فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمین‌های الماس

کتاب زمین‌های الماس
حکایتی که موفقیت میلیون‌ها انسان را رقم زد!

نسخه الکترونیک کتاب زمین‌های الماس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زمین‌های الماس

این کتاب ارزشمند و بی‌دلیل تاکنون موفقیت میلیون‌ها انسان را به طور مستقیم و غیرمستقیم رقم زده است. رمین‌های الماس کتابی سرشار از انگیزه و گنجینه‌ای است که تما مردم و به ویژه جوانان به آن نیاز دارند. جالب‌تر این که اصل حکایت زمین‌های الماس برگرفته از یک داستان کهن ایرانی است! دکتر راسل کانول در این کتاب کم‌حجم و ارزشمند این عقیده را مطرح می‌کند که، نباید موفقیت و خوشبختی را در دوردست‌ها و سرزمین‌های دور جستجو کرد، بلکه هر فرد در هر کجا که زندگی می‌کند همه‌ی منابع و فرصت‌ها را کنار دست خود بیابد! سخنان ارزشمند دکتر کانول به هر زن و مردی که در جستجوی موفقیت و سعادت واقعی در زندگی است، کمک می‌کند. آری به راستی خوشبختی در حیاط خلوت شماست؛ پس با وسوسه‌ی چراگاه‌های سبزتر کوچ نکنید!

ادامه...
  • ناشر آریاگهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمین‌های الماس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوشبختی در حیاط خلوت شماست،
با وسوسه ی چراگاه های سبزتر کوچ نکنید!

دکتر راسل کانول از سال ۱۸۴۳ تا ۱۹۲۵ میلادی در ایالات متحده زندگی می کرد. او در مقام دانشجو، استاد دانشگاه، حقوق دان، اندیشمند، نویسنده، سخنور، دیپلمات و فرمانده ی نظامی خدمات بزرگی را به انجام رسانده و تا به امروز اندیشه ها و عقاید او الهام بخش میلیون ها انسان بوده است.
«زمین های الماس» مهمترین و مشهورترین دستاورد این استاد پر تلاش است؛ کتابی سرشار از انگیزه و گنجینه ای که همه ی جوانان به آن نیاز دارند.

مقدمه ناشر

در بسیاری از کتاب هایی که استادان تعالیم موفقیت و رشد فردی در ایالات متحده نوشته اند، به کتاب «زمین های الماس» اثر دکتر راسل کانول اشاره کرده اند. چنان که شرح آن خواهد رفت، این حکایت کوتاه زندگی میلیون ها انسان را، چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم، دستخوش تحول کرده است؛ و جالب تر این که اصل حکایت زمین های الماس برگرفته از یک داستان کهن ایرانی است!
هر بار که هنگام مطالعه ی یک کتاب یا خواندن یک مقاله از نویسنده ای معروف با این عنوان برخورد می کردم، کنجکاوی ام تحریک می شد تا متن کامل آن را بخوانم، اما متاسفانه این اثر در ایران موجود نبود. تا این که سال ها پیش که مشغول ترجمه کتاب «دوازده ستون»، اثر مشترک جیم ران و کریس وایدنر بودم درخشش زمین های الماس بیش از پیش کنجکاوی ام را برانگیخت. داستان از این قرار بود که در جایی از کتاب یکی از شخصیت های اصلی کتاب به نام چارلی، که در حال آموزش اصول یا به قول خودش «ستون های موفقیت» به مردی به نام مایکل است، بیست کتاب را به وی معرفی می کند که هر کس باید در طول زندگی اش بخواند؛ از قضا کتاب زمین های الماس راسل کانول نیز در فهرست آن کتاب ها بود. می دانستم وقتی استاد بزرگی چون جیم ران که خود از اسطوره های تعالیم موفقیت و رشد فردی است کتابی را بدین ترتیب معرفی می کند، به طور حتم آن کتاب را باید خواند! این بود که اصل کتاب را سفارش دادم و پس از مطالعه ی آن به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم!
گاهی یک پیام یا حتی یک جمله ی کوتاه تاثیری عمیق بر فرد بر جای می گذارد، و تاثیر این کتاب کوتاه فوق العاده بود. آن را دوباره، دوباره و دوباره خواندم.
بعد تصمیم به ترجمه ی آن گرفتم. اما در این اثنا تعهداتی در اولویت قرار داشت و مشغله هایی پیش آمد که مانع از تحقق این امر شد. فقط فرصت یافتم صفحاتی درباره ی زندگی و دستاوردهای راسل کانول را ترجمه کنم که در ابتدای این کتاب گنجانده شده است. برای این که بیش از این زمان از دست نرود، ترجمه داستان اصلی را به دوست و همکار خوبم آقای امیر نادری باروق محول کردم و صد البته از این اعتماد بسیار خرسندم، چرا که کار به دست فردی لایق و کاردان افتاد.
اما امیدوارم خوانندگان گرامی نیز به نوبه ی خود از این داستان زیبا الهام بگیرند و از آن در جهت پیشرفت فردی و اجتماعی بهره جویند.
و به طور قطع این گونه خواهد بود...

امیرحسن مکی
پاییز ۱۳۹۲

پیشگفتار

با در نظر گرفتن همه ی جوانب زندگی پربار و استثنایی راسل کانول، مهم ترین دستاورد زندگی او سخنرانی «زمین های الماس» است. مضمون زمین های الماس که به کرّات آن را ایراد کرده، این که الهام بخش افراد بی شماری بوده، پولی که بابت آن کسب کرده است و کسب می کند، و از همه مهم تر، هدفی که پول ها را صرف آن می کند، چنین ارزش و اعتباری به این سخنرانی داده است.
انرژی، امید و شور و هیجانی که راسل کانول در این سخنرانی صرف می کند وصف ناشدنی است. او با شور و اشتیاق وجودِ خود به آن جان می دهد. زمین های الماس، حکایت از آن دارد که امکانات موفقیت در دسترس همه هست.
کانول بیش از پنج هزار بار این سخنرانی را ایراد کرده و با این حال هنوز هم بسیاری تشنه ی شنیدن این حکایت اند.
غروب یکی از روزها، راسل کانول از دوران دردناک جوانی اش برایم گفت. حتی یادآوری آن برایش دردناک بود، زیرا همچنان که از آن دوران سخن می گفت صدایش ضعیف و ضعیف تر می شد. او از روزهای سختی که در دانشگاه یل(۱) سپری کرده بود برایم سخن گفت؛ دورانی که پول کافی برای پرداخت شهریه ی دانشگاه نداشت و در تلاش برای کسب هزینه ی دانشگاه به شدت تحقیر شده بود. البته راسل کانول از کار سخت و طاقت فرسا باکی نداشت؛ نه، او همواره مرد سختی ها بود و مشکلات را به چشم موانعی می دید که فقط باید از آن ها عبور کرد. او فقر و محرومیت را با شکیبایی و روحیه ای قوی تحمل می کرد. اما در این راه آنچنان تحقیر شده بود که هنوز پس از گذشت نیم قرن از یادآوریِ آن دلش به درد می آمد. با این همه، از دلِ این خفت ها و تحقیرها نتیجه ای شگفت انگیز حاصل شد!
او گفت: «همان زمان با خودم عهد بستم که هر کار از دستم بر می آید انجام دهم تا راه را برای تحصیل دیگر جوانانی که می خواهند وارد دانشگاه شوند، هموار سازم.»
و این گونه بود که از سال ها پیش، هر دلاری را که بابت «زمین های الماس» عایدش می شد وقف این هدف کرد. او برای این مقصود یک فهرست انتظار دارد. تنها موارد انگشت شماری از اسامی
این فهرست توسط خودِ او انتخاب شده است. ازآنجا که او فردی پرمشغله است نمی تواند شخصاً درباره ی تک تک افرادی که استحقاق این کمک هزینه ی تحصیلی را دارند تحقیق کند.
بخش عمده ی این اسامی از سوی روسای دانشکده به او داده می شود که می دانند کدام یک از دانشجویان مستحق دریافت این کمک هستند.
وقتی از او خواستم که بیشتر دراین باره توضیح دهد،گفت:«هر شب، پس از آن که سخنرانی ام تمام می شود و چک آن را دریافت می کنم، در داخل اتاق هتل شهری که برای سخنرانی رفته ام، می نشینم و پس از آن که تمام هزینه ی اقامت خود در آنجا را کسر کردم، مبلغ باقی مانده را به صورت چک بانکی برای یکی از جوانانی که در فهرستم قرار دارند می فرستم و همیشه به همراه چک، توصیه نامه ای برای دانشجوی موردنظر می فرستم مبنی بر این که امیدوارم توانسته باشم خدمتی به وی کرده باشم و به او می گویم که هیچ دِین و تعهدی جز در برابر خدای خویش ندارد. دوست ندارم هیچ یک از آن جوانان احساس کنند که زیر بار منت من هستند. همچنین به آن ها می گویم امیدوارم که پشت سر خود مردانی را بر جای بگذارم که بیش از من به دیگران خدمت کنند.»
او در ادامه لبخندی زد و افزود: «فکر نکنید که آن ها را زیاد نصیحت و موعظه می کنم؛ فقط نیتم این است که به آن ها گوشزد کنم که یک دوست قصد کمک به ایشان را دارد.»
او با چهره ای آکنده از شعف گفت:«کار بسیار جذاب و هیجان انگیزی است، درست مثل یک قمارباز که نمی تواند از لذت و هیجان شرط بندی مجدد چشم بپوشد، من هم به محض این که نامه را می فرستم و اسمی را در فهرستم خط می زنم به سراغ نفر بعدی می روم!» و پس از مکثی کوتاه ادامه داد: «پولی که برای هر جوان در نظر می گیرم آنقدر نیست که همه ی مخارج زندگی اش را تامین کند؛ فقط به اندازه ایی است که تا حدودی از مرارت و رنج او بکاهد، و این مبلغ برای این منظور کافی است.» و با ساده دلی افزود: «نمی خواهم به من متکی شوند!»
او گفت که در نامه ها به صراحت قید می کند که از دریافت کننده ی نامه انتظار پاسخگویی ندارد، چراکه این کار مستلزم زمان زیادی بابت بررسی و خواندن و نوشتن است: «تنها هدفم این است که به ایشان گوشزد کنم هیچ دینی نسبت به من ندارند.»
وقتی به او گفتم که کار وی مصداق ضرب المثل «نیکی کردن و در دجله انداختن» است، با لبخندی آن را تایید کرد و گفت: «وقتی آدم کار خیری را انجام می دهد، نباید انتظار بازگشت آن را داشته باشد؛ هرچند کار خیر همیشه عوض دارد.»
منشی او به من گفت در سفری که اخیراً دکتر کانول به مینه سوتا داشت، مرد جوانی که از زمین های الماس الهام گرفته بود در قطار او را به جا می آورد و مشتاقانه همسرش را برای اظهار قدردانیِ صمیمانه نزد دکتر کانول می برد. اظهار لطف و محبت آن ها به قدری پرشور و خالصانه بود که دکتر کانول هم به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.
سخنرانی ارزشمند دکتر کانول با عنوان «زمین های الماس»، به گونه ای است که به هر زن و مردی که به دنبال شغلی مفید و معتبر است، کمک می کند. این سخنرانی در عین سادگی، بسیار کارآمد و تاثیرگذار است؛ به خصوص هنگامی که با صدا، حرکات و شخصیت کانول ایراد می شود، شنونده به شدت تحت تاثیر قرار می گیرد.
این سخنرانی سرشار از الهام، پند و اندرز است. او این سخنرانی را هزاران بار در شهرها و مکان های مختلف ایراد کرده و بسته به شرایط محلی و بومی تغییراتی را در آن ایجاد می کند. اما ساختار و مبنای آن همواره واحد است. حتی کسانی که بارها آن را شنیده اند، برای شنیدن دوباره ی آن سر از پا نمی شناسند. وقتی کانول فردی را در میان حضار شناسایی می کند که ده ها بار به سخنرانی او گوش سپرده، احساس رضایت می کند.
این سخنرانی با روایت داستانی پیرمردی عرب که راهنمای کانول در سرزمین نینوا بوده است شروع می شود. همچنان که به روایت گوش می دهید، صدای شن های صحرا و وزش باد در شاخ و برگ درختان نخل در ذهنتان زنده می شود. گویش روان سخنران، شنونده را شیفته و مجذوب خود می کند. او سخنوری توانا و بی بدیل است.
آخرین بار که سخنرانی او را شنیدم، پنج هزار و یکصد و بیست و چهارمین دفعه ای بود که این سخنرانی را ایراد می کرد. به راستی که شگفت انگیز است! پنج هزار و یکصد و بیست و چهار بار! متوجه شدم که محل اجرای سخنرانی مکانی پرت و دورافتاده است، به گونه ای که بعید به نظر می رسید سالن موردنظر پُر شود. با خود فکر کردم چه تعداد افراد و با چه انگیزه ای در آن حضور خواهند یافت. برای یافتن پاسخ، کیلومترها راه را طی کردم. هنگامی که به محل موردنظر نزدیک شدم، جاده تاریک و سوت و کور بود و چند نفری از دور به چشم می خوردند، اما به محض ورود به کلیسایی که سخنرانی در آن برگزار می شد، متوجه شدم که تمام ۸۳۰ صندلی آن پر است و تعدادی هم سرِپا ایستاده اند! جای سوزن انداختن نبود. بسیاری از آن ها از فرسنگ ها دورتر آمده بودند. با این حال، تبلیغاتی برای این سخنرانی صورت نگرفته بود. فقط این مردم بودند که سخنرانی را گوش به گوش هم رساندند: «نمی خواهی سخنرانی دکتر کانول را بشنوی؟» و اینچنین بود که خبر همه جا پیچید.
به یاد دارم که تماشای آن جمعیت چقدر برایم جالب بود؛ واکنش آن ها در طول سخنرانی چنان پر شور و شوق بود که به راستی شگفت زده ام کرد. و گرچه چنین پدیده ای در کلیسایی دورافتاده، خود مایه ی مباهات و افتخار است، می دانستم هر یک از شهروندان وسوسه شده است که کاری برای خودش و دیگران انجام دهد، و این انگیزه و وسوسه دست کم در اعمال تعدادی از ایشان نمود یافته بود. این مرد از چه نیرویی برخوردار است!
و چقدر از خودگذشته! چراکه با این سن و سال و تنی دردمند، از سر و ته سخنرانی اش نمی زند و آن را در یک ساعت یا از روی اکراه در یک ساعت و نیم سمبل نمی کند. وقتی می بیند مردم چگونه جذب سخنانش شده و انگیزه یافته اند، درد فراموشش می شود، زمان را از یاد می برد و فراموش می کند که آخرِشب است و برای رسیدن به خانه باید راهی طولانی را طی کند؛ و سخاوتمندانه دو ساعت وقت می گذارد؛ با این حال همه آرزو می کنند که ای کاش سخنرانی وی چهار ساعت بود!
سخنرانی او همیشه دلچسب و شیرین است. صمیمیت، آرامش، سادگی، مزاح و شوخی های خودمانی از ویژگی های سخنرانی وی است؛ با این حال حضار حتی برای یک لحظه جدیت کار او را زیر سوال نمی برند. به وقتش قهقهه سر می دهند و در جایی که مستلزم دقت است، نفس هایشان را در سینه حبس می کنند. موجی از صمیمیت، شگفتی، مسرت یا تصمیم گیری حضار را در بر می گیرد. هنگامی که بحث جدی است، شنونده را در جای خود میخکوب می کند، و وقتی مطلب خنده داری را تعریف می کند، تک تک حضار را به وجد می آورد.
انگیزه ی حاصله از این داستان ساده، موفقیت های بی شماری را رقم زده است. البته آنچه به گوش می رسد تنها مشتی از خروار است. اخیراً دکتر کانول چند نمونه از این مقوله را برایم تعریف کرده است؛ یکی از آن ها مربوط به پسری کشاورز است که فرسنگ ها راه را برای شنیدن سخنرانی او پیموده بود. آن پسر که اکنون برای خود مردی شده برای دکتر کانول نوشته است که در راه بازگشت به خانه اش مدام به این فکر می کرده که برای پیشرفت خود چه کار می تواند بکند و پیش از آن که به خانه برسد خبردار می شود که مدرسه ی یکی از روستاها به یک معلم نیاز دارد. او می دانست که دانش کافی برای تدریس ندارد، اما مطمئن بود که می تواند یاد بگیرد، پس جرات به خرج داد و درباره ی مکان موردنظر پرس و جو کرد. و در عزم و اراده ی او چیزی نهفته بود که موجب شد قراردادی موقت با او منعقد کنند. در پی آن، همزمان با تدریس روزانه با عزمی استوار مطالعه و تلاش کرد، تا جایی که ظرف چند ماه به استخدام رسمی مدرسه درآمد. سپس دکتر کانول با لبخندی حاکی از رضایت افزود:«و اکنون آن جوان یکی از روسای دانشکده ی ما است!»
و اخیراً بانویی به دکتر کانول گفته که همسر مردی سرشناس است، اما شوهر او با این که درآمد زیادی دارد آنقدر حاتم بخشی می کند که تا چندی پیش دیگر نزدیک بود کفگیرشان به ته دیگ بخورد. به گفته ی آن زن، آن ها مدت ها پیش در ازای چندصد دلار مزرعه ای کوچک در یکی از روستاها خریده بودند؛آن خانم پس از شنیدن سخنرانی دکتر کانول با تمسخر به خود گفته بود: «صدالبته که در این مزرعه زمین الماسی نیست!» با این حال چشمه ای در آن کشف کرده بود که هنگام خریدن مزرعه هیچ اطلاعی درباره ی آن نداشتند؛ و او با شنیدن سخنرانی کانول چنان انگیزه ای گرفته بود که سفارش می دهد آب آن چشمه را آزمایش کنند، و کاشف به عمل می آید که آبِ آن بسیار زلال و پاک است. سپس، آب چشمه را در بطری کرده و تحت نامی تجاری به عنوان آب معدنی اعلاء می فروشد؛ و حالا درآمد خوبی از این تجارت به دست می آورد. حتی بلورهای یخی را که در زمستان تولید می شود به فروش می رساند. و همه ی این ها حاصل زمین های الماس است!
تا به حال چندین میلیون دلار بابت این سخنرانی عاید راسل کانول شده است. همین حقیقت بسیار تکان دهنده است؛ اما شگفت انگیزتر این که این مرد عواید آن را نه برای خود، بلکه صرف امور خیریه می کند. اعمال خیری که از پول های حاصله از این سخنرانی الهام بخش صورت گرفته است در تفکر هیچ کس نمی گنجد.
سال گذشته(۱۹۱۴) دوستان او که می دانستند به زودی این سخنرانی برای پنج هزارمین بار توسط وی ایراد می شود، بر آن شدند که این رویداد تاریخی را به عنوان مشهورترین و پرطرفدارترین سخنرانی جهان جشن بگیرند. دکتر کانول پذیرفت که سخنرانی خود را در آکادمی موسیقی فیلادلفیا ایراد کند؛ ساختمان و خیابان های اطراف مملو از جمعیت بود. عواید این سخنرانی که برای پنج هزارمین بار ایراد می شد بالغ بر نه هزار دلار بود. در میان اسامی شرکت کننده در این سخنرانی، افراد سرشناسی نیز حضور داشتند که در این بین نام نه فرماندار ایالتی به چشم می خورد. فرماندار پنسیلوانیا برای تقدیر از راسل کانول کلید نمادین رهایی ایالت را به وی تقدیم کرد.
«کلید رهایی ایالت»؛ آری، حالا کانول با هفتاد سال سن آن را تصاحب کرده است. رهایی ایالت، رهایی ملت. این مرد خیّر، این استاد تعالیم موفقیت، برای رهایی، بهبود، پیشرفت و نجات بشریت بسیار تلاش کرده است.

رابرت شَکِلتون

زمین های الماس

سال ها پیش به همراه جمعی گردشگر انگلیسی از حاشیه ی رودخانه ی دجله و فرات عبور می کردیم. در بغداد پیرمردی عرب را به عنوان راهنما و بلد راه استخدام کرده بودیم. این پیرمرد چنان آدم وراجی بود که از معاشرت با او ناخودآگاه یاد آرایشگرهای خودمان می افتادم؛ البته، او در پرحرفی دست آن ها را هم از پشت بسته بود!
باری، پیرمرد فکر می کرد در ازای پولی که گرفته نه تنها باید ما را به مقصد برساند، بلکه موظف است با نقل داستان ها و حکایات جورواجور و عجیب و غریبش اسباب سرگرمی ما را هم فراهم کند.
بسیاری از داستان هایی را که آن روز تعریف کرد از خاطرم رفته و از این بابت اصلاً ناراحت نیستم، اما یکی از آن ها هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی رود.
پیرمرد راهنما همین طور که افسار شتر مرا به دست داشت و آن را با خود می کشید، یک بند داستان تعریف می کرد تا اینکه دیگر از دست او ذله شدم و به حرف هایش گوش ندادم. وقتی دید محل نمی گذارم و گوش نمی دهم عصبانی شد. یادم هست برای این که باز توجه مرا جلب کند، کلاه ترکی اش را از سر برداشت و به شکلی دایره وار آن را می چرخاند. زیرچشمی حرکات او را زیر نظر داشتم، ولی از ترس اینکه هوس تعریف داستان جدیدی به سرش نزند، مستقیم به صورتش نگاه نمی کردم. مدت کوتاهی به همین منوال گذشت. عاقبت، از روی کنجکاوی نگاهی به او انداختم و او هم فرصت را غنیمت شمرد و رفت سراغ داستان جدیدش.
سرتان را درد نیاورم، پیرمرد گفت: «داستانی که می خواهم برایت تعریف کنم، حکایتی است که جز برای دوستان صمیمی ام برای هیچ کس نقل نمی کنم.»
وقتی روی عبارت «دوستان صمیمی» تاکید کرد گوش به صحبت هایش سپردم. و از این بابت خوشحالم! و مطمئنم که ۱۶۷۴ جوانی که به واسطه ی این سخنرانی از دانشکده فارغ التحصیل شده اند نیز خوشحالند که به آن گوش داده اند!
القصه، پیرمرد راهنما به من گفت: «در روزگاران دور، مردی پارسی به نام علی حافظ در کناره ی رود ایندوس زندگی می کرد. علی حافظ مزرعه ی بزرگی داشت که در آن باغات میوه و کشتزارهای زیادی به چشم می خورد. این آقای علی حافظ آدمی متمول بود و در عین این که دستش به دهانش می رسید مردی قانع بود. چون قانع بود ثروتمند بود و چون ثروتمند بود قانع.
روزی این کشاورز پیر با کاهنی شرقی که مردی جهاندیده و خردمند بود دیدار کرد. کاهن پای کومه ی آتش نشست و از نحوه ی خلقت این جهان برای او صحبت کرد. کاهن گفت که این جهان روزگاری توده ای از مه بوده و از قضا به فرمان خداوند چرخید و چرخید و متراکم شد تا در نهایت گلوله ای سفت و سخت و آکنده از آتش پدید آمد و بعد غلتید و غلتید و از بین دیگر توده های مه رد شد. آن گاه رطوبت به خود گرفت تا این که گرفتار باران های سیل آسا شد که بر سطح مذاب آن شروع به باریدن گرفت و لایه های بیرونی آن سرد شد. سپس انفجاری حادث شد و مواد مذاب داخل آن به سطح بیرون فوران کردند و کوه ها، تپه ها، دره ها و مراتع و مزارع شکل گرفتند و دنیای شگفت انگیز ما پدید آمد.
اگر این مواد مذاب بی درنگ پس از فوران سرد می شدند، سنگ گرانیت به وجود می آمد و اگر سرد شدن آن کمی بیشتر طول می کشید ماحصل آن مس بود و پس از آن به ترتیب نقره، طلا و الماس پدید آمد.
کاهن پیر گفت: «الماس قطره ای متراکم از نور خورشید است.» حال باید گفت که این موضوع حقیقتاً به لحاظ علمی اثبات شده که الماس کربن متراکمی است که از نور خورشید حاصل می شود. کاهن پیر به علی حافظ گفت که اگر او الماسی به قاعده ی انگشت شست داشت می توانست یک آبادی را بخرد و اگر صاحب معدن الماس بود چه بسا از راه همین ثروت بی حد و حصر فرزندانش را به مرتبه ی شاهی می رساند.
حالا علی حافظ به ارزش الماس پی برده بود. این مرد بیچاره همان شب با همین افکار به رختخواب رفت و تا سپیده ی صبح از فکر الماس بیرون نیامد. وسوسه ی رسیدن به الماس، خواب دلچسب و شیرین شب را از او گرفته بود. او چیزی از دست نداده بود، اما به واسطه ی ناخشنود بودن خود را ضعیف می دانست و این نارضایتی از این بابت بود که نکند آدم ثروتمندی نباشد. با خود گفت: «باید یک معدن الماس داشته باشم.» و با این فکر و خیال شب را به صبح رساند.
همان تاریک و روشن فردای آن روز سراغ کاهن پیر را گرفت. به تجربه می دانم که اگر کاهنی را اول صبح بیدار کنی چقدر عصبانی می شود و با این اوصاف وقتی او با سُقلمه هایش کاهن را بیدار کرد به جای صبح بخیر گفت: «یاالله. بگو کجا می شه الماس پیدا کرد؟» کاهن پیر با چهره ی درهم رفته و خواب آلودش گفت: «الماس؟! الماس می خوای چیکار؟»
«می خوام پولدار بشم.»
کاهن پیر که پلک هایش از شدت خواب سنگینی می کرد، برای خلاصی از شر علی حافظ لب های سنگینش را تکان داد. «باشه، پس برو پیداش کن، فقط باید دنبالش بگردی تا پیداش کنی. همین!»
«ولی من نمی دونم کجا می تونم پیداش کنم.»
«باید رودخانه ای پیدا کنی که شن های روان داشته باشه، بین دو کوه سر به فلک کشیده، در بین آن شن های روان همیشه الماس خوابیده که می تونی پیداش کنی.»
علی حافظ گفت: «نمی فهمم... باورم نمی شه که همچین رودخانه ای هم باشه.»
پیرمرد که دید تقریباً خواب گوارای اول صبح را از دست داده، با بدخلقی گفت: «بله که هست، از این رودخانه ها فراوونه. خلاصه که باید بری و پیداش کنی، اون وقت صاحب الماس می شی.»
علی حافظ مکثی کرد و نگاه خیره اش را به کاهن پیر دوخت و گفت: «میرم.»
پس علی حافظ دست به کار شد و مزرعه اش را فروخت و پول هایش را یک کاسه کرد و اهل خانه را نیز به همسایه سپرد و به طلب رسیدن به الماس راه سفر در پیش گرفت.
خوب یادم هست که او سفرش را از کوه های «رووِن زوری(۲)» شروع کرد. بعد گشت و گشت تا سر از فلسطین درآورد و سپس در اروپا حیران و سرگردان شد و دست آخر کفگیرش به ته دیگ خورد و پس از اینکه پول هایش را حیف و میل کرد، با لباس های پاره و کثیف و به مانند یک آدم آسمان جُل لب ساحل شهر بارسلون ایستاد. مرد بینوا و مفلوک وقتی امواج سهمگین را دید که از لابه لای ستون های مجسمه ی هرکول در رفت و آمد بودند، تاب مقاومت از دست داد و با همان حالت احتضار و رو به موت تسلیم وسوسه ی خوفناک مرگ شد و خود را به دامان امواج انداخت و مرگ را در آغوش کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب زمین‌های الماس

کتاب خوبی هست و متن یک سخنرانی است به همین اسم که به صورت کتاب در آمده و بیشتر به این موضوع می پردازد که در همه جا فرصت برای ثروتمند شدن وجود دارد فقط باید باور کرد ، دید و اقدام کرد
در 1 سال پیش توسط وحید صادقی
این کتاب یکی از اشتباهات رایج مردم در تصمیم‌گیری و انتخاب مسیر شغلی و زندگی بررسی می‌کنه. و راه‌کارهایی که داره مختص همان نوع مشکل هست و جامع نیست که در همه شرایط کار کنه. اما ارزش یک دور خواندن را حتما داره و توی لیست کتاب‌های موفقیت برتر هم اومده.
در 7 ماه پیش توسط علی اشراقی
کتاب خوب اما با داستان پردازی زیاد برای بیان یک موضوع اصلی برای موفقیت
در 2 سال پیش توسط sin....ss