فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یوحنا، پاپ مونث

کتاب یوحنا، پاپ مونث

نسخه الکترونیک کتاب یوحنا، پاپ مونث به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یوحنا، پاپ مونث

بیست و هفتمین روز از ماه زمهریر سال ۸۱۴ پس از میلاد مولایمان عیسای مسیح، در سردترین و سخت‌ترین زمستانی بود که مردم به یاد داشتند. هروترود، قابله روستای اینگل‌هایم در مسیرِ خانه کشیش ِ روستا، با دریایی از برف دست و پنجه نرم می‌کرد. تندبادی به سردی یخ از لابلای درختان لخت و سرمازده وزیدن گرفت. انگشتان یخ‌زده‌اش را در تنِ لرزان هروترود فرو کرد و از سوراخ‌ها و وصله‌های قبای پشمی نازکش گذشت. کوره‌راه جنگلی پوشیده از توده‌های برف بود و هروترود در هر گامی که برمی‌داشت تا زانو در برف فرو می‌رفت. قشری از برف و یخ روی ابروان و پلک‌هایش نشسته بود. هروترود هر چند لحظه یک بار دستی به صورتش می‌کشید و برف‌ها را پاک می‌کرد تا بتواند راه را تشخیص دهد. دست‌ها و پاهایش، با آن‌که چند لایه پارچه دور آن‌ها پیچیده بود، از شدت سرما درد می‌کرد. چند قدم آن طرف‌تر لکه سیاه و مبهمی روی برف‌ها پدیدار شد. این لکه سیاه، لاشه کلاغ یخ‌زده‌ای بود. حتی این لاشخورهای مقاوم و جان‌سخت هم در آن زمستانِ بی‌نهایت سرد، می‌مُردند؛ یعنی از گرسنگی می‌مُردند، چون لاشه جانوران چنان یخ می‌زد که حتی کلاغ‌ها هم نمی‌توانستند با منقارشان یخ را بشکنند و گوشتی از استخوان جدا کنند. تن هروترود از تماشای این منظره لرزید؛ بر سرعت گام‌هایش افزود.

ادامه...

بخشی از کتاب یوحنا، پاپ مونث

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

بیست و هفتمین روز از ماه زمهریر سال ۸۱۴ پس از میلاد مولایمان عیسای مسیح، در سردترین و سخت ترین زمستانی بود که مردم به یاد داشتند.
هروترود، قابله روستای اینگل هایم در مسیرِ خانه کشیش ِ روستا، با دریایی از برف دست و پنجه نرم می کرد. تندبادی به سردی یخ از لابلای درختان لخت و سرمازده وزیدن گرفت. انگشتان یخ زده اش را در تنِ لرزان هروترود فرو کرد و از سوراخ ها و وصله های قبای پشمی نازکش گذشت. کوره راه جنگلی پوشیده از توده های برف بود و هروترود در هر گامی که برمی داشت تا زانو در برف فرو می رفت. قشری از برف و یخ روی ابروان و پلک هایش نشسته بود. هروترود هر چند لحظه یک بار دستی به صورتش می کشید و برف ها را پاک می کرد تا بتواند راه را تشخیص دهد. دست ها و پاهایش، با آن که چند لایه پارچه دور آن ها پیچیده بود، از شدت سرما درد می کرد.
چند قدم آن طرف تر لکه سیاه و مبهمی روی برف ها پدیدار شد. این لکه سیاه، لاشه کلاغ یخ زده ای بود. حتی این لاشخورهای مقاوم و جان سخت هم در آن زمستانِ بی نهایت سرد، می مُردند؛ یعنی از گرسنگی می مُردند، چون لاشه جانوران چنان یخ می زد که حتی کلاغ ها هم نمی توانستند با منقارشان یخ را بشکنند و گوشتی از استخوان جدا کنند. تن هروترود از تماشای این منظره لرزید؛ بر سرعت گام هایش افزود.
دردِ زایمانِ گودرون(۱) همسر کشیش ِ روستا آغاز شده بود. هروترود با تلخی بسیار با خود گفت: این کوچولو هم چه وقت خوبی را برای تولد انتخاب کرده! فقط در همین یک ماه گذشته پنج نوزاد به دنیا آوردم که هیچ یک از آن ها بیش تر از دو هفته زنده نماند.
باد تندی مُشتی برف بر چشمان هروترود کوبید و دیدش را تیره کرد. برای یک لحظه مسیر جاده را که به زحمت علامت گذاری شده بود، گم کرد. هول و وحشت سر تا پایش را فرا گرفت. تا آن روز نه یکی، بلکه چند تن از ساکنین روستا فقط به دلیل گم کردن جهت یابی در چنین هوا و بورانی یخ زده و مرده بودند. این بخت برگشتگان آن قدر در دایره چرخیده بودند که بعضا در چند قدمی خانه هایشان از خستگی روی برف ها ولو شده و یخ زده بودند. هروترود به زحمت بر وحشتش غلبه کرد و تصمیم گرفت توقف کند و منتظر بماند. باد و بوران در اطرافش غوغا می کرد و طبیعت پیرامون او را به صحنه ای یکدست سفید و فاقد هرگونه پستی و بلندی و نشانه ای تبدیل کرده بود. سرانجام هنگامی که بوران فروکش کرد، هروترود به زحمت توانست حدود و کناره راه را تشخیص دهد. دوباره به راه افتاد. دردِ دست ها و پاهایش ناپدید شده بود؛ اعضا و جوارحش اینک از شدت سرما کاملاً کرخ و بی حس گردیده بود. هروترود خوب می دانست این کرِخی دست و پا چه معنایی دارد؛ اما در شرایطی نبود که بتواند بیش از چند لحظه به خطری که در انتظارش بود بیندیشد. می دانست که مهم تر از هر چیز حفظ آرامش است.
نباید به سرما فکر کنم.
تصویر کاشانه ای را که در آن بزرگ شده بود به خاطر آورد و در نظر مجسم کرد: زادگاهش یک Casa، یعنی یک خانه اربابی بزرگ با شش هکتار زمین زراعی حاصلخیز بود. خانه پدری اش گرم و راحت بود و برخلاف خانه های همسایه که دیوارهایشان از تخته های نازک و کاهگل ساخته شده بود، دیوارهایی محکم و استوار از الوارهای تنومند داشت. در اجاق، که جایش در وسط خانه بود، آتش بزرگی می سوخت و دودی که چرخ زنان از کنده ها برمی خاست، از سوراخ سقف به آسمان تنوره می کشید. پدر هروترود قبای گرانبهایی از پوست سمور روی جلیقه و پیراهن کتانی گرم و راحتش می پوشید و مادرش هم برای بستن موهای سیاه و بلندش از نوارهای ابریشمی استفاده می کرد. خود هروترود هم دو لباس ِ بیرون با آستین های گشاد و یک پالتوی گرم از جنس بهترین پشم خالص داشت. هنوز هم به یاد داشت که از تماس پوستِ بدنش با آن پارچه نرم و گرانبها چقدر لذت می برد.
و بعد همه چیز به سرعت، مثل برق و باد، تمام شد و به آخر رسید. دو تابستانِ بی باران و همراه با خشکسالی و یک زمستان یخ زده، مزارع و محصولات کشاورزی را نیست و نابود کرد. همه جا مردم گرسنگی می کشیدند؛ حتی شایع شد که در تورینگن مواردی از آدمخواری مشاهده شده. پدر هروترود با فروش ِ محتاطانه و تدریجی مایملک و هست و نیستِ خانواده، تا مدتی زن و فرزند را از زجر گرسنگی بر حذر داشت. هروترود آن روز که پدر پالتوی پشمی او را برای فروش به بازار برد، گریه کرد. از دست دادن پالتو، بزرگ ترین و بدترین مصیبتی بود که در تصورش می گنجید. هروترود، علی رغم سرمای شدید، بی اختیار لبخند زد. در آن روزها فقط هشت سال داشت و هنوز فجایع و سنگدلی های این جهان را نمی شناخت.
بار دیگر در بورانی که دوباره سر گرفته بود تقلایی کرد و کوشید بر سرگیجه و حالت تهوعش غلبه کند. از چند روز پیش غذایی نخورده بود. ولی در این فکر بود که اگر همه چیز به خوبی تمام شود، امشب شام مفصلی نوش جان خواهم کرد. اگر کشیش از کارم راضی باشد، هنگام بازگشت به خانه علاوه بر دستمزد حتی شاید کمی گوشت و دنبه هم به من بدهد. این فکر نیروی تازه ای به او داد.
هروترود به محوطه بی درختی رسید و در پیش رویش شبحِ مبهمِ کلبه بزرگی را دید: این برآمدگی پوشیده از برف، خانه غارمانند کشیش روستا بود. این جا، در این محوطه بی درخت ارتفاع برف بیش تر بود، چون از سقف طبیعی درختان بهره ای نداشت. اما هروترود بی محابا و مصمم به راهش ادامه داد. با دست ها و پاهای نیرومندش برف ها را کنار زد و با اطمینان به این که تا چند لحظه دیگر به جای امنی خواهد رسید، با توده های برف به چالش پرداخت.
به محض رسیدن به درگاه خانه، یک بار در زد و سپس بی آن که منتظر جواب بماند، وارد خانه شد. هوا سردتر از آن بود که بتواند به آداب و رسوم اجتماعی توجه کند. وارد شد و بلافاصله با تاریکی فضای خانه مواجه گردید. تنها پنجره خانه غارمانند را به خاطر سرمای زمستان بسته و با تخته چهارمیخه کرده بودند؛ تنها نورِ خانه از آتش اجاق و پیه سوزهای متعدد و پُردودی برمی خاست که در نقاط مختلف خانه مستقر کرده بودند. پس از مدتی چشم هروترود به تاریکی عادت کرد و تازه در این لحظه بود که دو پسر را دید که تنگِ یکدیگر در جوار آتش ِ اجاق نشسته بودند.
پرسید: «بچه متولد شده؟»
پسری که سنش بیش تر بود پاسخ داد: «هنوز که نه.»
هروترود نفسی به راحتی کشید، دعای کوتاهی زیر لب زمزمه کرد و در دل، از کوزماس،(۲) قدیس ِ حامی قابله ها تشکر نمود. بارها پیش آمده بود که به خاطر تولد زودهنگامِ نوزاد، سر او را کلاه گذاشته و بی آن که به خاطر زحماتش حتی یک دینار پرداخت کنند، وی را به خانه برگردانده بودند. در کنارِ آتش ِ اجاق، نوارهای پارچه ای را که دورِ دست و پایش پیچیده بود، باز کرد و به محض دیدنِ رنگِ ناسالمِ پوستش که به سفید مایل به آبی می زد، از فرط وحشت، فریاد کشید. یا مادرِ مقدس، تقاضا می کنم: نگذار سرما و یخبندان دست و پایم را از من بگیرد. یک قابله ناقص العضو به درد مردم روستا نمی خورد و کاری از پیش نمی برد. الیاس، کفاش روستا هم به همین نحو امکان ارتزاق خود را از دست داده بود. این مرد در مسیر بازگشت از ماینتس(۳) ناگهان در بوران برف گیر افتاده بود. نوک انگشتان دستش در عرض یک هفته سیاه و بعد از مدتی از دست جدا شدند. این بخت برگشته از آن روز گرسنه و نیمه جان جُل و پلاس ِ مندرس و پاره پاره اش را در کنار برج کلیسیا پهن کرده بود و غذای روزانه اش را با گدایی از مردمِ نیکوکار تامین می کرد. هروترود، در حالی که انگشتان کرخ و بی جانِ دست و پایش را می مالید و گرم می کرد، با خشم سر تکان داد. دو پسرِ صاحبخانه ساکت و کنجکاو به او نگاه می کردند. مشاهده این دو پسر، قلب هروترود را مطمئن و امیدوار کرد. سعی کرد فکرِ الیاس ِ بی چاره را از سر به در کند: زایمانِ راحت و آسانی در پیش است، مگر نه این که دو زایمان قبلی گودرون را، که نتیجه آن ها همین دو پسرِ سالم و نیرومند است، هم بی دردسر و بی مسئله انجام دادم؟ سنِ پسر بزرگ تر اکنون به شش زمستان رسیده بود؛ پسرک نسبتا هیکل داری بود که در چهره اش آثار هوش و ذکاوت دیده می شد. برادر لُپ قرمزِ خردسال ترش که تازه سه ساله شده بود، بالاتنه اش را پس و پیش می برد و با خُلقِ تنگ انگشت سبابه اش را می مکید. هر دو، پوستِ نه چندان سفید و موی تقریبا سیاه پدرشان را به ارث برده بودند. هیچ یک از آن دو از موی خارق العاده مادر ساکسونیشان که از فرط بوری به سفیدی می زد، بهره ای نبرده بودند.
هروترود هنوز به خاطر داشت آن روز که کشیش روستا در بازگشت از یکی از ماموریت هایش به منطقه ساکسونی گودرون را همراه آورد، مردان روستا با چه نگاه حریص و کنجکاوی به موی گودرون خیره شدند. این که کشیش روستا همسری انتخاب کرده بود، در ابتدای کار هیاهو و جنجال زیادی به راه انداخت. چند نفری معتقد بودند این کار برخلاف قانون است، چون امپراتور گویا دستورالعملی صادر کرده بود که ازدواج کشیش ها را ممنوع می کرد. اما دیگران می گفتند چنین منعی نادرست و محال است، چون همه می دانند که مردِ بدون همسر در معرض همه گونه وسوسه های شیطانی و ارتکاب گناه قرار دارد. این افراد می گفتند: برای اثباتِ صدق این مطلب کافی است راهبان صومعه بوبیو را در نظر بگیرید که با انحراف های اخلاقی و خلافکاری و میگساری های شبانه شان رسوایی به بار آورده و آبروی کلیسیای مسیح را برده اند. مردم اینگل هایم شک نداشتند که کشیش روستایشان ــ برخلاف این گونه راهبان خدانشناس ــ مردی جدی و سخت کوش است.
داخل اتاق گرم بود. در کنار اجاق، کوهی از کنده های ضخیمِ چوبِ غان و بلوط تلنبار شده بود؛ و توده های ضخیمی از دودِ غلیظ از اجاق به سوی روزنه سقف اتاق تنوره می کشید. این خانه غارمانند، گرچه در حقیقت کلبه بزرگی بیش نبود، اما خانه گرم و راحتی محسوب می شد. دیوارهایش از الوارهای محکم ساخته شده و با قشر ضخیمی از کاهگل پوشیده و درزگیری شده بود و بدین ترتیب از ورود باد و سرما جلوگیری می کرد. تنها پنجره خانه را با تخته های پهن و محکمی از چوب بلوط چهارمیخه کرده بودند: این هم اقدام احتیاطی دیگری بود برای محافظت ساکنین خانه از بادهای زمستانی و بسیار سردِ جنوب شرقی. خانه آن قدر بزرگ بود که توانسته بودند آن را به سه قسمت مستقل تقسیم کنند: یکی از این بخش ها به اتاق خواب کشیش و همسرش اختصاص داشت؛ در بخش دیگری از خانه حیوانات را جا داده بودند تا از سوز سرما در امان باشند و یخ نزنند ــ هروترود در سمت چپش صدای آهسته خُرخُر حیوانات و سُم زدن آن ها را می شنید ــ و بالاخره قسمت سوم، محوطه اصلی خانه، یعنی محل زندگی و کار ساکنین آن بود که اعضای خانواده در آن به سر می بردند و غذا می خوردند و بچه ها هم در همان جا می خوابیدند. به استثنای اسقف، که خانه اش از سنگ ساخته شده بود، در اینگل هایم هیچ کس خانه ای زیباتر و راحت تر از این نداشت.
هنگامی که حس لامسه به دست و پای هروترود برگشت، انگشتانش به خارش و تپش افتاد. دستی به انگشتانش کشید: زبر و خشک شده بودند، اما رنگِ آبی پوست تدریجا برگشت و به سرخی گرایید که نشانه سلامت بود. هروترود از سر رضایت آهی کشید و تصمیم گرفت به خاطر سپاس از کوزماس ِ قدیس، قربانی کوچکی هدیه کند. باز هم چند دقیقه در کنار آتش ماند و از گرمای آن لذت برد و سپس به نشانه اطمینان و دلگرمی برای دو پسرِ صاحبخانه سری تکان داد، دستی به شانه هایشان زد و بعد دیوارِ فاصل را دور زد و به سراغ زنی رفت که در انتظار سر رسیدنِ قابله، دردِ زایمان را تحمل می کرد.
گودرون روی بستری از خاک خوابیده بود که روی آن را با کاهِ نرم فرش کرده بودند. کشیش روستا کمی آن طرف تر نشسته بود؛ موهای سیاهی داشت و ابروان پرپشتش حالتی عبوس و جدی و سخت گیرانه به چهره اش داده بود. کشیش با تکان دادن سر به هروترود خوشامد گفت و سپس دوباره متوجه کتابی شد که جلدی از چوب داشت و آن را روی زانو گذاشته بود. هروترود قبلاً هم در چند باری که به خانه کشیش آمد، این کتاب را دیده بود، ولی هر بار مشاهده مجدد آن حس ترس و احترام را در او برمی انگیخت. این نوشتار، رونوشت دستنویسی از کتاب مقدس و تنها کتابی بود که هروترود در تمام عمرش دیده بود. هروترود هم مثل سایر ساکنین روستا سوادِ خواندن و نوشتن نداشت. با این حال می دانست که این کتاب یک گنج گرانبهاست و قیمتش از جمع درآمد همه ساکنین روستا در عرض یک سال هم بیش تر است. کشیش این کتاب را از موطنش انگلیس، یعنی از جایی همراه آورده بود که کتاب، برخلاف سرزمین فرانک ها، چندان نادر و کمیاب نبود.
هروترود به محض معاینه بیمارش متوجه شد که حال گودرون بسیار بد است و زایمان خطرناک و دشواری در پیش دارد. تنفسش سبک و نامنظم، نبضش بسیار تند و شدید و تمام بدنش متورم و بادکرده بود. هروترود این علائم و عوارض را می شناخت. جای تامل نبود؛ باید سریعا دست به کار می شد. از درون کیسه اش مقداری فضله کبوتر، که در پاییز گذشته با هزار زحمت جمع آوری کرده بود، بیرون آورد، به کنار آتش مطبخ برگشت، فضله کبوتر را در آتش ریخت و با رضایت به دود غلیظی نگریست که از آتش برمی خاست و هوا را از وجود شیاطین و ارواح خبیثه پاکسازی می کرد.
باید درد گودرون را تسکین می داد تا بتواند کمی آرام بگیرد و طفلش را به دنیا بیاورد. هروترود تصمیم گرفت برای این منظور از علفِ سیکران استفاده کند. مقداری از گُل خشک شده این داروگیاه را که رنگی زرد و مویرگ هایی ارغوانی داشت از کیسه اش بیرون آورد، آن را در هاونی از گِل پخته ریخت و در حالی که بوی تند دارو بینی اش را آزار می داد، آن را با مهارت به گَرده ای تبدیل کرد. سپس گَرده را در مقداری شراب سنگین حل کرد و مایع را به کنار بستر گودرون برد.
کشیش روستا، که ناگهان پشت سرِ هروترود سبز شده بود، پرسید: «این چیست که می خواهی به او بخورانی؟»
هروترود از وحشت تکان خورد؛ اصلاً از یاد برده بود این مرد در اتاق حاضر است. پاسخ داد: «درد زایمان همسرتان را ناتوان کرده. این دارو درد او را آرام می کند و خروج طفل از رحم را آسان تر می سازد.»
چهره کشیش عبوس و ترشیده شد. جام دارو را از دست هروترود گرفت، دیوار فاصلِ اتاق را دور زد و مایع را در آتش اجاق ریخت.
«ضعیفه، تو در حضور خدا مرتکب گناه می شوی.»
هروترود خشمگین و بی چاره به کشیش خیره شد. برای پیدا کردن و جمع آوری همین مقدارِ اندک از این داروی گرانبها، هفته ها وقت صرف کرده و هزار مرارت کشیده بود ــ و حالا این جناب کشیش به همین سادگی دسترنج او را در آتش ریخت! دهان باز کرد تا دقِ دلش را خالی کند و خشمش را به منصه ظهور برساند، اما با مشاهده نگاه سرد و مصمم و سخت گیرانه کشیش، از این کار منصرف شد.
کشیش در حالی که به نشانه تاکید بر سخنانش با انگشت به جلد کتاب اشاره می کرد، گفت: «در کتاب خطاب به زن چنین آمده: هر بار که آبستن می شوی، تو را به تحمل درد و رنج بسیار وادار می کنم. تو اَبناء بشر را با دردِ فراوان به دنیا خواهی آورد. در کتاب مقدس چنین نوشته شده. استفاده از چنین دارویی گناه و مقابله با خواست خداست!»
خشم هروترود به اوج خود رسید: استفاده از داروهای من اصلاً گناه نیست؛ مگر نه این که هر بار که گیاهی می چینم، نُه بار دعای «ای پدر که در آسمانی» را زیر لب زمزمه می کنم؟ ــ ولی اصلاً قصد نداشت با کشیش سرِ مرافعه و دعوا را باز کند. کشیش ِ روستا مرد بانفوذی بود. فقط یک کلمه از دهان او در باره «شیوه های الحادی و کفرآمیز» درمانی هروترود کافی بود تا قابله روستا کارش را از دست بدهد و برای امرار معاش مجبور به گدایی شود.
بار دیگر موجی از درد، سر تا پای گودرون را به لرزه درآورد؛ زائو از شدت درد ناله کشید. هروترود با خود گفت: بسیار خوب، حال که کشیش روستا استفاده از داروگیاه سیکران را ممنوع کرده، مجبورم چاره دیگری بیندیشم. به سراغ کیسه اش رفت و پارچه بلندی بیرون آورد که آن را به نحوی بُرش داده بودند که اندازه اش دقیقا با قد و قامت سرور و مولای مسیحیان برابر باشد. هروترود با حرکات سریع و ماهرانه پارچه را دور کمر گودرون پیچید. و وقتی که برای این منظور گودرون را به پهلو چرخاند، دوباره ناله بلندی از گلوی زائو به آسمان برخاست. هر حرکتی باعث درد او می شد. اما چاره ای نبود؛ کار دیگری از دست قابله ساخته نبود. هروترود بسته ای را از درون کیسه اش بیرون کشید که به منظور حفاظت در برابر صدمات، آن را با دقت و احتیاط در یک پارچه ابریشمی پیچیده بودند. این بسته حاوی یکی از گرانبهاترین داروهای هروترود بود ــ این طرفه دارو، استخوان های غوزک پای خرگوشی بود که سر آن را درست در روز تولد حضرت مسیح بریده بودند. هروترود این استخوان را زمستان گذشته با هزار لابه و التماس از یکی از گروه های شکارِ امپراتور گدایی کرده بود. هروترود با دقت و احتیاط بیش از حد با چاقو سه ورقه بسیار نازک از استخوان تراشید و آن ها را روی زبان گودرون گذاشت و گفت:
«خیلی آهسته آن ها را با دندان نرم کن و ببلع.» گودرون با اشاره سر اطاعت کرد. هروترود عقب نشست و منتظر ماند. از گوشه چشم به کشیش نگریست که همچنان با تمرکز حواس کتاب می خواند و پیشانی اش چنان چین خورده بود که ابروان پرپشتش در بالای بینی تقریبا به یکدیگر رسیده بودند.
گودرون دوباره ناله کشید و از فرط درد، پیچ و تابی خورد؛ اما کشیش حتی سرش را هم بلند نکرد. هروترود با خود گفت: مرد خشن و سردی است، با این حال حتما مزاج داغی دارد، وگرنه زنی مثل گودرون را به همسری نمی گرفت.
چند سال از روزی که کشیش این زن ساکسونی را با خود به اینگل هایم آورد، می گذشت؟ ده زمستان؟ یا یازده تا؟ گودرون در آن زمان هم، از دیدگاه معیارهای فرانکی، جوان محسوب نمی شد ــ بیست و شش یا شاید هم حتی بیست و هفت سال داشت ــ؛ ولی با آن موی بورش که به سفیدی می زد و با آن چشمانِ آبی ویژه ملحدین ساکسونی، فوق العاده زیبا بود. تمام اعضای خانواده گودرون در قتل عام وردن به دست آلرها کشته شده بودند. هزاران ساکسونی در آن روز مرگ را پذیرفتند و در آغوش کشیدند، اما حاضر نشدند حقیقتِ سرور و مولای مسیحیان را بپذیرند و به دین ِ خدا بگروند. هروترود با خود گفت: وحشی های دیوانه! اگر من به جای آن ها بودم، این بلا بر سرم نازل نمی شد. بله، اگر هروترود به جای ساکسونی ها بود، حاضر می شد به زمین و زمان سوگند بخورد و به هر چه که از او می خواستند تمکین کند ــ و اگر ساکسونی های وحشی امروز هم دوباره به سرزمین فرانک ها می ریختند و آتش و خون به همراه می آوردند، باز هم به همه چیز تمکین می کرد و حاضر بود به تمام ایزدان و بت های بیگانه و وحشتناکی که وحشی های خون ریز می پرستیدند، سوگند یاد کند و در برابر آن ها سجده کند. این اعمال ظاهری چه اهمیتی داشت؟ مگر چه کسی می داند در درون یک انسان واقعا چه می گذرد؟ یک زنِ قابله و حشاش خوب می توانست نه تنها اسرار شغلی خود، بلکه عقاید شخصی اش را هم مخفی بدارد و بروز ندهد.
در این میان آتش اجاق فروکش کرده بود. شعله سوسو می زد و جرقه می پراکند. هروترود به سراغ توده چوبی رفت که در گوشه اتاق تلنبار شده بود؛ دو کنده خشک انتخاب کرد و آن ها را در اجاق گذاشت و به تماشای شعله هایی پرداخت که با سروصدای زیاد به جان کنده ها افتادند و به آسمان زبانه کشیدند. سپس دوباره به سراغ گودرون رفت تا از حال و روز او باخبر شود.
بیش تر از نیم ساعت از زمانی که گودرون تراشه های استخوان خرگوش را جویده و بلعیده بود، می گذشت، اما بهبودی در او مشاهده نمی شد. یعنی که حتی این داروی قوی هم کارساز نشده بود. درد همچنان سمج و موذی ادامه داشت و گودرون لحظه به لحظه ضعیف تر می شد.
هروترود، خسته و درمانده آهی کشید. کاملاً مشخص بود که چاره ای جز توسل به روش های قوی تر و خطرناک تر نداشت.

کشیش به محض شنیدن سخنان هروترود که توضیح داده بود برای وضع حمل گودرون به کمک او محتاج است، این درخواست را قویا و قاطعانه رد کرد. با تحکم گفت: «زن های روستا را به این جا بیاور.»
هروترود، در حالی که به منظور تاکید بر سخنانش، دست تکان می داد، در پاسخ گفت: «خب... ارباب، این غیرممکن است. چه کسی باید به زن ها خبر دهد؟ من که نمی توانم از این جا تکان بخورم، چون همسرتان به من احتیاج دارد. پسر بزرگتان را هم نمی توانیم به شهر بفرستیم. گرچه ظاهرا نوجوان نیرومندی است، اما در چنین برف و بورانی ممکن است راهش را گم کند و اگر گم بشود قطعا یخ می زند و از دست می رود. خود من هم نزدیک بود راه را گم کنم.»
کشیش با چهره ای عبوس از زیر ابروان پرپشتش به هروترود خیره شد و گفت: «بسیار خوب، پس خود من می روم.» ولی وقتی که از روی صندلی برخاست، هروترود با بی صبری سر تکان داد.
«این کار هم فایده ای ندارد. تا شما برگردید، دیر شده و فرصت از دست رفته است. اگر که می خواهید همسر و کودکتان زنده بمانند، خود شما باید به من کمک کنید. آن هم سریع و فوری.»
«من کمک کنم؟ مگر عقلت را از دست داده ای، ضعیفه؟» و در حالی که با نهایت نفرت و انزجار به بستر زائو اشاره می کرد، ادامه داد: «این کار، کارِ زن هاست، نه من. این، نجس و ناپاک است. من به این هیچ کاری ندارم و حتی دست هم نمی زنم.»
«در این صورت همسرتان خواهد مُرد.»
«مرگ و زندگی در دست خداست، نه در دست من.»
هروترود شانه ای بالا انداخت و گفت: «برای من که فرقی نمی کند. ولی کار برای شما مشکل خواهد شد. بزرگ کردن دو طفل، بدون مادر کار آسانی نیست.»
کشیش به هروترود خیره شد و گفت: «چرا باید حرف های تو را باور کنم؟ مگر این زن دو پسرم را بدون هیچ مشکلی به دنیا نیاورد؟ دعاهای من نیروی کافی به او دادند. تو هیچ نمی دانی و اصلاً نمی توانی پیش بینی کنی که خطر مرگ تهدیدش می کند یا نه.»
این دیگر غیرقابل تحمل بود. به جهنم که کشیش و بانفوذ است ــ این را که کشیش به توانایی او به عنوان قابله شک کرده بود نمی توانست بی پاسخ بگذارد. با لحنی تند و گزنده پاسخ داد: «این شما هستید که هیچ نمی دانید. شما که به این زن حتی نگاه هم نکرده اید. خب، پس همین الآن بروید و به او نگاه کنید و بعد به من بگویید خواهد مُرد یا نه.»
کشیش به کنار بستر همسرش رفت و به او نگریست. موهای خیس ِ عرقِ زائو به پوستش چسبیده بود که ناسالم به نظر می رسید و به زردی گراییده بود. دور چشمانِ بی حالت و گودرفته اش حلقه های کبودی دیده می شد. اگر نفس های ضعیف و نامرتبش نبود، با مُرده تفاوت چندانی نداشت.
هروترود با تندی و سماجت پرسید: «خب؟»
کشیش، خشمگین و ناراحت فریاد زد: «خدای من! آخر ضعیفه چرا از اول زن های روستا را با خودت به این جا نیاوردی؟»
«همان طور که خود شما گفتید، همسرتان در دو زایمان قبلی کوچک ترین ناراحتی و مشکلی نداشت. دلیلی نداشتم این بار بروز مشکلی را پیش بینی کنم. از این گذشته، مگر کسی حاضر می شد در چنین بوران وحشتناکی به این جا بیاید؟»
کشیش خود را به اجاق خانه رسانید و در آن جا عصبی و ناآرام بالا و پایین رفت. ولی بالاخره سر جایش ایستاد و پرسید: «بگو چکار باید بکنم؟»
هروترود لبخندزنان پاسخ داد: «اوه، خیلی کم، ارباب، خیلی کم.» بعد کشیش را با خود به کنار بستر زائو برد و گفت: «قبل از هر چیز به من کمک کنید گودرون را بلند کنیم.»
دو طرفِ زائو مستقر شدند، زیر بغلش را گرفتند و او را از جا بلند کردند. بدن گودرون سنگین و پف کرده بود، با این حال هروترود و کشیش موفق شدند او را سرپا بایستانند. گودرون تلوتلویی خورد و روی شانه همسرش افتاد. اما کشیش نیرومندتر از آن بود که هروترود تصور می کرد. و چه بهتر! چون قابله در چنان شرایطی به نیروی کمکی قوی هیکلی نیاز داشت.
«باید جنین را در وضعیت درست و مناسبی قرار دهیم. وقتی اشاره کردم، همسرتان را از جا بلند کنید، تا آن جا که می توانید او را بالا ببرید و بعد به شدت تکان دهید.»
کشیش به نشانه پذیرش سری تکان داد؛ وجناتش نشان می داد که قاطعانه تصمیم گرفته است وظیفه اش را به درستی انجام دهد. گودرون مثل یک لاشه بی جان میان او و هروترود آویزان شده و سرش روی سینه افتاده بود.
هروترود فرمان داد: «یک، دو ــ بکش بالا!» هر دو با هم زیر بازوان گودرون را گرفتند و او را تا آن جا که قدرت داشتند بالا کشیدند و به بالا و پایین تکان دادند. زن بی چاره از شدت درد زوزه کشید و کوشید خود را از چنگ آنان نجات دهد. درد و ترس، نیروی عجیب و فوق العاده ای به او بخشیده بود؛ هروترود و کشیش برای مهار او شدیدا به زحمت افتادند. هروترود در دل گفت: ای کاش به من اجازه داده بود سیکران به گودرون بخورانم، که اگر دارو را خورده بود، اکنون در عالم هپروت سیر می کرد و هیچ دردی احساس نمی کرد.
به سرعت گودرون را روی زمین گذاشتند، اما او همچنان دست و پا می زد و زوزه می کشید. هروترود دوباره با سر به کشیش اشاره کرد و هر دو یک بار دیگر بازوان گودرون را گرفتند، او را بالا کشیدند و به شدت تکان دادند؛ سپس زائو را دوباره روی بسترش خواباندند. زن بی چاره نیمه جان و نیمه مدهوش روی بستر افتاد و به زبان وحشیانه مادری اش کلمات نامفهومی زیر لب زمزمه کرد. هروترود با خود گفت: خیلی خُب، اگر کارم را سریع و درست به انجام برسانم، می توانم زایمان را قبل از آن که حواسش سر جا بیاید، تمام کنم.
آن گاه به کار اصلی خود، یعنی قابلگی پرداخت و با فوت و فنی که می دانست دهانه رحم را، که در برابر خروج جنین مقاومت می کرد، باز کرد. گودرون بلند ناله کشید و بعد، بدنش شُل شد و کاملاً وارفت. خونِ گرم روی دست هروترود ریخت، اما سرانجام دست قابله سرِ نوزاد را لمس کرد. هروترود بی اختیار از شادی فریاد خفه ای کشید و خطاب به کشیش، که اکنون رنگ به چهره نداشت، فرمان داد:
«شانه های او را بگیرید و بالاتنه اش را به طرف من فشار دهید.» کشیش نگاه خشمگینی به قابله انداخت، اما فرمانش را اطاعت کرد. فشار مشترک قابله و همسرِ زائو بالاخره کارساز شد. و ابتدا سرِ پوشیده از موی نوزاد و سپس شانه ها و بازوان او نمایان گردیدند و دست آخر بدنی کوچک و مرطوب در دست های منتظر و آماده هروترود قرار گرفت.
قابله با صدای بلند اعلام کرد: «دختر است.» و سپس در حالی که با رضایت به گریه بلند و گوشخراش نوزاد گوش می داد و شادمانه به پوست سرخ و سالم او می نگریست، اضافه کرد: «و تا آن جا که می بینم، شکرخدا دختر سالم و نیرومندی است.»
و بعد برگشت و به چهره عبوس و گرفته کشیش نگریست.
کشیش با لحنی تحقیرآمیز گفت: «یک دختر! یعنی که همه تلاش هایمان بیهوده و به هدر بود؟»
هروترود به وحشت افتاد که مبادا کشیش به دلیل نارضایتی از جنسیت نوزاد، دستمزد و غذای کم تری به او بدهد. خطاب به او گفت: «ارباب نباید این چنین حرف هایی بر زبان براند. نوزاد، سالم و نیرومند است. خداوند به او زندگی بخشیده تا نام شما را زنده نگه دارد و بر عزت شما بیفزاید.»
اما کشیش سری تکان داد و گفت: «نه، دختر مجازات خداوند است. خدا بدین ترتیب مرا به خاطر گناهانم مجازات کرده.» و در حالی که به گودرون، که بی حرکت و نیمه جان روی بستر افتاده بود، اشاره می کرد، اضافه نمود: «و نیز مجازات گناهان این زن است. آیا او زنده می ماند؟»
هروترود پاسخ داد: «بله.» امیدوار بود که لحن و صدایش محکم و مطمئن به گوش برسد. اصلاً و تحت هیچ شرایطی نمی خواست کشیش را به این فکر بیندازد که احتمالاً دچار بدشانسی مضاعفی شده و در عرض یک روز به دو بدبختی دچار گردیده. هنوز هم امیدوار بود که آن شب شام مفصل و گوشت داری نوش جان کند. و از این گذشته، واقعا هم این امید وجود داشت که گودرون زنده بماند. بله، البته، زایمان دشواری بود و گودرون بعد از این به احتمال زیاد دیگر نمی توانست بچه دار شود. بسیاری از زنان پس از چنین زایمانِ شکنجه واری دچار تب چرکی و ذات الریه می شدند. اما گودرون زن نیرومندی بود و هروترود هم می خواست زخم او را با مرهمی از چربی روباه و افسنطین مداوا کند. بنابراین با صدایی محکم تکرار کرد: «بله، اگر خدا بخواهد، زنده می ماند.»
کشیش گفت: «باز هم جای شکرش باقیست.» به کنار بستر گودرون آمد، چند لحظه به او نگریست و بعد با محبت دستی به موهای بور او کشید که اینک از عرق و غبار، تیره به نظر می رسید. هروترود برای یک لحظه مطمئن شد که کشیش هم اکنون بر چهره دردکشیده همسرش بوسه خواهد زد. اما لحظه ای بعد حالت چهره کشیش ناگهان دگرگون شد و نگاهش جدی و حتی خشمگین گردید.
گفت: «Per mulierem culpa successit؛ این زن بود که گناه را آفرید.» و بعد موی نمناک از عرق گودرون را دوباره روی پیشانی او انداخت و عقب نشست.
هروترود شگفت زده سر تکان داد. این چه جمله و چه حکمتی بود؟ لابد نقل قولی بود از این کتاب قطور. جناب کشیش واقعا مرد عجیبی بود؛ ولی شکرخدا هر چه که بود، به او ــ به هروترود ــ هیچ ارتباطی نداشت. با سرعت به کار پرداخت و بدن گودرون را از خون و عرق پاک کرد ــ می خواست قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردد.
گودرون چشم گشود و کشیش را بالای سرش در کنار بستر دید. همین که وجنات و حالت چهره و نگاه او را مشاهده کرد، لبخند بر لبش یخ زد.
با تردید، آهسته پرسید: «همسرم، چه شده؟»
کشیش با لحنی به سردی یخ و بی آن که در نشان دادن نارضایتی اش کوچک ترین تردیدی نشان دهد، پاسخ داد: «دختر زاییده ای.»
گودرون سری تکان داد و بعد رو به دیوار خوابید. کشیش هم برگشت و قصد رفتن کرد؛ اما بعد مکثی کرد و نگاهی به نوزاد انداخت که اینک آسوده و راحت روی بستر کوچکی از کاهِ تازه و نرم آرمیده بود.
کشیش گفت: «یوهانا. نامِ یوهانا را بر این نوزاد می گذارم.» و بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت.

فصل اول

درست در نزدیکی خانه نعره تُندری به گوش رسید و دخترک خردسال را از خواب بیدار کرد. در رختخوابش تکانی خورد و به جستجوی گرما و امنیتی پرداخت که همیشه در خواب از بدن برادران بزرگ ترش برمی خاست. اما بعد به یاد آورد: برادرانش به سفر رفته بودند.
باران توفید و رعد نعره زد. رعد و برقِ بهاریِ تندی غوغا می کرد و هوای شبانگاهی را با بوی شیرینِ خاک مرطوب و تازه شخم زده، آکنده کرده بود. قطرات درشت باران با هیاهوی بسیار بر بام خانه کشیش روستا ضرب گرفته بودند، اما سقفی که از پوشالِ در هم تنیده ساخته شده بود از خیس شدنِ درون خانه جلو می گرفت ــ البته به استثنای یکی دو نقطه سقف که آب باران در آن جا روی ساقه کاه جمع می شد و به صورت قطراتِ درشت و سنگین روی زمین ِ گِلی خانه فرو می چکید.
باد تندتر شد؛ شاخه های درختِ بلوطِ کنارِ خانه با آهنگی ناموزون روی دیوار ضرب گرفتند. سایه شاخه ها در اتاق افتاد و دخترک با هول و ترس شاهد بود و دید که این انگشتان تیره و غول آسا به لبه تخت چنگ انداختند و بعد ناگهان با ولعی حیوانی به سوی او یورش آوردند. دخترک از ترس پس نشست.
وحشت زده در دل گفت: مادر! و دهان باز کرد تا مادر را صدا کند، اما پشیمان شد و دم فرو بست: چون اگر کوچک ترین صدایی از گلویش برمی خاست، آن دستِ سیاه و تهدیدآمیز گلویش را می فشرد و بدنش را له می کرد. دخترک مثل سنگ، صامت و بی حرکت روی تخت افتاده بود و با هول و وحشتی نگفتنی به نور خیره کننده آذرخش های پیاپی می نگریست. نه جرئت حرکت داشت و نه نیروی اراده ای که او را از جا تکان دهد. اما چند لحظه بعد چانه کوچکش را بالا گرفت و با قاطعیت به خود گفت: این کاری است که باید انجام شود؛ بنابراین من آن را انجام خواهم داد. به کندی و بسیار آهسته تکان خورد و از تختش بیرون خزید ــ و در این فاصله، برای مدتی کوتاه از دشمنش چشم برداشت. پاهایش با سرمای کف اتاق آشنا شدند و این احساس دیرآشنا دخترک را مطمئن و قوی دل کرد. با این حال وقتی به سوی دیوار حائلی حرکت کرد که مادرش در پشت آن خوابیده بود، حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشت. آذرخشی درخشید؛ انگشتانِ هیولا دوباره به راه افتادند، بلندتر شدند و به سوی یوهانا حمله کردند. یوهانا به زحمت فریاد وحشتش را فروخورد. از فرط هول و هیجان، حلق و حنجره اش می سوخت و به درد آمده بود. به هر زحمتی خود را وادار کرد سراسیمه نشود و ندود، بلکه آهسته و بااحتیاط گام بردارد.
تقریبا به مقصد رسیده بود که ناگاه رگباری از تُندرهای پیاپی و گوشخراش بر وحشتش افزود. و در همان لحظه چیزی که نمی دانست چیست و پشت سرش ایستاده بود، به بدنش دست کشید. جیغ کشید و به سرعت برگشت، مثل برق به پشت دیوار حائل پناه برد و در این گیرودار صندلی ای را که در تاریکی موجب وحشتش شده بود، بر زمین انداخت.
این قسمت از خانه تاریک و ساکت بود؛ فقط صدای تنفس ِ مرتب و آرام مادر به گوش دخترک رسید و یوهانا از همین صدا فهمید که مادرش به خواب عمیقی فرو رفته است، علی الخصوص که حتی صدای افتادن صندلی هم او را بیدار نکرده بود. دخترک زود خود را به کنار تخت رسانید، لحاف پشمی را بالا زد و سریعا به زیر آن خزید.
گودرون روی پهلو خوابیده بود. دخترک خود را به بدن مادر چسباند و خیلی زود گرمای مطبوع و آرامش بخش ِ تن او را که از جامه پشمی نازکش می تراوید، احساس کرد.
گودرون خمیازه ای کشید و نیمه بیدار، پهلو به پهلو شد. تماس تنش با یوهانا باعث شد که چشم باز کند و خواب آلوده به دخترک بنگرد. سپس کاملاً بیدار شد و دخترش را در آغوش کشید.
با صدای آهسته دخترک را سرزنش کرد: «یوهانا، تو الآن باید غرق خواب باشی و خواب هفت آسمان ببینی؛ این جا چه می کنی، کوچولوی من؟»
یوهانا تند و با حرارت به شرح داستانش پرداخت و با صدای بلند و در حالی که از فرط هیجان به نفس نفس افتاده بود، ماجرای آن دستِ مخوف و غول آسا را برای مادرش باز گفت.
گودرون به شرح توهمات کودکانه دخترش گوش داد؛ او را نوازش کرد، به سینه فشرد و با صدایی آهسته و آرامش بخش و در حالی که با نوک انگشتان، گونه های دخترش را می نوازید، او را آرام و مطمئن کرد. در دل با حسرت به خود گفت: دخترم زیبا نیست. ظاهرش بیش از حد به او شباهت دارد. گردنِ کلفت و فک و چانه پهنِ یوهانا به او رفته است. بدن یوهانا از هم اکنون میان قد و چهارشانه و تنومند بود و به مردمِ بالابلند و خوش اندامِ قومِ گودرون کوچک ترین شباهتی نداشت. اما در عوض چشم های خوبی داشت؛ چشمانش درشت و پرحالت و پررنگ بود. مردمک چشمش سبز بود و در وسط آن دایره خاکستری رنگی دیده می شد. با مهربانی شاخه ای از موهای یوهانا را میان انگشتانش گرفت، به آن نگریست و از برقی که از آن برمی خاست، لذت برد ــ موی یوهانا چنان بور بود که به سفیدی می زد و حتی در تاریکی هم می درخشید. گودرون با غرور با خود گفت: این مو، موی من است. یوهانا ــ شکر خدا ــ از موی سیاه و پرپشتِ پدر و قبایل تیره پوست و بی رحم جزیره نشینان آن سوی دریا بهره ای نبرده بود. دختر من ــ با مهربانی و ملایمت طره ای از موی یوهانا را دور انگشت نشانه اش پیچید و در دل گفت: خدا را شکر که لااقل این یکی به من رفته است و مالِ خود من است.
مهربانی های مادر سرانجام یوهانا را آرام کرد. با تقلیدی کودکانه از نوازش ِ مادر، به گیسوی بلند و بافته گودرون دست کشید و آن قدر با آن بازی کرد تا گرهِ گیسو باز شد و خرمنِ موی بور و کاهی رنگ مادر، روی شانه اش ریخت. یوهانا شگفت زده به دریای مواجی از موی بور و بلند نگریست که مثل طلای مذاب روی ملحفه سیاه رنگِ تخت پهن شده بود. یوهانا تا آن شب هرگز موی باز مادر را ندیده بود. پدر اصرار داشت که گودرون همیشه مویش را ببافد و آن را با دقت کامل زیر یک کلاه کتانی بپوشاند. کشیش روستا همیشه می گفت: موی زن تورِ شیطان و دامی است که ابلیس با آن، روح مرد را اسیر می کند. و موی گودرون بی نهایت زیبا بود ــ بلند و نرم و بی نقص و طلایی رنگ بود و با آن که گودرون اینک پیر شده و سنش به چهل زمستان رسیده بود ــ حتی یک طره خاکستری هم در آن دیده نمی شد.
یوهانا بی مقدمه پرسید: «چرا ماتیاس و یوهانس از خانه بیرون رفته اند؟» مادر بارها به این پرسش جواب داده بود، اما یوهانا می خواست یک بار دیگر هم توضیح مادر را بشنود.
«تو که جواب این چرا را می دانی. پدرت آنان را همراه خود به سفر تبلیغی برده است.»
«پس چرا پدر مرا همراه خود نبرد؟»
گودرون صبورانه آهی کشید. دخترش تشنه دانستن بود و در ذهنش همیشه هزار سوال آماده داشت. گفت: «ماتیاس و یوهانس پسرند. هر دوی آن ها در آینده مثل پدرت کشیش خواهند شد. ولی تو دختری؛ و به همین دلیل هم این نوع امور به تو ارتباطی ندارد.» و وقتی که متوجه شد یوهانا با این پاسخ قانع نشده، اضافه کرد: «به علاوه، تو هنوز خیلی کوچکی.»
یوهانا معترضانه داد زد: «همین زمستان گذشته من چهارساله شدم!»
گودرون به چهره گِرد و کودکانه دخترش نگریست؛ چیزی نمانده بود به خنده بیفتد: «اوه، ببخشید، کاملاً فراموش کرده بودم. تو دختر خیلی بزرگی هستی. چهار سال! چیزی نمانده که پیرزن بشوی!»
یوهانا متفکرانه به سقف خیره شده بود و از نوازش های مادر ــ که به مویش دست می کشید ــ لذت می برد. بعد ناگهان پرسید: «بگو ببینم: کفار چه کسانی و مشرکین چه جور آدم هایی هستند؟» پدرش و برادرانش قبل از سفرشان مفصلاً در باره «کفار» و «مشرکین» بحث و گفتگو کرده بودند. یوهانا دقیقا نفهمید و متوجه نشد که کافر چیست و چه معنایی دارد؛ اما از فحوای کلام پدر متوجه شده بود که این مقوله، چیز بسیار زشت و خطرناکیست.
عضلات بدن گودرون بی اختیار منقبض شد. این واژه نیروی سحرآمیزی داشت و خاطراتی به تلخی زهر را به یاد او می آورد. سربازانی که به زادگاه او شبیخون زدند، خانه پدری اش را غارت کردند و افراد خانواده و دوستانش را سلاخی نمودند، این واژه را بر زبان رانده و آن را بهانه قتل و غارت خود کرده بودند. آنان سربازانِ تیره پوست و سنگدلِ امپراتورِ فرانک ها، یعنی شارل بودند. مردم این امپراتور را اینک که مُرده و دفن شده بود، «ماگنوس» یعنی «کبیر» می نامیدند: «کارولوس ماگنوس» ــ کارلِ کبیر ــ شارلمانی. گودرون در این فکر بود که اگر مردم در آن روز حاضر و ناظر بودند و می دیدند که سربازان این مرد چگونه نوزادان شیرخواره مادرانِ ساکسونی را به زور از آغوششان بیرون می کشیدند، دور سر می چرخاندند و سرهای نرم و کوچک آنان را بر سنگ هایی متلاشی می کردند که هنوز از خون و مغز دیگر نوزادان معصوم رنگین بود، آیا باز هم او را «کبیر» می نامیدند؟ گودرون دست از نوازش یوهانا برداشت و پشت به او کرد.
«این سوال را باید از پدرت بپرسی. از او بپرس کافر کیست و مشرک چیست.»
یوهانا نمی دانست چه خطایی مرتکب شده، اما فورا متوجه لحنِ سرد و سختِ مادر شد و فهمید اگر هر چه زودتر اشتباهش را جبران نکند، باید تختِ گرم و آغوش ِ نرم مادر را ترک کند و به رختخواب سرد خود بازگردد. با حضور ذهن گفت: «در باره ایزدان قدیم برایم چیزی بگو.»
«نمی توانم، یعنی اجازه ندارم. پدرت اصلاً دوست ندارد من این جور افسانه ها را برای تو بازگو کنم.» این پاسخ، در عین حال سوال و دعوتِ نگفته ای را در خود نهفته داشت.
یوهانا می دانست چکار باید بکند. هر دو دستش را روی قلبش گذاشت و متن سوگند مقدس را، دقیقا همان طور که مادر به او آموخته بود، بر زبان راند. یوهانا بدین ترتیب به تور(۴) و دونر(۵) سوگند یاد نمود تا ابد اسرار این گفتگو را فاش نکند.
گودرون خندید و دخترش را دوباره در آغوش گرفت: «خیلی خوب، گنجشکک زیرک من؛ چون خیلی خوب می دانی چطور سوالت را مطرح کنی، داستان را برایت باز می گویم.»
و با صدایی که اینک دوباره گرم و آهنگین و در عین حال تحسرآمیز گردیده بود به شرح اسطوره ها و افسانه های مربوط به ایزدان دوران کودکی اش در ولایت ساکسونی پرداخت و از ماجراهای ووتان(۶) و تور و فرایا(۷) و دیگران سخن گفت ــ تا آن روز که سربازان شارلمانی شبیخون زدند و با آتش و شمشیر، دین خود را برای مردم ساکسونی به ارمغان آوردند. گودرون، غرق در خاطرات دوران کودکی، از اسگارد(۸) ماوای آرمانی ایزدان ساکسونی سخن گفت که پُر از کاخ های زرین و سیمین بود و دسترسی به آن تنها با عبور از بیفروست(۹)، پُلِ اسرارآمیز و پُر رمز و رازِ رنگین کمان امکان پذیر بود، پُلی که هایمدال(۱۰)، پاسبان همیشه بیدار، که هرگز نمی خوابید و گوشش چنان شنوا بود که حتی صدای روییدنِ گیاه را هم می شنید، نگهبانِ آن بود. بر شانه های ووتان، پدرِ همه ایزدانِ ساکسونی، که در وال هالا(۱۱) زیباترین مکانِ عالم زندگی می کرد، دو کلاغ نشسته بود: هوگین(۱۲) که نماد عقل و تفکر بود و مونین(۱۳) که یاد و خاطره را رقم می زد. و در حالی که سایر ایزدان به جشن و شادمانی می پرداختند، ووتان بر اریکه اش می نشست و به آنچه عقل و تفکر و یاد و خاطره در گوشش زمزمه می کردند، اندیشه می نمود.
یوهانا شادمانه سر تکان داد. این جای قصه را از همه بیش تر دوست داشت. با تمنایی کودکانه خود را به گردن مادر آویخت: «از چشمه دانش و خرد برایم سخن بگو.»
و گودرون سخن گفت: «ووتان با آن که بسیار زیرک و خردمند بود، هیچ گاه به آنچه می دانست راضی نبود و همیشه در جستجوی دانش ِ بیش تر به همه جا سرک می کشید. روزی از روزها به سراغ چشمه دانش رفت که می میرِ(۱۴) خردمند از آن نگهبانی می کرد. ووتان از می میر جرعه ای آب سرچشمه دانش طلب نمود. می میر پرسید: «در ازای آب این چشمه به من چه می دهی؟» و ووتان در پاسخ گفت: «هر چه دوست داری از من بخواه ــ و من آن را به تو خواهم داد.» می میر گفت: «دستیابی به دانش و خرد همیشه با تحمل درد و رنج همراه است. و تو هم اگر می خواهی از این چشمه جرعه ای آب بنوشی، باید بهای آن را بپردازی و بهای آبِ چشمه خرد، یکی از چشم های توست.»
یوهانا، که از فرط هیجان خون به گونه اش دویده بود، پرسید: «و ووتان این بهای سنگین را پرداخت؛ مادر، این طور نیست؟ او به این سودا تن داد!؟»
و مادرش به نشانه تایید سر تکان داد: «بله، با آن که تصمیم دشواری بود، ووتان شرط می میر را پذیرفت و حاضر شد چشمش را فدای خرد کند. و بعد از آب چشمه خرد نوشید؛ و آن گاه دانش و خردی را که بدین ترتیب کسب کرده بود به انسان ها هدیه داد.»
یوهانا با نگاهی جدی و کنجکاو به مادرش نگریست و پرسید: «اگر تو به جای ووتان بودی چه می کردی، مادر؟ منظورم برای کسب خرد است، برای کسب دانش و خرد حاضر بودی چشمت را فدا کنی؟»
گودرون پاسخ داد: «فقط ایزدان چنین تصمیم های خطیری اتخاذ می کنند.» و چون متوجه شد که یوهانا راضی نشده و منتظر پاسخ صریحی است، ادامه داد: «نه، اگر من بودم، از فرط ترس نمی توانستم چنین تصمیمی بگیرم.»
یوهانا که به فکر فرو رفته بود، گفت: «من هم همین طور. ولی ای کاش می توانستم چنین تصمیمی بگیرم. خیلی دوست داشتم بدانم اگر چنین تصمیمی می گرفتم، چشمه دانش چه چیزهایی به من می گفت.»
گودرون لبخند زد و به چهره کوچک و مصمم دخترش نگریست: «ولی فکر می کنم اگر چشمه با تو سخن می گفت، به احتمال زیاد از گفته اش اصلاً خوشحال نمی شدی. ما ساکسونی ها ضرب المثلی داریم که می گوید: قلب مردانِ خردمند هرگز شادمان نیست.»
یوهانا، با آن که مفهوم سخن مادر را خوب درک نکرده بود، سر تکان داد، دوباره خود را در آغوش مادر جا داد و گفت: «حالا دوباره در باره درخت برایم حرف بزن.»
و گودرون به شرح افسانه ایرمین سول(۱۵)، درخت زبان گنجشکی پرداخت که ناف جهان محسوب می شد. این درخت در مقدس ترین جنگل از جنگل های ساکسونی و در سرچشمه رودخانه لیپه(۱۶) سر به آسمان کشیده بود. قومِ مادری گودرون این درخت را مقدس می دانست و محترم می داشت، اما سربازانِ امپراتور شارلمانی آن را با تبر قطع و تکه تکه کردند.
«درخت بسیار زیبایی بود، آن قدر بلند بود که کسی نمی توانست نوک را ببیند. این درخت...»
سخنش را برید و ساکت شد. یوهانا ناگهان احساس کرد غریبه ای در اتاق است. سر بلند کرد. پدرش در چهارچوب در ایستاده بود.
گودرون روی تخت نشست و شگفت زده گفت: «همسر عزیزم! فکر می کردم چهارده روز دیگر به خانه برمی گردی.»
کشیش جوابی نداد. از روی میزِ نزدیک در شمعی برداشت، به کنار آتش اجاق رفت و شمع را روشن کرد.
گودرون که از انتشار نور شمع نگران و عصبی شده بود، گفت: «طفلک از غرش رعد ترسیده بود. بنابراین فکر کردم بهتر است او را با قصه های کودکانه سرگرم کنم.»
«قصه های کودکانه!» صدای کشیش از شدت خشم می لرزید؛ به زحمت مهار اعصابش را نگه داشته بود. «تو چنین کفرگویی های شیطانی ای را قصه کودکانه می نامی؟» با دو گام بلند خود را به کنار تخت رسانید، شمع را روی میز گذاشت و با یک تکان لحاف را پس زد، به طوری که مادر و دختر در معرض ِ نور لرزان شمع قرار گرفتند. یوهانا دستش را دور بدن مادر حلقه کرده و نیمی از بدنش در زیر خرمنی از موی بلند و طلایی رنگ پنهان بود.
کشیش، ناباورانه و بهت زده، لحظه ای به موی باز و پریشان گودرون نگریست ــ و بعد خشمی وحشی و مهارنشدنی بر او مستولی شد. «چطور جرئت می کنی! با آن که من این کار را موکدا ممنوع کرده بودم، تو باز هم...» بازوی گودرون را گرفت و خواست او را از تخت بیرون بکشد. «ای ساحره بت پرست!»
یوهانا خود را به گردن مادر آویخت. چهره کشیش مثل لبو ارغوانی شد. نعره زد: «دخترک بی سر و پا، گم شو!» یوهانا مردد ماند؛ نمی دانست از ترس پا به فرار بگذارد یا به هر نحو که می توانست به حمایت از مادرش بپردازد.
گودرون، شتابزده و مصرانه به پهلوی یوهانا سقلمه زد و آهسته گفت: «زود برو! گفتم زود از این جا برو!»

نظرات کاربران درباره کتاب یوحنا، پاپ مونث

یک کتاب عالی و بی نظیر ،علی رغم محدودیت زنان در قرون وسطی شخصیت اصلی داستان به درجه ی پاپ شدن می رسد پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید
در 1 سال پیش توسط zohre
عالییییییی
در 2 هفته پیش توسط fatemeh bashari
هر چند که نویسنده در انتها خواسته این کتاب رو به یک واقعه تاریخی ربط بده اما به نظر میاد بخش های زیادی از کتاب یک داستانه و زاییده تخیل نویسنده.. کتاب داستان بسیار جذابی داره که اسم کتاب انتهای داستان رو تقریبا لو میده اما شما در صفحه به صفحه کتاب با یک رخداد جدید و جذاب مواجه میشین که شما رو وادار میکنه لاینقطع داستان رو دنبال کنید. فارغ از داستان نکته بسیار جذاب و فوق العاده ای که در مورد این کتاب وجود داره ترجمه بسیار شیوا و روان آقای سید اشرف هست، یکی از بی نظیرترین ترجمه هایی است که تا به حال خوندم. کاش میشد همه این کتاب رو میخوندن تا متوجه بشن در بدترین شرایط با تلاش میشه به چه جایگاهی رسید، مخصوصا خانم ها
در 5 ماه پیش توسط امیر رافع
این‌کتاب رو حتما بخونید
در 5 ماه پیش توسط maryam saberi
خیلی دلم میخواد این کتاب رو بخونم . ولی این قسمت واسه نسخه غیر چاپی خیلی زیاده . یکم درباره قیمتش تجدید نظر کنید
در 7 ماه پیش توسط محبوبه ناظمی
سلام. کتاب بسیار جالبیه از تلاش یک دختر که با وجود سختی های زیاد به آنچه که آرزوشه میرسه وبرای رسیدن به اون حتی از عشق و رفاه و آسایش خودش میگذره .حتما بخونید.با تشکر از زحمات فیدیبو
در 7 ماه پیش توسط ash...341