فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نرون دروغین

کتاب نرون دروغین

نسخه الکترونیک کتاب نرون دروغین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نرون دروغین

در آن روز ششم ماه مارس که سناتور وارّو به سوی کوشک حکومتیِ ولایت سوریه، این استان ثروتمند و حاصلخیز امپراتوری روم، به راه افتاد، عابران تخت روانِ حامل او را تا مدت‌ها با نگاه بدرقه کردند. دو روز پیش کی‌یون،(۲) فرماندار جدید سوریه، رسما بر تخت حکومتی نشسته و نشان‌های فرمانروایی، یعنی تبرزین و عصای مرصع، را به دست گرفته بود و آنچه در این میان توجه همگان را جلب کرد غیبت سناتور وارّو ــ قدرتمندترین شخصیت ولایت سوریه ــ در این مراسم بود. بنابراین اکنون که سناتور، هرچند دیرهنگام، به دیدار فرماندار جدید می‌رفت، همه مردم شهر انطاکیه در این فکر بودند که نخستین برخوردِ این دو چگونه خواهد بود و چه پیامدهایی خواهد داشت. روز بهاری درخشان و نسبتا خنکی بود، از کوهستان باد ملایمی می‌وزید. تخت روان به خیابان پهن و باشکوهِ اصلی شهر پیچید و سناتور وارّو، که لبخند محوی به لب داشت، با چشمان تیزبین و ورزیده‌اش فورا متوجه شد کارمندان متملق دولتی و بازرگانان زیرک شهر در همین مدت کوتاه در برابر ساختمان‌های دولتی و فروشگاه‌ها و تجارتخانه‌های بزرگ ده‌ها تندیس نیم‌تنه از فرماندار جدید مستقر کرده‌اند. وارّو از فراز تخت روانِ در حال حرکت تندیس‌ها را تند از نظر گذراند. نیم‌تنه‌ها مردی را مجسم کرده بودند که سر کوچک و چهره استخوانی‌اش بر شانه‌ای عضلانی با ماهیچه‌های منقبض و متمایل به چپ نشسته بود. چند سال از آخرین دیدارش با این مرد ــ با خود او، نه با مجسمه‌اش ــ می‌گذشت؟

ادامه...

بخشی از کتاب نرون دروغین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دفتر نخست: صعود

۱. دو سیاستمدار

در آن روز ششم ماه مارس که سناتور وارّو(۱) به سوی کوشک حکومتیِ ولایت سوریه، این استان ثروتمند و حاصلخیز امپراتوری روم، به راه افتاد، عابران تخت روانِ حامل او را تا مدت ها با نگاه بدرقه کردند. دو روز پیش کی یون،(۲) فرماندار جدید سوریه، رسما بر تخت حکومتی نشسته و نشان های فرمانروایی، یعنی تبرزین و عصای مرصع، را به دست گرفته بود و آنچه در این میان توجه همگان را جلب کرد غیبت سناتور وارّو ــ قدرتمندترین شخصیت ولایت سوریه ــ در این مراسم بود. بنابراین اکنون که سناتور، هرچند دیرهنگام، به دیدار فرماندار جدید می رفت، همه مردم شهر انطاکیه در این فکر بودند که نخستین برخوردِ این دو چگونه خواهد بود و چه پیامدهایی خواهد داشت.
روز بهاری درخشان و نسبتا خنکی بود، از کوهستان باد ملایمی می وزید. تخت روان به خیابان پهن و باشکوهِ اصلی شهر پیچید و سناتور وارّو، که لبخند محوی به لب داشت، با چشمان تیزبین و ورزیده اش فورا متوجه شد کارمندان متملق دولتی و بازرگانان زیرک شهر در همین مدت کوتاه در برابر ساختمان های دولتی و فروشگاه ها و تجارتخانه های بزرگ ده ها تندیس نیم تنه از فرماندار جدید مستقر کرده اند. وارّو از فراز تخت روانِ در حال حرکت تندیس ها را تند از نظر گذراند. نیم تنه ها مردی را مجسم کرده بودند که سر کوچک و چهره استخوانی اش بر شانه ای عضلانی با ماهیچه های منقبض و متمایل به چپ نشسته بود. چند سال از آخرین دیدارش با این مرد ــ با خود او، نه با مجسمه اش ــ می گذشت؟ دوازده سال ــ نه، سیزده سال. در آن روزها در برخورد با این چهره احساسی جز تحقیر، تحقیری البته خیرخواهانه و دلسوزانه، نداشت. در آن روزها ستاره اقبال یار خود او ــ سناتور وارّو ــ بود. در آن روزها وارّو دردانه امپراتور نرون بود، در حالی که آن دیگری، یعنی کی یون، که نتوانسته بود دوستی و نظر موافق امپراتور را جلب کند، علی رغم تبارِ عالی و عناوین پرطمطراقش، صاحب قدرت و نفوذی نبود و از ترس آن که مبادا آتش خشم نرونِ دمدمی مزاج دامنگیرش شود، خواب راحت نداشت. ولی اکنون نرون، این امپراتور نابغه، به قتل رسیده و در پالاتینوس(۳) امپراتور تیتوس جای او را گرفته بود. ماموران و سرداران کوته فکر و کوته بین بر امپراتوری روم حکم می راندند؛ و کی یونِ حقیر و بی مقدار در چنین شرایطی به سرعت از نردبان ترقی بالا رفت و به جایی رسید که نسب و تبار او از همان روز تولد برایش مقدر کرده بود. و این کی یون، اکنون در مقام فرماندارِ منصوب امپراتور بر این استان، بر سوریه قدرتمند و ثروتمند حکم می راند، در حالی که وارّو به عنوان شخصیتی غیردولتی و فاقد قدرت حکومتی در این سرزمین روزگار می گذراند. بله، شخصیتی غیردولتی و بدون قدرت حکومتی، چون مدت ها بود که نامش را از فهرست سناتورهای مجلس سنای روم حذف کرده بودند و اگر مردمِ پیرامونش هنوز هم با دیدن او فریاد می زدند: «زنده باد سناتور وارّوی عالی جناب و عالی مقام!» فقط از روی ادب و به خاطر حفظ نزاکت بود و بس.
با این حال وارّو اکنون نیز که تندیس های نیم تنه فرماندار جدید را از نظر می گذراند برای صاحب آن ها همان تحقیرِ آمیخته با خیرخواهی و دلسوزی ای را احساس می کرد که حتی در سال های دورِ قدیم هم همیشه ناظر بر رابطه او با کی یونِ خردسال و همسن و سال او بود. لوسیوس کی یون فرزند یکی از خانواده های بسیار قدیمی ثروتمند و نجیب زاده رُم و مردی نسبتا باهوش بود. اما ماجرایی احمقانه و قدیمی به شهرت و آبروی این خاندان آسیب رسانده و نام آن را آلوده کرده بود: یکی دیگر از اعضای خاندان کی یون، یعنی نیای همین لوسیوس، هفتاد و یک سالِ پیش در جنگ با سرداری به نام آرمین قبل از دیگران تسلیم شده و سلاحش را بر زمین گذاشته بود و لوسیوس از همان اوان نوجوانی همیشه بر این باور بود که وظیفه پاک کردن این لکه ننگ از دامان خانواده وظیفه اوست. لوسیوس که حتی در ده یا دوازده سالگی هم، علی رغم رنگِ پریده و اندامِ لاغرش، همیشه می کوشید با وقار شاهانه و گردن راست در انظار ظاهر شود، همیشه و با کوچک ترین بهانه ــ هرچند ناشیانه و عصبی و حتی مضحک ــ در برابر دیگران مثل خروس جنگی گردن می افراشت و قد علم می کرد. اما این «گردنکشی» تصنعی و خودخواسته اتفاقا دوستان همسن و سالش را بیش تر تحریک می کرد تا با شماتت و شیطنتی دوچندان او را مسخره کنند. در مدرسه برایش چه نامی ساخته بودند؟ سناتور وارّو ابرو در هم کشید و به فکر فرورفت، اما نتوانست نام و لقب شیطنت آمیزی را که شاگردان به لوسیوس داده بودند به خاطر بیاورد.
روبه رو شدن با کی یون پس از آن همه سال و تحت شرایطی تا این اندازه متفاوت قطعا کار آسانی نبود. روابط وارّو با حکومتِ محلیِ سوریه بسیار بغرنج بود. در کوشک انطاکیه همه مقامات محلی از مدت ها قبل وارّو، این سناتور سابق سنای روم، را خطرناک ترین دشمنِ حکومت دست نشانده روم در سوریه می دانستند. پس وای به حال پس از این و دوره حکمرانی کی یون که قطعا رفتار تحقیرآمیز و همراه با دلسوزی وارّو در دوران نوجوانی اش را فراموش نکرده بود.
باز هم از همه سو فریاد برخاست: «درود بر سناتور وارّوی عالی جناب و عالی مقام!» وارّو پرده های تخت روان را کاملاً پس زد و راست نشست تا صورت گوشتالو و آفتاب خورده، پیشانی بزرگ و پهن، بینی عقابی و لب های کلفتش بهتر و بیش تر در معرض دید مردم قرار گیرد؛ و با رضایت از ادای احترام توده ها لذت برد. احساس کرد از نماینده جدیدِ امپراتوری روم در سوریه یک سر و گردن بالاتر است. مورد احترام و پذیرش مردم قرار گرفتن در انطاکیه به مراتب دشوارتر از عزیز شدن در جامعه حکومتی شهر رُم بود. در رُمِ آن روز، در رُم مبتلا به فرهنگ فلاویانی،(۴) در رُمِ زیر سلطه تیتوس، تنها نسب و خاندان و پول به حساب می آمد و بس. و همین برای رسیدن به شهرت و مقام کافی بود، اما در انطاکیه، در میان این جماعت هفتاد و دو ملت که عمدتا آمیزه ای از یونانیان و آرامیان و عبرانیان بود، هر کس که می خواست به عزت و احترام برسد و در این مقام باقی بماند باید دائم و مستمر توانایی ها و شخصیت والای خود را در بوته آزمایش به اثبات می رساند و اعتماد صدها هزار انسانِ بسیار حساس و به همه کس مشکوک را هر روز از نو جلب می کرد. این بخش از مشرق زمین جای خطرناکی بود و وارّو دقیقا به همین دلیل دوستش داشت. وارّو به آنچه می خواست رسیده و جای پایش را در سوریه محکم کرده بود. او اکنون می توانست در برابر نماینده امپراتور روم با نیرویی رویارویی کند که واقعیتی بسیار عینی داشت، هرچند که بر قرارداد و رشوه و امتیاز استوار نبود.
به کوشک فرماندار رسیدند. در ایوان پیشین تالار حکومتی پرچم ها و نمادهای حکومتی ارباب جدید سوریه و طاقچه های محل استقرار نقش برجسته های مومی اجداد فرمانروا جلب نظر می کرد، اما روی یکی از تصاویر را، یعنی نقش برجسته همان جدّی که شهرت و نام نیک خاندان را ملوث کرده بود، با پارچه پوشانده بودند. فرماندار کی یون از قرار معلوم جرئت نداشت از وارّو به خاطر عدم شرکتش در مراسم آغاز حکومت والی جدید انتقام بگیرد. کی یون شخصا به تالار مملو از جمعیت آمد، در حضور همگان وارّو را در آغوش کشید و بوسید. و طی این رویداد، فرمانروای ریزاندام و لاغر به نحوی مضحک به گردن سناتور درشتاندام و فربه آویزان شد و با صدای زیر و بلندش در حضور همه شادی اش را از دیدار دوباره با دوست دوران نوجوانی اش ــ که به گفته کی یون بسیار سرحال و جوان مانده بود ــ اعلام کرد. و آن گاه وارّو را با حرکاتی صمیمانه و دوستانه به اتاق خصوصی خود برد.
و در آن جا بود که این دو شخصیت برجسته روبه روی هم نشستند. فرماندار کی یون ریزنقش، لاغر و بسیار شق و رق روی مبلِ مخده مانند شرقی نشست و در حالی که فقط نیمی از نشیمنگاهش مخده را اشغال کرده بود ناخن های دست چپ را بر کف دست راستش مالید و مودبانه و با کنجکاوی به چهره وارّو خیره شد. در دل با خود گفت، این وارّوی خوب و عزیز ما از قرار معلوم در میان مردم انطاکیه، این شهر حقیر و دورافتاده، کسی به حساب می آید و قُرب و منزلتی دارد. ولی واقعیت چیست و وارّو واقعا کیست؟ یک مغضوبِ مطرود، کسی که رومی ها نامش را از یادها خط زده اند. در رُم هیچ کس او را به خاطر ندارد. اگر نامش برده شود، رُمی ها به فکر فرومی روند و می گویند: وارّو؟ آها، وارّو، این همان کسی نیست که امپراتور وسپاسیانوس به خاطر برخی رسوایی ها نامش را از فهرست سناتورهای رُم حذف کرد؟ از قرار معلوم اکنون در سوریه پول و ثروت زیادی به دست آورده. بله، ثروت زیادی به هم زده و اگر پرونده ها را خوب بررسی کنیم، می بینیم این جناب در میان فرمانروایان و صاحبان قدرت در آن سوی مرزها هم صاحب نفوذ زیادی است. ولی مگر این نفوذ ارزشی دارد؟ یک رُمی صاحب نام که روزی در مجلس سنا نشسته بود تا چه حد باید ذلیل شده و در چه حضیضی سقوط کرده باشد که به پرسه زدن در دربارهای محقر و مسخره این شیوخ بومی دل خوش کند؟ این جادوگران و روسای قبایل نیمه وحشی با آن عناوین مسخره و بی مقدارِ «شاه» و «شاهزاده»شان مگر کیستند که به حساب آیند؟ ولی ما در آن جا هم به حساب وارّو خواهیم رسید. فرمانروای قبلی خیلی بی عرضه بود، وگرنه این وارّوی ماجراجو اینک جرئت نمی کرد چنین گستاخ و بی پروا در برابرم بنشیند.
راست می گفت؛ وارّو روبه روی او به شیوه مشرق زمینیان چهارزانو روی مخده اش نشسته بود و آرام و بی خیال، با خوشرویی و حتی می توان گفت با صمیمیت، به او لبخند می زد. دقیقا می دانست در ذهن و مغز کی یون چه می گذرد. می دانست لوسیوس برایش ارزشی قائل نیست، اما در عین حال در ته دل از او می ترسد. و همین شناخت او را به نحوی شرورانه و شیطنت آمیز ارضا و شاد می کرد. آری، روبه روی فرماندار ولایت سوریه نشسته بود و در مقامی بود که می توانست برخلاف منویات صاحبان امروزی قدرت در رُم سیاست تفاهم با شرق و سرزمین های مشرق زمین، سیاستی را که نرون آغازگر آن بود، همچنان به پیش ببرد و ادامه دهد. در رُم ریشه اش را خشکانده بودند. وِسپاسیان شایعه احمقانه و مضحکی را بهانه قرار داده و نام او را از فهرست سناتورهای سنای رُم حذف کرده بود. اما به رغم این توطئه ها هیچ کاری از پیش نبرده و به هیچ جا نرسیده بودند. وارّو، به جای نشستن در رُم، از املاک گسترده اش در سوریه همان سیاست قدیمی تفاهم با شرق را ادامه داد و صاحبان جدید قدرت امپراتوری با آن روش خشنِ نظامی و سرکوبگرانه شان نتوانستند مانع پیشرفت و موفقیت او شوند. شاهان کوچک محلی، فرمانداران و کاهنان اعظم سرزمین های فاصلِ میان مرزهای دو امپراتوری روم و پارت او را نماینده واقعی رُم می دانستند، نه فرماندار مستقر در انطاکیه را. و عشق و احترام و اعتماد ریشه دارشان به امپراتور نرون ــ که اینک از میان رفته بود ــ اکنون نصیب وارّو می شد. حکومت وارّو در این منطقه حائل، حکومتی نامرئی، اما مستحکم و پایدار بود. حکومت دست نشانده رُم در ولایت سوریه البته که مایل بود وارّو را از سر راه بردارد، اما برای پرهیز از درگیری ها و جنگ های مرزی مستمر با همسایگان به وجود او، علی رغم مزاحمت ها و زیاده خواهی اش، نیاز مبرم داشت.
و این وارّو اکنون لبخند رضایت بر لب در برابر فرمانداری نشسته بود که با کمرِ راست و گردنِ کشیده حکومت رُم را نمایندگی می کرد و نوارهای ارغوانی رنگِ روی قبایش نشانه قدرت حکومتی او بود. ظاهر این جناب فرماندار شاید برای رعایای جدیدش در انطاکیه نمودی قدرتمدارانه و متکبرانه داشت، اما او، وارّو، در این ظاهر پرجبروت، در چهره رنگ پریده و پر از لکه های سرخ کی یون، به وضوح نشانه های عدم اطمینان و عدم اعتمادبه نفس را می دید. می دید که کی یون با چه تلاشی می کوشد وقار خود را حفظ کند؛ و می دید این مرد، که هنوز پنجاه سال کامل هم نداشت، بر اثر سوزش پایان ناپذیر زخم کهنه خانوادگی و فشار بیش از حد و دائمی برای پاک کردن آن لکه ننگِ اجدادی، به مرد پیر و فرسوده ای تبدیل شده. با دیدن این صحنه ناگهان احساس دلسوزی ــ همان دلسوزی همراه با رضایت و شادی ــ بر او مستولی شد. با خود گفت، بی چاره کی یون، بی چاره این همشاگردی قدیمی؛ مرا نمی توانی فریب بدهی و بترسانی. به این سادگی از دست من خلاص نمی شوی. اما کی یون در فکر دیگری بود؛ با خود می گفت، خوشا به حال وارّو که زندگی اش راحت و آسان است. خوش می گذراند و در این مشرق زمین وحشی و لعنتی از زندگی اش لذت می برد، در حالی که کسانی مثل من برای حفظ و استحکام نظام امپراتوری باید هر روز جان بکنند و عرق بریزند.
در حالی که در بحر این افکار غوطه ور بودند، وارّو سر سخن را باز کرد و گفتگویی کاملاً عادی و پیش پاافتاده را آغاز نمود. با آب و تاب فراوان اظهار کرد از سعادت و افتخار بزرگی که نصیب کی یون شده بسیار خوشحال است و انتصاب به این مقام عالی و گرانقدر را به او شادباش می گوید. ولی افسوس که مسئولیت دشوار فرمانداری چنین ولایت لعنتی ای را به او سپرده اند، چون سرزمین سوریه جایی است که می تواند نیروی مردان بسیار بزرگ و صاحب نام را هم فرسوده و مستهلک کند. و در آخر با خنده کوتاه و دوستانه ای ــ که با زدن دست بر شانه یک رفیق تفاوتی نداشت ــ سخنش را چنین به آخر رسانید: «در حقیقت بسیار خوشحالم که من فارغ از مسئولیت حکومتی روزگار می گذرانم و این شمایید که فرماندارید.»
کی یون با خود گفت، آها، یعنی که از قرار معلوم هنوز هم نتوانسته توهینِ اخراجش از سنای رُم را هضم کند. خطاب به وارّو گفت: «ولی آن طور که شنیده ام شما هم در این جا چندان بی کار ننشسته اید.» و وارّو پاسخ داد: «البته که بی کار ننشسته ام. هنوز آن قدر پیر نشده ایم که عاطل و باطل در خانه بنشینیم. اگر لااقل کمی سیاست فرهنگی اعمال نکنیم و با مردم در تماس نباشیم، گذراندن اوقات شبانه روز به بطالت بسیار دشوار است. از این گذشته همه می دانند که قلب من برای مشرق زمین می تپد و احساسم متعلق به این جاست.» و سپس اندیشناک و حتی نگران اضافه کرد: «ولی البته این سرزمینِ آشفته و بی نظم و فاسد برای شما، کی یون عزیز، که تا مغز استخوان یک رُمی اصیل و وفادارید، حتما ناخوشایند است. اگر انسان در عمق وجودش با مشرق زمین رابطه و پیوندی درونی احساس نکند...» شانه ای بالا انداخت و سخنش را به آخر نرساند.
مخاطبش، که همچنان با کمر راست خشک و بی حرکت سر جایش نشسته بود، دوباره ناخن های این دست را بر کف دستِ دیگرش مالید. لکه های سرخ روی گونه های استخوانی اش سرخ تر شده بود. نگاه کجی نثار وارّو کرد و با صدای خشک و نخراشیده اش گفت: «میان دو دنیای متفاوت باید مرز دقیقی کشید. باید فرهنگ و تمدن رومی را تا ساحل رودخانه فرات گسترش دهیم و در عین حال نگذاریم حتی ذره ای از فرهنگ بیگانه آن سوی فرات به این سو نفوذ کند. و هر کسی که مثل من این وظیفه خطیر را چنین روشن و شفاف در پیش چشم خود مجسم ببیند، اتفاقا با اتکا به این جهان بینی به خوبی می تواند با مردم و جامعه این سرزمین رابطه ای درونی برقرار کند.» سپس کوشید از تندی لحنش بکاهد؛ با آرامی ادامه داد: «وارّوی عزیز، بسیار متاسفم که مجبورم در روند رومی کردن متصرفات شرقیمان از حمایت شما صرف نظر کنم.» وارّو شگفت زده پرسید: «چرا؟ مگر من در مقام کسی که نه سپاهی در اختیار دارد و نه تشکیلات و حکومتی، در این زمینه خدمات ذی قیمتی انجام نداده ام؟» فرماندار مودبانه پاسخ داد: «در این واقعیت شکی نیست. شما در ترویج فرهنگِ رومی ـ یونانی در این ایالت کوشش فراوانی کرده اید. اما متاسفانه شما در عین حال بیش تر از هر رومی دیگری عناصر فرهنگ مشرق زمینی را در این سرزمین رواج داده اید.» وارّو با رضایت خاطر گفت: «بله، درست است، می پذیرم.» کی یون ادامه داد: «می بینید، دوست عزیز؟ و چنین اقداماتی ما را به شک می اندازد و نگران می کند. ما از شیوع فرهنگ شرقی در متصرفات امپراتوری اصلاً راضی نیستیم.» و با شیطنت اضافه کرد: «و از این گذشته اگر من در برخی موارد از شما مشورت بخواهم، قطعا گرفتار عذاب وجدان خواهید شد. چون کسی که در عین حال هم شهروند رُم است، هم رعیت شاهنشاه اشکانی و هم شهروند حکومت اِدِسا(۵) چگونه می تواند مثل یک رومی خوب و وفادار با من رایزنی کند؟» وارّو با خود گفت، خود را خوب آماده کرده. پرونده ام را با دقت خوانده است. یعنی که هنوز هم همان دشمن قدیمی من است. به احتمال زیاد عمدا ولایت سوریه، و نه هیچ ولایت دیگری، را انتخاب کرده، چون من در این جا مستقرم.
کی یون ضمن بیان آخرین جملات باز هم بیش تر گردن کشیده و بیش تر قد برافراشته بود. وارّو خوب او را ورانداز کرد و با خوشحالی و رضایت به این نتیجه رسید: به سادگی بر او چیره خواهم شد. او همیشه ضعیف و بی مایه بوده و هنوز هم ضعیف و بی مایه است. البته چنین افراد ضعیفی اتفاقا گاهی به خاطر همین بی مایگیشان دچار توهم قدرت می شوند و ناگهان دست به اعمال خشونت باری می زنند که بعضا پیامدهای پیش بینی ناپذیر و خطرناکی دارد. و در این جا بود که یکباره لقب دوران نوجوانی کی یون را ــ که در تمام این مدت به عبث در پی یافتن آن بود ــ به یاد آورد: «آدمک گردن دراز.» بله، البته «آدمک گردن دراز». کی یون را در مدرسه چنین می نامیدند، چون رفتارش به عروسک های چوبی ای می مانست که در جشن های عمومی به فروش می رسید و دست و پایشان متحرک بود و خریدار می توانست به کمک یک اهرم کوچک عروسک را از حالت نشسته سرِ پا بلند کند و دوباره سر جایش بنشاند. کی یون را به سخره چنین می نامیدند و منظورشان استهزای تلاش های مذبوحانه او بود که می کوشید خود را بزرگ تر از آنچه هست بنماید.
به یاد آوردن لقب دوران کودکی کی یون وارّو را سرِ حال آورد. سیاست را کنار گذاشت و درباره زندگی خصوصی فرماندار و روحیه و سرگرمی های او به پرس و جو پرداخت. معلوم شد کی یون خوف آن دارد که نتواند در دنیای ولنگار و بی بند و بار این شهر مشرق زمینی جا بیفتد و زندگی آرامی داشته باشد. دافنه، این کوی اعیان نشینِ حومه انطاکیه، که خانه های اعیانی اغلب اشراف و ثروتمندان شهر در آن واقع بود و در تمام دنیای متمدن به خاطر عیش و عشرت و اسراف و تبذیرِ ساکنانش در بدنامی شهره بود، طبیعتا برای یک کارمند عالی رتبه رومی که علنا به جهان بینی رواقیون گرایش داشت سکونتگاه مناسب و مطبوعی به حساب نمی آمد.
در واقع دیدار خوشامدگویانه سناتورِ اسبق رُم از فرماندار جدید بسیار به طول انجامیده و هنگام وداع فرا رسیده بود. اما کی یون مانع رفتن وارّو شد و رشته سخن را دوباره به مسائل سیاسی کشاند و پرسید: «وارّوی عزیز، می خواهم از شما بپرسم آیا اکنون که در عمارت حکومتی نه یک غریبه، بلکه من، یعنی یک دوست قدیمی، نشسته است، باز هم می خواهید به خاطر مالیاتِ مربوط به عملیات بازرسی از نیروهای مسلح اِدسا مشکل بسازید و دردسر درست کنید؟» هزینه سربازخانه رومی مستقر در شهر اِدسا، پایتخت و مرکز شاه نشینی به همین نام در آن سوی رودخانه فرات که از نظر صوری کشوری مستقل به حساب می آمد، طبق قرارداد به عهده این شاه نشین بود. اما فرماندار رومی، افزون بر این، به بهانه «بازرسی از نیروهای مسلح در آن سوی مرزها» مالیات ویژه ای وضع کرده بود که بایست هرساله به خزانه دولتی واریز می شد. مقامات مالی حکومت انطاکیه معتقد بودند که وارّو به عنوان شهروند ولایتِ سوریه موظف به پرداخت سهم خود از این مالیات است. ولی وارّو در مقابل می گفت او در مقام شهروند شاه نشینِ اِدسا سهم خود را از این مالیات هرساله می پردازد و بنابراین درخواست مالیاتچی های انطاکیه در حقیقت مطالبه مالیاتِ مضاعف است. البته و در حقیقت مسئله نه بر سر شش هزار سیسترس(۶) مالیات مصوب ــ که نه برای وارّو مبلغی به حساب می آمد و اهمیتی داشت و نه برای حکومت انطاکیه ــ بلکه بر سر اصول بود. حکومت انطاکیه از این ناراحت و خشمگین بود که عالی جناب وارّو، مردی که تنزل مقام یافته، از مجلس سنا اخراج شده و حتی با خطر از دست دادن حقوق شهروندی امپراتوری روم روبه روست، بنا به میل و سلیقه شخصی و منافع مادی اش خود را گاهی شهروند امپراتوری روم و گاهی تبعه یک شاه نشین کوچک بین النهرینی معرفی می کند. و به همین دلیل بود که از مدت ها پیش بر سر این مالیات میان وارّو و حکومت سوریه درگیری مودبانه، اما سختی در جریان بود.
وارّو این بار نیز همان نظرها و استدلال های قدیمی و آشنایی را تکرار کرد که فرماندار از طریق مطالعه پرونده ها آن ها را خوب می شناخت. به گفته وارّو این نوع مالیاتِ مضاعف نه تنها از نظر حقوقی و قانونی غیرموجه و نادرست بود، بلکه از لحاظ سیاسی هم خطرناک محسوب می شد. چون وضع چنین مالیاتی شخصیت دوگانه پادگان مستقر در اِدسا و ماهیت خصمانه و ضداِدسایی آن را به اثبات می رساند.
فرماندار جدید به سخنان مفصل و پرآب و تاب وارّو با حوصله و بردباری گوش داد و سپس با لحنی دوستانه و مشفقانه گفت: «هرچه گفتید درست است دوست عزیز، با این حال، اگر من به جای شما بودم، اکنون که یکی از دوستان شما در مقام فرماندار به انطاکیه آمده، به طور جدی به این فکر می افتادم که تابعیت بین النهرینی و پارتی خود را رها و باطل کنم، چون چنین اقدامی احتمال بازگشت شما به موقعیت پیشینتان در رُم را تقویت خواهد کرد.»
گوش وارّو تیز شد. آنچه کی یون در همین اولین دیدارش با وارّو بر زبان می آورد خارج از انتظار بود. صریح و مستقیم پرسید: «منظورتان چیست؟ منظورتان این است که رُمی ها می خواهند دوباره مرا به مجلس سنا برگردانند؟»
کی یون به این نتیجه رسید که عجولانه و بیش از حد نیاز به طرف مقابل درِ باغِ سبز نشان داده است. بنابراین، در پاسخ به جمله بندی های عام و به لحن خشک و اداری پناه برد: «واقعیت این است که من در پالاتینوس چنین پیشنهادی مطرح کرده ام و به نظرم می رسد که پیشنهاد من به گوش های شنوایی رسیده است.» و سپس شتاب زده تاکید کرد: «البته قول قطعی ای در این مورد داده نشده، اما مطمئنم که پیشنهادم با نظر مساعد بررسی خواهد شد.»
وارّو به زحمت توانست شادی اش را پنهان کند. پس بالاخره فهمیده اند؛ این امپراتوران فلاویانی، این دشمنان منفور سرانجام متوجه شده اند که بدون کمک او در سرزمین های مشرق زمین موفق نخواهند شد. می خواهند نام او را دوباره در فهرست اعضای مجلس سنا ثبت کنند. لطف دارند. اما کسی در حد و اندازه وارّو دُم به این تله نخواهد داد و با این حیله خام نخواهد شد. می خواهند وارّو را رام و خندان به رُم بکشانند و بعد هم پس از یک فصل دوباره او را از سنا اخراج کنند. و مطمئنا این بار سنگ تمام خواهند گذاشت و او را به سختی بر زمین خواهند زد و به طور کامل نابود خواهند کرد. سناتور در رُم ــ چه طعمه آسان و چه حیله ارزانی! و وارّو باید به خاطر چنین آینده نامعلومی هرچه را با زحمت و مرارت در این جا به دست آورده و ساخته دور بیندازد، تلاش برای پیوند میان شرق و غرب را رها کند و به پیشرفت سیاستِ کوته بینانه صاحبان جدید قدرت، که می خواهند مرکز ثقل و وزنه اصلی سیاست امپراتوری روم را بر غرب متمرکز کنند و در برابر نفوذ سیاست تمایل به شرق دیوار بکشند، کمک کند؟ نه، آقایان محترم، من ترجیح می دهم «پسرعموی شاه اِدِسا» بمانم. و نیز ترجیح می دهم «دوست و امینِ شاهنشاه اشکانی» باشم تا «سناتور عالی جناب سنای رُم.»
از فرماندار به خاطر زحمتی که در رُم برای اعاده حیثیت او تقبل کرده بود تشکر کرد. کی یون در پاسخ با لحنی سرد و اداری پاسخ داد: «امیدوارم که در این مسیر هرچه زودتر به توافقی برسیم.» و وارّو گفت: «من هم امیدوارم.» ولی لحنش اینک چنان سرد بود که به جواب رد بیش تر شباهت داشت.
کی یون به این نتیجه رسید که باید اکنون وجه و جنبه دیگری از مسئله را مطرح و برجسته کند. خطاب به وارّو گفت: «ما باید به هر ترتیب اختلافاتمان را از میان برداریم. وارّوی عزیز، تصورش را بکنید: ببینید اگر روزی مجبور شوم علیه شما دست به اقدام بزنم، چه اوضاع ناگوار و نامطبوعی به وجود خواهد آمد.» وارّو که می دانست این تهدید توخالی و پوچ است، در حالی که سعی می کرد استهزا و طعنه اش را در پشت پرده ادب و نزاکتی اغراق آمیز پنهان کند، پاسخ داد: «بله، کی یون عزیز. اما چنین امری برای هر دوی ما نامطبوع و ناگوار خواهد بود. چون با توجه به وزن و احترامی که کشورهای منطقه بین النهرین ــ به درست یا نادرست ــ برای این حقیر قائلند، چنین اقدامات تخریبی و غیردوستانه ای را به زحمت می توان بدون یک لشکرکشی نظامی سنگین و پرهزینه به مرحله اجرا گذاشت. و در بهترین حالت رُم چه بُردی خواهد داشت و به چه نتیجه ای خواهد رسید؟ تنها دستاورد احتمالی چنین جنگی وجهه و اعتبار است. اما تا آن جا که من حضرات حاکم بر پالاتینوس را می شناسم، اصلاً حاضر نیستند به خاطر کسب وجهه پول خرج کنند.» از جا برخاست، خود را به فرماندار رسانید و مثل یک دوست صمیمی دست بر شانه اش گذاشت و لبخندزنان پرسید: «یا واقعیت این است که سخنان شما را باید آخرین اخطار و اتمام حجت به حساب آورم؟» و این لبخندِ وارّو چنان چالشگرانه بود که کی یون به ناچار متوجه شد منظور واقعی وارّو چیست؛ وارّو با این لبخند و این پرسش در حقیقت به او می گفت: «آدمک گردن دراز!» چرا؟ چون وارّو با توجه به تلاش شدید کی یون در جهت جلب حمایت او به این نتیجه رسید که در مقام و موقعیتی است که می تواند با کی یون نه به عنوان نماینده امپراتوری روم یا صاحب یک اندیشه سیاسی، بلکه به عنوان «آدمک گردن دراز»، یعنی همان همشاگردی دوران نوجوانی اش، برخورد کند.
البته بعدها معلوم شد وارّو اشتباه کرده و نبایست فرماندار جدید را دست کم می گرفت. اما کی یون در آن لحظه به خلاص کردن خود از اظهار محبت اغراق آمیز وارّو اکتفا کرد، خود را عقب کشید و مودبانه پاسخ داد اظهاراتش فقط پیشنهاد دوستانه است و به هیچ وجه نباید اتمام حجت تلقی شود. و بعد، پس از گفتگویی کوتاه و عام، وارّو خداحافظی کرد و از کی یون جدا شد.
از عمارت حکومتی بیرون آمد، تخت روان و همراهانش را مرخص کرد و با گام های سبک و نیرومند در خیابان های زیبای انطاکیه مسیر خانه را در پیش گرفت. در سال های اخیر گاهی به این فکر افتاده بود که سال های جوانی اش سپری شده، اما آن روز خود را بسیار جوان و سرحال احساس می کرد. دشمنانش در رُم با شیطنت کی یون را به جانش انداخته بودند، اما خبر نداشتند با این کار خدمت بزرگی به او کرده اند. بسیار خوشحال بود که رُم امروزی، رُم ارتش سالار و قلدر و شرق ستیزی که از ته دل از آن متنفر بود، اینک در هیئت و قالب کی یون در برابرش صف کشیده است. با خود گفت، مبارزه جالبی در پیش است. تصور رقابت با همشاگردی قدیمی اش، «آدمک گردن دراز»، او را به وجد آورده بود. از هم اکنون و پیشاپیش خود را برنده این میدان می دانست.

۲. شهر اِدِسا

شهر اِدِسا، مرکز و پایتخت شاه نشینی به همین نام، در شمالی ترین منطقه مسکونی سرزمین بین النهرین، با شکوه تمام و به رنگ سفید و درخشان بر تپه های کم ارتفاع آرام گرفته بود. اگر کسی از دوردست به منظره شهر می نگریست، اِدِسا را با آن معابد و ایوان های ستون دار، و با آن سیرک مشهور و تئاترها و گرمابه ها و مدارس ورزشی اش شهری کاملاً یونانی می یافت. اما در درون دیوارهایش به ندرت کتیبه ای یونانی دیده می شد و به زحمت کلمه ای به زبان یونانی به گوش می رسید. ساکنان اِدِسا آمیزه ناهمگونی از ملل مختلف بابلی، ارمنی، عبرانی، پارسی و عرب بودند؛ فقط خانه هایشان به سبک یونانی ـ رومی بنا شده بود.
در جنوب شهر اِدِسا دشت همواری گسترده بود. اما خود شهر در ساحل رودخانه اسکیرتوس(۷) ــ به معنای «جهنده» ــ پرآب و حاصلخیز قرار داشت و بادی که از کوهستانِ حائل میان بین النهرین و ارمنستان می وزید هوای شهر را خنک و پاکیزه نگه می داشت.
اِدِسا در تقاطع جاده های متعددی قرار داشت. شهر ثروتمندی بود. جاده بازرگانی تجارت ادویه هندی و انواع عطرهای عربی از آن جا می گذشت. اِدِسا، افزون بر این، در مسیر بخش عمده ای از تجارت مروارید و پارچه های گرانبهای ابریشمی نیز قرار داشت. شهر به خاطر بناهای زیبایش هم از شهرت زیاد و فراگیری برخوردار بود. افراد زیادی از اقصی نقاط دوردست برای بازدید از معبد باستانی تارات، تندیس مفرغین و سیاه رنگ الهه این معبد و نمادهای مرموز و شگفت انگیز آن، معبد میترا، دانشگاه شهر و از همه بیش تر برای دیدن لابیرنت یا هزارتوی آن، که غار بسیار بزرگی در صخره های ساحل سمت چپ رودخانه اسکیرتوس بود و صدها معبر تنگ و پر پیچ و خم، حفره های تودرتو، شکاف های عمیق و مویرگی و پله های پرشیب داشت، به اِدِسا می آمدند.
تاریخ دقیق تاسیس شهر اِدِسا در اعماق قرون و اعصار گذشته مفقود بود. ابتدا و در اصل، «اوسترویون» یعنی «شهر شیرها» نام داشت. در طول هزاره ها و سده های گذشته هیتی ها، آسوری ها، بابلی ها، ارمنی ها و مقدونی ها بر آن حکم رانده بودند و، سرانجام یعنی سیصد سال پیش اعراب بر اِدِسا مسلط شده و تاکنون هم نفوذ خود را حفظ کرده بودند. این شاه نشین امروز و اکنون در مقام کشوری کوچک و حائل میان دو امپراتوری بزرگِ روم و پارت دائما در معرض خطر قرار داشت. اما در عین حال از بی طرفی و عدم تعهدش به این دو قدرت بزرگ سود بسیار می برد و امتیازات سرشاری به دست می آورد: اِدِسا بی طرفی سیاسی خود را در جریان جنگ های مستمر و پایان ناپذیر روم و ایران با سودی سرشار به طرفِ مقابل می فروخت ــ گاهی به روم و گاهی به ایران.
شاهان و فرمانروایان عربِ اِدِسا گرچه در اعماق قلبشان همیشه عرب بودند و عرب می ماندند، همواره و با همه قوا به ترویج فرهنگ آرامی همت می گماردند که در آن بخش از جهانِ شناخته شده و مسکون پیشرفته ترین و عالی ترین فرهنگ محسوب می شد. دانشگاه اِدِسا بدون تردید بهترین مرکز علمی سراسر منطقه بین النهرین بود و گاهی حتی با دانشگاه انطاکیه هم برابری می کرد.
در این شهر معابد و مکان های مقدس زیادی وجود داشت و مردم آن ایزدان متعددی را ستایش می کردند. در راس این ایزدان الهه ای به نام تارات قرار داشت که آن را «الهه سوریه» هم می نامیدند. چشمه و برکه مقدس شهر نذر این الهه و ماهی های قرمز برکه مقدس ِ متعلق به آن بودند. علاوه بر تارات ایزد دیگری ــ که تندیسش گاوسر بود و تبرزین به دست داشت ــ تکریم می شد که «لابیر» نام داشت و موکل بر «لابیرنت» یا همان هزارتوی مشهور شهر بود. ایزدان باستانی و بسیار قدیمی آسوری، مثلاً یکی از ایزدان شیرسر، و البته دو ایزد مشهور، یعنی بعل و نِبو، هم مورد تکریم بودند. میترا ایزد بزرگِ پارسی و تعداد زیادی از بت های عربی مانند عائم، عزی و ذوالکفین و ایزدان رومی و یونانی هم طرفداران زیادی داشتند. حتی «یهوه» خدای عبرانیان و آن کسی که می گفتند پسرِ این خداست هم در اِدِسا مریدانی داشت.
ده ها هزار نفر در این شهر زیبا زندگی می کردند: فرمانروایان عرب و مشاورانشان، بازرگانان و ملاکین آرامی و یونانی، ستاره شناسان پارسی، صنعتگران و حکمای عبرانی... و در کنار این جمع نامتجانس، سربازان و افسران پادگان رومی شهر. و تقریبا همیشه هم تعداد زیادی از اعراب بدوی کوچ نشین موقتا در شهر به سر می بردند. و انبوهی از برده های زرخرید در خیابان ها پرسه می زدند. هزاران انسانِ سفید، سیاه، رنگین پوست همراه گاوها و شترها و بزها و سگ هایشان در این شهر زندگی می کردند، نفس می کشیدند، در هم می لولیدند، به زبان های گوناگونی سخن می گفتند، به گونه ها و روش های متفاوتی انواع بت ها و ایزدان را تکریم می کردند، می خوردند، می آشامیدند، با یکدیگر معاشرت می کردند، می خریدند و می فروختند، وصلت می کردند، گریبان یکدیگر را می گرفتند و دوباره آشتی می کردند. هیچ یک از آنان بدون دیگران امکان زندگی نداشت و هر یک از آنان از ته دل شادمان بود که دیگران در کنارش بودند. و همه به شهرشان اِدِسا، این زیباترین و عزیزترین شهر جهان، افتخار می کردند.
شاه و فرمانروای اِدِسا امیر ملّوخ نام داشت: امیر ملّوخِ پنجم. و صدراعظم او شربیل بود که کهانتِ اعظم معبد تارات را نیز به عهده داشت. فرمانده عالی سربازخانه و پادگان رومی شهر هم سرتیپ فرونتو نام داشت. اما حاکم واقعی اِدِسا و صاحب اصلی و واقعی قدرت در این شهر، سناتور وارّو بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نرون دروغین

لطفا رمان هت شپ سوت شهبانوی دره نیل را از همین مترجم یا با ترجمه خانم بهاره جواهری با عنوان بانوی نیل اثر پولین گج را در فیدیبو قرار بدهید ممنون
در 1 سال پیش توسط fa_...i63