فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟

کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟

نسخه الکترونیک کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۹۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟

خانه گلی اتاقکی یک متری بود. فقط به‌اندازه‌ای که من و بی‌بیک برویم داخلش و دراز بکشیم و عروسک‌هایمان را پهن کنیم. شیراحمد و نورمحمد، برادر دیگر بی‌بیک، با هم خانه را ساخته بودند و آن‌قدر خوشحالم کرده بودند که حتی مادربزرگ هم جرئت نداشت اعتراض کند. خانه‌ای که مال من بود و به اندازه من امن بود. مادرم گاهی نق می‌زد که «بچه‌ام تو این نیم‌وجب جای نمور رماتیسم می‌گیره، همون بهتر که بره تو انبار گندم بازی کنه.» ولی کسی از پیشنهادش استقبال نمی‌کرد. چون آخرین باری که روی گندم‌ها خوابیدم، نم‌کشیده بیدار شدم و همه فهمیدند تمام انبار نجاست شده و گندمش به درد نمی‌خورد. همه خودشان را مدیون شیراحمد و نورمحمد می‌دانستند که جایی برای بازی من ساخته بودند. گلجان هر وقت سرش را داخل خانه گلی می‌کرد، سر بی‌بیک داد می‌کشید: «باورت شده بی‌بی شدی تمام روز بازی می‌کنی؟ گمشو بیا بیرون به من کمک کن.» لباس‌های گلجان خیلی زیبا بود، رنگارنگ و قشنگ. با چشمان همیشه سرمه‌کشیده‌اش به من نگاه می‌کرد و می‌گفت: «بی‌بی‌جان کوچیک، بی‌بیک از جنس شما نیست.

ادامه...

بخشی از کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بهترین دوست من

در ورودی همیشه باز بود و به نسبت سردر عمارت، کوچک و بی تناسب. انگار زورکی به عمارت وصله شده و هیچ کس سعی نکرده بود به در قبلی که نمی دانستم چه شکلی بوده، شباهت داشته باشد. دالان باریک و بلندی که دو پیچ می خورد و سنگفرش زیبایی داشت و در نهایت، فضای باز مقابل عمارت، همه ورودی خانه قدیمی و اشرافی مادربزرگ بود.
در مثل همیشه باز بود. من که پاهایی کوتاه و چاق داشتم به سرعت می دویدم تا به آخرین پیچ که نامش دالان نور بود برسم. گاهی سر هر پیچ به آدم هایی برمی خوردم که هیچ وقت ندیده بودمشان و شاید بارها مرا دیده بودند و در ذهنشان کوتاهی و چاقی مرا با بلندی و لاغری مادرم مقایسه می کردند. وقتی به دالان نور می رسیدم، همیشه به درخت بزرگ انار نگاه می کردم که ببینم چند تا انار دارد و می شود چند تا خورد.
دور تا دور باغ، خانه بود و خانه مرکزی مقر حکومت مادربزرگ محسوب می شد. باز هم یک دالان سنگی که در دو طرفش دو اتاق بزرگ بود؛ یکی زنانه و یکی مردانه. اتاق زنانه پشتی های نرم داشت و اتاق مردانه پشتی های سفت، اتاق زنانه پرده های تور داشت و اتاق مردانه پرده های براق مشکی، اتاق زنانه قلیان های کوتاه داشت و اتاق مردانه قلیان های بلند و خلاصه، اتاق زنانه زن داشت و اتاق مردانه مرد.
چند پله سنگی، عمارت مرکزی را دو طبقه می کرد. طبقه های بالا اتاق هایی تو در تو با پنجره های بلند چوبی و درهای چوبی و گنجه های چوبی داشت که همیشه پر از حشره هایی بود که چوب می خوردند و من سعی می کردم شکارشان کنم و هر کدام را یک تومان به پدرم می فروختم و اگر نمی خرید همه را لابلای رختخواب های مادربزرگم رها می کردم. تابستان بهترین فصل شکار بود. خرگوش، کبک و پرنده های منقاررنگی که هنوز نمی دانم اسمشان چه بود و فکر می کنم پدر هم، با این که زیاد می دانست، اسم پرنده های منقاررنگی را نمی دانست و بهترین فصل شکار برای من هم بود که می توانستم از همه بچه ها پولدارتر باشم و حتی یداللّه را با پول بخرم که سوارش شوم. یداللّه، پسر زلیخا بود که در یکی از خانه های آن طرف باغ زندگی می کرد. بارها مادرم گفته بود که پدر یداللّه، مرد بی ناموسی بوده و گورش را گم کرده است. زلیخا همیشه دیگ می شست. صدای خش خش دست هایش همیشه می آمد. تابستان همه می آمدند. بعضی ها کم تر می ماندند و بعضی بیش تر و شادی واقعی وقتی بود که خاله شهربانو که داشت دکتر می شد، می آمد. خاله جان از وقتی رفته بود دکتر شود، روسری سفید سرش می کرد و روی پیشانی اش را می پوشاند و مانتویی مسخره به تن می کرد. یداللّه می گفت: «دختر دکتر بی بی جان دیوانه است.» و من انگشت نازکم را در گوشش فرو می بردم تا درد بکشد و بگوید: «غلط کردم.» خاله دکتر را خیلی دوست داشتم، فقط نمی فهمیدم چرا این قدر روسری اش را محکم می بندد و هیچ کس را نمی بوسد.
اتاق مردانه همیشه بوی خوب می داد. پر از آجیل و برگه های زردآلو و سیب هم بود و از همه مهم تر این که پدرم هم مرد بود. شب ها که یداللّه و دخترهای خاله بزرگ می خوابیدند من سعی می کردم بالاخره از لای پرده های براق زرشکی به اتاق مردها نفوذ کنم تا کنار پدرم بخوابم. همیشه هم حرف هایی می شنیدم که تا سال ها بعد نفهمیدم یعنی چه! این که شوهر زلیخا، زلیخا را فراری داده است و نامزد خاله دکتر، مشکوک است و عمه خانم، دخترترشیده است و... کلی مسئله دیگر که کسی جوابی برایشان نداشت. بعد هم با بوهای خوب می خوابیدم و صبح با نوری که از پرده های توری می تابید بیدار می شدم. گریه می کردم و چند تا از حشره های قوطی کبریت را لای رختخواب می گذاشتم و فرار می کردم.
زنان زیادی به خانه مادربزرگ می آمدند که همه به ما احترام می گذاشتند. دخترهای خاله بزرگ با روبان های رنگی که به گیس های بافته شان می زدند، رژه می رفتند. زن ها یکی یکی آن ها را می بوسیدند. مادربزرگ بارها توضیح داده بود که من هم دخترم و فقط این قدر کثیفم که موهایم بوی استخر پر از لجن می دهد و به هم می چسبد، به همین خاطر موهایم را کوتاه می کنند. زن ها هم بدون هیچ رغبتی نهایتا گونه مرا فشار می دادند و من هم شکلک در می آوردم و می دویدم تا یداللّه را پیدا کنم.
همه فهمیده بودیم که خاله دکتر بعد از دمپختک، کتاب دوست دارد. یا دمپختک می خورد یا کتاب می خواند. حتی یکدفعه هم که با یداللّه تعقیبش کردیم دیدیم چند تا کتاب زیر خمره های بزرگ سرکه گذاشت و مثل گنج رویشان را پوشید. خاله دکتر همیشه کارهای عجیب می کرد. تنها کسی بود که فهمید من موهایم را با شیر گاو شستم که به هم چسبیده و به مادرم نگفت. فقط با یداللّه دعوا کرد و من نگفتم یک تومان به یداللّه دادم تا گاو را بدوشد.
هر چه تابستان گرم تر می شد، تعداد مهمان ها و صدای خش خش دست های زلیخا بیش تر می شد. یک روز صبح خیلی گرم تابستانی، مهمان های عجیبی آمدند. چند مرد غریبه که تا به دالان نور پا گذاشتند، به همه جا سرک کشیدند. من سوار یداللّه از شکار ماهی می آمدم. مردها اسم خاله دکتر را پرسیدند. یداللّه جا زد و من به زمین افتادم و گریه کردم. پدرم و چند نفر دیگر که همه پسرعمو بودند، به استقبال مردها آمدند. خاله دکتر پیداش شد با روسری سفید و محکم و مانتوی مسخره اش با مردها حرف زد. مردها در تمام عمارت پخش شدند. دایی هوشنگ که تازه ماشین خارجی خریده بود و تا آن روز خیلی شاد بود، با خاله دعوا می کرد. مردها از اتاقی که پر از حشره چوب خور بود، چند کارتون کتاب بیرون آوردند و همه را وسط باغ روی زمین ریختند. یداللّه آن طرف باغ، کنار زلیخا نشسته بود. من به سمت زیرزمین دویدم. یداللّه هم آمد. حس کودکانه من خبر می داد گنج خاله دکتر را می خواهند و انگار یداللّه هم فهمیده بود. بدون هیچ حرفی چند تا خشت کنار خمره را کنار زدیم و گنج خاله دکتر را برداشتیم به باغ دویدیم و زیر درخت بزرگ انار، یداللّه چاله کند و گنج را توی چاله گذاشتیم. یکی از مردها توی باغ قدم می زد. یداللّه روی چاله نشست و من هم انار خوردم، انار خوردم. آن قدر خوردم که باد کردم. چند ساعت بعد مردها خاله دکتر را بردند. پدرم و پسرعموها با ماشین خارجی رفتند. همه چیز به هم ریخته بود. اتاق ها یکی یکی خالی می شد. مادربزرگ نفرین می کرد و فحش می داد. من هم در اتاق مردها تنها آجیل می خوردم.
حالا بعد از سال ها به عمارت پرماجرای مادربزرگ آمده ام. سنگفرش ها خاک گرفته و گیاهان سبز بدقواره ای از کناره شان در آمده است. همه اتاق ها پرده های کرم رنگ نازک دارد و اتاق مردانه و زنانه مبل هایی شکل هم. گنجه های چوبی پر از صدای خش خش دست های زلیخاست و زلیخا با شوهرش که از بی ناموسی خسته شده، دوباره فرار کرده است. یداللّه لب مرز شهید شده و خاله دکتر خیلی سال است که دکتر شده و خبری از نامزدش نیست و همچنان مجرد است. زیر درخت بزرگ انار هیچ اثری از گنج نیست و هیچ وقت کسی نفهمید گنج خاله دکتر کجا بود. هنوز هم هیچ کس نفهمیده است که یداللّه بهترین دوست من بود.

نظرات کاربران درباره کتاب مگر می‌شود قابیل، هابیل را کشته باشد؟