فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هیولای زیر تخت
جونی.بی جونز ۷

نسخه الکترونیک کتاب هیولای زیر تخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هیولای زیر تخت

مجموعه «جونی بی جونز» نوشته باربارا پارک نویسنده معروف کودک و نوجوان است.
اسم قهرمان این کتاب، جونی بی جونز است. «بی» اول اسم «بئاتریس» است ولی او از بئاتریس خوشش نمی‌آید و فقط از بی خوشش می‌آید. او دخترک کودکستانی و بسیار شیطان است و همیشه ماجراهای جدید درست می‌کند. زمانی می‌خواهد با عکس بدریخت خودش، لولوی زیرتخت را بترساند، یا نشان دهد که چگونه موهایش را کوتاه می‌کند یا این که می‌خواهد ثابت کند دزد نیست.
پدربزرگ یک دستکش پوست سیاه به او هدیه داده است. او هنگام بازی آن را زیر درخت می‌گذارد. پس از بازی آن را پیدا نمی‌کند به دنبالش همه جا از جمله جعبه امانت و وسایل گم شده را جستجو می‌کند. او در جعبه دستکش را پیدا نمی‌کند ولی یک کوله پشتی خوشگل دل او را می‌برد ولی او اجازه ندارد آن را بردارد. پس از آن جونی یک خودکار چند رنگ پیدا می‌کند با وجود کشمکش درونی آن را برمی دارد پدربزرگ با شنیدن ماجرای دستکش، داستانی را درباره کیف پولش می‌گوید و او تصمیم می‌گیرد که دزد نباشد. او دستکش را دست دختر لباس پفکی صورتی می‌بیند وآن را پس می‌گیرد وخ ودش هم خودکار رادرون جعبه امانت می‌اندازد.
مجموعه کتاب‌های جونی بی جونز موضوع‌های مختلفی دارد و این دختر شیطان هر بار دسته گلی به آب می‌دهد. داستان‌ها علاوه بر طرح مسائل اخلاقی و تربیتی در قالب طنز که جونی آن را تجربه می‌کند و نمایش شیطنت‌های کودکان در این سن به چگونگی رفتار والدین با کودکان هم اشاره دارد.
مامان و بابا می‌گویند هیچ هیولایی در کار نیست. پس جای آب دهان هیولا روی بالش جونی مانده؟
جونی میترسد بخوابد و هیولا پاهایش را ببیند که از تخت آویزان شده و ...
وای جونی ! نکند هیولا فکر کند انگشت‌های قلنبه‌ی پایت سوسیس‌های خوشمزه‌ای هستند که باید قورت‌سان بدهد!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هیولای زیر تخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . آقای سیب



اسم من جونی بی جونز است. بی اولِ بئاتریس است. اما من از بئاتریس خوشم نمی آید؛ فقط از بی اولش خوشم می آید. واسه همین.
پیش دبستانی من، بعدازظهری است.
امروز آن جا از ما عکس مدرسه می گیرند.
عکس مدرسه، یعنی وقتی تو قشنگ ترین لباست را می پوشی و بعد به سالن غذاخوری می روی و آقای سیب هم که آن جا منتظر است، مجبورت می کند بگویی سیب. اما راستش نمی دانم چرا.
بعد هم عکست را می گیرد و مامانت مجبور است آن ها را بخرد وگرنه حسابی توی ذوقت می خورد.
فکر کنم عکس مدرسه، یک جور حقه بازی ست تا جیب مامان و باباها را خالی کنند.
من پیراهن جدیدم را پوشیده بودم که روش عکس دایناسور داشت.
آقای سیب گفت: «یه دایناسور، آره؟»
من خیلی قشنگ دامنم را صاف کردم. گفتم: «بله. این یه تیرانوزاروس دوتیه.»
گفت: «منظورت تیرانوزاروس رکسه.»
بهش گفتم: «نه! منظورم تیرانوزاروس دوتیه، چون رکس پسره و دوتی دختر.»
آقای سیب، پشت دوربین ایستاد و به من گفت: «بگو سیب.»
پرسیدم: «آهان! اگه گفتی چی؟ راستش نمی دونم چرا باید این کلمه رو بگم، چون سیب چه ربطی به عکس داره؟»
آقای سیب گفت: «سیب تو رو به خنده می ندازه.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «نه! سیب خنده ام نمی ندازه؛ چون بعضی وقت ها موقع ناهار، سیب می خورم و وقتی قورتش می دم، اصلاً خنده م نمی گیره.»
آقای سیب، نفس بلندی کشید و پرسید: «می تونی لطفاً فقط این کلمه رو بگویی؟»
گفتم: «بله، می تونم لطفاً فقط این کلمه رو بگم. فقط یادتون نره وقتی حاضر بودید، بهم بگید، چون یه بار بابابزرگم، فرانک میلر، عکس من رو انداخت و نگفت حاضر. بعد یکی از چشم هام باز موند و یکی بسته. این طوری.» با صورتم نشانش دادم: «دیدید؟ چشم هام رو دیدید؟ ببینید چه طور یکی بازه و یکی دیگه...»
یک دفعه، آقای سیب عکسم را گرفت.
کفرم بالا آمد: «هی! واسه چی این کارو کردید؟ چرا عکسم رو گرفتید؟ من هنوز حاضر نبودم!»
آقای سیب، دوربینش را چیلیکی صدا داد و خیلی زود به نفر بعدی توی صف نگاه کرد.
گفت: «بعدی.»
من پام را کوبیدم زمین. گفتم: «من حاضر نبودم. من که گفتم! باید یه بار دیگه ازم عکس بگیرید.»
بعدش خانم معلم آمد و مرا از آن جا دور کرد.
و کنار خودش، روی یک نیمکت نشاند.
اسم معلمم، خانم است. اسمش یک دنباله هم دارد، اما من دوست دارم فقط بهش بگویم خانم، واسه همین.
خانم گفت: «بشین کنار من.»
بعدش من و او به بقیه ی بچه هایی نگاه کردیم که عکس می گرفتند.
بعدش نوبت بهترترین دوستم، لوسیل شد.
او روبان ساتن آبی به موهایش زده بود. به آقای سیب گفت: «مامانیم می گه این روبان به چشمم رنگی آبی می ده.» بعدش چشم هایش را باز باز کرد: «می بینید؟ رنگ شون رو می بینید؟ این ها تخم های آبی سینه سرخ هستند که ردی از بنفش رو شون مونده.»
آقای سیب لپش را کشید تو. فکر کنم کفرش درآمد.
بعدش غر زد: «می شه لطفاً فقط بگی سیب؟»
لوسیل یک لبخند گنده زد و تمام دندان هایش را نشان داد. بعد بلند گفت: «سیب! سیب، سیب! سیب، سیب، سیب!» بعدش همین جور به سیب گفتنش ادامه داد تا آقای سیب گفت: «بسه!»
لوسیل بعد از عکسش آمد پیش من و خانم و پرسید: «من رو دیدی؟ دیدی چه قدر خوب گفتم سیب؟ چون می خوام وقتی بزرگ شدم، هنرپیشه بشم. به خاطر همین می دونم باید چی کار کنم.» بعد موهای پف دارش را تکان داد.
گفت: «دوربین من رو دوست داره.»
خانم چشم هاش را چرخاند بالا و زل زد به سقف. من هم سرم را بلند کردم، اما چیزی ندیدم.
بعدش، وقت عکس کلاس بود.



عکس کلاس یعنی وقتی که تمام بچه های کلاس ۹ در دو ردیف می ایستند. بچه های بلندقد، عقب و بچه های کوتاه تر، جلو. من قدم کوتاه است، اما اصلاً خجالت نمی کشم، آخر این تنها چیزی است که خجالت ندارد.
من کنار پاولی آلن پافر ایستادم. او از پیراهن دایناسوری ام حسابی کیف کرده بود.
گفت: «دایناسور سر آدم رو می کنه.»
اخم کردم. گفتم: «آره، ولی من اصلاً نمی ترسم. آخه دیگه چیزهایی مثل دایناسورها وجود ندارن.»
پاولی آلن پافر گفت: «اِ؟ هنوز یه چیزهایی مثل هیولاها می تونن سرت رو بِکنَن. تازه، شرط می بندم یه هیولا درست زیر تختخوابت زندگی می کنه. برادر بزرگم می گه هرکسی یه هیولا زیر تختش داره.»
بعد با انگشتش به شانه ام زد و گفت: «حتی تو، جونی بی جونز.»
مورمورم شد.
گفتم: «نخیر، من ندارم پاولی آلن پافر.»
دوباره گفت: «بله، تو هم داری. برادرم کلاس هفتمه. می گه هیولا منتظر می مونه تا تو بخوابی، بعد آهسته می آد بالا و سرش رو روی بالشت می گذاره و دهنش رو باز می کنه تا ببینه سرت اون تو جا می شه یا نه.»
من گوش هایم را گرفتم، اما پاولی آلن پافر بلندتر حرف زد. گفت: «می تونم ثابت کنم. تا حالا شده بیدار بشی و ببینی جای آب دهن کسی روی بالشت مونده؟»
کلّی فکر کردم: «خب؟»
پرسید: «خُب، فکر می کنی از کجا اومده؟ از هیولای زیر تختت، از اون جا. آب دهن هیولا بوده، جونی بی جونز!»
سرم را تندتند تکان دادم.
ــ نخیر! پاولی آلن پافر! بس کن دیگه!
ابروهاش را داد بالا و گفت: «خب، پس از کجا اومده؟ تو آب دهنت روی بالشت نریخته، ریخته؟ تو که بچه نیستی. بچه ای؟»
داد زدم: «نه! به من نگو بچه! من بچه نیستم!»
پاولی آلن پافر دست به سینه شد و دوباره پرسید: «خب پس اون جا آب دهن از کجا اومده؟»
گفتم: «نمی دونم. اما پدرم می گه هیچ هیولایی وجود نداره.»
پاولی آلن پافر گفت: «خب که چی؟ باباها باید هم این جوری بگن، تا تو شب راحت بخوابی.»
بعد چشمش را چپ کرد: «فکر می کنی چرا مامان و باباها دوتایی یه اتاق دارن؟ چون باید مراقب هم دیگه باشن، وگرنه کلّه شون حتماً کنده می شه.»
یک دفعه ای از این فکر وحشتناک، دماغم را چین انداختم. بعد زبان درازی کردم و شکلک درآوردم. بعد، اگر گفتی چی؟
آقای سیب، عکس کلاس را گرفت.

۲ . فقط بگو راست می گویم

بعد از عکس مدرسه، به کلاس ۹ برگشتیم.
من سرم را روی میز گذاشتم و آهسته به خودم گفتم: «هیچ هیولایی وجود نداره. هیچ هیولایی وجود نداره. چون پدر خودِ خودم این رو بهم گفته و اون هیچ وقت به من دروغ نمی گه... البته شاید.»
خانم گفت روی صندلی ام درست بنشینم.
او کاری دست مان داد تا انجام بدهیم؛ بهش می گویند رونویسی از حروف الفبا.
من اصلاً حوصله ی این کار را نداشتم. به بهترترین دوستم، لوسیل، زدم: «می دونی چیه لوسیل؟ هیولا اصلاً وجود نداره. جدی جدی وجود نداره. پس حتماً هیچ هیولایی هم زیر تخت من زندگی نمی کنه، مگه نه، لوسیل؟ راست می گم مگه نه؟»
گفت: «هیس! دارم مشق می نویسم.»
ــ بله لوسیل! می دونم داری مشق می نویسی. فقط می خواستم در مورد هیولا بهت بگم، چون اصلاً وجود نداره... مگه نه؟
لوسیل نگفت که راست می گویم.
ــ چرا نمی گی راست می گم، لوسیل؟ فقط بگو راست می گم. باشه؟ فقط بگو هیولا وجود نداره. اون وقت من دیگه مزاحمت نمی شم.
یک دفعه لوسیل بدجوری نفس کشید: «حالا ببین چی کار کردی، جونی بی! یه کاری کردی دستم خط خورد! گفتم حواسم رو پرت نکن.»
بعد هم تندی کاغذش را برداشت و دوید پیش خانم تا درستش کند.
من با انگشت هام به میز زدم. بعد برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. بعد هم به آن پسره، ویلیام لبخند زدم: «می دونی چیه ویلیام؟ هیولا اصلاً وجود نداره. تازه، نمی شه یه هیولا زیرتخت من زندگی کنه، مگه نه؟ ویلیام، راست می گم نه؟»
ویلیام صندلی اش را از من دور کرد. من با صندلی ام دنبالش کردم: «فکر نمی کنی راست می گم، ویلیام؟ هیچ هیولایی زیر تخت من زندگی نمی کنه. می کنه؟ تازه، سر من رو هم نمی گذاره توی دهنش.»
ویلیام صندلی اش را کمی بیش تر از من دور کرد. من هم صندلی ام را بیش تر به طرفش کشیدم: «فقط بگو راست می گم ویلیام. فقط بگو هیچ هیولایی زیر تخت من نیست. اون وقت دیگه کاری باهات ندارم.»
ویلیام صندلی اش را برداشت و برد وسط کلاس. این طوری شد که من هم مجبور شدم صندلی ام را ببرم وسط کلاس. بعد نشستم و با لبخند خیلی خوشگلی گفتم: «مگه نه ویلیام؟ راست می گم، مگه نه؟»



بعدش خیلی بد شد، چون یک هو یکی زد به شانه ام.
سرم را بلند کردم.
خانم بود.
آب دهنم را قورت دادم.
یک جورهایی هول هولکی گفتم: «سلام. خوبید؟ چه خبرها؟»
خانم صندلی ام را برگرداند کنار میزم. اصلاً کار خوبی نبود. من فوری مدادم را برداشتم. گفتم: «می دونید چیه؟ الان مشق هام رو می نویسم. تازه اصلاً نمی خوام حرف بزنم، چون اصلاً این جا کسی رو دوست ندارم.»
خانم، جلوی من تندتند با نوک کفشش می زد زمین.
خیلی آهسته گفتم: «چه کفش های خوشگلی!»
هنوز داشت پاش را زمین می زد. بعدش، اتفاق مهمی افتاد؛ یعنی زنگ آخر خورد! تندی از در زدم بیرون. بعد، من و بهترترین دوست دیگرم، گریس، دویدیم طرف سرویس مدرسه.
ــ گریس! گریس! اگه گفتی چی؟ هیچ هیولایی وجود نداره، تازه، زیر تخت من هم نیست. مگه نه، گریس؟ راست می گم؟
گریس نگفت راست می گویم. واسه همین شانه هاش را گرفتم و هی تکانش دادم، چون دیگر داشت حوصله ام از دست این آدم ها سر می رفت.
ــ چرا نمی گی راست می گم، گریس؟ چرا هیچ کس نمی گه که راست می گم؟ چون خیلی لجم گرفته.
گریس دست هایم را کنار زد و گفت: «نه، راست نمی گی. چون شاید واقعاً یه هیولا زیر تختخوابمه، جونی بی.»
چشم هام گشادِ گشاد شدند: «نه گریس! نه! نگو! نگو که شاید یه هیولا زیر تختخوابمه! چون نیست، وگرنه من تا حالا دیده بودمش.»
گفت: «نه! نمی تونی ببینی. خواهر بزرگم می گه وقتی به هیولاها نگاه می کنی، خودشون رو نامرئی می کنن. واسه همینه که کسی تابه حال اون ها رو ندیده.»
آن دختره، گریس خیلی جدی نگاهم کرد: «فکر نمی کنی که راست می گم؟ هان، جونی بی؟ راست می گم؟»
بعدش یک هو گلوم خشک شد و دلم ضعف رفت.
حالم خیلی گرفته شد. از پنجره به بیرون نگاه کردم و نگفتم که راست می گوید.

نظرات کاربران درباره کتاب هیولای زیر تخت

خواهشا بجای این کتاب های مسخره، چن تا کتاب درست و حسابی بزارید. هر دفعه که کتاب نیاز دارم برنامه شما رو نصب میکنم به این امید که کتابی که میخوام باشه توش ولی نیس. و پاکش میکنم، یکم کتاب درسی برای ارشد، یکم کتاب زبان به سایر زبان ها مخصوصا روسی رو بزاید. این قدر کتاب های بی کاربرد رو نزارید خواهشا. مغز مردم رو با این مسخره ها پر نکنید. بعد میگن سرانه مطالعه پایینه. اگه یکم هنر داشته باشید میرید کتاب های کمیاب رو پیدا میکنید و میزاربد تو برنامه تا هم بازدیدتون بره بالا و هم درآمد زایی بشه و هم لطفی کنید تو سرانه مطالعه کشور.
در 11 ماه پیش توسط
عالی فقط میشه رایگانش کنید. لطفاً جواب بدید
در 1 سال پیش توسط