فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جشن تولد جیم بدجنسه

کتاب جشن تولد جیم بدجنسه
جونی بی.جونز ۶

نسخه الکترونیک کتاب جشن تولد جیم بدجنسه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جشن تولد جیم بدجنسه

مجموعه «جونی بی جونز» نوشته باربارا پارک نویسنده معروف کودک و نوجوان است. اسم قهرمان این کتاب، جونی بی جونز است. «بی» اول اسم «بئاتریس» است ولی او از بئاتریس خوشش نمی‌آید و فقط از بی خوشش می‌آید. او دخترک کودکستانی و بسیار شیطان است و همیشه ماجراهای جدید درست می‌کند. زمانی می‌خواهد با عکس بدریخت خودش، لولوی زیرتخت را بترساند، یا نشان دهد که چگونه موهایش را کوتاه می‌کند یا این که می‌خواهد ثابت کند دزد نیست. پدربزرگ یک دستکش پوست سیاه به او هدیه داده است. او هنگام بازی آن را زیر درخت می‌گذارد. پس از بازی آن را پیدا نمی‌کند به دنبالش همه جا از جمله جعبه امانت و وسایل گم شده را جستجو می‌کند. او در جعبه دستکش را پیدا نمی‌کند ولی یک کوله پشتی خوشگل دل او را می‌برد ولی او اجازه ندارد آن را بردارد. پس از آن جونی یک خودکار چند رنگ پیدا می‌کند با وجود کشمکش درونی آن را برمی دارد پدربزرگ با شنیدن ماجرای دستکش، داستانی را درباره کیف پولش می‌گوید و او تصمیم می‌گیرد که دزد نباشد. او دستکش را دست دختر لباس پفکی صورتی می‌بیند وآن را پس می‌گیرد وخ ودش هم خودکار رادرون جعبه امانت می‌اندازد. مجموعه کتاب‌های جونی بی جونز موضوع‌های مختلفی دارد و این دختر شیطان هر بار دسته گلی به آب می‌دهد. داستان‌ها علاوه بر طرح مسائل اخلاقی و تربیتی در قالب طنز که جونی آن را تجربه می‌کند و نمایش شیطنت‌های کودکان در این سن به چگونگی رفتار والدین با کودکان هم اشاره دارد. تولد جیم بدجنسه است. او همه‌ی بچه‌های کلاس را دعوت کرده، به جز جونی! خوب شاید جونی هم جشن تولدش را شش ماه زودتر بگیرد و جیم را دعوت نکند. یا اثاث‌کشی کند و از اینجا برود... یا موهای جیم بدجنسه را بگیرد و ممحکم بکشد یا کارا دعوت یکی از بچه‌ها را کش برود... مگه نه جونی؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جشن تولد جیم بدجنسه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . کیک خوردن



اسم من جونی بی جونز است. بی اولِ اسم بئاتریس است. اما من از بئاتریس خوشم نمی آید، فقط از بی اولش خوشم می آید، واسه همین.
"ک" بهترترین حرف الفباست. واسه این که خوراکی مورد علاقه ام با این حرف شروع می شود و اسمش هست: کیک تولد. امروز توی مدرسه، یک کیک تولد خوشمزه خوردیم.
واسه این که پاولی آلن پافر رفت توی شش سال و مامانش یک کیک شکلاتی با بستنی شکلاتی و شیرکاکائو به کلاس آورد.
فکر کنم خود مامانش هم یک جور شکلات فندقی است.
به همه ی ما خیلی خوش گذشت، به جز پاولی آلن پافر که همه چیز را خراب کرد. واسه این که کیک را گذاشت روی سرش و بعد آن قدر خندید تا شیر از دماغش بیرون زد.
به بهترترین دوستم، لوسیل گفتم: «به این می گن شیردماغ.»
لوسیل واسه خودش یک خانوم خانوماست.
گفت: «اَی ی ی. کاش اصلاً این شیردماغ را ندیده بودم. واسه این که حالم به هم خورد و نمی تونم بقیه ی کیکم را بخورم.»
گفتم: «من هم همین طور. من هم نمی تونم بقیه ی کیکمرو بخورم. الان هر دوتا کیک مونرو می ندازم توی سطل آشغال.»
بعدش کیک های مان را برداشتم و تندی رفتم طرف سطل آشغال. خوب خوب دور و برم را نگاه کردم. بعد تندی چپیدم پشت سطل آشغال و هر دوتا کیک را کردم توی دهانم.
شکمم حسابی خوش به حالش شد.
گفتم: «حالا تنها چیزی که می خوام، کمی شیره تا این هارو ببره پایین.»
همان موقع دیدم یک لیوان شیر روی میز است. تنهای تنها. برش داشتم و همه اش را یک نفس سر کشیدم.
گفتم: «بَه بَه! چسبید.»
بعدش، صدایی شنیدم.
ـ جونی بی جونز! چرا روی صندلی ت نیستی؟
معلمم بود.
اسم معلمم، خانم است. اسمش یک دنباله هم دارد، اما من دوست دارم فقط بهش بگویم خانم، واسه همین!
خانم چشم های خیلی تیزی دارد.
ازم پرسید: «اون جا چه کار می کنی؟»
بهش گفتم: «دارم به بقیه کیک و شیر می دم، اما الان کسی این جا نیست سهمشرو بگیره.»
خانم چشم هاش را چرخاند بالا و به سقف نگاه کرد.
من لبخند خیلی خوشگلی زدم.
گفتم: «اگه گفتید چی؟ وقتی تولد من بشه، من هم شیر و کیک می آرم. تازه، شاید خوراک لوبیا هم بیارم، واسه این که فکر کنم این جوری بهترتر هم می شه.»
بعدش، یک هو خوردم به مامان پاولی آلن پافر.
گفتم: «کیک خیلی خیلی خوبی بود، خانم. باید به آشپزش تبریک بگم.»
بعدش من و او زدیم قدش. فقط دستش را خوب باز نکرد و من زدم به بازوش.
بعدش هم دویدم طرف صندلی ام. لوسیل داشت بستنی شکلاتی اش را تمام می کرد.
یک سبیل شکلاتی پشت لبش داشت. اخمو نگاهش کردم. گفتم: «لوسیل، واقعاً تعجب می کنم از تو. تو اصلاً این بستنیرو مثل خانوم ها نمی خوری. حالا نشونت می دم که چه طوری باید بخوری.»
بعد تندی قاشقم را توی بستنی لوسیل کردم و گفتم: «دیدی؟ دیدی چه جوری کمی ازش برداشتم؟»
بعدش همان یک ذره بستنی، از قاشقم لیز خورد افتاد روی دامن لوسیل.
از صندلی اش پرید بالا.
داد زد: «وای، نه! ببین چی کار کردی! بستنی رو ریختی روی دامن جدیدم! مامانیم این رو از نیویورک برام خریده! ۹۵ دلار قیمتشه، با مالیاتش!»
خانم فوری خودش را رساند به ما و خواست با دستمال نم داری که دستش بود، لباس لوسیل را پاک کند.
اما لوسیل گفت: «نه! نکن! نباید بهش آب بزنید! واسه این که این لباس از ساتنه! و ساتنرو فقط باید داد خشک شویی.»
خانم عصبانی نگاهم کرد.



آب دهنم را قورت دادم. یواش گفتم: «از کجا می دونستم؟» بعد سرم را گذاشتم روی میز و آن را با دست هایم پوشاندم. واسه این که قهر کردم.
و قهر کردن کاری است که وقتی به نفع ات است، باید انجامش بدهی.

۲ . داد زدن سر جیم

بعد از جشن، من و یکی دیگر از بهترترین دوست هام با اتوبوس مدرسه رفتیم خانه. اسمش گریس است. من و آن دختره، گریس، نوبتی کنار پنجره نشستیم. فکر کنم ورزش خوبی بود.
به جز بعضی وقت ها که یادمان می رفت نوبت کی است.
بعدش باید به زورِ مشت هامان، جا می گرفتیم.
این بار نوبت آن دختره، گریس بود که کنار پنجره بنشیند.
گفتم: «اگه گفتی چی؟ اصلاً برام مهم نیست که امروز تو این جا بشینی. واسه این که امروز یه عالمه کیک خوردم. حالا حسابی سرحالم.»
آن دختره، گریس لبخند زد و گفت: «من هم یه عالمه کیک خوردم و سرحالم.»
بهش گفتم: «خب، اما به اندازه ی من که سرحال نیستی. واسه این که من دوتا کیک خوردم و تو یکی.»
آن دختره، گریس اخم کرد. گفتم: «ولش کن، گریس. ناراحت نشو. واسه این که وقتی تولدم بشه، تو رو هم دعوت می کنم و اون وقت، تو هم می تونی دوتا کیک بخوری.»
گفت: «وای!»
گفتم: «می دونم، خیلی هم وای! تازه، با یه بسته اسمارتیز که مال خود خودت می شه.»
آن دختره، گریس گفت: «وای! بَه بَه! من عاشق اسمارتیزم.»
گفتم: «من هم همین طور. من هم عاشق اسمارتیزم. این جوری شکلاتش روی دست هات نمی ریزه؛ فقط دست هات رنگی می شه. همین!»
یک خنده ی حسابی و گنده تحویلش دادم.
ــ تازه، یه چیز دیگه. گریس! وقتی بیایی تولدم، یه کلاه مخصوص تولد هم می گیری و با هم کارت بازی می کنیم. تازه، یه بازی دیگه هم می کنیم که توش داد می زنی دبلنا! فقط اسمش یادم رفته.
بعدش، یک هویی آن پسربدجنسه، جیم، از صندلی اش پرید بالا.
داد زد: «دبلنا! خُل و چل! اسمش دبلناست! چه قدر احمقی تو! کی دلش می خواد به همچین تولد مسخره ای بیاد؟»
صداش را خیلی بالا برد، جوری که همه می شنیدند.
گفت: «من تو خونه مون جشن تولد می گیرم. سال قبل، اسم جشن تولدم بود با دلقک ها. چون دوتا دلقک از سیرک آورده بودیم و اون ها هم کلی بادکنک حیوونی ساختن و شعبده بازی کردن.»
من رفتم توی صورتش و گفتم: «خب که چی؟ اصلاً هم از دلقک خوشم نمی آد دلقک ها که آدم های معمولی نیستن. تازه، بابابزرگ خودم، فرانک میلر هم کلی بادکنک حیوونی درست می کنه. فقط بادکنک هاش، همه شبیه سوسیس هستند. اما اون داره تمرین می کنه.»
جیم بدجنسه، اصلاً به حرف هام گوش نمی داد و همه اش از جشن تولدهاش حرف می زد: «امسال هم اسم تولدم، مزرعه ی قدیمی مک دونالده و یه مزرعه دار راست راستکی، چندتا حیوون راستکی می آره توی حیاط خونه مون. قراره با خودش یه بره و یه بز و یه الاغ بیاره، با چندتایی هم خرگوش! تازه یه کره اسب واقعی واقعی هم می آره تا سوارش بشیم.»
دستم را زدم کمرم.
گفتم: «خب، خیلی بد شد برات. واسه این که من کلی فیلم درباره ی کره اسب ها دید م و کره اسب ها تو رو از پشت شون می ندازن پایین و بعد اون قدر لگدت می کنن تا بمیری. تازه، من میلیون تا سال هم بگذره، به جشن تولد مسخره و خنگول تو نمی آم.»



جیم بدجنسه داد زد: «چه خوب! خوش به حالم! واسه این که تولدم همین پنج شنبه ی بعده! و فردا برای همه ی بچه های کلاس، کارت دعوت می آرم! به جز تو! تو تنها کسی هستی که کارت دعوت بهت نمی دهم! خوب شد؟»
بعدش یک هاهاهای بلند گفت! آن هم درست توی صورتم!
و دوباره نشست روی صندلی اش.
کمی بعد، من هنوز همان جا ایستاده بودم.
واسه این که فکر کنم یک اشتباهی شده بود.
زدم به سر جیم. گفتم: «خب، یه چیزی...، من واقعاً نمی دونستم که تولدت روز پنج شنبه ست. واسه همین، یه خبر خوبی... فکر کنم بتونم بیام...»
آن پسربدجنسه داد زد: «نه! تو حق نداری بیای! حالا برو ببینم!»
دوباره زدم به سرش. گفتم: «خب، درباره ی کره اسب ها هم شوخی کردم. شاید هم اصلاً لگدت نکنن.»
داد زد: «به من چه! مزاحمم نشو!»
روی نوک پا بلند شدم و به سرش نگاه کردم. گفتم: «امروز موهات چه قدر خوب شده!»
جیم با دستش هلم داد. داد زد: «برو عقب! نمی خوام بیای تولدم. همین که گفتم! تمام.»
بعدش قلنبه ی بزرگی پرید تو گلوم.
قلنبه ی بزرگ، چیزی است که همیشه قبل از گریه کردن می آید توی گلوت.
قورت دادنش خیلی درد دارد.
من نشستم و صورتم را لای ژاکتم قایم کردم.
گفتم: «لعنتی!» واسه این که فکر کنم حسابی بهم خوش می گذشت.
بعد بهترترین دوستم، گریس، دستش را انداخت دور گردنم و با مهربانی بغلم کرد.
و گذاشت که کنار پنجره بنشینم.

نظرات کاربران درباره کتاب جشن تولد جیم بدجنسه

عالئیییییییییییییییییی
در 1 سال پیش توسط
سلام این کتاب برای چه رده سنی است؟
در 2 سال پیش توسط