فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوارتت مرگ و دختر

کتاب کوارتت مرگ و دختر
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب کوارتت مرگ و دختر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوارتت مرگ و دختر

کی فکرش را می‌کرد که او آماده مردن باشد و برای این واقعه فقط منتظر شخص من باشد؟ لعنت ابدی بر من! آخر چرا؟ چرا باید قرعه به نام من بیفتد و من قاتل او شوم؟ خیلی‌ها به او حسودی می‌کردند، ولی چرا من باید عنوان قاتل پیدا کنم؟ چرا؟ چرا؟ هیچ نمی‌دانم! فقط می‌دانم که احتیاجی نبود من طناب را دور گردنش بیندازم؛ همان شب خودش را دار زد تا هم خودش راحت شود هم من، ولی نه! نه! آه! خیلی چیزها هست که نمی‌شود گفت یا دست‌کم من نمی‌دانم چطور بگویم. بعد از سی و دو سال هنوز که هنوز است سوگند می‌خورم که واژه مناسبی پیدا نکرده‌ام. شما چطور؟ می‌توانید کلمه‌ای، جمله‌ای یا روایتی پیدا کنید که بشود این ماجرا را با آن توضیح داد؟

ادامه...

بخشی از کتاب کوارتت مرگ و دختر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کسی برای کشتن

قسم می خورم نمی خواستم بکشمش! تا مغز استخوان از او متنفر بودم، ولی آن قدر بی رحم نشده بودم که با دست هایم طناب دور گردنش بیندازم. نه! نه! هرگز تا این حد پست نشده بودم؛ خدا را شاهد می گیرم. البته هیچ وقت فکر نمی کردم می توان به این سادگی آدم کشت؛ هیچ وقت!
می دانم از این کلی گویی ها خسته شده اید، بنابراین می روم سراغ اصل مطلب. آن زمان خانواده ام در شهر بافت زندگی می کرد که دوره دوم دبیرستان نداشت و من به ناچار در کرمان درس می خواندم. تعطیلات به بافت می رفتم و بیش تر وقت ها آن لعنتیِ منفور را می دیدم و وصفش را از مادرم می شنیدم: «تمام درس ها را بیست شده. حتی به خاطر نبودن دبیر، گذاشتنش سرِ درس جبر کلاس هشتم.»
خواهرم می گفت: «اون دست و پا چلفتی احمق حالا برای خودش کلی آدم شده!»
فرق نمی کرد گوینده این حرف کدام یک از سه خواهرم بود. به هر حال محمود که از سر و صورت زشتش حماقت می بارید، شده بود خوره روح من. پدرم هم می گفت: «توی مسابقه داستان نویسی استان هم نفر اول شده. توی مسابقه هوش و اطلاعات عمومی هم اول شده.»
همان دفعه ای که این همه تعریفش را شنیده بودم، خواستم حسابی دستش بیندازم. وقتی دیدمش، احوالپرسی سردی کردم. به روی خودش نیاورد و گرم جواب داد. بچه ها که جمع شدند، بعد از حرف های معمولی از این ور و آن ور پرسیدم؛ از پایتخت چند کشور، بعد اسمِ پرآب ترین رودخانه ها و اطلاعات مربوط به سه فیلم. بدون این که قیافه اش تغییر کند، پایتخت ها و رودها را گفت و در کسری از ثانیه برای آن سه فیلم، هم نام کارگردان و آهنگساز را و هم اسم هفت ـ هشت هنرپیشه را ردیف کرد؛ در حالی که بافت سینما نداشت و آن موجود منفور فقط از روی مجله ها آن همه اطلاعات پیدا کرده بود. هاج و واج مانده بودم که گفت: «اگه دوست داری باز هم بپرس.»
واقعا عجب موجود اعصاب خردکنی بود! حتی حالا که با سه سال ردی، به زحمت خودم را به سال آخر دبیرستان رسانده بودم و حدود شش سال از او بزرگ تر بودم، نمی توانستم به او حسودی نکنم. آخرین بار که او را دیدم، همان دفعه ای بود که بالاخره زهرم را ریختم. روزی از روزهای زمستان بود. پیش از حرکت از کرمان، جمیله گفت: «فکر کنم تا دو سال دیگه همشهریت از دست شاه و ملکه هم جایزه بگیره.»
گفتم: «خُب، اون احمق دلش رو به همین چیزها خوش کرده.»
«مریم که توی اون مسابقه بود، می گفت خیلی پپه اس ولی هوش و حافظه اش نظیر نداره.»
«مریم کیه؟»
خندید و گفت: «چیه؟ نکنه می خوای اونم تور کنی؟»
«این قدر بدبین نباش!»
«بدبینی نیس، حقیقته! هر دختری تو رو ببینه، خیلی زود اسیر تیپت می شه.»
آن موقع در آنِ واحد با سه دختر و یک بیوه زن دوست بودم. وضع مالیمان بد نبود، ولی امیدی نداشتم که در آینده بتوانم به دانشگاه بروم یا شغل خیلی خوبی پیدا کنم.
به بافت که رفتم، باز صحبت محمودِ لعنتی پیش آمد. یکی از خواهرهایم گفت: «شب و روز درس می خونه که تمام درس ها رو بیست بشه.»
خواهر دیگرم گفت: «خودت هم می دونی که این جوری نیس؛ هوش و حافظه اش خوبه.»
این یکی درست می گفت، ولی من آن یکی را دوست داشتم که مثل خودم چشم دیدن محمود را نداشت. واقعیت این بود که محمود یک مطلب را فقط یک دفعه می خواند و خیلی راحت آن را یاد می گرفت یا از بر می شد. یک بار که گلستان سعدی را دادم دستش، بی مروت سه روز بعد تمام حکایت ها را از بر بود. در ضمن از نظر روحی افسرده حال تر از آن بود که حوصله کند و بنشیند به خواندن سطر به سطر درس ها. بچه گوشه گیر و تنهایی بود. با بچه ها سلام و احوالپرسی داشت، ولی یک چیزی توی نگاه و قیافه زشتش بود که آدم می فهمید باید موجود دلمرده ای باشد. بی اعتنایی دخترها هم دخیل بود. همان خواهرم گفت: «فرخنده محل سگ بهش نگذاشته، داره زن ابراهیم می شه.»
آن یکی خواهرم گفت: «فرخنده لیاقت نداشت.»
خواهر محبوبم گفت: «داشت یا نداشت، به هر حال محمود از اون خوشش می اومد.»
فردا که محمود را دیدم، چیزی نگفتم، چون روحیه اش چندان بد نبود. اما دفعه دوم همین که پی بردم دچار یکی از آن حالت های عجیبش شده و توی خودش فرورفته، رفتم طرفش که آن موقع تنها در سایه دیوار نشسته بود. بعد از احوالپرسی پرسیدم: «راستی، دایی ات بالاخره تونست کتاب تاریخ دو جلدی جهان رو برات پیدا کنه؟»
«نه؛ چاپش تموم شده. توی شیراز هم گیر نمی آد.»
«حالا برای چی می خوای؟»
سرش را که بلند کرد، دیدم چشم هایش نمناک است. گفت: «دوس دارم اطلاعات عمومی بیش تری داشته باشم.»
«به چه دردت می خوره؟»
جا خورد. شانه اش را بالا انداخت و آرام گفت: «خودم هم نمی دونم.»
لبخند زدم و گفتم: «تموم اطلاعات دنیا هم نمی تونه درد تو رو درمون کنه!»
«چه دردی رو؟»
با قاطعیت گفتم: «معلومه! قیافه تو! من اگه قیافه تو رو داشتم، خودم رو می کشتم. تازه، همیشه سردرد هم داری!»
قیافه اش درهم رفت. نگاه غمناکی به چشم هایم انداخت و با صدای خش داری گفت: «یعنی من تا این حد زشتم؟»
«یعنی خودت نمی دونی؟»
می دانستم به این موضوع حساس است و هرازگاهی پیش بچه های دیگر از زشتی اش گله و شکایت می کند. می دانستم که تا مغز استخوانِ نفرت انگیزش از این موضوع رنج می برد. لبخند از روی لب هایم محو نمی شد. گردنش تحریک کننده بود؛ مناسب بود برای خفه شدن. به راحتی بین دو دست جا می گرفت. گفتم: «گیرم شاگرد اول کشور شدی، گیرم رفتی دانشگاه و دکتر یا مهندس شدی، خُب، بعدش چی؟ بالاخره یه روزی عاشق می شی. ولی کدوم دختری حاضر می شه بیاد طرفت؟ تازه، ممکنه زن گیرت بیاد، ولی بعد از یه مدت بهت خیانت کنه.»
«شاید... شاید.»
«آره، همه چیز رو می دونم؛ دخترها سراغ همه می رن جز تو. هووم! شاگرد اول کلاس! نفر اول هوش و حافظه استان!»
گردنش باز هم تحریکم کرد. دلم نمی خواست او را بکشم، ولی دوست داشتم ساعت ها گردنش را فشار بدهم. قسم می خورم که نمی خواستم دور گردنش طناب حلقه کنم. قسم می خورم که فکر نمی کردم گردنش آن قدر نرم و تُرد باشد که راحت بمیرد. کی فکرش را می کرد که او آماده مردن باشد و برای این واقعه فقط منتظر شخص من باشد؟ لعنت ابدی بر من! آخر چرا؟ چرا باید قرعه به نام من بیفتد و من قاتل او شوم؟ خیلی ها به او حسودی می کردند، ولی چرا من باید عنوان قاتل پیدا کنم؟ چرا؟ چرا؟ هیچ نمی دانم! فقط می دانم که احتیاجی نبود من طناب را دور گردنش بیندازم؛ همان شب خودش را دار زد تا هم خودش راحت شود هم من، ولی نه! نه! آه! خیلی چیزها هست که نمی شود گفت یا دست کم من نمی دانم چطور بگویم. بعد از سی و دو سال هنوز که هنوز است سوگند می خورم که واژه مناسبی پیدا نکرده ام. شما چطور؟ می توانید کلمه ای، جمله ای یا روایتی پیدا کنید که بشود این ماجرا را با آن توضیح داد؟

نظرات کاربران درباره کتاب کوارتت مرگ و دختر