده ای بر سرتاسر زمین مستولی شود. سال سوم، از قعر گودالی بس بزرگ، که مکان آن نامعلوم است و بر هیچ کس آشکار نیست، نره گاوی ماغ کشان سر برمی آورد، با قد و قامتی به بلندای چندین گاو که بر پشت هم سوار شده باشند. به هر نعره اش گونه ای از حیات بر زمین منقرض شود. هر روز یک نعره می کشد، تا یک سال. اولین روز، قورباغه ها از غور غور بایستند. به گونه ای که تا شب دیگر هیچ قورباغه زنده ای بر زمین یافت نشود. و چنین است که مرداب ها و آبگیرها از صدای آواز قورباغه ها خالی می مانند. روز دوم، به هنگام دومین نعره، هر چه گنجشک در آسمان خداست، یا همان جا میان زمین و آسمان جزغاله می شوند یا درون آشیانه هایشان خوراک مور و مار و انواع حشرات گزنده. و چون چنین شود، زمین از آواز گنجشک ها تهی می ماند. روز سوم، روز مرگِ پروانه هاست. به محض دهان گشودن نره گاو به صبح سومین روز، هرچه پروانه در زمین و آسمان خداست، در دم خاکستر می شوند الاّ یکی! و آن، پروانه ای است بس بزرگ و رنگارنگ که چون بال بگشاید آتشی در زمین و زمان دراندازد. و چون آخرین روز سال فرا رسد و نوبت، نوبت زوال آدمی، از گوشه و کنار به پرواز درآید و بر شاخ گاو نشیند، و نشستن بر شاخ گاو همان و جان از کالبد آن حیوان برآمدن همان. و آن روز، روزِ گاومیران است. به چشم برهم زدنی، زمین پر از لاشه گاو می شود. و چون غروب شود، سومین سال هم سر آمده. سال چهارم، سال ظهور جادوگران است. جادوگرانی که به طرفه العینی زمین و زمان را درمی نوردند. گونه های منقرض شده حیات به مدد اوراد جادوگران دوباره بر زمین پدید می آیند و زندگی دوباره از سر می گیرند. در این سال آن چنان سحر و ساحری فراوان می شود که کوه و در و دشت، لحظه ای کوه و در و دشتند، و لحظه ای دیگر به مدد وردهای گوناگون که از دهان جادوگران بیرون می آید، غاز و سار و کبک و تیهو و عقرب و مار و رتیل و بالعکس. و چون چنین شود، هر آنچه بر زمین است، ماهیت خود را از دست خواهد داد. برای مثال: گل ها دیگر از خود بویی تراوش نخواهند کرد. شب، روز می شود و روز، شب. به بیشه ها گله گله شیر است که خوراک آهوان می شود. گوسفندها به جان گرگ ها می افتند و شکم هاشان را از گوشت انباشت می کنند. بچه ها، مادرانشان را می زایند و مادران، پدرانشان را. تنها آدمی مزاج ملوّنه خود را کماکان حفظ می کند. و چون آخرین روزِ چهارمین سال در رسد، ریش سفیدانِ اولاد آدمی به شور می نشینند که: ’ این چه مصیبت است بر زمین هوار شده؟‘ یکی این می گوید، یکی آن. یکی آن می گوید، یکی این. و در آخر خِرد جمعیشان چنین حکم می کند که: این همه، زیرِ سرِ جادوگران قوم است... و این جادوگران، نشان خشم خدایانند که بر زمین چیرگی یافته اند. برای فرو نشاندن خشم خدایان باید چاره ای اندیشید. ‘ آن میانه جوانکی ناشناس ندا درمی دهد: بیایید جنبنده ای قربان کنیم تا خشم خدایان فرو نشیند.‘ و اشاره می کند به بزی شاخدار که کمی آن سوتر از مجمع ریش سفیدان آدمی مشغول دراندن شکم گرگی بوده.’ این همان موجودی است که باید قربان کنیم.‘ به طرفه العینی بر سرش می ریزند و پوست از تنش برمی کنند. و چون چنین می کنند، آتش به جان جادوگران می افتد. از یمین و یسار جادوگر است که بال بال زنان نقش بر زمین می شود. حتی آن جوانک ناشناس که کسی نبوده جز: فلان بن فلان بن فلان بن فلان. و خودش نیز نمی دانسته که در پوستین جادوگران بوده است. از آن جمع ریش سفید نیز کسی زنده نمی ماند جز یکی که او هم دست بر قضا کسی نبوده جز: بهمان بن بهمان بن بهمان بن بهمان. و چون خورشید فرو می نشیند، چهارمین سال هم سر آمده. سالِ پنجم، سالِ خشکسالی و بیماری است. خشکسالی از آن جهت که به محض حلول اولین دقایق سال نو رسیده، تمامی آب های زمین به مایعی غیر قابل زرع تبدیل می شود. تنها قابل شرب بوده اند و لاغیر. چون به پای درختی، درختچه ای، گل بوته ای می ریخته اند، به چشم برهم زدنی آن درخت، درختچه یا گل بوته خشک و بی بار و بر می شده. و چون چنین شود، قحطی و خشکسالی و از آن پس بیماری هم فرا می رسد. پدر، گوشت مادر به دندان می کشد، و مادر، گوشت فرزند. ششمین و هفتمین سال بر کسی آشکار نیست چه اتفاقی خواهد افتاد.»

نظرات کاربران درباره کتاب مارمولکی که ماه را بلعید