فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فضولی‌های یواشکی
جونی بی.جونز ۴

نسخه الکترونیک کتاب فضولی‌های یواشکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فضولی‌های یواشکی

مجموعه «جونی بی جونز» نوشته باربارا پارک نویسنده معروف کودک و نوجوان است.
اسم قهرمان این کتاب، جونی بی جونز است. «بی» اول اسم «بئاتریس» است ولی او از بئاتریس خوشش نمی‌آید و فقط از بی خوشش می‌آید. او دخترک کودکستانی و بسیار شیطان است و همیشه ماجراهای جدید درست می‌کند. زمانی می‌خواهد با عکس بدریخت خودش، لولوی زیرتخت را بترساند، یا نشان دهد که چگونه موهایش را کوتاه می‌کند یا این که می‌خواهد ثابت کند دزد نیست.
پدربزرگ یک دستکش پوست سیاه به او هدیه داده است. او هنگام بازی آن را زیر درخت می‌گذارد. پس از بازی آن را پیدا نمی‌کند به دنبالش همه جا از جمله جعبه امانت و وسایل گم شده را جستجو می‌کند. او در جعبه دستکش را پیدا نمی‌کند ولی یک کوله پشتی خوشگل دل او را می‌برد ولی او اجازه ندارد آن را بردارد. پس از آن جونی یک خودکار چند رنگ پیدا می‌کند با وجود کشمکش درونی آن را برمی دارد پدربزرگ با شنیدن ماجرای دستکش، داستانی را درباره کیف پولش می‌گوید و او تصمیم می‌گیرد که دزد نباشد. او دستکش را دست دختر لباس پفکی صورتی می‌بیند وآن را پس می‌گیرد وخ ودش هم خودکار رادرون جعبه امانت می‌اندازد.
مجموعه کتاب‌های جونی بی جونز موضوع‌های مختلفی دارد و این دختر شیطان هر بار دسته گلی به آب می‌دهد. داستان‌ها علاوه بر طرح مسائل اخلاقی و تربیتی در قالب طنز که جونی آن را تجربه می‌کند و نمایش شیطنت‌های کودکان در این سن به چگونگی رفتار والدین با کودکان هم اشاره دارد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«جونی هر کاری می‌کند نمی‌تواند جلوی دهن گشادش را بگیرد و همه حرف‌هایی که نباید بگوید بی اجازه از نوک زبانش می‌پرند بیرون. تازه این که چیزی نیست. جونی یک مشکل دیگر هم دارد. او باید برای روز شغل ها یک شغل انتخاب کند.
اما جونی! این کلیدهای جلینگ‌جلینگی چیست که از شلوارت آویزان کرده‌ای؟ چی؟ حرف نمی‌زنی؟! عجب دختر رازداری!»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فضولی‌های یواشکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . فضولی های یواشکی دزدکی



اسم من جونی بی جونز است. بی اولِ اسمِ بئاتریس است. اما من از بئاتریس خوشم نمی آید؛ فقط از بی اولش خوشم می آید، واسه همین.
من می روم پیش دبستانی. هرکه بخواهد برود کلاس اول مدرسه، قبلش باید برود پیش دبستانی. اما من هنوز هم نفهمیده ام چرا همچین اسم مسخره ای دارد: پیش دبستانی. اگر از من می پرسیدند، بهشان می گفتم اسمش را بگذارند کلاس هیچُم.
اسم معلمم، خانم است.
اسمش یک دنباله هم دارد، اما من دوست دارم فقط بهش بگویم خانم.
موهای خانم کوتاه و قهوه ای است. یک دامن بلند پشمی هم می پوشد و بیش تر وقت ها هم دارد بهمان لبخند می زند.
اما بعضی وقت ها هم که من شلوغ بازی می کنم، برایم یک دست بلند می زند تا ساکت شوم.
این کارش قبلاًها خیلی مرا می ترساند، ولی یواش یواش بهش عادت کردم. تازگی ها هم که اصلاً عین خیالم نیست.
همیشه دلم می خواست خانه ی خانم، بغل دست خانه ی ما بود.
آن وقت، من و او با هم همسایه می شدیم.
و او می شد بهترترین دوستم.
تازه، آن موقع من می توانستم یواشکی دید بزنم و ببینم دارد چه کار می کند.
دیدزدن یعنی وقتی که آدم، یواشکی و خیلی بی سروصدا یک جا قایم می شود و از توی یک سوراخ یا لای نرده ای چیزی، دزدکی می بیند مردم دارند چه کار می کنند.
من این کار را خیلی خوب بلدم.
می دانی چرا؟ چون پاهام بلدند یواشکی راه بروند و دماغم هم وقتی نفس می کشم اصلاً سوت نمی زند.
جمعه صبح، توی خانه ی بابابزرگ میلر، من توی سبد رخت چرک ها قایم شدم. بعدش بابابزرگم آمد توی دست شویی. من هم در سبد را یک کوچولو بلند کردم و دزدکی او را دید زدم و اگر گفتی چی؟
بابابزرگ میلر، همه ی دندان هایش را صاف از دهنش آورد بیرون!



من هم یک دفعه ای از توی سبد پریدم بیرون! جیغ زدم: «آهای، بابابزرگ! چه جوری تونستی همچین کار عجیب و غریبی بکنی؟» بعدش بابابزرگم جیغ خیلی بلندی کشید و مثل فنر از دست شویی پرید بیرون.
فکر کنم فشار خون بابابزرگم بدجوری بالاست.
خیلی زود، مامانم با قدم های عصبانیش بدوبدو آمد توی دست شویی.
جیغ زد: «همین که گفتم! دفعه ی آخرت باشه که فضولی می کنی ها! دیگه نبینم تکرار بشه. شنیدی چی گفتم، خانوم خانوما؟ هان؟»
گفتم: «بله. آخه تو داری تو گوشم داد می زنی، مگه می شه نشنوم؟»
بعدش مامان مرا برداشت برد خانه. آخر هنوز از دستم خیلی عصبانی بود.
اخمش را بیش تر کرد و گفت: «بی صدا بازی کن. برادر کوچولوت خوابه.»
هی فکر کردم. هی فکر کردم ببینم چه کار می شود کرد و یک هویی یک فکر خیلی باحال به کله ام زد.
اول، کفش های پرسر و صدام را درآوردم.
بعد تُک پا تُک پا و پابرهنه، رفتم توی اتاق اُلی کوچولو...
بعدش از لای میله های تختش یواشکی او را دید زدم.



مگر کار دیگری هم می شود کرد که از فضولی یواشکی، بی صداتر باشد؟ معلوم است که نه!
اما اصلاً به دردم نخورد. آخر آن بچه ی لوس بی مزه هی خوابید، هی خوابید.
و نه بانمک بود و نه بامزه.
برای همین هم نمی دانم چه جوری شد که یک دفعه ای توی صورتش فوت کردم.



و دماغش را با یک روبان قلقلک دادم.
و تو گوشش داد زدم: «پاشو دیگه!»
و اگر گفتی چی؟ اُلی چشم هاش را باز کرد. همین دیگر.
بعدش زد زیر گریه و جیغ و ویغش رفت هوا و مامان دوید توی اتاقش.
اما من را ندید!
چون که من تندی توی کمد قایم شدم!
تو دلم خندیدم و به خودم گفتم: من توی دزدکی دید زدن، توی تمام دنیا لنگه ندارم. من بهترترینم.
و این جوری شد که آن روز - وقتی سوار اتوبوس مدرسه شدم- یک کمی پُز دادم و به بهترترین دوستم یعنی همان گریس گفتم که من تو کار دید زدنِ دزدکی توی تمام همه ی دنیا لنگه ندارم.
بعدش کفش هام را در آوردم و پاهای بی سرو صدایم را نشانش دادم.
گفتم: «دیدی؟ دیدی چه قدر یواش و ساکتن؟ هرچی زور بزنی نمی تونی صداشون را بشنوی.»
بعدش هم نفسم را دادم تو و بیرون.
گفتم: «حالا دیدی؟ دیدی دماغم هم اصلاً سوت نمی زنه؟»
گریس هه هه خندید: «مگه چیه؟ من هم بلدم.»
زدم به شانه اش: «ولی خیلی بد شد. چون من بیش تر بلدم. بعدشم، خودم اول گفتم.»
گریس نفسش را خیلی عصبانی از دماغش داد بیرون. فکر کنم به این جور آدم ها می گویند گَنده دماغ. بهش گفتم: «ولی من شنیدم دماغت سوت زد، گریس!»
همان موقع، اتوبوس به مدرسه رسید و من و گریس تا حیاط مدرسه، دنبال بازی کردیم.
گریس از من جلو زد. اما قبول نبود. آخر من که راستی راستی باهاش مسابقه نداده بودم.
بعدش او با آن یکی بهترترین دوستم، یعنی لوسیل اسب بازی کرد. اما خیلی زود زنگ خورد و هر سه تایی مثل گولّه دویدیم به طرف کلاس.
خانم، دم در منتظرمان بود.
خانم گفت: «روزبخیر، دخترخانم ها!»
مثل خانم ها جواب دادم: «روزبخیر، خانم!»
بعدش خانم به من لبخند زد.
آخر او نازترین معلمی است که تو تمام همه ی عمرم دیده ام.
و برای همین هم دلم می خواهد او بهترترین دوستم باشد.
و اگر گفتی دیگر چی؟
دلم می خواهد یک روز، توی سبد رخت هاش قایم بشوم.

۲ . یک عالمه سوال

من و بهترترین دوستم، لوسیل، پشت یک میز می نشینیم.
میز، همان جایی است که صاف می روم می نشینم پشتش.
و سرم به کار خودم است.
و با بغل دستی ام هم اصلاً حرف نمی زنم.
ولی همیشه این یکی را یادم می رود.
یواشکی در گوش لوسیل گفتم: «کاشکی بلد بودم خونه ی خانم کجاست.»
لوسیل گفت: «هیس! حرف بی حرف؛ وگرنه تو دردسر می افتیم. تازه، هیچ کس نباید بدونه خونه ی خانم کجاست. آخه این یه رازه.»
پرسیدم: «کی گفته؟»
«برادرم. برادرم گفته. تازه کلاس سوم هم هست. گفته معلم ها نباید بذارن کسی بفهمه خونه شون کجاست. آخه این یه رازه. چون ممکنه بچه ها برن در خونه شون و به پنجره شون گوجه فرنگی گندیده پرت کنند.»
من یک نفس عصبانی از دماغم دادم بیرون.
بهش گفتم: «ولی لوسیل خانم، من که نمی خوام به پنجره ی خانم گوجه فرنگی گندیده پرت کنم. من فقط می خوام توی سبد رخت چرک هاش قایم بشم. حالا فهمیدی؟»
لوسیل گفت: «اصلاً به من چه؟ اجازه نداری. چون حرف، حرف برادرمه. تازه، خیلی هم بیش تر از تو سرش می شه. شیرفهم شد؟»
بهش چشم غرّه رفتم و گفتم: «شیرفهم شد حرف زشتیه، لوسیل خانم!»
بعدش مشتم را برایش تکان دادم. اما بدی اش این شد که خانم مرا دید و من هم مجبور شدم تندی مشتم را باز کنم.
بعدش مثل خانم های باادب سر جام صاف نشستم و مشق هایم را تا ته نوشتم.
برای مشق نوشتن، آدم باید دوتا چیز را به کار بیندازد: یکی مدادش را و یکی هم مُخش را.
اما نمی دانم یک وقت هایی چه جوری می شود که به جای آن دوتا، پاک کنم را به کار می اندازم. بعد آن را سفت می کشم روی کاغذ و یک دفعه ای سر و کله ی یک سوراخ گنده، وسط دفترم پیدا می شود.
داد زدم: «آخ جون! امروز خیلی خوشگل نوشتم. آخه اگه گفتی چی؟ یک دفعه هم دفترم سوراخ نشد. جانمی جان!»
خانم آمد سر میزم و یک ستاره ی طلایی چسباند پایین مشقم. گفت: «خیلی قشنگ نوشتی، جونی بی. چه طوره اون رو دوشنبه که روز پدربزرگ و مادربزرگ هاست، بزنم به دیوار؟ موافقی؟»
گفتم: «بله، فقط بدیش اینه که من یادم رفته اون ها برای چی قرار بود بیان این جا.»
بعدش خانم دوباره از اول برایم تعریف کرد که روز پدربزرگ و مادربزرگ ها چه روزی است.
خانم گفت که پدربزرگ ها و مادربزرگ های مان فقط می آیند که مدرسه ی نوه های شان را ببینند. ما هم به آن ها اتاق ۹ را نشان می دهیم و ازشان پذیرایی می کنیم.
خانم گفت که پذیرایی کردن هم همان تعارف کردن شیرینی و نوشیدنی است.
من دستم را بلند کردم.
«آخه من فکر نمی کنم اجازه داشته باشم از اون چیزهایی بخورم که بهشون می گن نوشیدنی. آخه من فقط اجازه دارم شیر و آب میوه بخورم، نه چیز دیگه.»
خانم چشم هایش را چرخاند بالا و به سقف خیره شد. من هم سرم را بلند کردم؛ اما هیچ چیز ندیدم.
خانم پرسید: «کی می تونه روز دوشنبه شیرینی بیاره؟»
ذوق کردم و داد زدم: «من! من! آخه مامان من، بهترترین شیرینی های دنیارو می پزه، واسه همین! فقط یه دفعه یادش نبود، شیرینی هارو گذاشته توی فر و از اجاق گازمون دود سیاه اومد بیرون و برای همین هم آتش نشان ها ریختند توی خونه مون.»
خانم خندید. اما نفهمیدم واسه چی. آخر چیزی که تعریف کردم، اصلاً خنده دار نبود.
بعد خانم یک کاغذ داد که بدهم به مامانم. فکر کنم توش یک چیزهایی درباره ی شیرینی پختن نوشته بود.
خانم گفت: «لطفاً به مامانت بگو اگه سوالی داشت، حتماً بهم زنگ بزنه.»
گفتم: «راستی! چه طوره من و مامانم، شیرینی هارو بیاریم خونه ی شما؟ این جوری من خونه ی شمارو هم یاد می گیرم!»
خانم موهام را با مهربانی به هم ریخت و گفت: «نه، جونی بی. لازم نیست بیای خونه ی من. همون دوشنبه صبح، شیرینی هارو بیار مدرسه.»



بهش لبخند نازی زدم و گفتم: «باشه، ولی من هنوز دلم می خواد خونه ی شمارو یاد بگیرم.»
بعدش خانم رویش را برگرداند و رفت سمت میزش.
من هم راه افتادم دنبالش.
ازش پرسیدم: «خونه ی شما شکل خونه ی خیلی پولدارهاست یا از همین خونه های معمولیه؟ آخه خونه ی ما خیلی معمولیه، ولی مامانم همه ش سر بابام غر می زنه که چرا ما از اون خونه پولداری ها نداریم. بابام هم بهش می گه همینه که هست!»
خانم با انگشت صندلی ام را نشانم داد که یعنی برو بنشین سر جات.
«باشه، ولی فقط می خوام بدونم شما هم با باباتون زندگی می کنید یا نه؟ عکسش رو توی کیف پول تون دارید، ببینم؟ کیف تون جیب مخفی هم داره؟ آخه بابابزرگ من، تو کیفش یکی از همین جیب ها داره. پنجاه تا پول هم توش قایم کرده... ولی یک وقت به مامانی میلر نگیدها.»
خانم دستم را گرفت. بعدش دوتایی رفتیم سر میزم.
«باشه، ولی اگر گفتی دلم می خواد از چی سر دربیارم؟ دلم می خواد بفهمم چه موقع می گیرید می خوابید. آخه من باید همین که عقربه کوچیکه می آد روی ۷ و عقربه بزرگه می رسه به ۶، توی جام باشم. خیلی ساعت بی خودِ مسخره ایه، مگه نه؟»
خانم انگشتش را گذاشت روی لبش که یعنی ساکت.
گفت: «بسه دیگه جونی بی. گفتم زودتر تمومش کن و برو ساکت بشین سر جات.»
بعدش صاف رفت ایستاد جلوی تخته و به یک دانه از سوال هام هم جواب نداد.
اگر گفتی چرا؟
خانم یک آدم عجیب و غریب است. واسه همین.

نظرات کاربران درباره کتاب فضولی‌های یواشکی